روز شانزدهم آذر ماه درمراسم دانشجويان در دانشكده فني دانشگاه تهران، چند تن از شركتكنندگان پلاكاردهايي بلند كرده بودند كه روي آن نوشته شده بود: «جنبش دانشجويي از اعتصابات كارگري حمايت ميكند».«جنبش دانشجويي از اعتصاب كاركران پتروشيمي حمايت ميكند.»
آيا «جنبش دانشجويي ايران» به آگاهي جديد دست پيدا كرده است؟ پاسخ اين پرسش آينده جنبش دانشجويي را رقم خواهد زد.جنبش دانشجويي كه در ايران- و تنها در ايران- آرام آرام در صف مقدم جنبش اجتماعي قرار ميگيرد و علاوه بر نقش آوانگارد و پيگيري پروژه سياسي كردن همه پديدههايي كه درگيرش است، مسئوليت مرجعيت اجتماعي و حتي نظريهپردازي جنبش اجتماعي را نيز بر عهده ميگيرد، اكنون و پس از نقطه عطف تابستان 82 و گسست همه باورهاي كاذب و اعتمادهاي بي«دليل» به تحول برقآسا و آرماني ساختارهاي سنگين سياست و قدرت در ايران، آيا ميتوان اميدوار بود كه «آگاهي جديد» در پيكره جنبش دانشجويي ايران دميده شده است؟
جنبش در طول ساليان طولاني پس از دهه سي تا اواخر دهه پنجاه، با هويتي چپ، شعارهاي كلان و آرماني جنبش اجتماعي ايران را نمايندگي كرد. قربانيان و اسطورههاي بزرگ نسلي كه انقلاب برپا كردند، از ميان پويندگان اين جنبش سر برآورده بود.
دكتر حسين فاطمي، ققنوس نهضت مصدق و همان كه با تني بيمار در برابر گلولهها ايستاد، از ميان جنبش دانشجويان برخاسته بود. آن سه تن كه بر تالار دانشكده فني كشته شدند نيز از همانها بودند و نامشان و روز مرگشان يادواره برخاستن نسلي شد كه اسطورهشان قندچي، شريعت رضوي و بزرگنيا شده بود. مهدي بازرگان و يدالله سحابي كه تاثيرگذارترين چهرههاي دانشگاهي در دهه 40 بودند، خود جوانيشان را در جنبش گذراندند. مهندس عزتالله سحابي، بزرگ فسادناپذير عصر ما از آن ميانه برخاسته است. مصطفي چمران، كاظم سامي و بيژن جزني در جنبش دانشجويي ايران باليدند. علي شريعتي، انقلابي بلندآوازه ما در جنبش دانشجويي سالها فعاليت داشت و سپس مخاطبش و مريدانش و يارانش از همان ميانه سربرآوردند. محمد حنيفنژاد و همراهانش كه بيپروا در ميان آتش فرو رفتند و جان بر سر عقيده نهادند و نامشان سرزمين ايران را درنورديد و گرمابخش سردي و تاريكي دوران استبداد بود، همه از ميان دانشجويان و دانشگاهيان برخاسته بودند و بسياري نامهاي ديگر.
اما پس از هجوم به دانشگاه در بهار سال 1359 و تعطيلي دانشگاهها جنبش دانشجويي فسرد . جنبشي كه تيغ نقد بر حكومت برنكشد و هر لحظه و هر روز آن را به پرسش نگيرد، ديگر نام جنبش نخواهد داشت. چون دانشگاهها گشوده شد، منتقدان«پاكسازي » شده بودند و انها كه در دانشگاه ماندند يا بيتفاوت و بركنار بودند و يا همراه با حاكمان . وظيفه نهادهاي رسمي دانشجويي وابسته، تصفيه، گزينش و تذكر به دانشجويان بود. ليكن طبع دانشگاه چيزي است كه چنين فضايي در آن ديري نميپايد. تحرك دوباره دانشگاه اما به دليل گسست باورنكردني با تجربهها و نسل پيشين، تحرك از نقطه صفر بود. باز هم جنبش دانشجويي- چون گذشته- اما بيتوجه به اين همانندي، آرمانهاي كلگرايانهاي را هدف گرفت كه امكان وصول به آن نه در يك دوره كوتاه چند ساله- كه چشم برهم زدني در تاريخ است- بلكه تنها در يك پروسه طولاني قرنها كوشش آدمي ممكن بود.
جنبش با پيگيري اهدافي چون «آزادي» و «دموكراسي» و «عدالت» و بيهيچ برنامه يا نظريهاي براي خرد كردن و عملي كردن اهداف و تحركات و خواستها، صرفاً به جنبشي خياباني تبديل شد. جنبشي كه نه سخنگويان آن مشخص بود، نه اهداف عملي آن و نه سازماني وجود داست كه سازماندهي بدنه جنبش را بر عهده گيرد. به اين ترتيب تنها زماني به «چشمها» ميآمد كه در خيابانها حاضر ميشد و چون دانشجويان به خانههاي خود ميرفتند، همه از ركود و افول جنبش سخن ميگفتند. جنبش دانشجويي به واقع، جنبشي خياباني شده بود كه تنها به فرياد زدن شعارها و برداشت پلاكارد و حداكثر گوش كردن به سخنرانيها اكتفا ميكرد و لابد احساس ميكرد كه به وظيفه «ملي» خود عمل كرده است و آسوده در منزل مينشست! نقاط عطف تحركات دانشجويي همه در خيابان ها به دست آمد و رقم زده شد. هيچگاه اتفاق نيفتاد كه دستاوردي فكري يا تحركي صنفي از ميان دانشجويان بجوشد. اگر 18 تير ماه 78، هجوم سبعانه به خوابگاه دانشجويان صورت نميگرفت، نقط عطفي هم وجود نداشت. اگر حكم اعدام آقاجري صادر نميشد دانشجويان- البته اندكي از آنان- دور هم جمع نميشدند، تحركي دوباره از كجا آغاز ميشد؟ اگر حوادث تابستان امسال وجود نداشت، آيا دانشجويان به دستاوردي كه گويا امروز رسيدهاند و «آگاهي نو»يي كه دريافتهاند ميرسيدند؟ جنبش هر چه دارد در واكنش به هجوم ما به دست آورده است. هيچ دستاوردي حاصل كوشش خودخواسته و دروني آنان نيست. و به همين دليل است كه از يك ميليون و هفتصد هزار دانشجوي ايراني تنها چند هزار نفر- چيزي كمتر از يك دهم درصد- با جنبش همراهي ميكنند. اگر بتوان آنچه در جريان است، «جنبش» نام نهاد.
جنبش دانشجويي امروز در برابر آزمون فيصله بخش تاريخي خود است. يا بايد گسست تاريخي نسل سوم را با نسل دوم و اول پر كند و نه از صفر- بلكه از جايي حركت را ادامه دهد كه آنان فرو گذاشتهاند. با آگاهي كامل به ضعفهاي حركتي كه صرفاً شعارهايي كلي را سرلوحه خود قرار داده است به پروژهاي عملي و عيني و قابل تحقق بينديشد تا هم مخاطب خود را از ميان دانشجويان افزايش دهد و گستره حضور آنان چشمگير باشد و در نتيجه توان اجتماعي و قدرت فشار آن افزوده شود و يا اينكه بينگاه به گذشته همچنان آن چيزي را كه يك بار تجربه شده است، تجربه كند. و شايد اين دو تجربه به كار نسلي ديگر آيد.
برافراشتن نوشتههايي در حمايت از جنبش كارگري ايران، هر چند از طرف چند دانشجو- در اين وانفساي تاريخي البته اميدبخش آن است كه راه اول را جنبش برخواهد گزيد. و اگر چنان شود آنگاه جنبش ميتواند تمرين كند كه چگونه ميتوان خواستهاي كوچكتري داشت و اميد برد كه تحقق اين خواستهاي كوچك با گذشت زمان خواستهاي بزرگ را دست يافتني كند.