شنبه شب ساعت 20، تاريخ 13 دسامبر سال 2003، صدام حسين، ديکتاتور سابق عراق در شهر تکريت که اين شهر همچنين محل زادگاهش بود و وی درون گودالي در يک خانة کاه گلی، مانند وحوش مخفي شده بود، توسط يک گردان از نيروهاي آمريکايي، دستگير شد و کارنامة حيات ويرانگرش برای هميشه به تاريخ پيوسته است.
اين خبر، آن چنان داغ و تاريخي است که جاي کتمان رضايت براي مردم تحت ستم ديکتاتورها باقي نمي گذارد. با شنيدن خبر فوق، مردم عراق اولين کسانی بودند که به خيابان آمده و با شليک گلوله به سمت آسمان احساسات و شادي شان را بروز داده اند.
صدام حسين به راستي با چهره ديگری که امروز از او می بينيم، چه کسي بود. وي پس از حدود سه دهه حاکميت بي رحم در کشور عراق، يکي از خشن ترين حکومت هاي تاريخ را عرضه کرده بود که آن حکومت، نه تنها ميليون ها عراقي، بلکه ميليون ها ايراني و ساير ملت هاي همسايه و جهان را به يمن ديکتاتوری خويش به مرگ و زندان و آوارگي صدام حسين مبتلا کرد تا آن جا که حاکميت صدام حسين به حکومت گورهاي جمعي براي مخالفانش تبديل شد.
رجزخواني هاي مضحک و کمدی هواداران انديشة صدام حسين طی ساليان و ماه های گذشته، لو دادن، شيوه دستگيري، عدم مقاومت و سپس همکاري صدام حسين پس از دستگيری با دشمن خويش، به چند باره، روانشناسي ديکتاتورها را به عيان به اثبات رساند، که ديکتاتوري، قبل از اين که يک نظام سياسي و اجتماعي باشد، يک انديشه و يک بيماري رواني و شخصيتی است و ديکتاتور، همواره در وهم و خيال و اضطراب و پريشان حالی به سر می برد و اهل پذيرفتن واقعيت نيست، بلکه اکثر تبليغاتش با 180% ، عکس واقعيت است. ديکتاتور با فرافکني، سيستم تبليغاتي اش را به گونه اي مي چيند، تا بيماری های شخصيتی و ضعف هاي کشنده اش را بپوشاند و خود را به گونه اي که نيست و نخواهد شد، به مردم و هوادارنش معرفي کند. شجاعت و مقاومت صدام حسين نيز دقيقاً از اعماق هراس و زبوني وی بر مي آمد که طي سال ها تبليغات معکوس و عوامفريب، تلاش داشت به مردم و هوادارنش از خود چهره اي شجاع و قهرمان، بر جاي بگذارد!
صدام حسين يکي از بي رحم ترين و خشن ترين حکومت هاي جهان را در قرن بيستم و بيست يکم بر جهان کوچک ما حاکم کرده بود که قساوت و سنگدلي خود و خانواده اش، اطرافيان، اعضاي حزب بعث عراق و نيروهاي امنيتي اش، زبان زد خاص و عام بود. در اين رابطه، صدام حسين نه تنها از نفرات عراقي اش قسی و سنگدل مي ساخت، بلکه در ساخت و توليد نيروهاي غير عراقي نيز ماهر و استاد بود. وي تروريسم برون مرز و نيروهاي ايراني اش را آن چنان تربيت کرده و در خود ذوب کرده بود که آن نيروها به مثابه بت اعظم صدام حسين را پرستيده و از جنس وي بدل شده بودند و براي خوش خدمتي به صدام حسين، همه جا پا جا پاي وي مي گذاشتند و بعضاً از هول حليم به جای شکنجه و کشتار مخالفان، به زندان و سر به نيست کردن موافقان خود همت می کردند تا درس ديکتاتوری صد ساله را يک شبه بپيمايند. رهبران مرگ و ترور صدام حسين، اعضاي مخالف شان را بدون هيچ گونه جرمي، در اوج مظلوميت و غريبي، به پاس ادای احترام به نيات شيطانی ارباب، به اردوگاه هاي مرگ و شکنجة صدام حسين، ارسال مي کردند تا زندان و شکنجه گاه هاي صدام حسين، خالي و بي کار باقي نمانند. رهبران مرگ و ترور، به اعضاي متمردشان هشدار می دادند، در صورت مخالفت با ما، شما را جايي مي فرستيم که به خاطر به دست آوردن يک لقمه نان خودتان را بفروشيد. که النهايه قربانيان تروريسم، به عاقبتي منحوس و شوم در زندان هاي ابوغريب و فضيلية عراق، گرفتار شدند که خواب رهبران مرگ و ترور، تعبير شد و قربانيان خود را در زندان هايي يافتند که، آهو بره اش را شير نمي داد و زنداني، خوراکش آب و علف بود و حاضر می شد براي سير کردن شکمش حتي عضوي از بدنش را از دست بدهد. زندانبانان زندان های ابوغريب و فضيليه، از شنيدن نام ايرانی به خشم می آمدند، به ويژه آن ايرانی که حاضر به همکاری جاسوسی و نظامی با دولت عراق نبود.
نگارنده اين سطور که امروز هنوز زنده و آزاد است و در ميان مردم به سر می برد و فلاکت و زبوني روزانة ديکتاتورهاي گوناگون و انديشه هاي ويرانگرشان را با دقيقه شماری به تماشا نشسته است، روزگاري نه چندان دور، وقتي از کشور ميزبان يعني عراق، خارج مي شد، شاهد يکي از ضد انساني ترين و ضد عرفي ترين و شرم آورترين مهمان نوازي هاي صاحب خانه بود که هرگز از ياد نخواهد برد.
اواسط بهمن ماه سال 1370، وقتي از کشور عراق خارج مي شدم، صداميان و مزدوران ايراني آنان، هر آن چه که داشت و نداشتم بود از من گرفته بودند، و ظاهراً ديگر چيزی برای از دست دادن نداشتم، در آن حين گويا دو چيز بي ارزش از نگاه آنان و با ارزش از جانب خودم برايم باقي مانده که يکي برگة هويتي ايراني ام بود و ديگري حلقة انگشتري، اين يادگار پاک و زيبای نياکانم بود. اتفاقاً وقتی که جانم و اين دو را از کشور عراق خارج مي کردم، در کمال حيرت و ناباوري، نيروهاي ايراني صدام، جلو آمده و آن دو را نيز از من گرفتند به بهانه اين که به درد انقلاب در ايران خواهد خورد! و من پس از يک سال از آن ماجرا تنها با يک شلوار و کفش پاره به زندگي ادامه دادم و اکنون که 12 سال از آن تاريخ می گذرد، بدون شناسنامه ايراني و بدون حلقة انگشتري، به زندگي و تلاش و دفاع از حقوق مردم ايران و قربانيان تروريسم ادامه می دهم، ولي تصور اين که روزی تباهي تباه سازان را به اين زودي تباه ببينم، هرگز باور نداشتم!
با اين وصف، در کنار دستاوردهای عظيم بشری در سال 2003، همچنان می بايست سال جديد يعنی 2004 ميلادی را که سالی روشن و پربار و عبرت آميز خواهد بود، به مبارزات مردم، برای حذف تتمة تروريسم و ديکتاتوری در جهان، خوشبين بود.