دست هايش، دست های صدام
دست هايش زمخت بود،
يک بار از نزديک ديده بودم که می خواست در دوربينی را باز کند و فيلم هايش را بيرون بکشد دست هايش به کار ظريف تمکين نداشت، چنگ انداخته بود در دوربين و سرانجام هم در آن را با زور باز کرد. آيا اين خصلت او بود. در تهران اما وقتی با کت و شلوار دوخت پاريس که به تنش زار نمی زد در ميهمانی نخست وزيرهويدا با من دست داد در لحظه ای احساس کردم دست هايش سرد است سرد تر از دست های آدمی. من که اين می گويم دستان خودم به نويسنده ها نمی رود. در نوجوانی فقط يک بار هوس ياد گرفتن پيانو کردم آقای ناصحی گفت به دست های تو نمی آيد. خيلی که بچه بودم پيرزنی کولی و کور دست های من و دست های برادرم سعيد را – که حالا نيست و در زير درختان گورستانی در انزلی خفته است – گرفت، سعيد کوچک تر از من بود و کور دست های ما دوتا را مانند وقتی که کسی پارچه ای را لمس می کند، کاويد و بعد دستانش را بالا گرفت و با اشاره به من گفت اين قدبلند می شود و با دست هایش کار می کند. و دست های خود را کوتاه گرفت و با اشاره به سعيد گفت اين کوتاه قد می شود، اين هم با دستانش کار می کند. پس چه فرقی دارد خب همه با دست هايشان کار می کنند. اين را مادرم گفته است به زن کولی در ازنا. پيرزن با حرکتی مانند گردش قلم روی کاغد گفته است اين – يعنی من – اين جوری. و با حرکتی مانند گرداندن پيچ گشتی [نه گوشتی که به پيچ نمی آيد] گفته است اين – يعنی سعيد – اين جوری. برادرم بزرگ که شد مهندس شد، مهندس کشتی بود. وقتی مادرم اين را تعريف می کند هميشه جمله ای بدرقه راه دارد: سرنوشت هر کسی در دستش نقش است.
سرنوشت صدام هم يعنی در دست هايش نقش بود. همان دستی که نوشته اند با آن هفت تير را در شقيقه پسرعموهايش خالی کرد. همان دستی که باز نوشته اند يک بار دور گردن پسرش عدی انداخته بود و نزديک بود خفه اش کند. همان دست ها که سرد بود وقتی در تهران محکم دست های مرا گرفت.
ديشب که در تلويزيون ديدمش دنبال دست هايش گشتم، نمی دانم چرا پزشگ نظامی در دهانش می گشت با چراغ قوه، لابد دنبال سيانور بود تا مبادا خود را بکشد،يا تيغی که مباد مانند گورينگ شود که خودش را با تيغی که معشوقش برای او آورده بود کشت شبی که قرار بود اعدامش کنند. آنقدر صفحه تلويزيون را نگاه کردم که دست هايش را بالا آورد. اما دست هايش که به ريش کشيد، ريش رنگ نشده سفيدش، نازک بود اين بار، مثل دست های کسی که بنويسد و پيانو بزند. اما سرد بود مانند نگاهش. سرگردان بود مانند نگاهش. خالی و پريشان بود مانند همه وجودش.
مامان هستی برايم نوشته است که نمی دانم چرا از ديدنش در آن حال هم شاد شدم و هم کمی غمگين. برايش نوشتم آن را که پريروز درباره خلخالی نوشته بودم. ترسش می گيرد آدمی وقتی می بيند اين ها مانند خودش هستند، مانند ما می ترسند، مانند ما زار می شوند، حمام که نمی روند موهايشان به هم می چسبد، در سوراخی که گير می افتند حقير می شوند، وقتی آدمی می بيند که اين ها همه چيزشان مانند اوست می ترسد از خودش. انگار سئوالی مقدر در ذهن می پيچد. نکند همه آدميان جای آن دارند که مانند صدام شوند يا خلخالی.
خانه محقری ميزبانش بود در اين هفت ماه يا هر چقدر. حياطی و سطلی کنار حياط. در قصر نبود. نان و پنير خورده بود اين روزها انگار. کت و شلوار سفيد نپوشيده بود و مانند وقتی که در قصرش کنار دجله برای ملک حسين کباب درست می کرد پيش بند نبسته بود. مثل زمانی که طه ياسين رمضان و مجيد منشی نظاميش کنار او بودند قد بلند نبود. مثل وقتی که کلاه شاپو می گذاشت و تفنگ را يک دستی شليک می کرد و يا شمشير می کشيد نبود.
در آن سوراخ که با دست هواکشی در آن تعبيه کرده بودند و لوله ای داشت به بيرون، مغاکی، مانند موش بود ديگر شير نبود. ما قدرتمند به ذلت افتاده را نديده ايم و فقط خوانده ايم، اين اولين آن هاست که دوربين ها زاريش را نشانمان داده اند، دوربين ها که نبودند وقتی شاه سلطان حسين در عاشورا تو سرزنان تاج را برداشت و به فرح آباد رفت که به محمود افغان تقديم کند. دوربين ها که يزدگرد را ثبت نکردند وقتی که گير آسيابان افتاد. دوربين ها از اين قبيله فقط چائوشسکو را ضبط کرده بودند و حالا هم صدام را.
قدرت چيست که آدمی در برابرش چنين ضعيف است و چنين خشن. چيست که دست های آدمی را نازک می کند وقتی که از دستش می دهند، نگاه را خالی می کند، آدمی را به شکل آدمی در می آورد. آدمی که می ترسد، هول می کند، در مغاک مانند موش می شود.
چه خوب که مانند پسرانش مقاومت نکرد، تفنگ نينداخت، پيشانيش هم لابد از عجله ای که داشت در خزيدن به آن سوراخ زخمی شده بود يا وقتی آمريکائی اسلحه را به سويش گرفته و گفته بود ياالله بيا بالا دست ها بالای سر، پيشانيش گرفته است به لبه کوتاه مغاک.
اما چشم هايش همان مانند بودند با دو کيسه در زير، پف کرده از بی خوابی، خواب های پريشان انگار، اما نه وقتی در پوست شير بود هم همين پف ها را داشت چشمانش. اما آن وقت می ترساند و خوف انگيز بود اين بار حقارت در خود داشت ولی همان چشمان بود، وقتی از نزديکش می ديدی چشمانش کمرنگ بود و به علف های کناره دجله می برد کمی بيرون از حدقه
حالا که دارم اين را می نويسم گويا خوابيده است مثل همه آدم ها. و صبح اول که بلند می شود لابد لحظاتی بايد صبر کند تا ذهنش به کار افتد و باور کند که در کجاست. اسير آمريکائی ها. لابد نشنيده است که جورج بوش گفت او به دست عدالت سپرده می شود همان چيزی که از مردم عراق دريغ داشت. آيا در آن حال که دارد می تواند پوزخندی بزند.
فقط يک لحظه ...
* فقط يک لحظه ...بايد حواسم رو بيشتر جمع کنم، ديشب فقط و فقط يک لحظه مونده بود که من يک تصادف شديد بکنم، باور کنين فقط ۱ ثانيه اختلاف باعث شد که...
زهرا
December 16, 2003 05:44 PM