در اين مقاله سعي شده که ابتدا محافظه کاري معني شود و سپس دلايل و ريشه هاي بروز آن در جامعه و تأثير آن بر ساختار نظام سياسي حاکم بر ايران مورد بررسي قرار گيرد.
لغت محافظه کاري اول بار در جهان سياست, در نظام سياسي انگلستان بکار گرفته شد, هنگامي که گروهي از سياستمداران کهنه کار اين کشور که ديدگاهي مذهبي و راست داشتند و در قبال رخداد و تحولات کشور , سياستي محتاطانه نسبت به ديگر احزاب و گروه ها ي فعال در عرصهء سياست, اتخاذ ميکردند. افراد اين گروه عموما در مواجهه با پديده هايي که منجر به تحول در نظم حاکم بر جامعه مي شد, با واکنش منفي پاسخ مي گفتند وبه زعم خود اين رفتار را عملي دور انديشانه و در راستاي احترام به سنن و عقايد ملي و مذهبي کشورارزيابي مي کردند. عموم اين تحولات, به جريان دگرديسي جامعهء انگلستان در گذار ازدوران سنت به مدرنيته باز مي گشت که اين گروه از فعالين سياسي, همچون نيرويي باز دارنده در مقابل سير تحولات جامعه براي ورود به دورهء مدرنيته عمل مي کردند.
البته بررسي بيشتر در اين خصوص در فرصت اين مقال نمي گنجد واز دوستاني که مايلند اطلاعات بيشتري در اين زمينه کسب کنند, پيشنهاد مي کنم به کتابي که دکتر حسين بشريه در اين رابطه نوشته اند, رجوع کنند. اما اشاره اصلي ما در اين مقاله , محافظه کاري در ايران است که حديثي دگر داشته و حکايتي متفاوت از آنچه ذکرگرديد. در ابتدا اين موضوع را از بعد شخصيتي مورد بررسي قرار مي دهيم. اگر توجه داشته باشيد به مانند بسياري از خصائص خوب وبدي که در وجود انسان نهادينه شده و شخصيت ا فراد را تشکيل مي دهد, خصيصهء محافظه کاري هم , متناسب با گرايشهاي فکري و فرهنگي حاکم بر محيط خانوادگي و اجتماعي که فرد در آن رشد يافته, در وي ظهور پيدا مي کند .اين خصيصه در حقيقت نقطهء مقابل تحول گرايي يا به عبارتي اصلاح طلبي مي باشد, بدين معني که شخص محافظه کار همواره در ارتباط با تحولات نقش بازدارنده داشته و اصولا وضعيت حاضر را به هرگونه تجدد و تغيير ترجيح مي دهد.براي روشنتر شدن مطلب برگرديم به محيط خانواده اي که فرد محافظه کار در آن رشد يافته و تشکيل شخصيت داده. متأسفانه در حال حاضر, دو جريان فکري حاکم بر جامعهء ايراني, يکي فرهنگ پدر سالار در خانواده ها و ديگري گرايشات تند مذهبي موجود در جامعه است که هر دو جريان ياد شده, بطورمشابه قوانيني را از بالا به پائين به افراد ديکته مي کنند, بطوريکه مستمع آن در مواجهه با اين قوانين از آزادي و حق انتخاب برخوردارنبوده و با پيروي از اين اوامر, به جسمي جامد که فقط در يک قالب وشکل مي گنجد, تبديل مي شود. در صورتي که ذات و طبيعت انسان منطبق بر آزادي عمل, جستجوگري, کشف حقيقت و انتخاب است همانطور که شاملو مي گويد- جستن , يافتن , وبه اختيار برگزيدن, و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن - چه در غير اين صورت قداست انساني از وي سلب شده و نبود اين بستر ضروري طبعات ناگواري برايش بهمراه دارد که توضيح خواهم داد.
در محيط فرهنگي پدر سالار, فرزندان اجازهء اظهار وجود و اعمال نظرات خود را نداشته و در نتيجه موقعيت کافي را براي آزمايش توانايي ها وخلاقيت فردي خود در محيط خانواده بدست نمي آورند , چرا که فرهنگ حاکم همواره از آنها خواسته سکوت کنند و به حرف بزرگتر گوش فرا دهند. البته گوش دادن به حرف بزرگتر به تنهايي مشکلي ايجاد نکرده و امري پسنديده است, اما اشکال کار آنجايي بروز مي کند که يک طرف گوينده مطلق باشد و طرف ديگر شنوندهء مطلق, بدون حق اظهار نظر. از طرف ديگر در محيط بيرون از خانواده نيز شخص با تعاليمي از احکام ديني , روبرو مي شود که وي را يک پيرو مطلق فرض کرده و مناسبات ثابت و خشکي را به وي ديکته مي کند که تخطي از آن موجبات گناهي نا بخشودنيست.
حال اگر به اين فرهنگ, نبود اطلاعات و عدم مطالعهء فردي را افزون کنيم, در يک سيکل زماني معين, شخص به پديدهء خود سانسوري دچار مي شود و بطور خودکار درابتدا همواره متکي به يک مراد و مرشد و بزرگتر شده, توانايي استقلال خود را از دست مي دهد, و سپس قدرت تشخيص و درک درست از موقعيتهاي جديد بدست آمده در زندگي را در خود نابود مي سازد و بدليل عدم اعتماد بنفس حاصل از اين پروسه, به واکنش هاي انفعالي روي مي آورد. در واقع وي هرگونه تحول را بدليل نداشتن تجربه شخصي جستجو وکشف حقيقت و همچنين عدم توانايي تجزيه و تحليل مسائل, با واکنش منفي پاسخ مي گويد و سعي در باز گرداندن وضعيت قبلي و مقاومت در مقابل تحول مي نمايد به عبارت ديگر وي دگرگوني را فرايندي بر عليه خود و منافع خويش پنداشته و از آن هراسان مي شود چرا که اتکاي وي به پدر خوانده, توانايي و قدرت تصميم گيري را براي مواجهه با فرايند جديد از او گرفته, مقابله با تحول در ذهنش ملکه مي شود بطوريکه آموخته هاي خود را همچون قوانيني تغيير ناپذير مي انگارد و پرستش مي کند .
اين مقاومت به جايي مي رسد که حتي شخص استاندارد هاي اخلاقيي را که بعضا بدان معتقد بوده, زير پا مي گذارد وبراي تداوم وضع موجود, از انجام هيچ عملي فرو گذار نمي کند. بسياري از جنايات و اعمال نا قض حقوق بشر که در طيف محافظه کار شاهد هستيم, از اين مسئله ناشي مي شود.
با توضيحاتي که داده شد, حال نگاهي مي اندازيم به اوضاع جاري کشور, واضح است که بسياري از افراد جامعهء ما با ضرائب متفاوت متأثرازاين دو فرهنگ مذکور بوده و در چنين محيطي رشد يافته اند.
در حال حاضربسياري از افراد جامعهء ايراني بدليل جو موجود, به بيماري محافظه کاري دچار هستند که عده اي از اين بيماران با داشتن عقيدهء خاص ديني که باعث تشديدآن نيزشده, حول محور قدرت يا پدر خوانده ديني گرد آمده و با تکيه بر ايده ألوژي اصول گرايي و با استفاده از زور جلوي هرگونه حرکت و تحولي را از جامعه مي گيرند .چراکه اصولا محافظه کاري زايندهء ديکتاتوري بوده و اين جامعهء محافظه کار است که ديکتاتور را بوجود مي آوردنه خود ديکتاتور. ديگر افراد جامعهء محافظه کار نيز اگر بصورت مستقيم در ماجرا دخيل نباشند , بطور نامحسوس در آن تأثير دارند , حتي در اين جامعه جرياناتي هم که براي تحول و بهبود وضعيت موجود, متولد مي شوند (به عنوان مثال اصلاح طلبان ) چون در ذات خود داراي تفکرات محافظه کاري هستند و فقط بدليل تفاوتهايي از جمله مطالعه و اطلاعات بيشتر تغيير گرايش داده اند, در مسير حرکت اصلاحي خود, دوباره به محافظه کاري روي مي آورند. نمونهء آنرا شاهد هستيد, رئيس جمهور اصلاح طلب با تمام ادعايي که داشته, بدليل عدم برخورداري از شجاعت لازم, در نهايت به دروغ گويي و محافظه کاري روي آورده است. شايد البته آنرا مصلحت انديشي اتلاق نمايد اما در واقع اين حربه اي است که همواره محافظه کاران جهت توجيه اعمال خود بکار مي گيرند.
تعداد کثيري از افراد جامعه به اين بيماري دچارشده اند اما از آن بي اطلاعند, که اين مسئله منجر به قلت وکمي افراد شجاع و متهور و پرسش گر در جامعه گرديده, مشکلي که بهنود در مقاله اي در ارتباط با اکبر گنجي نگاشته بود ودر آن از کمي اشخاصي همچون او شکايت مي کرد. متأسفانه آمار تعداد افرادي که در محيط خانواده يا زندگي خود به اعتماد بنفس و خلاقيت دست مي يابند و خود را کشف مي کنند بسيار پائين است , بطوريکه اين پروسه در دبستان و دبيرستان و دانشگاه نيز ادامه مي يابد وبه دانش آموز اجازهء ظهور شخصيت داده نمي شود, نکته اي که ساليان سال پيش از اين در غرب بدرستي بدان توجه شده وبا اقداماتي مؤثر,اصلاح گرديده.
البته موارد ديگري نيز وجود دارد که بايد به عوامل ذکر شده افزود , از قبيل فقر, فساد, افسردگي و اندوه حاکم بر جامعه که برشدت بحران محافظه کاري مي افزايدو جامعه را از وجود افراد مرجع, اصلاحگر و تأثير گذار محروم مي سازد.
.در حال حاضر و در شرايط موجود, براي برون رفت از اوضاع کنوني کشور, همگان به دنبال راه حل هايي هستند که در کوتاه ترين زمان ممکن جواب گو باشد,اين در حاليست که اين قبيل معضلات اجتماعي مانع از هرگونه تحرک گرديده و با عدم ريشه يابي مسئله , عفونت حاصل از آن عميق ترشده ودرمان آن هزينهء بيشتري در بر خواهد داشت. بنظر مي رسد راه حل اين مشکل در درجهء اول روشن گري و اطلاع رساني و بيان اين پديدهء ناهنجار اجتماعي و گوش زد کردن طبعات ناگوارآن به مردم بوده و در درجه دوم حرکت همگاني بسمت اصلاح رفتار وعملکرد همه احاد جامعه مي باشد, تا نتنها خود بدين رفتار ناپسند دچار نشويم بلکه ديگران را نيز از آن منع کنيم. اتفاقا بسياري از رفتارهاي نيکو که بايد جايگزين فرهنگ حاکم شود, ريشه درفرهنگ ايران باستانمان داشته که به وفور در آثار انديشمندان ايراني همچون فردوسي يافت مي شود که در اين سال ها با برنامه ريزي و تخريب فرهنگ ملت به فراموشي سپرده شده, رهنمود هايي همچون پندار نيک , گفتار نيک, کردار نيک و يا راست گويي و همچنين رعايت اصول دموکراسي در محيط خانواده و احترام به حقوق زن و فرزند ويا در اجتماع, زير بار زور نرفتن و فقط به فکر حل مشکل خود نبودن, تلاش براي بدست آوردن زندگي شاد و دوري غم و اندوه و ديگر خصلتهاي نيک و والاي
انساني که اگر در خود پرورش دهيم, با عرضه انسانهايي متهور, آگاه وشجاع به ميزاني بسيار بيشتر از آنچه که در حال حاضر در کشور داريم, باور داشته باشيد که به کسي اجازهء زورگوئي و ديکتاتوري و چپاول سرمايه هاي ملي کشورمان را نخواهيم داد . به اميد آن روز .
سام جدي
[email protected]