آيا دستگيري صدام شرايط عراق و منطقه را تغيير خواهد داد؟ تا حدي. در اين شكي نيست اما پرسشي كه باقي مي ماند اين است كه تغيير در چه جهت و با چه شدتي؟ بنظر نمي رسد كه وضعيت آمريكا در عراق با اين دستگيري بهتر گردد، اما شانس قويي وجود دارد كه موقعيت در اين كشور بدتر شود. آخرين گزارشها حكايت از حضور بيش از پيش مردم در صحنه دارد و بنظر مي رسد كه جنگ چريكي به نوعي قيام مردمي پيوند مي خورد. محاسبات اوليه آمريكا كه بر اساس برداشتهاي غلطي استوار بود اين كشور را در شرايطي قرار داده است كه هر اقدام جديدي وضعيت را وخيم تر مي كند. تلاش آمريكا براي رودرو قرار دادن عراقيها، با تشكيل پليس محلي و در جهت كاهش تلفات نيروهاي خود، خطر بروز يك جنگ داخلي را افزايش داده است. از سويي نيز پذيرش شكست، آغاز فروپاشي امپراطوري آمريكا خواهد بود. زيرا نبايد فراموش كرد كه پروژه ي ابتدايي آمريكا تبديل عراق به كشوري بود كه نفت، خاك، موقعيت جغرافيايي و نيروي انساني آن به عنوان پايگاه اصلي ايالات متحده در منطقه ي خاورميانه عمل كند. به هر روي، شرايط كنوني از اين سناريوي تخيلي آمريكا بسيار دور است.
هر اقدام آمريكا به سان عامل جديد ي براي هر چه بدتر شدن اوضاع عمل مي كند. مانند دستگيري و پخش تصاوير صدام كه قرار بود آب سردي بر آتش داغ مقاومت عراقيها باشد و تبديل به بادي شده كه اين آتش را بيشتر برافروخته كرد. وضعيت عراق و منطقه چه خواهد شد ؟ اين وضعيت جديد چه تاثيري بر ايران خواهد داشت ؟ آيا آمريكا هنوز از حق انتخاب برخوردار است ؟ گزينه هاي او چيست ؟ در اين مقاله به بررسي برخي فرضيه هاي در باره ي سوال ها ي فوق خواهيم پرداخت
* *
بنظر مي رسد كه وضعيت فعلي و بعدي منطقه تابع سه گونه عوامل مي باشد :
1. عوامل اجباري كه ناشي از قانونمديهاي پديده هاي از قبل شكل گرفته شده است،
2. عواملي كه تابع تصميماتي خواهد بود كه درباره برخي موضوعات بايد در آينده ي نه چندان دور اتخاذ شود
3. و سر انجام عواملي كه كه تنها بطور بالقوه حضور دارند و بنا به خواست و اراده ي عده اي مي توانند فعال شوند.
1- عوامل اجباري تغييرات در آينده ي منطقه
در باره ي سري اول عوامل بايد نخست به وضعيت آمريكا در عراق اشاره كنيم كه بسيار دشوار و نامطمئن شده است. ايالات متحده اسير محاسبات اشتباه خود شده است. اشتباهاتي كه با گذشت هر روز هر چه بيشتر حالت غير قابل جبران به خود مي گيرد.
اما در عراق چه مي گذرد ؟
در علوم اجتماعي يك الگوي تحليلي وجود دارد كه از آن به عنوان « چرخه ي تشديد انحراف » نام مي برند. در اين الگو پاسخ «نامناسب» به خشونت سبب تشديد فعاليت خشونتگر مي شود، اين امر واكنش به خشونت را به نوبه ي خود قويتر مي كند. اين دايره ي بسته به همين صورت ادامه مي يابد تا يا به بحران نهايي (انفجار) ختم شود و يا ورود يك پارامتر بيروني را موجب گردد. به نظر مي رسد كه وضعيت نيروهاي آمريكا در عراق و عملياتي كه بر عليه آنها انجام مي شود در اين چرخه گرفتار شده است. هر روز حملات به سربازان آمريكايي بيشتر مي شود، در مقابل، آنها بيرحمانه تر سركوب مي كنند، سركوب بيرحمانه خشم و نفرت بيشتر ايجاد كرده و انگيزه ي حملات وسيع تري مي شود، حملات وسيع ترپاسخ بي رحمانه تر را مي آفريند و ...
در اين ميان يا بايد يكي از دو طرف كوتاه بيايد، يا كار به جاي باريك مي كشد و يا اينكه نيروي سومي كه از مشروعيت برخوردار باشد ميان آنها واسطه شود. در حال حاضر حالت نخست به دليل منطق دروني « چرخه ي تشديد انحراف» ناممكن است. حالت دوم محتمل ترين امكان به نظر مي رسد. حالت سوم در حال حاضر و در كوتاه مدت ناممكن است اما با بروز حالت دوم، زمينه ي عملي حضور آن فراهم مي شود.
بر اين اساس احتمال مي رود كه وضعيت عراق به جايي خواهد رسيد كه موقعيت هاي افراطي و غير قابل تصور به وقوع بپيوندد. اين امر براي آمريكا بسيار فاجعه انگيز خواهد بود اما بايد پرسيد كه آيا راه گريزي وجود دارد ؟
آمريكا دريافته است كه حكم راني بر يك كشور با زور نظامي كاريست پرهزينه و ظاهرا بي «فايده». برخلاف اسراييل كه با اتكاء به باورهاي ايدئولوژيك خود چنين حالتي را نزديك به پنجاه سال است در سرزمينهاي اشغالي بر عليه فلسطينيان ادامه داده است، ارتش فاقد ايدئولوژي آمريكا چنين تواني را در خود نمي بيند. هر چند كه اسراييل كارشناسان، مشاوران و حتي نظاميان خود را به عراق گسيل داشته تا باصطلاح براي نابود سازي مقاومت عراق به نظاميان آمريكا ياري رسانند، اما بعيد به نظر مي رسد كه پراگماتيسم آمريكايي كه بر سياست ايالات متحده حاكم است بپذيرد كه آمريكا خود را درگير چندين و چند سال اشغالگري نظامي پر تلفات و پرهزينه از نوع فرسايشي در عراق كند. بخصوص در شرايطي كه نارضايتي عمومي در داخل آمريكا نيز رو به اوج گيري است.
فراموش نكنيم كه آمريكا قبلا در ويتنام و در سومالي نيز چنين موقعيتي را تجربه كرده است. با علني شدن شكست نظامي آمريكا در عراق – كه شكل و زمان آن مي تواند متغير باشد-، يك راه حل بين المللي در اين كشور مطرح خواهد شد و آمريكا به بهاي نجات نفرات و آبروي خود خواهد پذيرفت كه اين راه حال بين المللي كنترل اوضاع را در عراق بدست گيرد. تا اين جابجايي صورت گيرد عراق ممكن است تا مدتي دستخوش آشوب و نوعي جنگ داخلي شود.
موقعيت فعلي آمريكا در عراق قبل از هر كس خوشايند جمهوري اسلامي مي باشد. رژيم ايران كه مي دانست ايالات متحده فقط براي عراق به منطقه لشگر كشي نكرده از همان ابتدا تمام امكانات و قواي خود را به كار گرفت كه نيروهاي آمريكا را در عراق زمين گير كرده و خطر را كاهش دهد. در اين باره البته دست رژيم تا حدي باز بود، زيرا ارتش چند هزار نفري مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق ( سپاه بدر) را در اختيار داشت و هم خيل پناهندگان و فعالان شيعه عراق را كه سالها از حيث مادي و فكري پرورانده بود.
در اين ميان مقاومت سرسختانه ي سني ها (واقع در مثلث معروف بغداد، تكريت و فلوجا) براي فلج كردن نيروهاي آمريكايي كافي بود و رژيم تنها از بخش كوچكي از نيروهاي خود در عراق سود جست. ليكن كليه ي بخش ها ي شيعه نشين عراق شاهد حضور روحانيون و نيروهاي افراطي مذهبي بود كه يا بطور مستقيم از ايران مي آمدند و يا زير نظر ايران فعاليت مي كردند. اين نيروها در حال حاضر و زير چشم بريتانيا، حلقه ي نا پيداي يك محاصره را به دور نيروهاي آمريكايي در عراق كشيده اند و درموقع خود وارد عمل خواهند شد. هر چند كه اين نيروهاي افراطي، به دليل نفرت عمومي مردم عراق از رژيم ايران، چندان زياد نيستند اما قدرت مخرب آنها بخصوص در زمينه تحريك گري قابل چشم پوشي نيست.
هدف عمده ي رژيم ايران در عراق اين است كه با استفاده از يك قدرت نمايي جدي آمريكا را وادار كند تا استراتژي از قبل طراحي شده ي خود براي منطقه را رها كند. اين خواست رژيم در ظاهر امر به سوي برآورده شدن پيش مي رود. موقعيت آمريكا در عراق آن قدر شكننده شده است كه قابل پيش بيني است ايالات متحده در جستجوي راه حل مناسبي براي سپردن عراق به عراقيها باشد. اما با اين همه، در اين رابطه دو موضوع پايه اي را نبايد از ذهن دور داشت : نخست اهميت درازمدت حضور نظامي در منطقه براي آمريكا درجهت كنترل منابع نفت خليج فارس و تامين امنيت اسرائيل از نزديك است. ايالات متحده به عنوان كشوري كه براي بحرانهاي داخلي خود راه حل بيروني مي جويد نمي تواند با قبول چيزي به نام «شكست در عراق» بر دامنه ي بحرانهاي خود بيافزايد. منطق عملي ايجاب مي كند كه آمريكا راه حلي بيابد كه هم او را از كندوي عراق نجات دهد و هم سبب آن نشود كه پاي آمريكا از منطقه بريده شود.
دوم اينكه ايالات متحده براي چنين منظوري و در جهت عدم تشجيع اعراب بر عليه اسرائيل، بايد ظاهر قضيه را حفظ كند و بيرون كشيدن خود از عراق را به «طبيعي» ترين شكل ممكن برنامه ريزي كند. دراين باره به نظر مي رسد كه سپردن مسوليت فوق به حزب دموكرات آمريكا قالب مناسبي باشد. از اين روي قابل پيش بيني است كه برنده ي لازم انتخابات آتي رياست جمهوري ايالات متحده دموكراتها باشند.
از مجموع اين دو سخن اين فرضيه مطرح مي شود كه : « ضرورت خروج نظامي آمريكا از عراق در افكار عمومي به تدريج جا بيافتد و سپس به طبيعي ترين شكل خود توسط دولت جديد آمريكا پس از انتخابات آينده رياست جمهوري عملي شود.» اشكال عملي اين فرضيه دور بودن زمان انتخابات (حدود يازده ماه ديگر در نوامبر 2004) و اوج گيري نبردها در عراق است كه ممكن است حتي اين سناريو «خروج آبرومندانه» را نيز زير سئوال ببرد. قضاوت برا ي اين موضوع نياز به قدري زمان و سير تحولات در عراق دارد.
اما چگونه امريكا تلاش خواهد كرد كه به هر روي منافع درازمدت خود در منطقه را حفظ كند ؟
2- عوامل وابسته به تصميمات قابل اتخاذ
در اين باره ايالات متحده بايد اقداماتي را صورت دهد كه توازن استراتژيك مورد نظر او را در خاورميانه تامين كند و شكست در عراق را تا حدي جبران نمايد. براي اين منظور دردسر اصلي آمريكا در منطقه حكومتهاي ناهمساز مانند سوريه و جمهوري اسلامي مي باشند. هر چند كه اسرائيل مايل است براي اين منظور آمريكا را نخست به سمت سوريه بكشاند اما براي ايالات متحده عامل مهمتر و سنگين وزن تري لازم است تا ناكامي عراق را جبران سازد. براي اين منظور ايران مهره ي مناسب تري به نظر مي رسد. درباره سوريه دولت بوش در روزهاي گذشته برخي از تحريم ها را به عنوان ابزار وارد ساختن فشار مطرح كرد. اما درباره ي ايران دو سناريو قابل پيش بيني است :
1- سناريو به تغيير واداشتن رژيم جمهوري اسلامي.
2- سازش ايران و آمريكا و تبديل ايران به متحد منطقه اي
سناريو نخست از زمان مطرح ساختن ايران در « محور شرارت» در دستور كار دولت آمريكا بوده است. جرج بوش در سفر ماه گذشته خود به بريتانيا پرده از استراتژي دراز مدت ايالات متحده در منطقه خاورميانه برداشت و صحبت از « دموكراتيزاسيون خاورميانه» كرد. در مقابل اسلام راديكال در اين منطقه، آمريكا حاضر شده است كه يك اسلام توام با «دمكراسي» – به تعبير آمريكايي آن – در كشورهاي اسلامي مستقر شود تا از اين طريق وجه ستيزه جوي اسلام گرايي كنوني نسبت به آمريكا و جبهه اي كه اين كشور نمايندگي مي كند، كاهش يابد. براي آمريكا اندونزي مثال موفقي از تركيب اسلام و دمكراسي است.
ايران يكي از اصلي ترين اهداف اين استراتژي است. آمريكا مايل است رژيم حاكم بر ايران را به سمت نوعي اسلام هماهنگ با مقتضيات جديد ژئوپلتيك امروز منطقه هدايت كند. يعني برقراري روابط عادي با آمريكا، برقراري رابطه با اسرائيل، پذيرش ادغام در اقتصاد جهاني و رعايت حداقل هاي بين المللي در زمينه ي حقوق بشر. اما مشكل عملي اين سناريو اين است كه بافت اجتماعي و مذهبي حاكمان جمهوري اسلامي اجازه ي پياده شدن اين طرح را به آن نمي دهد، حتي با علم بر اينكه رژيم كنوني ايران در صورت نشان دادن پاره اي نرمش ها و قبول معيارها و تامين شرايط فوق مي تواند بقاي دراز مدت خود را با تغييرات شكلي تامين كند. چيزي كه اصلاح طلبان دولتي در محافل خصوصي به جناح راست مي گويند تا او را راضي كنند كه از خر شيطان پايين بيايد و با پذيرش برخي عقب نشيني ها و نرمش ها، باقي ماندن رژيم را در دراز مدت تضمين كنند.
اما رژيم پر از تضاد جمهوري اسلامي در نهادهاي اصلي و حياتي خود قادر به انجام چنين تغييراتي نيست، زيرا چنين كاري نه در توان عملي ساختارهاي حاكم است و نه در گستره ي فهم اجتماعي- سياسي نيروهايي كه اين نهادهاي قدرت را در اختيار دارند. به همين دليل نيز نوعي بن بست ميان ايران و ايالات متحده بوجود آمده است كه فعلا و تا زماني كه تغييري كيفي روي ندهد، بطور ناخواسته قابل حل نيست. نه ايالات متحده مي تواند بدون فراهم ساختن شرايط فروپاشي رژيم تغييرات مطلوب خود را در ساختار جمهوري اسلامي پديد آورد و نه رژيم قادر است اين تغييرات را بدون تسريع فروپاشي خود عملي كند. از اين موقعيت مي توانيم به عنوان «فروپاشي ناگزير رژيم» نام ببريم.
چنين الگويي از نابودي رژيم در ظاهر تابع اراده ي اپوزيسون و مبارزين داخل و خارج از كشور نيست و تنها از ذات ناهمنشين ساختار قدرت از يكسو و ملزومات پيشرفت استراتژي آمريكا در منطقه برمي خيزد. اما اين فقط ظاهر قضيه است. منتسكيو مي گويد : « اگر دولت بزرگ و قدرتمندي به خاطر شكست در يك نبرد به نابودي كشيده مي شود به اين خاطر است كه وقت نابودي آن دولت فراهم رسيده بود و نبرد تنها بهانه اي براي آن است. » بر اين اساس نيز بايد گفت اگر تضاد ميان توان رژيم و خواست ايالات متحده زمينه فروپاشي جمهوري اسلامي را فراهم مي كند به اين خاطر است كه بستر فروپاشي رژيم بطور عام فراهم است و به بهانه اي مناسب نياز است تا اين مهم روي دهد.
اگر احتمال بالا را نزديك به واقعيت بدانيم به اين نتيجه گيري مي رسيم كه براي مخالفان رژيم شرايطي بسيار مستعد و مناسب بوجود آمده است كه مي توانند زيركانه و هوشمندانه از آن بهره ببرند. شرايطي كه اجازه مي دهد فروپاشي محتمل را به سوي سرنگوني حتمي بكشانند. آمريكا شق نخست را پيش بيني كرده و حتي براي آن كسب آمادگي مي كنداما به مورد دوم چندان تمايل ندارد، بخصوص اگر اين امر از جانب نيروهاي راديكال انجام شود و نتيجه ي آن انجام تغييرات بنيادي در ساختارهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي ايران فردا باشد.
اما حتي در همين حد هم كه آمريكا در مسير عملكرد خود، فروپاشي ناخواسته رژيم را باعث مي شود برخي از موانع به عنوان حافظان خواسته يا نا خواسته نظام عمل مي كنند :
1) تمايل كشورهاي اروپايي به حفظ رژيم در جهت مقابله با سيادت آمريكا در منطقه ي خاورميانه
2) عدم تمايل كشورهاي مصرف كننده ي نفت خاورميانه به افتادن كنترل منابع نفتي به دست حكومتهاي دست نشانده ي ايالات متحده
3) مخالفت جناحهاي اصلاح طلب داخل و خارج از كشور كه مي دانند روياروي جناح راست رژيم و آمريكا در نهايت به فروپاشي «كل» رژيم خواهد انجاميد.
اين موانع، اگر به ساير موارد اشاره نكنيم، به اضافه ي وخامت اوضاع عراق، آنچنان كه در بالا توصيف كرديم، سبب شده است كه آمريكا، تا حدي به سمت سناريو دوم (سازش با رژيم) رانده شود. در اين ميان، در وحشت از گسترش بحران عراق، پراگماتيسم حاكم بر دولت ايالات متحده و چراغ سبزهاي داده شده از جانب مقامات جمهوري اسلامي به مناسبتهاي مختلف (بخصوص درباره ي پرونده هسته اي) اين ايده را نزد مقامات واشنگتن تقويت كرده است كه در نهايت، رژيم بي هويتي مانند جمهوري اسلامي ، اگر مجبور به تغييرات متناقض با ذاتش نشود، قادر است با برخي از تغييرات درون زا تبديل به رژيمي مناسب براي تامين خواستهاي ايالات متحده در منطقه شود و به قولي، نقش ژاندارم منطقه را به نيابت از آمريكا در قبال كشورهاي عرب خليج فارس ايفاء كند. برخي از جناحهاي رژيم، كه در مذاكرات پشت رده با آمريكاييان نيز فعال بوده اند، در اين راستا در حال سازماندهي انتخابات دوره ي هفتم مجلس شوراي اسلامي هستند. بازآرايش اصلاح طلبان در نهادهاي قدرت و دور ساختن برخي از چهره هاي غير قابل نگهداري راست افراطي از جلوي صحنه سياست در اين باره پيش بيني شده است. هدف از اين تغييرات برنامه ريزي شده، كه پرونده هسته اي ايران را نيز شامل مي شود، تطابق شكلي حكومت با همزيستي جديدي است كه رژيم اميدوار است آمريكا با آن موافقت كند و يا در سايه ي تروريسم تخريب گر جمهوري اسلامي، به پذيرش آن مجبور شود.
در اين ميان بديهي است كه آمريكا به سهم خود بخواهد موانع اجراي هر يك از اين دو سناريو ممكن براي رژيم ايران را از سر راه بردارد.
از جمله موانع سناريوي نخست (به تغيير واداشتن رژيم)، حضور فعال نيروهاي راديكال، مستقل و ملي است كه ترجيح مي دهند به جاي حركت در مسير خواستهاي دولتهاي بيگانه، در جهت حفظ منافع مردم ايران عمل كنند. آمريكا مي داند كه براي به تغييركشاندن رژيم جمهور اسلامي به سمت يك حكومت شبه دست نشانده نمي تواند روي نيروهاي مردمي، ملي و مستقل حساب كند. مطلوب آمريكا نيروهايي هستند كه بابت اندكي پول و يا وعده ي قدرت و ثروت حاضرند خود و وطنشان را تقديم بيگانه كنند. به همين خاطر است كه اخيرا در اغلب رسانه هاي فارسي زبان خارج از كشور و بخصوص در راديو و تلويزيونهايي كه از آمريكا پخش مي شوند، اقدام به نوعي پاكسازي به راه افتاده است. درهفته هاي گذشته تعدادي از برنامه سازان مستقل و غير وابسته، به بهانه هاي مختلف، توسط مديريتهاي اين رسانه ها اخراج و يا دچار قطع برنامه شده اند. اغلب اين مديريتها اميدوارند از طريق كنار گذاشتن شخصيتهاي آزاديخواه و مردم گرا، از قولهاي كمك مالي آمريكا برخوردار شوند. هدف اين جريان از ميان بردن صداهاي ناهماهنگ با خط «ارباب بزرگ» است تا تمام كنسرت رسانه هاي ايراني، آهنگ ديكته شده را بنوازند. عوامل جمهوري اسلامي نيز به طور فعال در خارج از كشور با اين جريان همكاري دارند.
از جانب ديگر آمريكا مايل است كه نيروهايي مانند مجاهدين و يا كردهاي مبارز ايراني حاضر در خاك عراق ديگر به عنوان يك نيروي سياسي مستقل مطرح نباشند و براي حفظ بقاي خود حاضر به همكاري شوند. هدف آمريكاييان آن است كه از اين طريق بتوانند كنترل كامل پارامترهاي برخورد با رژيم ايران را داشته باشند : يا براي تغيير آن و يا براي سازش با آن. در حالت اول آمريكا مي خواهد، در صورت رفتن رژيم به سمت فروپاشي ناگزير، در مطرح ساختن و جا انداختن آلترناتيو مطلوبش با مشكلي برخورد نكند. براي سناريو سازش نيز آمريكا مايل است كه جامعه ي ايرانيان و بخصوص مخالفان رژيم، اين مصالحه تاريخي را همچون «شوكي آرام» و با «مقاومتي از قبل تضعيف شده» پذيرا شود. كاري كه راديو فردا در انجام آن سخت كوشاست. در اين راستاست كه خفه كردن صداهاي ناموزون در رسانه هاي ايراني و تضعيف نيروهاي مردم گرا در اروپا، آمريكا و در عراق قابل فهم به نظر مي رسد.
پس در مي يابيم كه مجموعه دو سري عواملي كه از آن ياد كرديم يعني عوامل ازقبل شكل گرفته شده و عوامل ناشي از تصميمات آتي دو سناريو را براي آينده ي ايران بيش از ساير حالات قابل تصور مي كنند :
1- به تغيير كشاندن رژيم جمهوري اسلامي توسط اراده ي آمريكا و در صورت فروپاشي جايگزيني آن با يك حكومت دست نشانده
2- سازش ميان آمريكا و جمهوري اسلامي و تضمين بقاي رژيم به عنوان ژاندارم، متحد و حافظ منافع ايالات متحده در منطقه
اگر از تعارفات بگذريم و بخواهيم با تكيه بر مستندات و واقع گرايانه سخن بگوييم بايد بگوييم يكي از اين سناريوها بد و ديگري بدتر است. آيا اين آينده اي است كه بعد از بيست و پنج سال زجر و قتل و استبداد رژيم اسلامي بايد نصيب ايرانيان شود ؟
3- عوامل بالقوه موجود كه مي توانند فعال شوند
براي نيروهاي مردمي مخالف رژيم جمهوري اسلامي هيچ يك از اين دو سناريو قابل قبول نيست. اما نبايد فراموش كرد كه دولت ايالات متحده – اعم از جمهوريخواهان يا دموكراتها- به دنبال حفظ و گسترش منافع خود است. اين طبيعي است كه آمريكا به دنبال سناريويي باشد كه بدور از ارزشهاي و دل مشغولي هاي ما براساس محاسبات لوبي ها و كمپاني هاي بزرگ آمريكايي باشد. نيش عقرب نه از روي كين است اقتضاي طبيعتش اين است.
به همين خاطر اگر قرار است ما به عنوان ايرانيان مردم دوست و ميهن دوست كاري براي تغيير اين دو سناريوي ناخوشايند بكنيم چاره ي كار شايد اين نباشد كه برويم و از آمريكا بخواهيم در يك تصميم «غير عقلايي»، منافع ما و مردم ما را بر منافع لوبي ها و كمپاني ها ترجيح دهد. چنين انديشه اي از خامي و ناآگاهي نشاءت مي گيرد. راهي اگر باقي است و بايد بدان بپردازيم، روي آوردن به خودمان، توانمان و باورمان به حقانيت منافع مردم مظلوم و غارت شده ي ايران است. ايمان به اينكه اين ملت شريف حق دارد عده اي خدمتگزار داشته باشد كه بدون ترس و سازش و مسامحه و در جهت دفاع از منافع او از هيچ فداكاري و كوششي كوتاهي نخواهند كرد.
در اينجا به سري سوم عوامل برمي گرديم. يعني عواملي كه به طور بالقوه وجود دارد اما نيازمند آن هستند كه عده اي آنها را فعال كنند. يگانه عاملي كه مي تواند همه سناريوهاي بالا و سرنوشت همه ايرانيان را در داخل و خارج از ايران عوض كند نه كوششهاي كمي و شكلي بلكه حركتهاي كيفي و زيربنايي است. در يك كلام تنها راه خروج از اين بن بست تيره و تار فقط و فقط سازماندهي عملي نيروي لايزال مردم است. انرژي و وقت و توجه ما بايد روي اين نكته متمركز شود كه چگونه مي توانيم نيروهاي اجتماعي معترض خفته را بيدار كنيم و به ميدان آوريم. چگونه قشرهاي مسخ شده ملت را به خود آورده و افق زندگي متفاوتي را به آنها نشان دهيم. تا زماني كه اپوزيسيون تشكيلاتي و فعالان سياسي در چنبره ي راهكارهاي شكلي، صرفا نظري و تكراري گذشته گرفتارند، اتفاقي نخواهد افتاد و آمريكا و اروپا و رژيم بر بالاي سر ما آن مي كنند كه در طول يك ربع قرن گذشته كرده اند. بايد شاخص هاي و معيارهاي مبارزاتي خود را عوض كنيم و به جاي جستجوي بيهوده ي حمايت و پشتيباني نزد غارتگران مردم ايران، به نيروي مردم مراجعه كنيم. بايد راههاي بسيج ايرانيان در خارج از كشور و سپس انتقال اين موج آزادي طلبي به داخل كشور را پيدا كنيم. بايد در شيوه هاي مبارزاتي خود تغييراتي اساسي ايجاد كنيم. بايد مبارزه گري نويني را ابداع كنيم.
از آه و ناله و زاري كردن و اطلاعيه پشت اطلاعيه دادن چيزي بدست نمي آيد، بايد ايمان بياوريم كه قدرت بي پايان مردم يگانه راه نجات ايران و ايرانيان است. اگر مردم عراق امروز به خود آمده اند و قويترين ارتش جهان را به مرز شكست و فرار كشانده اند، ما مردم ايران نيز قادر خواهيم بود رژيم پوشالي و ورشكسته ي جمهوري اسلامي را جارو كنيم و آب پاكي بر دست همه كساني بريزيم كه از حالا مهره ي خود را براي انتخابات رياست جمهوري آينده رژيم آماده مي كنند.
تنها كافي است كه از سوراخ هاي تنگ فكري خود كه گذر دو دهه بي عملي به آن تار عنكبوت انفعال بسته است بيرون آييم، نفرت و حسادت و تنگ چشمي و خودخواهي ها را كنار بگذاريم و هر كداممان در ديگري، نه يك دشمن و رقيب، كه يك يار و همصدا ببينيم. تا ما از استبداد فكري خود آزاد نشويم از استبداد حاكميت رها نخواهيم شد. تا عقب ماندگي سياسي فردي خود را درمان نكنيم عقب ماندگي اقتصادي و اجتماعي جامعه مان نيز درمان نمي شود. تا با هم ارتباط برقرا ر نكنيم قرباني انزوا و جدا افتادگي هايمان باقي خواهيم ماند. راز پيروزي در درك ضرورت تماس سالم و سازنده با يكديگر بر اساس احترام به عقايد ديگري است. قهر و تنبلي و فرار از يكديگر و انتقاد كور و تخطئه و تقصير را بر گردن ديگري انداختن هيچ نتيجه اي به بار نخواهد آورد. بايد به دنبال گسترش فرهنگ برخورد سازنده باشيم.
در خارج از كشور، هر يك از فعالان سياسي بايد در جهت همسويي نيروهاي گوناگون با هم تلاش كند و در داخل نيز هر فعال سياسي بايد نيروهاي معترض اجتماعي –دانشجويان، كارگران، فرهنگيان، بيكاران- را به هم نزديك سازد. اپوزيسيون ايراني بايد هشيارانه و مسئولانه مراقب سرنوشت هزاران رزمنده ي مجاهد و كرد حاضر در خاك عراق باشد و بداند كه كمترين كوتاهي در اين باره، آغاز قلع و قمع كل نيروهاي ضد رژيم در سراسر دنيا خواهد بود. در سايه ي دلسوزي براي يكديگر، در سايه ي گفتگو و همدلي، بي شك راه نزديك شدن سياسي به هم را خواهيم يافت.
نتيجه گيري :
تشكيل يك جبهه دمكراتيك فراگير متشكل از كليه جبهه ها و نيروهاي تغيير طلب همسو و دموكرات پاسخي است براي پركردن خلاء سياسي كه به رژيم اجازه مي دهد جنبش فاقد مديريت مردم را سركوب كند و مدعي شود جايگزيني برايش وجود ندارد، خلايي كه به اروپا اجازه مي دهد به رژيم به عنوان يگانه مخاطب ايراني نگاه كند و به آمريكا اجازه مي دهد كه همه ي سناريوهاي غير ملي و غير مردمي را جزو گزينه هاي خود منظور دارد. وجود يك جايگزين دمكراتيك كه از حمايت وسيع ايرانيان برخوردار باشد اين امكان را فراهم مي سازد كه مردم ما با برنامه اي مشخص و چشم اندازي روشن و اميدوار كننده پاي به صحنه ي مبارزات اجتماعي و سياسي بگذارنند.
امروز بايد از همه ابتكارات ( تجمع، اتحاد، فراخوان، گردهم آيي ، كنگره و ...) حمايت كرد، اما در همه آنها بايد يادآوري كرده كه راه حل به تنهايي نزد هيچ شخصيت و تشكلي نيست. راه حل خروج از بن بست كنوني ايران نزد خرد جمعي ايرانيان است و اين خرد نياز به يك محمل مادي دارد و آن همانا يك جبهه دمكراتيك فراگير به گسترده ترين شكل خود است تا همه ي نيروهاي آزاده، تغيير طلب و مردم گرا دور هم جمع شده و با همدلي و همفكري راهكارهاي مناسب را براي پيشبرد مبارزه و به ثمر رساندن آن بيابند.
حساسيت شرايط به حدي است كه درنگ جايز نيست. اگر از اين موقعيت كه فصل تغيير در ايران خود را نشان مي دهد استفاده كنيم مي توانيم ميوه ي آزادي را بچينيم و در غير اين صورت، اگر باز به خاطر سستي، انفعال و بي برنامگي خود اين فرصت نيز از دست رود، اين بار بايد پذيراي چند دهه ابر سياه بر آسمان ميهنمان باشيم.
نسل جوان ايراني در داخل كشور بايد بداند كه همه چيز متعلق به اوست اگر بخواهد و هيچ چيز از آن او نيست اگر حقش را نگيرد. ميهن ما به چهارراه سرنوشت خود رسيده است بايد تصميم بگيريم كه چه راهي را بايد در پيش گيرد. راه سياهي و استبداد، راه نوكري بيگانه، راه قضا و تقدير و يا راه روشن پيشرفت و تعالي. انتخاب با ماست.
تاريخ و هر جامعه ي قانونمنديهاي خاص خود را دارند. اگر آنها را بشناسيم و بكار بگيريم مي توانيم سرنوشت ملي خود را آنگونه كه اراده كرده ايم رقم بزنيم و در غير اين صورت، تاريخي كه ديگران رقم زده اند به ما تحميل خواهد شد. دو روز پيش خبري اطلاع مي داد كه «55 درصد از زنان استان گلستان دچار اختلالات رواني هستند». از خود بپرسيم تا 100 درصد چقدر فرصت باقي است ؟
* *
www.korosherfani.com
16/12/2003