يكشنبه 30 آذر 1382

انسان حقوقمند، ژاله وفا

ما بازماندگان بايستى با همه هستى امان در محكمه تاريخ به نفع همه ارزش هاى پايمال شده انسان به نفع حقوق انسان و محكوم بودن رژيم متجاوز به اين حقوق شهادت دهيم

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

متن سخنان خانم ژاله وفا در برنامه بزرگداشت پنجمين سالگرد قتلهاى زنجيره‏اى و سالروز جهانى حقوق بشر در شهر فرانكفورت‏

2 روز پيش سالگرد تصويب اعلاميه جهانى حقوق بشر در سال 1948ميلادى و روز جهانى حقوق بشر بود.تقارن اين روز با اعطاى جايزه نوبل صلح به يك زن ايرانى و مسلمان به خاطر دفاع بى شائبه‏اش از حقوق انسان و نيز تقارن اين دو با سالگرد بزرگداشت قربانيان قتلهاى زنجيره‏اى داراى اهميت بسزايى است .اهميت آن در پيوند تنگاتنگ دو مقوله حقوق بشر و راه اين كوشندگان است .

اگر به تاريخ ايران نظر افكنيم، اندر مى‏يابيم كه پيوسته "در زمانه عسرت " و در دوره هايى كه "سامان سخن گفتن " نبوده است، بت عيار مقولات آگاهى در هر دوره‏اى به شكلى در مى آمده است تا بتوان آن را در پستوى خانه نهان كرد .
حوزه ادب فارسى امانتدار مقولات "آگاهى ملى" بوده است . سخن سرايانى كه بيان آنان چه در قالب نثر و چه نظم به وهن مصالحه‏اى با دشمنان ايران و مردم آلوده نبوده است ،معتمد مردم به حساب مى‏آمده‏اند و اين مقولات آگاهى را از قلمرويى به قلمرو ديگر انتقال ميدادند تا شالوده استوارى براى تداوم آگاهى ملى هزيمتيان ايران را در تعارض با آئين‏هاى پيروزمندان نظامى و يا معترضان به هويت ايرانى فراهم كنند . چنان كه فردوسى حماسه ملى و ابولفضل بيهقى تاريخ و فيلسوفانى مانند شهاب الدين سهروردى انديشه فلسفى رابا زبان فارسى آشنا كردند و حافظ و مولوى آگاهى ملى و عشق به انسان را با بيان عرفانى پيوند زدند و حوزه ادب را مآمن و پناهگاه دست آوردهاى فرهنگ ايرانى قرار دادند.
حال كه 700 سال از عصر پيشتازى عنصر ايرانى در يكسان نگرى به حقوق آدميان با سروده شدن اين بيت پيوسته معتبر
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
كه از قضا بر سر در سازمان ملل نيز نقش بسته ،گذشته و عنصر ايرانى ،در عصر آگاهى ميرود تا مقوله "تحول از انسان قدرت مدار ، به انسان حقوقمند"را در خود نهادينه كند و نسل به نسل به امانت بسپارد ،بى جهت نيست كه كسانى قربانى قتلهاى زنجيرهاى سراسر شناعت مى‏گردند كه همه هر يك به نحوى از انحا از دكتر سامى وفروهر و پروانه اسكندرى گرفته تا محمد مختارى و محمد جعفرپوينده و سيرجانى و زال زاده و مجيد شريف و ...يكى با قلم ،يكى با قدم ،مظهر تلاش و كوشش خستگى ناپذير در ديده بانى و امانتدارى از مقوله " حقوق انسان "بوده اند و عمرى را در اين راه مصروف داشته‏اند.
اكنون به تعبير زنده ياد شريعتى :
«آنها كه رفتند ، "كارى حسينى " كردند، و آنها كه ماندند " بايد "كارى زينبى " كنند و گرنه يزيدى اند!»
آن كار بايسته كه ما بر جاى ماندگان بر دوش داريم چيست؟
برپايى بزرگداشت سالى يك بار و اكتفا كردن به" يادى " و "اشكى"؟!
خوب اين بسيار زود از رونق مى‏افتد و مهمتر از همه در خدمت هدف رژيم قرار ميگيرد. همانا پاك كردن حافظه ملى از خاطره زنده اين جنايت شنيع در حق فرزندان فرهيخته خود.
نه برگزار كنندگان محترم اين جلسه در برگزارى اين بزرگداشت اهل چنين جفايى به حافظه ملى هستند و نه عظمت هويت قربانيان و راهشان به ما اجازه چنين محدود كردن و تقليل جايگاه و "بى حسى و"فراموشى " را مى‏دهد .
جداى از آن افشاى هيچ جنايتى را نبايد رها كرد و پيگيرى آن خود بخشى از حقوقمندى است . اين پيگيرى ولى محتاج كار و اطلاع مدام است . افشاى سازمان ترورى كه هنوز دست از ترورهاى زنجيره ايش بر نداشته و خانم كاظمى آخرين قربانى وى نيست ،به وجدانهاى بيدار و ديده بانان تيز چشم و باورمند به حقوق انسان نيازمند است تا
تارژيم نتواند براحتى خط زدن مشق شبى اين جنايت را از خاطره ها و وجدانها بزدايد و پرونده‏هاى ملى را مختومه اعلام كند . .
از آن گذشته وقتى نظامى چون نظام ولايت فقيه است و سياست واقتصاد ومذهب و هنر و انديشه و احساس و اخلاق را، همه را ابزار دست مى‏كند تا انسانها را قربانى مطامع خود مى‏كند. ما بازماندگان بايستى با همه هستى امان در محكمه تاريخ به نفع همه ارزش هاى پايمال شده انسان به نفع حقوق انسان ومحكوم بودن رژيم متجاوز به اين حقوق شهادت دهيم .

شهادتى حى و حاضر و بيدار در همه جا و همه وقت .
آرى كار بايسته ما تن دادن به الزامات تكوين و تدقيق مفاهيم "مقولات آگاهى" ملى است و ادامه خستگى ناپذير راه كوشندگان آن راه .
از اينرو فرصت امشب را نيز اينجانب براى پرداختن به مقوله حقوق انسان مغتنم ميشمارم .

حق‏هايى كه انسان به تعبير اديان توحيدى با آنان زاده ميشوند و ذاتى انسانند ،لذا مقدم بر جنسيت و نظر و مرام وعقيده‏انسان است ، وقتى در معنا تحريف شوند تعريفى ميابند كه ناقض حق است.
وقتى اصل راهنما قدرت شد ،تعريف حق نيز تحريف ميشود و قدرت حق را بيرون از انسان قرار مى‏دهد. و آن را همانند معناى تحريف شده آزادى ،دادنى و ستاندنى و نه ذاتى انسان ميشمارد.و بخصوص حقوق را با يكديگر در تعارض ميداند وبنابراين قدرت كه ضد حق است، خود را حافظ حق ميخواند !
از اين رو است كه در اغلب جوامع ، از مردم سالاريهاى غربى گرفته تا استبدادها، امنيت و آزادى در تعارض قرار مى‏گيرند و همواره، بنام امنيت، آزادى محدود مى‏شود. حال آنكه
وقتى آزادى اصل رهنما است ، حقوق انسانى ذاتى حيات او هستند و آزاد شدن انسان يعنى رها شدن از غفلت و زندگى خويش را عمل به حقوق گرداندن .بر مبناى آزادى حقوق انسان مجموعه‏اى را تشكيل مى‏دهند كه نه تنها با يكديگر تعارض ندارند و يكى را نمى‏توان بر ديگرى مقدم شمرد، بلكه عدم رعايت هر يك از حقوق، نقض حقوق ديگر را نيز درپى مى‏آورد.
در واقع بر اصل راهنماى توحيد ، تعريف عمومى حق عبارت مى‏شود از
هست هائى كه هستى انسان را تشكيل مى‏دهند و عمل به آنها، واقعيت بخشيدن به آزادى انسان و هم هويتى جستن با هستى ،است و، از اين رو هر آنچه كه روابط ميان انسان با خود با ديگرى و با محيط زيست را بر اساس آزادى و عدم زور، تنطيم مى‏كنند، حقوق انسان هستند.

هر يك از ما چنانچه در درون خود اين پرسش را از خود بكند كه اگر عضوى از اعضاى بدنش را كه جزو مجموعه حياتى اوست، تهديد به قطع كنند، آيا براحتى بدان تن ميدهد؟؟!
چگونه است كه حقوق خود را كه فطرى و ذاتى اوست و شالوده و جان مجموعه حياتى وجودش را تشكيل ميدهد،اجازه ميدهد به آسانى مورد تعرض قرار دهند؟!
آيا اين غفلت، دليل از خود بيگانگى ما انسانها از حقوق خود و در حقيقت اصالت دادن به زور در روابط خود با خود و خود با ديگرى و خود با طبيعت نيست؟
و آيا جز قدرت محدود و محذور كننده‏اى در هستى موجود وجود دارد؟ پس آن عقلى كه آدمى را به جبر «انتخاب» ميان حقى با حق ديگر يا اصلى با اصل ديگر ناگزير مى‏كند، به قدرت اصالت مطلق ميدهد .واخلاقى كه اين عقل از آن پيروى مى‏كند، اخلاق اطاعت از امر زور است.

در صورتى كه حقوق ذاتى و فطرى مجموعه فعاليتهائى‏است كه يكديگر را ايجاب مى‏كنند ودر جريان تحقق خود، مجموعه حقوق بر خود و دامنه خود ميافزايند.

اما قدرت زاده تقدم است و جريان پيدايش و تمركز و بزرگ شدن و آنگاه انحلال قدرت، جريان تقدم‏هايى‏است كه بنا بر نياز قدرت جانشين مى‏شوندو اين جريان، در واقع همان جريان سلب حقوق فردى و جمعى از انسانهاست.آن كس و آن گروه و يا آن دولت كه اصلى را بر اصلى و حقى را بر حقى مقدم مى‏شمارد،من باب مثال تقدم آزادى بر استقلال يا استقلال بر آزادى و ياتقدم حق ازادى انتخاب بر حق كار و يا بالعكس نه تنها هيچكدام از اين حقوق را مرعى نميدارد بلكه زمينه نقض هر دو اصل و هر دو حق را بوجود مى‏آورد. ، اين كس يا گروه يا دولت ،ديگر بيانگر تمامى اعضاى جامعه نيست، حتى بيانگر حقوق هم نيست ،بلكه بيانگر «منافع» گروه بنديهائى است كه يا مى‏خواهند قدرتى را كه دارند حفظ كنند و يا مى‏خواهند به قدرتى برسند.
اصل تقدم اين حق بر آن حق، «منافع» اين قشر بر آن قشر، به جبر، بر عقل حاكم مى‏شود و آن را
از بيانگر حقوق فردى و جمعى عموم مردم به بيانگر منافع گروه بنديهائى كه مى‏توانند تكيه گاه قدرت بگردند، تبديل مى‏كند.
اما بيان آزادى كه حقوق فردى و جمعى جامعه‏ها را در بر مى‏گيرد، محلى براى تقدم اصلى بر اصلى و حقى بر حقى نيست. چرا كه با هر تقدم قائل شدنى، حقى از حقوق فردى و جمعى تمامى اعضاى يك جامعه نقض مى‏شود. دو حق هيچگاه با يكديگر ضد نمى‏شوند و دو ناحق نيز هرگز با يكديگر ضد نمى‏شوند. چنانكه دو زور پرست ولو در حال جنگ با يكديگر باشند، ضد يكديگر نيستند. هر دو زور هستند.
زورمداران تاريخ هميشه از تقدم حقى بر حقى سخن ميرانند و انسان را ميان انتخاب يكى از آن دو نه مخير كه مجبور ميسازند. چرا كه انسانى كه بر حقوق ذاتى خود واقف باشد ميداند كه در گذشتن از هيچ حقى اختيارى نيست و آنجا زور عمل ميكند و اكراه.

انسان يا اين زور را درونى ميكند و يا نه بر اجراى كامل حقوقش ايستادگى مينمايد .

در حقيقت، زور وقتى به درون مى‏آيد كه درون خالى شده باشد: تا انسان خالى از ارزشهاى انسانى و حقوق انسانى نشود، از زور پر نمى‏شود. باورى ترجمان آزادى و رشد است كه انسان را از هستى پر كند، از ارزشهاى والاى انسانى، اميد، عشق، دوستى، صفا، وفا، عدل، شادى و... و از ارزشهائى پر كند كه حقوق معنوى انسانند.اگر دين بيان آزادى بماند، دعوت دائمى مى‏شود از انسان كه آلت قدرت نشود و جامعه‏هاى خود را به جنهم‏هاى تضادها بدل نكند. هشدار دائمى مى‏شودبه انسان كه از حقوق و آزاديهاى خويش غافل نشود. مانع از آن مى‏شود كه علامتهاى قدرت كه ضد ارزشها هستند، ارزش بگردند و جانشين ارزشها بشوند.

بيانى كه حقوق را ذاتى انسان مى‏شمارد يك هشدار دائمى به انسان است: انسان! حقوق ذاتى حيات تو است. هيچكس نمى‏تواند انسان را از حقوقش محروم كند جز خود انسان و با غافل شدن از حقوق خود .
مكان اجتماعى كه در آن، انسانها از حقوق خالى مى‏شوند، جامعه‏ايست كه اعضاى آن از زور پرشده و روابط خويش را مجارى جريان زور مرگ بار و ويرانگر و خشونت بار مى‏كنند. زورباورى اينسان خود را در پوشش دين باورى، پنهان مى‏كند و دير مى‏پايد.
اكنون به جامعه خود نگاه كنيم به همين 25 سال اخير نظاره كنيم .وقتى در جامعه‏اى دينى كه بيان ارزشها است به ابزارى براى حفظ قدرت بدل ميشود و نظام خودكامه حاكم بنام دينى كه كشتن 1 نفر بيگناه را برابر با كشتن تمامى بشريت ميداند و حيات بخشيدن يك نفر را برابر با حيات بخشيدن به كل بشريت قلمداد ميكند، سازمان ترور "حركت قسرى" يعنى جامعه را بسوى كمال راندن نه به اختيار بلكه بزور و خشونت ، را از فلسفه افلاطونى اقتباس كرده، جانشين لا اكراه دين ميكند و در جامعه‏اى كه اغلب كادرهاى سياسى چپ آن هدف استقرار ديكتاتورى پرولتاريا را در سر ميپروراندند و برخوردارى انسان را از حقوق و آزادى‏ها روبنا و صورى و از خصلتهاى بورژوازى ميدانستند ،و عدالت نزد آنان از معناى حقيقى خود يعنى ميزان تشخيص آنچه از خود هستى دارد، از ساخته‏هاى مجازى زور و نيز به معناى ميزان سنجش كيفيت زندگى از لحاظ اندازه بكار بردن حقوق، تهى ميگردد و بدل به هدفى دور دست و تحقق نيافتنى ميگردد، چرا حقوق انسانى مظلوم‏ترين واژه نشود؟
وقتى كه انسان به تصلب گروهها و و احزابى نگاه ميكند كه حتى در گرفتن "روزه سياسى " نيز بنام دفاع از يك شخصيت حزبى، حقوق را" خودى و غير خودى "ميكنند و نام حتى دانشجويانى كه دربندند در ته ليست حمايت خود قرار نمى‏دهند ،آيا انسان بر اين امر واقف نمشودكه اين تنها قدرت است كه چشم پاك بين انسان را كور مى‏كند؟
در چشم پاك بين نبود رسم امتياز
در آفتاب، سايه شاه و گدا يكى است


سكوت ونظاره گر خاموش رفتار مبتنى بر تبعيض قائل شدن بين انسانها و خودى و غير خودى كردن آنها
آيا زمانه ما را مصداق اين شعر زنده ياد شاملو نمى‏كند ؟
آنكه دانست ،زبان بست
و آن كه ميگفت ،ندانست

در جامعه‏اى كه حقوق انسانى و منزلت وى تا اين حد بى اعتبار شده كه بخش اعظم دفاع از زندانيان سياسى و محكومين عقيده ، تنها به خانواده درجه 1 آنان وصف كوتاه تحصن آنان در مقابل زندان محدود ميشود و پسر 10 ساله زرافشان‏ها وكيل مدافع حيثيت پدر ميگردد، آيا پرداختن به معنى حقوق و پيگيرى آن در بيانى كه حقوق فردى و جمعى همه مردم ايران را در بر بگيرد و عمل به آن بيان ،حداقل از طرف كسانى كه خود راباورمند به حقوق انسان ميدانند ،كار اصلى و بايسته نيست؟

و آياوقت آن نرسيده كه منظر جهان را نه از رخنه تنگ چشمى حصار شرارت و قدرت بل از پنجرهاى گشوده به هستى به مثابه جولانگاه هيات پرشكوه انسان به تماشا نشينيم ؟

حقوق اعطايى خداوند به انسان نيز همچون آزادى وى حد ندارد و بيكران است و محدود حتى به 30 ماده اعلاميه جهانى حقوق بشر نميگردد كه 55 سال پيش برشته تحرير در آمده است.
به تعبير شعر حافظ:

شراب لطف خداوند را كرانى نيست
كران اگر بنمايد قصور جام بود

دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/2404

فهرست زير سايت هايي هستند که به ' انسان حقوقمند، ژاله وفا' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016