متن سخنان خانم ژاله وفا در برنامه بزرگداشت پنجمين سالگرد قتلهاى زنجيرهاى و سالروز جهانى حقوق بشر در شهر فرانكفورت
2 روز پيش سالگرد تصويب اعلاميه جهانى حقوق بشر در سال 1948ميلادى و روز جهانى حقوق بشر بود.تقارن اين روز با اعطاى جايزه نوبل صلح به يك زن ايرانى و مسلمان به خاطر دفاع بى شائبهاش از حقوق انسان و نيز تقارن اين دو با سالگرد بزرگداشت قربانيان قتلهاى زنجيرهاى داراى اهميت بسزايى است .اهميت آن در پيوند تنگاتنگ دو مقوله حقوق بشر و راه اين كوشندگان است .
اگر به تاريخ ايران نظر افكنيم، اندر مىيابيم كه پيوسته "در زمانه عسرت " و در دوره هايى كه "سامان سخن گفتن " نبوده است، بت عيار مقولات آگاهى در هر دورهاى به شكلى در مى آمده است تا بتوان آن را در پستوى خانه نهان كرد .
حوزه ادب فارسى امانتدار مقولات "آگاهى ملى" بوده است . سخن سرايانى كه بيان آنان چه در قالب نثر و چه نظم به وهن مصالحهاى با دشمنان ايران و مردم آلوده نبوده است ،معتمد مردم به حساب مىآمدهاند و اين مقولات آگاهى را از قلمرويى به قلمرو ديگر انتقال ميدادند تا شالوده استوارى براى تداوم آگاهى ملى هزيمتيان ايران را در تعارض با آئينهاى پيروزمندان نظامى و يا معترضان به هويت ايرانى فراهم كنند . چنان كه فردوسى حماسه ملى و ابولفضل بيهقى تاريخ و فيلسوفانى مانند شهاب الدين سهروردى انديشه فلسفى رابا زبان فارسى آشنا كردند و حافظ و مولوى آگاهى ملى و عشق به انسان را با بيان عرفانى پيوند زدند و حوزه ادب را مآمن و پناهگاه دست آوردهاى فرهنگ ايرانى قرار دادند.
حال كه 700 سال از عصر پيشتازى عنصر ايرانى در يكسان نگرى به حقوق آدميان با سروده شدن اين بيت پيوسته معتبر
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
كه از قضا بر سر در سازمان ملل نيز نقش بسته ،گذشته و عنصر ايرانى ،در عصر آگاهى ميرود تا مقوله "تحول از انسان قدرت مدار ، به انسان حقوقمند"را در خود نهادينه كند و نسل به نسل به امانت بسپارد ،بى جهت نيست كه كسانى قربانى قتلهاى زنجيرهاى سراسر شناعت مىگردند كه همه هر يك به نحوى از انحا از دكتر سامى وفروهر و پروانه اسكندرى گرفته تا محمد مختارى و محمد جعفرپوينده و سيرجانى و زال زاده و مجيد شريف و ...يكى با قلم ،يكى با قدم ،مظهر تلاش و كوشش خستگى ناپذير در ديده بانى و امانتدارى از مقوله " حقوق انسان "بوده اند و عمرى را در اين راه مصروف داشتهاند.
اكنون به تعبير زنده ياد شريعتى :
«آنها كه رفتند ، "كارى حسينى " كردند، و آنها كه ماندند " بايد "كارى زينبى " كنند و گرنه يزيدى اند!»
آن كار بايسته كه ما بر جاى ماندگان بر دوش داريم چيست؟
برپايى بزرگداشت سالى يك بار و اكتفا كردن به" يادى " و "اشكى"؟!
خوب اين بسيار زود از رونق مىافتد و مهمتر از همه در خدمت هدف رژيم قرار ميگيرد. همانا پاك كردن حافظه ملى از خاطره زنده اين جنايت شنيع در حق فرزندان فرهيخته خود.
نه برگزار كنندگان محترم اين جلسه در برگزارى اين بزرگداشت اهل چنين جفايى به حافظه ملى هستند و نه عظمت هويت قربانيان و راهشان به ما اجازه چنين محدود كردن و تقليل جايگاه و "بى حسى و"فراموشى " را مىدهد .
جداى از آن افشاى هيچ جنايتى را نبايد رها كرد و پيگيرى آن خود بخشى از حقوقمندى است . اين پيگيرى ولى محتاج كار و اطلاع مدام است . افشاى سازمان ترورى كه هنوز دست از ترورهاى زنجيره ايش بر نداشته و خانم كاظمى آخرين قربانى وى نيست ،به وجدانهاى بيدار و ديده بانان تيز چشم و باورمند به حقوق انسان نيازمند است تا
تارژيم نتواند براحتى خط زدن مشق شبى اين جنايت را از خاطره ها و وجدانها بزدايد و پروندههاى ملى را مختومه اعلام كند . .
از آن گذشته وقتى نظامى چون نظام ولايت فقيه است و سياست واقتصاد ومذهب و هنر و انديشه و احساس و اخلاق را، همه را ابزار دست مىكند تا انسانها را قربانى مطامع خود مىكند. ما بازماندگان بايستى با همه هستى امان در محكمه تاريخ به نفع همه ارزش هاى پايمال شده انسان به نفع حقوق انسان ومحكوم بودن رژيم متجاوز به اين حقوق شهادت دهيم .
شهادتى حى و حاضر و بيدار در همه جا و همه وقت .
آرى كار بايسته ما تن دادن به الزامات تكوين و تدقيق مفاهيم "مقولات آگاهى" ملى است و ادامه خستگى ناپذير راه كوشندگان آن راه .
از اينرو فرصت امشب را نيز اينجانب براى پرداختن به مقوله حقوق انسان مغتنم ميشمارم .
حقهايى كه انسان به تعبير اديان توحيدى با آنان زاده ميشوند و ذاتى انسانند ،لذا مقدم بر جنسيت و نظر و مرام وعقيدهانسان است ، وقتى در معنا تحريف شوند تعريفى ميابند كه ناقض حق است.
وقتى اصل راهنما قدرت شد ،تعريف حق نيز تحريف ميشود و قدرت حق را بيرون از انسان قرار مىدهد. و آن را همانند معناى تحريف شده آزادى ،دادنى و ستاندنى و نه ذاتى انسان ميشمارد.و بخصوص حقوق را با يكديگر در تعارض ميداند وبنابراين قدرت كه ضد حق است، خود را حافظ حق ميخواند !
از اين رو است كه در اغلب جوامع ، از مردم سالاريهاى غربى گرفته تا استبدادها، امنيت و آزادى در تعارض قرار مىگيرند و همواره، بنام امنيت، آزادى محدود مىشود. حال آنكه
وقتى آزادى اصل رهنما است ، حقوق انسانى ذاتى حيات او هستند و آزاد شدن انسان يعنى رها شدن از غفلت و زندگى خويش را عمل به حقوق گرداندن .بر مبناى آزادى حقوق انسان مجموعهاى را تشكيل مىدهند كه نه تنها با يكديگر تعارض ندارند و يكى را نمىتوان بر ديگرى مقدم شمرد، بلكه عدم رعايت هر يك از حقوق، نقض حقوق ديگر را نيز درپى مىآورد.
در واقع بر اصل راهنماى توحيد ، تعريف عمومى حق عبارت مىشود از
هست هائى كه هستى انسان را تشكيل مىدهند و عمل به آنها، واقعيت بخشيدن به آزادى انسان و هم هويتى جستن با هستى ،است و، از اين رو هر آنچه كه روابط ميان انسان با خود با ديگرى و با محيط زيست را بر اساس آزادى و عدم زور، تنطيم مىكنند، حقوق انسان هستند.
هر يك از ما چنانچه در درون خود اين پرسش را از خود بكند كه اگر عضوى از اعضاى بدنش را كه جزو مجموعه حياتى اوست، تهديد به قطع كنند، آيا براحتى بدان تن ميدهد؟؟!
چگونه است كه حقوق خود را كه فطرى و ذاتى اوست و شالوده و جان مجموعه حياتى وجودش را تشكيل ميدهد،اجازه ميدهد به آسانى مورد تعرض قرار دهند؟!
آيا اين غفلت، دليل از خود بيگانگى ما انسانها از حقوق خود و در حقيقت اصالت دادن به زور در روابط خود با خود و خود با ديگرى و خود با طبيعت نيست؟
و آيا جز قدرت محدود و محذور كنندهاى در هستى موجود وجود دارد؟ پس آن عقلى كه آدمى را به جبر «انتخاب» ميان حقى با حق ديگر يا اصلى با اصل ديگر ناگزير مىكند، به قدرت اصالت مطلق ميدهد .واخلاقى كه اين عقل از آن پيروى مىكند، اخلاق اطاعت از امر زور است.
در صورتى كه حقوق ذاتى و فطرى مجموعه فعاليتهائىاست كه يكديگر را ايجاب مىكنند ودر جريان تحقق خود، مجموعه حقوق بر خود و دامنه خود ميافزايند.
اما قدرت زاده تقدم است و جريان پيدايش و تمركز و بزرگ شدن و آنگاه انحلال قدرت، جريان تقدمهايىاست كه بنا بر نياز قدرت جانشين مىشوندو اين جريان، در واقع همان جريان سلب حقوق فردى و جمعى از انسانهاست.آن كس و آن گروه و يا آن دولت كه اصلى را بر اصلى و حقى را بر حقى مقدم مىشمارد،من باب مثال تقدم آزادى بر استقلال يا استقلال بر آزادى و ياتقدم حق ازادى انتخاب بر حق كار و يا بالعكس نه تنها هيچكدام از اين حقوق را مرعى نميدارد بلكه زمينه نقض هر دو اصل و هر دو حق را بوجود مىآورد. ، اين كس يا گروه يا دولت ،ديگر بيانگر تمامى اعضاى جامعه نيست، حتى بيانگر حقوق هم نيست ،بلكه بيانگر «منافع» گروه بنديهائى است كه يا مىخواهند قدرتى را كه دارند حفظ كنند و يا مىخواهند به قدرتى برسند.
اصل تقدم اين حق بر آن حق، «منافع» اين قشر بر آن قشر، به جبر، بر عقل حاكم مىشود و آن را
از بيانگر حقوق فردى و جمعى عموم مردم به بيانگر منافع گروه بنديهائى كه مىتوانند تكيه گاه قدرت بگردند، تبديل مىكند.
اما بيان آزادى كه حقوق فردى و جمعى جامعهها را در بر مىگيرد، محلى براى تقدم اصلى بر اصلى و حقى بر حقى نيست. چرا كه با هر تقدم قائل شدنى، حقى از حقوق فردى و جمعى تمامى اعضاى يك جامعه نقض مىشود. دو حق هيچگاه با يكديگر ضد نمىشوند و دو ناحق نيز هرگز با يكديگر ضد نمىشوند. چنانكه دو زور پرست ولو در حال جنگ با يكديگر باشند، ضد يكديگر نيستند. هر دو زور هستند.
زورمداران تاريخ هميشه از تقدم حقى بر حقى سخن ميرانند و انسان را ميان انتخاب يكى از آن دو نه مخير كه مجبور ميسازند. چرا كه انسانى كه بر حقوق ذاتى خود واقف باشد ميداند كه در گذشتن از هيچ حقى اختيارى نيست و آنجا زور عمل ميكند و اكراه.
انسان يا اين زور را درونى ميكند و يا نه بر اجراى كامل حقوقش ايستادگى مينمايد .
در حقيقت، زور وقتى به درون مىآيد كه درون خالى شده باشد: تا انسان خالى از ارزشهاى انسانى و حقوق انسانى نشود، از زور پر نمىشود. باورى ترجمان آزادى و رشد است كه انسان را از هستى پر كند، از ارزشهاى والاى انسانى، اميد، عشق، دوستى، صفا، وفا، عدل، شادى و... و از ارزشهائى پر كند كه حقوق معنوى انسانند.اگر دين بيان آزادى بماند، دعوت دائمى مىشود از انسان كه آلت قدرت نشود و جامعههاى خود را به جنهمهاى تضادها بدل نكند. هشدار دائمى مىشودبه انسان كه از حقوق و آزاديهاى خويش غافل نشود. مانع از آن مىشود كه علامتهاى قدرت كه ضد ارزشها هستند، ارزش بگردند و جانشين ارزشها بشوند.
بيانى كه حقوق را ذاتى انسان مىشمارد يك هشدار دائمى به انسان است: انسان! حقوق ذاتى حيات تو است. هيچكس نمىتواند انسان را از حقوقش محروم كند جز خود انسان و با غافل شدن از حقوق خود .
مكان اجتماعى كه در آن، انسانها از حقوق خالى مىشوند، جامعهايست كه اعضاى آن از زور پرشده و روابط خويش را مجارى جريان زور مرگ بار و ويرانگر و خشونت بار مىكنند. زورباورى اينسان خود را در پوشش دين باورى، پنهان مىكند و دير مىپايد.
اكنون به جامعه خود نگاه كنيم به همين 25 سال اخير نظاره كنيم .وقتى در جامعهاى دينى كه بيان ارزشها است به ابزارى براى حفظ قدرت بدل ميشود و نظام خودكامه حاكم بنام دينى كه كشتن 1 نفر بيگناه را برابر با كشتن تمامى بشريت ميداند و حيات بخشيدن يك نفر را برابر با حيات بخشيدن به كل بشريت قلمداد ميكند، سازمان ترور "حركت قسرى" يعنى جامعه را بسوى كمال راندن نه به اختيار بلكه بزور و خشونت ، را از فلسفه افلاطونى اقتباس كرده، جانشين لا اكراه دين ميكند و در جامعهاى كه اغلب كادرهاى سياسى چپ آن هدف استقرار ديكتاتورى پرولتاريا را در سر ميپروراندند و برخوردارى انسان را از حقوق و آزادىها روبنا و صورى و از خصلتهاى بورژوازى ميدانستند ،و عدالت نزد آنان از معناى حقيقى خود يعنى ميزان تشخيص آنچه از خود هستى دارد، از ساختههاى مجازى زور و نيز به معناى ميزان سنجش كيفيت زندگى از لحاظ اندازه بكار بردن حقوق، تهى ميگردد و بدل به هدفى دور دست و تحقق نيافتنى ميگردد، چرا حقوق انسانى مظلومترين واژه نشود؟
وقتى كه انسان به تصلب گروهها و و احزابى نگاه ميكند كه حتى در گرفتن "روزه سياسى " نيز بنام دفاع از يك شخصيت حزبى، حقوق را" خودى و غير خودى "ميكنند و نام حتى دانشجويانى كه دربندند در ته ليست حمايت خود قرار نمىدهند ،آيا انسان بر اين امر واقف نمشودكه اين تنها قدرت است كه چشم پاك بين انسان را كور مىكند؟
در چشم پاك بين نبود رسم امتياز
در آفتاب، سايه شاه و گدا يكى است
سكوت ونظاره گر خاموش رفتار مبتنى بر تبعيض قائل شدن بين انسانها و خودى و غير خودى كردن آنها
آيا زمانه ما را مصداق اين شعر زنده ياد شاملو نمىكند ؟
آنكه دانست ،زبان بست
و آن كه ميگفت ،ندانست
در جامعهاى كه حقوق انسانى و منزلت وى تا اين حد بى اعتبار شده كه بخش اعظم دفاع از زندانيان سياسى و محكومين عقيده ، تنها به خانواده درجه 1 آنان وصف كوتاه تحصن آنان در مقابل زندان محدود ميشود و پسر 10 ساله زرافشانها وكيل مدافع حيثيت پدر ميگردد، آيا پرداختن به معنى حقوق و پيگيرى آن در بيانى كه حقوق فردى و جمعى همه مردم ايران را در بر بگيرد و عمل به آن بيان ،حداقل از طرف كسانى كه خود راباورمند به حقوق انسان ميدانند ،كار اصلى و بايسته نيست؟
و آياوقت آن نرسيده كه منظر جهان را نه از رخنه تنگ چشمى حصار شرارت و قدرت بل از پنجرهاى گشوده به هستى به مثابه جولانگاه هيات پرشكوه انسان به تماشا نشينيم ؟
حقوق اعطايى خداوند به انسان نيز همچون آزادى وى حد ندارد و بيكران است و محدود حتى به 30 ماده اعلاميه جهانى حقوق بشر نميگردد كه 55 سال پيش برشته تحرير در آمده است.
به تعبير شعر حافظ:
شراب لطف خداوند را كرانى نيست
كران اگر بنمايد قصور جام بود