شب یلدا شبی ست که میترا در سپده دمش آفتاب مهر را بر زمین می تاباند،شبی که ظلمت و تیرگی - هر چقدر طولانی - سرانجام به سر زدن سپیده پیوند خواهد خورد.
همیشه شب یلدا برای نسل ما رنگمایه ای از خاطره داشته است، نشستن زیر کرسی مادربزرگ و گوش سپردن به قصه هایش ، نوای خوش ترانه های قدیمی که توی زیر زمین خانه صفحه های خاک گرفته را پیدا می کردی و سرانجام کشف دنیایی دیگر.
دنیای شب ، شب بیداری ها ی مستمر و سر در کتاب و دفتر فرو بردن به انتظارزمانی که از پنجره سر زدن سپیده را ببینی.
و خاطره هایی که شب یلدای ما را به گذشته ، خودمان و روان بنه هایمان پیوند می زند.
خاطره در غربت رنگمایه ای از دریغ می گیرد.
خاطره مادربزرگ دوست داشتنی ات که هنوز نگاه مهربانش در کنج اتاق محقرش در چشمهایت خانه کرده است.
خاطره شب یلدای انقلاب.
شب یلدای ۵۷ ؛ شور و شوق و امید . صدای رادیو بی بی سی از پس هر خانه ، کنایه های مجری تلویزیون و صدای شعار دادن مردم از پشت بام ها ، پدر دادستان نظامی حکومت نظامی بود و زندانیان ش برای من در زندان زری دوزی کرده بودند ، چرا آن را نگه نداشتم؟
دسته های اعلامیه و اسپری های رنگ در اتاقم انتظار خاموشی را می کشید و صدای گام های سربازان در خیابان هیچ تشویشی را در ذهنم بر نمی انگیخت ، که این نه شجاعت ،امید بود که نسلی را به خروش در آورده بود.
انقلاب شکست خورد و ما را نیز در این شکست به قربانگاه کشاند.
شب یلدای ۶۷ ؛ تشویش وبیم با ته مایه ای ازمقاومت . صدای نوحه و قرآن بیست و چهار ساعته در کریدور سلولهای انفرادی طنین می انداخت و بر اعصاب جیره گیرندگان شلاق سوهان می کشید.
بر روی پشت بام پاسداری کشیک می داد و آن سوتر جوخه اعدام در انتظار ساعت مقرر نشسته بودند. پدر باز هم دادستان نظامی بود اما این بار حتی من هم برای خوش آمد او نمی خواستم یادگاری به او بدهم. از چند روز قبل موشی به سلولم می آمد و من و او می توانستیم با هم در باره زندگی و مرگ گفتگو کنیم.
شب یلدای ۷۷ ؛ تشویش و شور. صدای زنگ تلفن و پیام های تهدید آمیز انصار حزب الله تنها گاه تشویشی کوتاه بر می انگیخت . دو هفته از قرار با محمد جعفر پوینده گذشته بود ، شبی که او به خانه بازنگشت قرار بود با هم برای میزگردش در دانشکده مان هماهنگ کنیم.پدر وکیل شده بود ، مادر بزرگ نبود و من دفترهای خاطراتم را پنهان می کردم. ده سال پیش تر بود که برگهای آن اوراق پرونده ام را قطورتر کرده بودند.مقالاتم دائم سانسور می شد و کسانی دائم در گوشم می گفتند حالا وقتش نشده که بگذاری و بروی؟
نه!
من می خواستم بمانم برای آن که دختر رحمان از یک تب چند ساعته نمیرد ، برای آنکه آن دو جوان کرد از فرط فقر خود را به آتش نکشند.
برای آنکه ضامن نارنجکی که در تظاهرات قلب آذر مهر علیان شانزده ساله را به خیابان انداخت هیچ گاه کشیده نشود. برای آنکه بیژن مجنون هفده ساله را با یک محاکمه چند دقیقه ای اعدام نکنند.
برای آنکه ناخن های مهدی زمانی پانزده ساله را نکشند و تنش را نسوزانند و زیر شکنجه نکشندش. برای اینکه به ژوزت د. هفده ساله تجاوز نکنند و به زور مسلمانش نکنند که سرانجام کارش به جنون بکشد، برای آنکه وقتی شبانگاه به خانه می روم از تاریکی به سویم شلیک نکنند... برای اینکه امید حتی در نهان ترین پستوهای ذهن زنده بماند.
شب یلدای ۸۷ ؛ ؟
شب یلدای هشتاد و دو در ناکجایی که وطن من نیست!