به عنوان يک شهر وند ايرانی که تاکنون در نوزده انتخابات رای داده از هم ميهنان تقاضا می کنم کسی پای صندوقهای رای نرود.
ولی چرا؟
برای پاسخ دادن به اين پرسش واجب است نگاهی حتی گذرا به تاريخ اين بيست و پنج سال بيندازيم. روشن است که از آنجا که آبشخور اين حکومت و هم پساوند آن اسلام است پرداختن مختصر به اين مقوله پرداختن مختصرتری نيز خواهد بود به اسلام. اينکه گروهی در لباسهای گوناگون ؛ ريش و عبا و عمامه؛ کت وشلوار و ريش، يا کت و شلوار و بی ريش و گاهی هم با کروات ويا خانمهايی با چادر و چاقچور يا با روسری يا با سر برهنه با جايزه صلح نوبل يا بدون جايزه، فلسفه و بحث می بافند که اسلام با دمکراسی منافاتی ندارد؛ به نظر ميرسد که نه اسلام را می شناسند و نه دمکراسی را. و در واقع هم به اسلام ناسزا روا می دارند و هم به دمکراسی بر چسب می زنند. يکی از قابليتهای مهم دمکراسی آزادی مشروط انسانهاست که صرف نظر از رنگ پوست و مذهب و مرام و زبان و مليت و قوميت آنها در آن بطور صريح و فلسفی و« قانونی » و ماهوی نوشته و گفته شده است. بوجود آمدن پلوراليسم و کثرت گرايی از همين آزادی بشر در گفتمان دمکراسی سرچشمه می گيرد. از سوی ديگر ما اسلام را داريم که از ابتدا تا انتها بين مسلمان و غير مسلمان، بين خودی و غريبه، بين مومن و کافر مرزی خشن می کشد؛ مرزی که اساسا از غارت و زندان و شکنجه و دست بريدن و پا بريدن و چشم در آوردن و سنگسار شروع می شود تا به واجب بودن قتل و تجاوز پايان می يابد. اين مرز را که شمشير و گلوله و هر وسيله قتاله ديگری برای اعمال زور ارعاب و ارهاب و بأس و قتل و کشتن تعين و تامين میکند، همه طبق حکم شرع و قرآن و با ضمانت معنوی صورت می گيرد. اسلام اصولا توجهی به «ديگری» ندارد. برای همين هم هست که هر «ديگری» واجب است که « خودی» شود و نه تنها واجب است بلکه تحت فشارهای طاقت فرسا و برای زنده ماندن مجبور است که خودی شود. در عين حال هرگز خودی حق ندارد که از دين خارج شود و غير خودی گردد . اگر شد مرتد است و بايد او راکشت؛ چنان که فتوای ارتداد داده اند و اين احکام را به صورت بيشمار جاری نيز کرده اند!
همه اينها برای اين است که اکثريت را از دست ندهند. ولی اگر اکثريت را از دست دادند چه؟ اگر اکثريت در دست غير خودی افتاد چطور؟ آنگاه « اکثرهم لا یعقلون» و « اکثرهم لا يتفکرون» و «اکثرهم فلان و بهمان...» است که البته در قرآن به فراوانی وجود دارد. بنا براين يک مسلمان اگر حتی تنهايی هم باشدف، می تواند بر همه حکومت کند، همه ثروت جهان هم از آن اوست. جالب است در اين مورد دو فضيه را تعريف کنم. بیشتر از پانزده سال پيش روزی همين آقای حسين شريعتمداری رئيس کيهان و نماينده رهبری در اين روزنامه در جمعی راجع به آقای خمينی صحبت می کرد. او دقيقا در اين مورد میگفت:«زمانی که کردستان شلوغ شده بود(حدود بيست سال پيش) ما روزی خدمت حضرت امام بوديم ايشان گفتند چه خبر؟ به ايشان گفته شد که وضع خراب است و عکس شما را در کردستان پاره کردند، امام هيچ نگفتند، دوباره گفتيم آنجا وضع خراب است، ایشان باز هم هيچ نگفتند، همه خاموش نشسته بوديم که امام فرمودند گوش کنيد! همه سراپا گوش شديم که امام چيزی بگويند ولی ايشان بازهم چيزی نگفتند. صدای کسانی می آمد که در بيرون شعار می دادند. صدای آنها بلندتر شد آنها می گفتند « ما منتظر خمينی هستيم ـ ما منتظر خمينی هستيم!» امام فرمودند ميشنويد؛ من هنوز طرفدارانی دارم، ولی من اينجا نشستم تا مرگ بر خمينی هم بگويند...و حسين شريعتمداری ادامه می داد که ما اگر حتی تنها هم باشيم برحقيم (نقل به حافظه) . قضيه ديگری که نشان می دهد مسلمان همه چيز را حق خودش می داند ولو اينکه از نظر حقوقی آن ثروت از آن آنها نباشد؛ اينکه سالها پيش قبل اينکه «آنها» به قول آقای خمينی با «منطق نامردی» ساختمان حزب جمهوری اسلامی را منفجر کنند و همه، از جمله شخص مورد نظر کشته شوند، اینجانب در دوره دکترای فيزيک در اکل سانترال نزديک پاريس درس می خواندم. يک روز وقتی به سيته يونيورسيته در پاريس رفتم گفتند که محمد رينگو آمده. بله محمد منتظری با عبا و عمامه آمده بود سيته یونورسيته. بخاطر کارهای گانگستری همه آن روزها چه در ايران و چه در خاترج به او می گفتند محمد رينگو! از کسانی که او را دعوت کرده بودند يکی هم همين حاج احمد آقا بود. نام خانوادگی آن روزهای حاج احمد تجاوز بود و نه حاج احمد معتمدی. البته آنروزها او هنوز وزير اطلاعات و فن آوری نشده بود ودر فرانسه درس می خواند و با رتق و فتق ضد انقلابيون می پرداخت. يکی از مسائل شرعيه ای که از محمد رينگو ؛ حجت الاسلام محمد منتظری پرسيده شد اين بود که آيا می شود تقلباتی در امور مختلف کرد؟ مثلا بليت مترو نخريد و کارهايی از اين قبيل که حالا نمی خواهم همه را بگويم... و ايشان گفتند کارهای از اين فبيل مصادره اموالی ست که به خود شما تعلق دارد. اين مسئله بصورتی حاد مورد توجه حزب اللهی های پاريس و حومه وشهرستانها قرار گرفت ... و البته ديگرانی نيز که حالا در دانشگاهای مختلف تهران و شهرستانها استادی می کنند و يا در پالايشگاها به کار مشغولند پس از فتوای محمد رينگو خودشان فتوای مصادره می دادند و قطعا شما نتيجه آنرا می توانيد حدس بزنيد. دستگيری چندين مامور عاليرتبه جمهوری اسلامی در فروشگاه ها و هتل های بزرگ پاريس و لندن و توکيو و نيويورک همه از اين فتوا ناشی می شود. فتوايی که ريشه اصلی آن به بزرگان اسلام و حتی قرآن بر می گردد. برای نمونه دستگيری رجايی خراسانی بجرم دزديدن يک پالتو در لندن و درج عکس او در جرايد از آن نوع فتوا ناشی می شود. اين دو مثال از هزاران است که نشان می دهد اساسا يک مسلمان همه چيز را و همه قدرت را برای خودش انحصاری می داند حتی اگر در اقليت مطلق هم باشد. و اصولا دمکراسی و اسلام و حتی هر دين ديگری ولی بازهم خصوصا اسلام با دمکراسی نه تنها سازگاری ندارد بلکه ضديت کامل هم دارد.
همين سخنرانی آيت الله خامنه ای در قزوين و فحاشی وکوتاهی سطح سخنان رهبری نشان دهنده عدم پايبندی رهبری به رای مردم و از آن بالاتر عدم پايبندی اسلام به اکثريت است. اصولا کسانی که از اسلام در خواست دمکراسی میکنند سخت در اشباهند. سخنان رهبری حمله ای روشن و قلدرمأبانه به اکثريت بود. چنان که حتی من خود شاهد بودم حزب الهی ها را هم به تفکر واداشت، و اين روزها در محفلی از محافل حزب اللهی نيست که وارد شويم و سخن از سخنان رهبری در قزوين نباشد. در محافل غير حزب اللهی، که بيشتر از نود درصد مردم را تشکيل می دهند، ديری ست که ديگر کسی حرف رهبری را حتی گوش هم نمی دهد. از همه مهمتر سخن يک پيرمرد بسيجی بود که می گفت مگه رهبری خداست، خوب اونم ممکنه اشباه کنه، و فرزند او که بيست و چهار ساله است از لغت «ابتذال» در سخنان رهبری استفاده کرد. ولی آنچه که مهمتر از اين ابتذال بود دعوی رهبری بود با در رابطه بودن ایشان با خود الله! واين از عجايب روزگار است يعنی غير از اتفاقات نادری از اين دست، کسی تا کنون حتی آقای منتظری و خمينی هم چنين جرأتی نکرده بودند... یادآور می شوم که يک بار که آقای فخرالدين حجازی در حضور آيت الله خمينی او را در رابطه با خدا دانست و تا سطح امام زمان بالا برد خمينی که باهوشتر از رهبری فعلی بود به استهزای ماجرا پی برد و او را از اين کار منع کرد. اين ممنوعيت چنان گسترده شد که فخرالدين حجازی ديگر جرأت نکرد چنان خودنمايی هايی بکند... بهرحال رهبری اين باربه طور صريح با بياناتش اعلام کرد که: امت من! اولا برويد رای بدهيد که اين رای دادن برای خودتان خوب است و آبروی نظام اسلامی ست و... ولی اگر فکر می کنيد که با مخالفت با ما و نظام ما و اينکه رای ندهيد برای ما معنی داشته باشد اشتباه می کنيد چون حکومت ما حکومت الله است. ودر حکومت الله اکثريت و اقليت معنی ندارد. در واقع آقای خامنه ای راست می گويد نه تنها در اسلام که در هر مذهبی اقليت و اکثريت بی معنی ست. هر کس حق دارد به هر چه و هر که خواست ايمان داشته يا نداشته باشد ( که البته اين را آقای خامنه ای قبول ندارد) ولی اتفاقا کسانی که فکر می کنند که از شکم اسلام می شود يک دمکراسی بيرون کشيد؛ يا دمکراسی را می شود آنقدر منعطف و مرتجعش کرد که اسلام را هم در بغل گيرد به طور صد در صد اشتباه می کنند. به نظر می رسد که همين خانمها و آقايان خوش باور بودند که برای چندين باره مردم را پای صندوقهای رای کشيدند. البته درخواست بعضی از آنها توأم با حسن نيت بوده و هم هست، ولی اکثريت قاطع آنها به خاطر امتيازاتی ست که در اين حکومت بدست آورده اند. که صد البته اصلاحطلبانی که مردم را دعوت به شرکت در انتخابات می کنند از آن قماشند. ديگری بعضی از ملی مذهبی ها هستند که گويی اگر هزار بار در زندانهای حکومت اسلامی محاکمه و شکنجه و پوسيده و حتی کشته شوند، نبايد حرفشان دو تا شود. اين دوتا نشدن حرف هم از آن روانپريشی بزرگی ناشی می شود که خمينی را بنوشيدن زهر بدست خود و دستگيری و افلاس دراماتيک صدام حسين در دستان قدرتمند آمريکا مجبور کرد. ابراهيم يزدی و يارانش چندين دهه است که مجيز حکومتی را می گويند که آن حکومت او و آنها را حتی به حساب آدمی زادی هم نمی آورد. البته خوانندگان محترم توجه دارند که اينهمه از يک باور عبث و يک دلدادگی و سرسپردگی ايدئولوژيکی اسلامی ناشی می شود. ايدئولوژيی که با مراجعه به دستآوردهای مستقيم و غير مستقيمش می توان گفت که غير از محدوديتهای هر چه گسترده تر آزادی، زندان و قتل و شکنجه چيزی ديگری به ارمغان نياورده است. تحجر فکری و فسيل شده آقايان و خانمها آنها را از ديدن يک پديده روشنتر از خورشيد باز می دارد که درد هر کسی از جايی ست و درد ما از اسلام است. شما را بخدا نگاه کنيد از دولتی سر اين مذهب و اين مذهبی ها و اين فسيلها در هزاره سوم ميلادی چه کسانی بر ما حکومت می کنند. شما اين آيت الله ها را مرور کنيد. آيت الله ابوالقاسم خز علی؛ آيت الله ناصر مکارم شيرازی؛ آيت الله جنتی؛ آيت الله کروبی، آيت الله منتظری، آيت الله يزدی؛ آيت الله اردبيلی، آيت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، آيت الله علی خامنه ای، آيت الله حسن روحانی، آيت الله صانعی، آيت الله ناطق نوری، آيت الله موسوی تبريزی و دهها و صدها آيت الله و حجت الاسلام ديگر که دستانشان چه اصلاحطلب و چه نه به خون از دور يا نزديک آلوده است. گويی يک شعبده بازی با يک کلاه بوقی بر سر، رفته باشد در سردابه ای از قرون و اعصار گذشته و اين آقايان را برای حکومت بر ما از تابوتهای گرو غبار و تار عنکبوت گرفته شان بيرون کشيده و آورده باشد و بر سر ما سوار کرده باشد. اينجاست که وقتی کسی در حد خانم شيرين عبادی از سازگاری دمکراسی و حقوق بشر با اسلام سخن می گويد، و مردم را به پای صندوقهای رای فرا می خواند انسان را دچار چندش می کند.( خانم شيرين عباديی که از همه زندانيان سياسی و قتل های زنجيره ای و مثلا پيرمرد ی چون سيامک پورزند يادی نکرد و رفت به سراغ تروريستهای زندانی در زندان گوانتانامو!!) در صورتی که طبق سابقه و طبق حتی گفته ها و کرده های خود آقايان بر قدرت، رفتن پای صندوق رای حتی برای سياهی لشکر هم نوعی رای دادن به شکنجه و قتل و زندان و سرکوبی آزاديهاست. مردم ايران براستی هم از اصلاحطلبان و هم فکل کرواتيها و هم گاهی از زنان بی مانتو بی روسری که ما را به رای دادن تشويق و تطميع می کنند جلوترند، آنها بخوبی می دانند که حتی اصلاحطلبها هم اگر به آنها خيانت نکرده اند؛ دست کم نشان داده اند که جربز، شايستگی و کاردانی و شجاعت و لياقتِ وکيل مجلس بودن و خصوصا وکيل اين مردم بودن را نداشته اند. آنها می دانند که در هر کشور ديگری هر قدر هم مستبد و ديکتاتور اگر نمايندگانی اصلاحطلب با اينهمه رای انبوه به قدرت می رسيد، حتی به ازای دادن قربانی در برابر حاکمان زور گو می ايستاد. و آنها در برابر هر تشری که از ناحيه رهبری و دستياران او زده می شد جا خالی می کردند. حد اکثر ايستادگی آنان اين بود که آنها از خود با نوحه خوانی و نوعی تمارض يک امام حسينی مظلوم می ساختند. و با چهره ای غمگين در انظار ظاهر می شدند و اينجا و آنجا شکواييه « من مظلومم» صادر می کردند. از ميان آنها انگشتشمار بودند کسانی که محکم و دست کم به همان پررويی رقيب در برابر آنها با نشاط مقاومت کنند. آنها نه تنها از مردم نخواستند که وارد عمل شوند، بلکه همه چيز را از مردم پنهان کردند ، و بر عکس از مردم خواستند که مبادا تظاهراتی بکنند یا حريمی از حريمهای تحميلی را بشکنند. البته اينها همه از يک خصلت اساسی اين آقايان و خانمها سر چشمه می گيرد و آن اينکه اينان ملی نيستند، اينان چنانکه خود نيز با اطمينان و اخلاص می گويند اسلامی و ولايتی هستند. اينان همگی سرسپردگان ولايتند، وگر نه چرا حتی يک نفرشان از زير سوال بردن مداوم رهبری پرهيز می کنند، کدام يک از آقايان و خانمها با شجاعت و روشنی جنگ هشت ساله و بيهوده، و بانيان اصلی آن خمينی ، هاشمی و خامنه ای را زير سوال برده اند، کدام يک کشتار زندانيان سياسی بدست آقای خمينی و با دستياری رفسنجانی و خامنه ای را مورد پرسوجو قرار دادند، در کدام مجلس اصلاحطلب جهان سراغ داريد که شش سال باشد با يک رای هنگفت به قدرت رسيده باشند و هنوز هيچکدام از تابوهای متحجر پيش از خود را نشکسته باشند؟؟ بله اينان همگی از فيلتر ولايت رد شده اند و ولايتيند. همين!
در مورد جنگ تحميلی هشت ساله اگر آقايان چه اصلاحطلب و چه نه، تا کنون از غرامت جنگی در برابر عراق صحبت نکرده اند چون اولا چنان که گفته شد اينان ملی نيستند و ديگر اينکه اينان در درون خويش می دانند که گناه کارند. آقای دعايی که نماينده آيت الله خمينی در عراق بود، از اسفند 1357 تا شروع جنگ در بغداد و زير سر صدام حسين نماز جمعه بر پا می کرد و در آنجا شعار مرگ بر صدام ميداد و نماز گزاران را به شورش و واردات انقلاب ايران دعوت می کرد. حالا همين آقا جزو اصلاحطلبان است! شما از اين اصلاحطلبان اميد داريد چيزی را اصلاح کنند؟! اينان خودشان در پستوهای ذهنشان می دانند که چه در رابطه با جنگ و چه در رابط با کشتار ها و اعدامهای زندانيان سياسی و ديگر فساد دامنگير مردم هم مجرمند هم متهم ولی با اين همه دم نمی زنند، زيرا آنها می خواستند ايران را خرج اسلامشان کنند ولی آن طوری که آنها می خواستند نشده است. با اينحال چندان هم پشيمان نيستند چون آنها به قيامت ايمان دارند! شش سال از اين هشت سال را واقعا بصورت خائنانه و جنون آميز و حتی همچون دشمن باعث و بانی ادامه اين جنگ شدند. هاشمی رفسنجانی را منِ معلم نمی توانم پای ميز محاکمه بکشم ولی مجلسی با بيست و شش مليون رای؛ به علاوه همه آنهايی که رای ندادند می توانست ولی نکرد. مسوول دانستن خمينی در جنايت عليه هموطنان را می توانستند در مجلس عنوان کنند ولی نه تنها نکردند بلکه در هر جايی کميتشان لنگ ماند از بيانات او استفاده کردند. بياناتی که نه تنها بر رقيب موثرنبود، بلکه آنها با اين امام امام کردن ها و استفاده ابزاری و عقيدتی از امامشان خود را از چشم مردم هم انداختند. مردمی که تنها يک اميد دارند و آن اينکه آخوند زنده و تندرست به مسجد بر گردد، بی آنکه اين مملکت به روز عراق بیفتد و خامنه ای و رفسنجانی به روز صدام و پسران رفسنجانی بروز عدی و قسی. آنها اساسا نمی توانند چنين کاری را بکنند. زيرا خودشان از مسئولان و مجريان اين خشونتها بوده اند...
ولی اينبار گويی با همه رجز خوانيها وضع بسی تغيير کرده باشد. از مرگ بر آمريکاها کمتر در خيابانها شنيده می شود، مرگ براسرائيل هم کم کم از حدت خود می افتد... از کوتاه آمدنها در برابر شيطان بزرگ گرفته تا شيطانهای کوچکتر همه حاکی از آن است که آقايان چه اصلاحطلب و چه غير برای ماندن و بروز صدام حسين نيفتادن حاضرند هر کاری بکنند، حتی با زير پا گذاشتن چيز هايی که به مزدم وانمود می کردند که اصول است! آنها اصولا هيچ کاری در راستای منافع ملی نکرده اند. تمام بنيادهای:سپاه، جهاد، مستضعفين، جانبازان، کميته های انقلاب، و... هزاران بنياد کوچک وبزرگ برای نگهداری و نگهبانی از خودشان بوده و نه غير از اين. بنا براين «مرگ بر» ها و «زنده باد» ها هم در همين راستا بوده... و حالا آنها قراردار الحاقی رابا نمره بيست قبول کردند، تمامی درخواستهای آمريکا را در پشت پرده قبول کرده و می کنند، آنها به آمريکاييها پیشنهاد کرده و می کنند که چه کسی بهتر از ما؟ هر چه را ديگران؛ يک حکومت جمهوری و يا پادشاهی به شما بدهد ما بیشترش را می دهيم. حقوق بشر راهم به چشم؛ ما آنرا نيز با قرار داد و باج و امتياز به شما جبران می کنيم. شما در کشورتان بيکار زياد داريد و ما هم چون فرار مغزها گسترده شده کار برای شما فراوان داريم. شانس بزرگ آيت الله ها اين است که عبايشان را روی گنجی بنام ايران پهن کرده اند و به چپاول مشغولند، آنها از اين شانس و از اين ثروت چنان که خودشان هم بصورت صريح عنوان می کنند قادرند هر کسی را در اروپا و جهان بخرند تا سر قدرت بمانند. آنها بعد از خريدن اروپا اينک در حال معامله با آمريکا هستند. ولی آنها به ولي نعمت، و صاحب اين مملکت يعنی مردم ايران توجهی نخواهند داشت. مردم گوش و چشمتان راباز کنيد. آنها همه همّ خودشان را صرف اين می کنند که آمريکا را نيز بخرند و به روز صدام نيفتند!
ولی صدام نه؛ تجربه موسيلينی را نديده نگيريم.
اينجانب نوزده بار رای داده ام، از بابت اين نوزده رای از مردم شريف ايران معذرت می خواهم، زيرا من نوزده بار به نيرنگ به قتل، به تجاوز، به خيانت، به زندان، به شکنجه به سنگسار به شلاق در ملا عام وخصوصا به اعتياد جوانان و به فحشاء و ...وبه حکومت اسلامی رای داده ام. به جنگ، به قتلهای زنجيره ای، به قتل سعيدی سيرجانی، به قتل احمد تفضلیی به قتل پروانه و داريوش فروهر، قتل پوينده و مختاری و شريف و سامی و دوانی، به قتل زيبا کاظمی و قتلهای سال 1367 و ديگر قتلها، به زندانی شدن احمد باطبی و خوراندن کثافت به او، به حبس ناصر زرافشان، اکبر گنجی، عباس عبدی ، پیر مرد 75 ساله سيامک پورزند، عزت الله سحابی، ايرج جمشيدی، به قتل و قلع و قمع دانشجويان و... رای داده ام. ولی اينبار با رای ندادن بر عليه همه اينها رای خواهم داد و در انتخابات شرکت نخواهم کرد.
زنده باد ايران، زنده باد يک رفراندوم آزاد.