پنجشنبه 4 دي 1382

شما راي بدهيد، من شناسنامه ندارم! عليرضا طارمي

خب دوستان گرامی، انتخابات مجلس هفتم نزديک است و خداوند يکبار ديگر می‌خواهد روح مغرور ايراني ما را آزمايش کند، می‌خواهد عزت نفس‌مان را بسنجد. نمی دانم چه خواهد شد. سالهای سال است که خود را اميدوار ديده‌ام و در فعاليت‌های دانشجويي شركت كرده‌ام، بزرگ شده‌ام، خود را شناخته‌ام و عاشق شده‌ام. اما نمی‌دانم چه خواهد شد، رئيس مجلس می گويد «صندوق های رأی برکت است»، نايب رئيس می‌گويد «مردم زحمتی نمي‌کشند، آنها هر چهار سال يکبار پای صندوق‌های رأی حاضر مي‌شوند و يک ربع وقت مي‌گذارند و می‌روند به دنبال كار خود»، ابراهيم يزدي می گويد «شرکت در انتخابات بايد اجباری شود»، صدا و سيما می‌گويد تکليف است، تکليف ملی، تکليف شرعی، تکليف انقلابي، تكليف ...، نمی‌دانم كدامين تکليف، اما من کودکی بيش نيستم، هيچ‌گاه به بلوغ نرسيده‌ام، خواهش می کنم شما در انتخابات شرکت کنيد. من شناسنامه ندارم، کد ملی هم ندارم، فقط کارت دانشجويی دارم، كودكي با كارت دانشجويي.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

هويتم را فراموش كرده‌ام. تنها تاريخ تولدم را به ياد دارم، شهريور ماه بود و من چيز ديگری به ياد ندارم، 15 سالم بود که تمام کيفم را در مدرسه برای يافتن آنچيزی که در قلبم پنهان کرده بودم زير و رو کردند، به دنبال عکس، به دنبال کتاب، به دنبال نامه‌هاي كودكانه، به دنبال شعرهای فريدون مشيری و نوارهای فريدون فروغی، به دنبال شاخه گل سرخی که لای کتاب رياضی بود و چقدر انتقاد کرديم و معلم سکوت کرد، بزرگ شديم و هر روز صبح کيف مدرسه را پيش روی دبير تربيتی گرفتيم و نگاهش کرديم. بزرگ شديم و هر روز پنجره‌های رنگ شده‌ی مدرسه را با تيغ تراشيديم و رنگشان کردند، بزرگ شديم و اسم‌مان روی تخته سياه حک شد و چقدر جلوی اسم‌مان ضربدر زدند و مادر خبر نداشت، چقدر کتاب شاملو و فروغ را به مدرسه برديم و گرفتند. چقدر ترانه‌های فر‌يدون فروغی را زمزمه کرديم و سرود يادمان دادند و چقدر «من راي مي‌دهم، تو راي مي‌دهي، ما راي مي‌دهيم» خواندند و نگاهشان کرديم.
بزرگ شديم و گونه‌هايمان از نخستين شرم ديدار سرخ شد و شرم را شناختيم، بزرگ شديم و در کوچه پس کوچه‌های کثيف تهران به دنبال عشق گشتيم و امر به معروف و نهی از منکر شديم، چقدر خيابان وليعصر را با دلهره قدم زديم و جواب پس داديم. چقدر ولنگاری کرديم و دلمان برای آزادی لک زد، بزرگ شديم و با ديدن رنگ زيتونی مينی بوس‌های نيروی انتظامی مضطرب شديم و دروغ گفتيم و تعهد داديم. آقا قيمت يک قدم زدن آزادانه چند است!؟ و همگی می دانيم که يک خلوت محترمانه چقدر حد دارد. بزرگ شديم و برای خوردن يک قهوه نقشه کشيديم و دل کوچکمان لرزيد، چقدر نامه نوشتيم و پست نكرديم، چقدر دفترچه كنكور خريديم و پست كرديم. بزرگ شديم و مادر هميشه دلواپسمان بود.
بزرگ شديم و شبهاي امتحان بيانيه نوشتيم و فرهاد گوش داديم و زمزمه كرديم، جمعه روز بدي بود، شنبه روز بدي بود، يكشنبه ... و چقدر به اميد ليسانس و فوق ليسانس بيدار مانديم و کميته انضباطی را شناختيم، چقدر جوش پنجره‌هاي خوابگاه را شكستيم و جوش دادند، چقدر برای دوم خرداد کف زديم و به دادگاه احضار شديم، تجمع کرديم و مشروط شديم، انتقاد کرديم و تعليق شديم، چقدر به ديگران اميد بستيم و شعارهايشان را روی صورت‌مان بالا آوردند، بزرگ شديم و متهمان 18 تير تبرئه شدند. بزرگ شديم و تهمت شنيديم، رپی، جلف، دانشجو‌نما، اراذل و اوباش، مزدور بيگانه و ... چقدر دلارهای آمريکايی را گرفتيم و برای ديدن يک تأتر حسرت خورديم، بزرگ شديم و دوستانمان در سلول انفرادی به عشق‌شان اعتراف کردند، بزرگ شديم و شعرهای نصرت رحمانی را از حفظ خوانديم و کتابهای افستي هدايت را دست به دست کرديم و چقدر برای گفتن اسم کوچک يکديگر ترديد کرديم و بزرگ شديم.
بزرگ شديم و شاملو را در امامزاده قاسم کرج دفن کرديم، بزرگ شديم و تابوت فريدون فروغی را تشييع کرديم. بزرگ شديم و اميدوار مانديم و هويتمان را فراموش کرديم و چقدر مادر دلواپسمان بود و ما خبر نداشتيم، بزرگ شديم و هويتمان را فراموش كرديم، اما شما رأی بدهيد، من شناسنامه ندارم، کد ملي هم ندارم، هيچگاه ثبت نشده‌ام، فقط کارت دانشجويی دارم.

دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/2566

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'شما راي بدهيد، من شناسنامه ندارم! عليرضا طارمي' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016