چند روزي است كه هربار قلم بدست ميگيرم تا مطلبي بنويسم، عكسهاي زلزله بم پيش چشمانم جان مي گيرند، پدري كه فرزندش را در آغوش گرفته شروع مي كند به راه رفتن و سر كودك بي جان در حركت شتابان پدر به چپ و راست پرتاب مي شود. دخترك از گوشه عكس ضجه مي زند: «مامان كجايي؟» ، متوجه حضور من مي شود، به من نگاه مي كند، با التماس و مويه مي گويد: «مهدي نمي دوني مامانم كجاست؟» چه بگويم به او؟
25 سال پيش من هم همسن او بودم و يادم هست شهريور 57 را كه در ويرانه هاي طبس به دنبال برادرم گشتم و چقدر صدايش كردم و جواب نداد و وقتي ديدمش ديگر هيچ حركتي نمي كرد. صورت فرهاد خون بود و خاك، با لبخند هميشگي گوشه لبش. چه مي توانم بگويم به او؟ مادري با دستان بي رمقش زمين را مي كند، مي گويد او اينجاست، صدايش را مي شنوم. به سراغش مي روم، گوش مي كنم، هيچ صدايي نمي شنوم، مي نشيند، با گريه التماس مي كند كه بشنوم «خواهش مي كنم بشنو، او تنها فرزند من است، صدايش را بشنو، لعنتي بشنو، ببين صدايش دارد مي آيد، دارد بازي مي كند با عروسكش» گوشش را به آرامي روي خاك مي گذارد، چشمهايش را مي بندد، با صدايي خسته مي گويد: «حالا صدايش خيلي واضح مي آيد، سرگرم بازي است، با همان عروسكي كه بعد از چند سال فردا مي خواستم برايش بخرم، دارد بازي مي كند فرزندم.» سكوت مي كند و ديگر هيچ نمي گويد. دقايق سپري مي شوند و من متوجه گذشت زمان نمي شوم. در خودم گم مي شوم. به خودم كه مي آيم صدايش مي كنم، جوابي نمي دهد، دستش را مي گيرم تا بلندش كنم از روي زمين، دستش سرد شده است...، ديگر نمي توانم تحمل كنم، بخدا نمي توانم...
ديگر نمي توانم سكوت كنم، تحمل سلولها و شكنجه هاي انفرادي به مراتب راحت تر از ديدن اين فجايع است، مي خواهم فرياد بزنم. مي خواهم فرياد بزنم: «ديديد تشنگان قدرتيد و نه شيفتگان خدمت؟ آن هنگام كه آخور آباد مي كرديد و شكمهاتان انباشته مي شد از ثروت نفت و پسته و كشتي هاي موشك و اسلحه تان براي كمك به انتفاضه فلسطين از درياي احمر عبور مي كرد، آيا به خانه هايي فكر مي كرديد كه اندك لرزشي جان ساكنينش را خواهد گرفت؟ آيا به مادراني فكر مي كرديد كه در حسرت خريدن عروسكي براي فرزندشان جان خواهند داد؟ آيا...
شما را قسم مي دهم، بخدا راست بگوييد، چقدر به جنبش حماس و فتح و جهاد اسلامي و ... كمك مالي كرديد؟ بگوييد، در اطلاعيه هاي رسمي خود اعلام كنيد، بگوييد كه سيد حسن نصر الله چقدر به زلزله زدگان ما كمك كرد؟ جنبش حماس و فتح و امثالهم چقدر كمك كردند به هموطنان عزيزمان در استان كرمان؟ هيچ. خجالت نكشيد، اعلام كنيد. ديروز خواندم در سايتهاي خبري دنيا كه چند سازمان غير دولتي اسرائيل كمك هاي جمع آوري شده از مردم اسرائيل را به استان كرمان فرستادند. هواپيماهاي نظامي آمريكا در فرودگاه بم بر زمين نشست و براي هموطنان آسيب ديده ما غذا و پتو و دارو آورد. اعلام كنيد جنبشهاي مقاومت اسلامي كه اينقدر به آنها كمك كرديد چه كردند؟ اعلام كنيد ديگر...
حالا به ديدن ما آمده ايد چه بگوييد؟ آمده ايد بي عرضگيتان را به رخ ما بكشيد؟ آمده ايد بگوييد در ژاپن زلزله 8 ريشتري يك كشته مي دهد و در كشوري كه ما اداره اش مي كنيم زلزله 4 ريشتري 80 هزار تا؟ خواهش مي كنم برويد، بگذاريد ما با غم خود تنها باشيم، شما برويد همايش بين المللي انتفاضه برگزار كنيد، برويد، ما را تنها بگذاريد، تمام راي هايمان هم مال شما، چه راي ما كه هنوز زنده ايم، چه راي آنها كه مرده اند، همه اش مال شما، قول مي دهيم، فقط خواهش مي كنم ما را تنها بگذاريد. خواهش مي كنم.
پسرك از گوشه عكس فرياد مي زند: «پدر برگرد، خواهش مي كنم برگرد، من ديگر دوچرخه نمي خواهم، خواهش مي كنم برگرد. نگاهش مي كنم، چقدر شبيه فرهاد است، فرهاد هم دوچرخه نداشت و چقدر دوست داشت داشته باشد. چقدر دوست دارم او را فرهاد صدا كنم.