در شهری که زندگی می کنم با هشت مارس، بهار از راه رسیده و بر درو دیوار پنجه می ساید و گلهای سرخ و زرد بهاری کاشته شده شهر را چون نوعروسی زیبا می آراید. هر چند که هوا گاهی دیوانه میشود و مشت مشت برف روی گل های جوان و نازک می پاشد! آنوقت تو دلت می خواهد چادر زنان را از سر زنان برگشی و روی گلها را بپوشانی و از سرما حفظشان کنی و( زنان را، از آن قید بر هانی! )اما این برف و سرما ساعتی نمی پاید چون بهار کارش را کرده و چندی است که از زیر نقب زده وبر زمین رسیده
و ما هر سال در این سرزمین ها چون کولیان در راهیم. برای شنیدن و گفتن حق شهر وندی مان،؛ هشت مارس گذشته با دوستی که تقریبا سرنوشتی مشترک از سر گذرانده ایم سخن می گفتیم از ایران و از دنیا و سهم مان از زندگی.
گفتم: نگاه کن ما اینجاچگونه زندگی می کنیم ؟در سرزمینمان بسیاری از زنان در موقعییت و سن و سال ما، درسشان را خوانده اند خانه ایی و شوهری و بچه و یا بچه هایی دور بر خود راه انداخته اند و کنون دست پایشان را دراز کرده اند ودارند برای آینده بچه هایشان و سفر مکه و مدینه شان برنامه ریزی می کنند و ما همچنان خانه بدوش در سفر، از این آموزشگاه به آن دانشگاه، و از این کشور به کشوری دیگر، در کوچیم و زندکی کولی وار خویش را بر دوش کشیم ..
این نوشته،حاصل آن گفتگوست ....
شهروند سر بلند بی سنگسار
تا هشت مارسی برسد
که همچون پار و پیرار
در راه نباشم
در جستجوی حق شهروندی برابر خویش
و آن هشت مارسی
که چادر همچون آواری بر سرمان
نمادی شد از تحقیر
روسری ! یا توسری !
و ما در خواب خوش انقلاب
و از حق شهر وندی محروم
تا آن هشت مارسی
:که بتوانم ، اندیشه کنم
که شهروندی نابرابرم
و از بام تا شام سنگسار میشوم !
و هفت سالی
در گوری تنگ
بی هیچ هشت مارسی
پنهان ز چشم همه
جشن گیرم
بی آنکه بدانم که شهروند نابرابر این دیارم !
تا هشت مارسی رسید
ومن نوشتم
که حتی شهر وند عادی این
سرزمین پهناور نیستم
و نوشتم و نوشتند، دخترکان نابالغ سرزمنم را
برای مردان پیرو پولدار
هدیه می برند
با کلاهی شرعی!
و نوشتم و نوشتد
داستان نابرابر تاریخ سرزمینم را
و اینکه تاچند روز و چند قرن دیگر
که هشت مارسی بیاید
بی هیچ پرسشی
و ما شهر وندان عادی این دیار نابرابر باشیم؟
و تا بجای خشم، خرمن،خرمن گل درو کنیم ؟
تا چند روز و چند ماه ؟ چند سال و چند قرن دیگر
چند بهار و چند تابستان دیگر
باید منتظر مانیم ؟
تا هشت مارسی بیاید
و ما شهروند برابر ایران زمین باشیم!
ولبخندی را با گل میخکی غیر مصنوعی
به سینه زنیم.
تاچند پاییز و چند تابستان دیگر
قهقهه مردان پیر و پر خشم را
که در گوش دختر بچه گان
به نجوا می نشینند
را بشنویم و روی گردانیم
و با حسی از درد و تحقیر
فروش دخترکان عروسک باز
هشت تا شانزده ساله را
نظاره کنیم
تا هشت مارسی بیاید
و ما شهروندان سر بلند بی سنگسار این سرزمین باشیم!
و بجای تحقیر دشت های گل را درو کنیم !
تا چند زمستان پر برف و پاییز پر برگ
را، در سرمای کویری، با زلزله های زمان و زمین
طاقت آریم
و درد را پنهان در سینه های گبره بسته از رنج را
نظاره کنیم
تا هشت مارسی بیاید
و ما شهروندان برابر این دیار غریب باشیم!
تا چند بهار و پاییز و زمستان
و تا چند تابستان دیگر
می توان دخترکان خود سوز ایلامی را
دید و غصه را بلعید
تا هشت مارسی بیاید
و ما شهروندان برابر این دیار خود سوز غریب باشیم!
چند بهار و چند تابستان دیگر
رنج زنان سرزمینم به پایان می رسد
تا چند ماه ؟ چند سال و چند قرن دیگر
آن هشت مارسی است
که زنان بی هیچ واهمه!
شهروند برابر سرزمینشان
می شوند!
عفت ماهباز
مارس 2004