پنجشنبه 28 اسفند 1382

دعا كنيم، مهدي خوشحال

بهار در راه است. بهار از جاده ها و گردنه هاي سخت و سردي مي آيد. مي آيد تا متحول و نو كند.
در اين روزهايي كه طبيعت متحول و نو مي شود و جان تازه اي مي گيرد، انسان نيز مي تواند. مي تواند به كمك تازگي طبيعت، به كمك نفس كشيدن طبيعت، به كمك هواي تازه، نفس بگيرد. جان بگيرد. متحول و زنده تر شود. اگر ابزارهاي مادي و معنوي لازم را داشت كه چه بهتر وگرنه اگر چيزي دور و برش نيافت، باز هم مي تواند. مي تواند حتي با يك دعا، يك دعا براي متحول شدن خودش و ديگران، كاروان سبز و شادي طبيعت را خوشامد بگويد و خود نيز به اين كاروان زندگي به پيوندد.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

البته براي اين نگارنده كه جز قلم چيزي در بساط ندارد، شايد تصور شود قلم همه چيز و همه كاره است. ولي در واقع اين طور نيست. ابزارهاي ديگري هستند كه مي توانند به تازگي انسان از كهنگي، رهايي انسان از انقياد، سبزينگي انسان از تيرگي و بالاخره به زندگي انسان از ايام مردگي كمك كنند. اگرچه به تناسب شغلم به اهرمهاي غير مادي نمي پردازم، دعا نمي كنم يا عقيده ندارم، ولي دعا واقعيتي است انكارناپذير. به دليل اين واقعيت و به دلايل احترام به آن چه من اعتقاد ندارم و ديگران دارند، برايم جاي تامل و شكيبايي است. دعا، از موضع قوت و نه از سرِ ضعف و استيصال، همان راههاي بسته اي را در طول حيات بشر باز كرد كه نيروها و انرژيهاي ديگرِ پشت دعا و نياز، به كار افتادند.
دقيقاً سال گذشته همين ايام و همين روزها بود، روزهاي پر التهاب و بحراني كه بسياري از مردم در تب و تاب آن روزها اصل قضيه را از ياد برده و به دنبال فرع بودند، به دنبال ماوقع جنگ بودند كه آيا تنها راه حل براي نجات و آزادي جنگ است يا كدام راه است و آيندة اين جنگ چه خواهد شد؟! من نيز مانند ديگران بسيار بي صبر و پريشان بودم. آن ايام، مادر پيري بود كه دور و برمان مي چرخيد و به امورات صنفي و مشكلات خانه و كاشانه مان رسيدگي مي كرد، گرچه وي زبانم را نمي فهميد اما احساسم را خوب درك مي كرد چرا اين كه از تبار دردكشيده ها بود. سئوال مي كرد، علت اين همه بي قراريت چيست؟ پاسخ مي دادم، مادر! دو آرزو بيشتر ندارم و آن سقوط دو ديكتاتور است كه سر راهم نشسته اند، اين دو امانم را بريده اند. مادر، اگر چه بيشتر از من نه ولي كمتر نيز ظلم اينها را متحمل نشده بود و به هر حال راههاي ديگر مقاومت را هم پيموده بود، ولي اين بار تنها از دستش دعا بر مي آمد. در حيني كه نماز مي خواند و خود را به خدايش نزديكتر حس مي كرد، از خدايش مي طلبيد كه در اين ايام، آرزوي كسي كه اين همه مضطرب و پريشان است، اين همه بي حوصله و بي قرار است، مستجاب كند! مادر حتي بعضاً از فرط ياس به خدايش نهيب مي زد و خود را به درگاه خداوندي اش بس كوچك مي خواند، به يك باره گفت، خدايا سگ درگاه تو هستم! مي داني كه اين شخص آرام و قرار ندارد، چرا كاري برايش نمي كني؟!
آن روز شايد من و ديگران، يعني همة مردم جهان بيشتر به اهرمهاي مادي به ويژه اهرمهاي زور اميد بسته بوديم. بسياري به اهرمهاي زور ديكتاتور و من نيز به اهرمهاي زور متحدين! النهايه، پس از گذشت چند هفته از آن تاريخ، از آن روزهاي پر تشويش و نگراني كه توانسته بود نوروز را بر اذهان و ديدگان مان كم رنگ كند، هر دو آرزويم مستجاب شد. اتفاقاً، به جاي سقوط دو ديكتاتور، سه تاي آنها رفتند و بسياري از خرده ديكتاتورهايي كه تمام سعي و توان شان را به كار گرفته بودند تا مانع از حيات، مانع از تازگي و مانع آزادي و زندگي شوند، از سر راه كنار رفتند. سه تن از بزرگترين دشمنان بشر زميني، سه تن از بزرگترين دشمنان زندگي و انسان و انسانيت، از دورِ زور و قدرت خارج شدند. بور و رسوا شدند. در بازي روزگار، مات و مبهوت شدند. نه آنان كه انتظار چنين ايامي را نداشتند، بلكه بسياري از ديگران نيز انتظار آن روز را نداشتند. انتظار نداشتند كه تنها يك سال و آن هم سال 1382، بتواند اين همه نعمت و فراواني و روشنايي و راهگشايي تاريخي به حيات و انسان زميني ارزاني كند!
به هر حال، انسانها آن چه را ندارند آرزو مي كنند و حسرت به دل دارند، اما وقتي به آن چيزي كه مي خواستند رسيدند، به آرزوي شان رسيدند، به دنبال آرزوهاي ديگري هستند، به دنبال گمشده هاي ديگري هستند. به دنبال خشكاندن پليديهايي هستند كه از شياطين پليد بر جا مانده است، به دنبال ريشه كن كردن همة آثار جرم و جنايت و انديشه آنان هستند و اين حق شان است چرا كه نه.
از گفتار سياسي و از اهرمهاي مادي زور و قدرت و تعادل قوا كه فاصله گرفتم و در اين روزهاي پر بركت به گونه اي ديگر سخن مي گويم، جا دارد، جدا از زبان ستم كشان، موردي هم از زبان حال ستم گران باز گويم. آنان كه ستم مي كنند، اگر چه سرنوشت خراب و ويران سه تن را آوردم كه آنان در مسير ويران كردن درون و برون انسان، سرانجام خود به ويراني رسيدند، ويران شدند، جا دارد به شرح حال و درد كساني كه ظاهراً اهداف ديكتاتورها را به پيش مي برند و ابزار كارشان هستند، نكته اي را بياورم.
چند سال قبل، يك زن مجاهد از كشور مرگ و گورهاي دستجمي، عراق، به هلند مامور شده بود. او وقتي به هلند رسيد، آن قدر بي اراده و تهي و ترسو شده بود كه حتي خودش را فراموش كرده بود. به هر حال پس از چند روز از اقامتش در هلند، ياد گرفت كه مي تواند. مي تواند به آن چه كه نمي خواهد اعتراض كند. او سرانجام اعتراضش را به صورت نامه كه در اصل دعايي در اعماق قلبش نهفته داشت، براي مادرش نوشت و كمترين آرزوي يك انسان را كه براي وي بزرگترين بود، به صورت يك راز سر به مهر اين چنين آورد:
"مادر! حال دردت را مي فهمم، درد هجراني كه تو در فراق من تحمل مي كني، باور كن هر آن چه را كه من با تو كردم و بر سرت آوردم، بر سر من آمد، اينها، تنها جگرگوشه ام را از من جدا كردند و حال منِ مادرِ بدونِ فرزند مي فهمم كه تو در فراق من چه مي كشي...!"
اين هم نجواي يك زن تروريست، اسير يا گروگان در دست تروريستها بود. آه مادري كه اجازه ديدن و تماس با فرزندش را نداشت كه به هر حال اين آه و ناله ها گرچه در گلو خفه شد و در اثر مهيب ترين ارعاب سازماني، انطباق كار كرد، اما مويه ها در سينه ها تلنبار شد و ماند و ماند تا اين كه سازمان تروريستي، پس از 40 سال جنگ و مقاومت در مقابل مردم و پس از كشتار دهها هزار انسان بي گناه ايراني و غير ايراني، وقتي در مقابل دشمن و دشمن اصلي، البته به زعم خودشان، قرار گرفت، به اعضاي گوش به فرمانش فرمان داد، دامن بپوشيد!
چرا دامن بپوشيد، به خاطر اين كه خود، رهبر دامن پوشان، اگرچه در ظاهر و جهت فريب و هراسِ دامن پوشان ديگر، هارت و پورت زيادي مي كرد و لاف و گزاف مي گفت، در غياب آن چه كه از خود تعريف مي كرد، در پشت پردة نامحرميت، با همه محرم بود و دامن محرميتش در مقابل هر كس و ناكسي بالا بود. او اصلاً دامني بر تن نداشت و همين كه رهبر دامن پوشان شده بود و دامن پوشان را تحمل مي كرد، دِين بزرگي بر گردن دامن پوشان داشت!
و آن روز كه سلاح مرگ و ويراني در مقابل دشمن و نه در مقابل مردم، بر زمين نهادند، بسياري از همين رزمندگان جان بر كف و فدايي، خنده بر لب داشتند. شايد به جز چندتايي كه منافع شان در گرو مرگ تروريستها و مردم، گره خورده بود و لاجرم در دل خون مي گريستند، الباقي، تبسم بر لب و شوق در دل داشتند.
چه شد؟! قرار بود در غياب و بي توجهي جهاني از ظلم و ستم ماوراي تصور بشر امروزي، آن چنان دامنه بي عدالتيهاي كهنه و از مد افتاده گسترده شود، كه اصل حيات و زندگي امروزي به زير سئوال برود و اينها همه با توجيه مبارزه با ظلم و ستم و براي عدل و داد ديگر، صورت مي گرفت.
از بيشترين امكانات زميني، امكانات جهان ضد ظلم و بهره كشي، چه مادي و غير مادي، تحت عدم حساسيت جهاني، آن چنان مرگ و ويراني مشروعيت و مقبوليت يافت و عمل شد كه شايد تصور مي شد، سالها از صلح و دوستي و عشق و محبت گفتن، تابو باشد، ولي خود قبل از همه به درون همان آتشي سوختند كه آن آتشها را براي سوزاندن جان و مال و هستي مردم، بر پا كرده بودند.
كساني كه از تمامي اهرمهاي نفي حيات در جهان و تاريخ استفاده كرده بودند، تا از قَبلَ آنها چند فدايي و تروريست بسازند و از مردم و قدرتمداران باجگيري كنند و به قدرت نزديك شوند، كاخها فرو ريخت، كاخ آرزوها، ابتدا بر سر معمارانش فرو ريخت.
با اين وصف، در اين ايام جا دارد دعا كنيم؛ نه از موضع ياس بلكه از موضع اميد دعا كنيم؛ در كنار استفاده از همة اهرمهاي مشروع مبارزه براي آزادي و اهرمهاي حيات براي زنده ماندن، همچنين دعا كنيم؛ براي نجات و آزادي دعا كنيم؛ براي عدالت و آباداني دعا كنيم؛ براي جهل دعا كنيم آگاه شود؛ براي آزادي گروگانها دعا كنيم؛ براي آزادي اسراء و زندانيان از بند و زنجير دعا كنيم؛ براي غربتي ها و آنان كه داغِ فراق بر دل دارند، براي آنان كه چشم به راه دارند، براي آنان كه در راه فراق ياران ديده به راه سپيد كرده اند، براي رهايي انسان و انسايت از انقياد جهل و تباهي و براي هر چه بهتر زيستن دعا كنيم.
هلند، 18_ 3_ 2004

دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/5811

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'دعا كنيم، مهدي خوشحال' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016