زمستان رفت!
آقا عجب فعل هیجان انگیزی است این فعل "رفت". یک جورهایی آدم را هوایی می کند: رفت!... و انگار که هفتاد نوع بلای بد را هم با خودش برد. تمام شد و رفت. عینهو همان روزی که شاه رفت! - یعنی رفت که رفت؟ - بله آقا رفت. رفت که رفت...
می بینی؟ انگار که خودش یک جمله است؛ فاعل اش هم که هرچه باشد، باز همان یک معنی را می رساند: شاه رفت!
خیال می کردیم که دیگر تمام شد. چیزهای بد همه رفتند و کار آخر شد. زندگی، سختی، مسوولیت و مصیبت، همه رفتند و حالا دیگر فریدون درمانگر است که می آید. طبیب هم اگر خواب باشد، حبیب می آید...
و شاه رفت و زمستان اما هنوز نرفته بود. بلکه سرخ ها و سردها و دردها هم خیلی تلاش کردند که نرود. زمستان را می گویم. آنها وجودشان را از سرما و خفقان می گرفتند. آنها فریاد می زدند و فغان می کردند و ناله می تراشیدند. آنها... نمی دانم چه می دانستند، چه می خواستند... آنها فغان می کردند...
و شاه رفت و مُرد و قلب ضحاک ماردوش اما هنوز می تپد. او را در کوه البرز در غاری به زنجیر کشیده اند. می گویند اگر او را می کشتیم، اجزای پلید پیکر نفرت انگیزش جهان را نابود می کرد. او را زخمی کردند، اما مارها و گزدُم ها و بداندیشان از آن زخم زانو بیرون آمدند و عالم را به هزاران درد و بیماری آلودند. می گویند کاری شگرف بود، همین که او را از تخت پادخشایی به زیر کشیدیم. حالا دیگر دردهای دیگر را دواهای دیگری باید...
و زمستان رفت! و چه خوب شد که رفت. چه خوب شد که حالا بهار می آید. فلانی می گفت: بهار برای این خوب است که گرسنه ها در گل ها بچرند. ما که بخیل نیستیم آقا! خب، بچرند. گل برای همه هست. شکر ایزد که حالا دیگر بهار است. گل هم زیاد است. بچرید آقا، بچرید...
ضحاک ماردوش از تخت به زیر آمد، فریدون درمانگر اما نمی دانم کجاست. قرار بود روز عید تاج گذاری کند. عید نوروز را نمی گویم، مهرگان را می گویم. همان عیدی که آدم را یاد مدرسه می اندازد. ا َه! لعنت بر هرچه آدم را یاد مدرسه بیاندازد. هرکه را می بینی زخم زبان اش در آستین است: ای بی ادب، این چه رسم رفتار است، مگر مدرسه نمی روی؟ - می روم. اما آنجا حساب و هندسه می گویند، اخلاق و آدابی در کار نیست... نوروز و مهرگان و جمشید و ازی دهاک که دیگر پیشکش!...
ببینید، نوروز همان روزی است که جمشید باید تاج گذاری کند. همان جمشیدی که ضحاک باید او را لای تنه ی درختی پوک بگذارد و ارّه کند. همان ضحاکی که سه سر دارد، که دوتایش شکل مار اند. همان دوتا ماری که مغز مردان جوان را می خورند. همان مردان جوانی که حالا مغزشان را به حرص و شهوت شان می دهند بخورد. همان حرص و شهوتی که همان ضحاک و ابلیس اند. همان ابلیسی که "برکت را از مردم زایل کرده بود، به قسمی که هر اندازه خوردنی و آشامیدنی تناول می کردند، از طعام و شراب سیر نمی شدند. و نیز باد را نمی گذاشت به هنجار بوزد. به همین جهت درختان پژمردند و نزدیک شد که دنیا نابود گردد."
... زمستان می خواست برود. دیگر از همه چیز و همه کس خسته شده بود. نی های ماتم زده ی کنار برکه، شاخه های ترد و تاریک صنوبرهای نیمه جان، و برفهای خشکیده ای که دلسرد و بی روح لابلای قلوه سنگهای سرما خورده جا مانده بودند، هیچ کدام دیگر برایش معنایی نداشت. دیگر چیزی در این آبادی او را سر ذوق نمی آورد. او می خواست برود؛ فقط همین را می دانست.
باد اما هنوز زوزه می کشید و تقلا می کرد؛ گاهی به پیش، گاهی به پس؛ به خود می پیچید و بی اختیار خودش را به در و دیوار می زد. دیر وقتی بود که او یکه تاز و گردن فراز بر زمین و آسمان تازیده بود، و حالا که دیگر هیچ کس نای جنبیدن نداشت، تنها خودش بود، که مست و بی اعتنا به هرچه هست، همچنان رجز می خواند…
"پس جم به امر خداوند و راهنمایی او به قصد سکونت گاه ابلیس و پیروانش عازم جنوب شد و دیرگاهی آنجا بماند. تا اینکه مصیبت و بلا را برطرف نمود. آنگاه مردم به سرزمین امن و آسایش بازگشتند و از مصیبت رها شدند." و زمستان رفت...