جاى آن است كه بپرسيم نيچه چرا نام آشناى Zoroaster را رها كرد و به صورت ايرانى باستانى آن روى آورد، يعنى Zarathustra؛ صورتى كه چه بسا جز فيلولوگ هاى سررشته دار اززبانهاى باستانى هند ـ و ايرانى كسى با آن آشنا نبود؟ او خود در اين باره توضيحى نمى دهد، ولى دليل آن، به گمان من، مى تواند اين باشد كه نيچه مى خواهد نه با زرتشت شناخته شده در اروپا از راه يونان، كه با زرتشت اصلى در سرآغاز تاريخ از در همسخنى درآيد و چنان كه خود مى گويد، با اين همسخنى مى خواهد هم به انديشه گر بزرگ آغازين اداى احترام كند و هم بزرگترين «خطا»ى او را به او يادآور شود و از زبان او اين خطاى بزرگ آغازين تاريخ بشر را درست گرداند. به زعم نيچه خطاى اصلى زرتشت ـ و تمامى دين آوران و فيلسوفان بزرگ كه بنياد تاريخ انديشه بشرى را تا به امروز گذاشته اند ـ اين است كه هستى را بر بنياد ارزشها، بر بنياد اخلاق، بر بنياد نيك و بد، تفسير كرده اند، زرتشت، پيامبر ايرانى، در سپيده دم تاريخ بشرى، هستى را پهنه جنگ نيك و بد دانسته است كه در دو چهره ايزدى همستيز، يعنى اهورا و اهريمن، نمايان مى شود. اين تفسير پيشاهنگ تفسير مسيحى اى است كه هستى را پهنه «گناه و كيفر جاودانه» مى شمارد و يا تفسير سقراطى و افلاطونى اى كه مثال «نيكى» را، درمقام والاترين ارزش، بر تارك هستى مى نشاند.
نيچه در برابر اين اخلاق باورى (Moralismus) اخلاق ناباورى (Immoralismus) خود را مى نشاند كه هستى را در ذات خود فارغ از ارزش هاى بشرى مى داند و برآن است كه «بى گناهى» نخستين آن را به آن بازگرداند. ۱۸ بدين سان است كه هستى شناسى اخلاق باورانه زرتشت اصلى، كه در سرآغاز تاريخ به ميدان آمده و ذهنيت وفرهنگ بشرى را شكل داده، در برابر هستى شناسى اخلاق ناباور زرتشت نيچه قرارمى گيرد كه در پايان اين تاريخ، در روزگار برآمدن «واپسين انسان» ۱۹ نداى گذار از انسان به ابرانسان را سرمى دهد.
ابرانسان انسانى است بر «انسانيت» خود چيره شده و به بى گناهى نخستين بازگشته؛ انسانى كه مى تواند بر «انسانيت» اخلاقى خود و همه ى ترش رويى و سختگيرى و خشكى آن، خنده زند.
ابرانسان انسانى است «خندان» كه هستى را ازهمه رنگ ها و نيرنگ هاى بشرى (و بس بسياربشرى) آزاد مى كند و آن را، با اراده ى از «كين توزى» رهاشده ى خويش، چنان كه هست، مى پذيرد و به زندگانى «آرى» مى گويد.
بدين سان، اخلاق ناباورى زرتشت نيچه درست پادنشين يا نقطه مقابل اخلاق باورى زرتشت اصلى است. نيچه در كتاب اينك، مرد! كه درآن به شرح زندگانى روشنفكرانه و تحليل كوتاهى ازآثار خويش مى پردازد، دليل گزينش نام زرتشت را براى گزارش فلسفه خويش بازمى گويد:
هرگز ازمن نپرسيده اند، اما مى بايست مى پرسيدند كه معناى نام زرتشت دردهان من چيست؛ در دهان نخستين اخلاق ناباور: معناى آن درست ضد آن چيزى است كه مايه بى همتايى شگرف اين ايرانى (Perser) در تاريخ است.
زرتشت بود كه نبرد نيك و بد را چرخ گردان دستگاه هستى انگاشت.
ترجمانى اخلاق به مابعدالطبيعه، درمقام نيرو[ى گرداننده]، علت، غايت به ذات خويش، كار اوست.
اين پرسش، اما، درجا پاسخى در بن خويش در برداشت.
زرتشت بود كه اين شوم ترين خطا را پديدآورد، خطاى اخلاق را : پس او مى بايد همچنين نخستين كسى باشد كه به اين خطاپى مى برد. او نه تنها از هرانديشه گر ديگر دراين باب تجربه درازتر و بيشترى دارد كه ـ تمامى تاريخ، رد تجربى اصل [وجود] به اصطلاح «نظم اخلاقى جهانى» است ـ بالاتر از آن اين است كه زرتشت راستگوتر از هر انديشه گر ديگر است.
آموزه او و تنها آموزه اوست كه راستگويى را در مقام والاترين فضيلت مى نشاند ـ برخلاف ترسويى «آرمان خواهان» و گريزشان از برابر واقعيت. زرتشت به اندازه تمام انديشه گران ديگر دلاورى دارد. راست گفتن و نيك تيرانداختن، اين فضيلت ايرانى ست ـ فهميدند چه مى گويم؟... از خويش برگذشتن اخلاق از سر راستگويى، از خويش برگذشتن اهل اخلاق و به ضد خويش بدل شدن ـ به من ـ اين است معناى نام زرتشت در دهان من.۲۰
روايت سنتى زرتشتى حكايت مى كند كه زرتشت در سى سالگى به كوهستان رفت و ده سال درآنجا به انديشه پرداخت و سپس درمقام پيام آور از جانب ايزد نيكى، اهورامزدا، به سوى مردمان آمد تا آنان را از گردش چرخ هستى بر محور جنگ نيكى و بدى آگاه كند و آنان را به گرفتن جانب نيكى برانگيزد. اما زرتشت دومين، پيامى درست ضد اين دارد و نه تنهاهستى را گردنده بر محور نيك و بد نمى داند، كه آن را صحنه رقص و بازى اى آزاد از هر قيد اخلاقى ماوراء طبيعى مى داند. اگر زرتشت نخستين، در سرآغاز تاريخ گشوده شدن افق روحانى به روى بشر، از همسخنى با خدا و پيام آورى از جانب او به سوى انسان ها باز مى گردد و كتاب «آسمانى» مى آورد، زرتشت دومين در پايان اين تاريخ روحانى پديدار مى شود و تكان دهنده ترين پيام را با خود دارد: خدا مرده است! با اين پيام او پايان امكان تفسير اخلاقى و غايت باورانه هستى و تاريخ روحانى و ماوراءالطبيعه بنيادين آن را اعلام مى كند و امكان تاريخ ديگرى را براى بشر بشارت مى دهد. پيام او اين است: به زمين وفادار باشيد و باورنداريد آنانى را كه با شما از اميدهاى ابر زمينى سخن مى گويند.۲۱
نيچه، سعدى و حافظ
نام سعدى و حافظ گويا تنها نام هايى باشند كه از ايران دوره اسلامى در نوشته هاى نيچه آمده است. در مجموعه آثار نيچه در پاره يادداشتى يك نكته پردازى از سعدى نقل شده كه ترجمه آن چنين است: سعدى از خردمندى پرسيد كه اين همه [حكمت] را از كه آموختى؟ گفت، از نابينايان كه پاى از جاى برنمى دارند مگر آن كه نخست زمين زير پاى شان را باعصا بيازمايند.۲۲ اين نكته اى است كه سعدى از زبان لقمان ـ نماد افسانه اى خردمندى در ادبيات عربى و فارسى ـ در ديباچه گلستان مى گويد: «لقمان را گفتند، حكمت از كه آموختى؟ گفت، از نابينايان كه تا جاى نبينند پاى ننهند. ۲۳ نيچه از اين نكته پردازى هيچ تفسيرى نكرده است، اما بر اساس فلسفه نيچه مى توان گفت كه اين سخن نمودار خردمندى اى پرواگر و آهسته رو است؛ خردمندى نابينايان، كه خردمندى نيچه اى درست روياروى آن مى ايستد، يعنى خردمندى بيناى بى باكى كه «آرى» گويان مى شتابد و خود را به دل زندگى و خطر هاى آن مى افكند و از «شتافتن لذتى شيطانى « ، مى برد.۲۴
اما نيچه يكى از نمونه هاى عالى خردمندى بيناى «ديونوسوسى» خود را در حافظ مى يابد. نام حافظ ده بار در مجموعه آثار وى آمده است. بى گمان، دلبستگى گوته به حافظ و ستايشى كه در ديوان غربى ـ و ـ شرق ۲۵ از حافظ و حكمت «شرقى» او كرده، در توجه نيچه به حافظ نقشى اساسى داشته است. در نوشته هاى نيچه نام حافظ در بيشتر موارد در كنار نام گوته مى آيد و نيچه هر دو را به عنوان قله هاى خردمندى ژرف مى ستايد. ۲۶ حافظ نزد او نماينده آن آزاده جانى شرقى است كه با وجد ديونوسوسى، با نگاهى تراژيك، زندگى را با شور سرشار مى ستايد، به لذت هاى آن روى مى كند و در همان حال، به خطرها و بلاهاى آن نيز پشت نمى كند (بلايى كز حبيب آيد، هزاران مرحبا گفتيم!) اينها، از ديد نيچه، ويژگى هاى رويكرد مثبت و دليرانه، يا رويكرد تراژيك، به زندگى است.
در ميان پاره نوشته هاى بازمانده از نيچه، از جمله شعرى خطاب به حافظ هست: «به حافظ، پرسش يك آبنوش»۲۷
آن مى خانه كه تو از بهر خويش بنا كرده اى
گنجاتر از هرخانه اى است،
مى اى كه تو در آن پرورده اى
همه عالم آن را در كشيدن نتواند
آن پرنده اى كه [نام اش] روزگارى ققنوس بود
در خانه ميهمان توست
آن موشى كه كوه زاد
همانا ـ خود تو اى!
همه و هيچ تو اى، مى و مى خانه تو اى،
ققنوس تواى، كوه تواى، موش تواى
تو كه هماره در خود فرومى ريزى و
هماره از خود پرمى كشى ـ
ژرف ترين فرورفتگى بلندى ها تواى،
روشن ترين روشنى ژرفاها تواى،
مستى مستانه ترين مستى ها تواى
ـ تو را، تو را ـ با شراب چه كار؟
۱۸ـ نك: زرتشت، همان، بخش دوم، «درباره نجات» و جاهاى ديگر.
۱۹ـ نك: زرتشت، همان، پيشگفتار ۵
20 - Ecce Homo. SW 6/367.
۲۱ـ چنين گفت زرتشت، ترجمه داريوش آشورى،چاپ پانزدهم، ص۲۲.
۲۲- SW 9/606.
۲۳ـ ويراستاران نوشته هاى نيچه نوشته اند كه نمى دانيم نيچه اين نكته پردازى را از كجا نقل كرده است (Sw14/650). اما حدس من اين است كه وى مى تواند آن را از نوشته هاى رالف والدو امرسون (R.W.Emerson)، نويسنده نامدار و فيلسوف آمريكايى، گرفته باشد. نيچه نوشته هاى باريك بينانه و طنز آميز و گزين گويانه امرسون را بسيار دوست مى داشت ( نك : نيچه ، غروب بت ها، ترجمه داريوش آشورى، ص۱۱۰ ـ ۱۱۱) و امرسون نيز سعدى و حافظ را، از راه ترجمه هاى آلمانى و انگليسى آثارشان مى شناخت و بسيار دوست مى داشت و بسيار از ايشان ياد كرده است.
۲۴ـ نك زرتشت، همان، ص۲۰۳ و جاهاى ديگر
۲۵- West-ڑstlisches Divan
۲۶ـ از جمله، نك: فراسوى نيك و بد، ترجمه د.آشورى (تهران۱۳۶۲)، ص ۱۴۹؛ تبارشناسى اخلاق، ترجمه د. آشورى (تهران۱۳۷۷)، ص۱۲۷.
۲۷. An Hafis, Frage eines Wassertrinkers. SW11/316.
نيچه به دليل بيمارى گوارشى اش هرگز شراب نمى نوشيد و در كل از نوشابه هاى الكلى بيزار بود و آبجو را مايه فساد ذهن آلمانى مى دانست (نكـ: غروب بت ها، همان، ص۸۵). به همين دليل خود را در عنوان اين شعر «آبنوس» مى نامد و نيز زرتشت خود را «ابنوش مادرزاد» : زرتشت، همان شام خداوند، بخش چهارم.