«جنگ، صلح است» اين شعاری است که قهرمان رمان ۱۹۸۴ جورج اورول بارها آن را بر روی ديوار «وزارت حقيقت» کشور مجازی خويش خوانده است. کشوری که در آن «نادانی، توانايی است» و «آزادی، بردگی». وزارت حقيقت دروغ می پراکند و وزارت عشق از نفرت قانون می سازد. وزارت فراوانی فقر را تقسيم می کند و سرانجام وزارت صلح، جنگ می کند. کشور مجازی اورول در جهان صنعتی يا اتحاد شوروی بود يا آلمان نازی. در جهان سنتی اما گفته اند که فاشيسم و کمونيسم امکان تحقق ندارند که اين دو واکنش بخش هايی از طبقات اجتماعی مدرن به دولت هايی هستند که دموکراسی، سرمايه داری و بورژوازی پايه های آنها به حساب می آيند. فاشيسم واکنش خرده بورژوازی و کمونيسم واکنش پرولتاريا است.
راست راديکال و چپ راديکال در جامعه ای به وجود می آيند که راست سنتی و چپ سنتی وجود داشته باشند و در خاورميانه ای که اصولاً شيوه توليد صنعتی وجود ندارد و هنوز نهادهای سنتی حکمفرمايی می کنند نه دموکراسی شکل می گيرد و نه ديکتاتوری. نه جامعه باز به وجود می آيد و نه مخالفان آن و نه فيلسوفی که اين دو را توصيف و تفسير کند. آنچه در خاورميانه شکل می گيرد از دوگانه استبداد و عدالت خارج نيست. يا حاکم عادلی به قدرت می رسد که در عين مطلقه بودن از قوه عدالت هم بهره مند است يا حاکم مستبدی به حکومت می رسد که بی بهره از عدل تنها دولتی مطلقه را مستقر می کند. اين گونه است که می توان بر کمونيست های ايرانی طعنه زد که در جامعه ای پيش سرمايه داری سخن از انقلاب سوسياليستی بر زبان راندند همچنان که می توان ناسيوناليست های ايرانی را به دليل دميدن بر تنور ملت گرايی ملتی که هنوز فاقد ساخت سياسی مدرن (دولت _ ملت) است سرزنش کرد.
فرجام هر دو نيز قضاوت ما را تاييد می کند: انقلاب معهود چپ ايران سوسياليستی نبود، اسلامی شد و به جای «دولت _ ملت» نيز نظام «امت _ امامت» مستقر شد. اما اين همه مانع از آن نمی شود که قواعد علوم اجتماعی را محدود به قاره اروپا يا فرزند آمريکايی اش بدانيم. خاورميانه نيز در جامعه شناسی سياسی نسبتی با جهان جديد دارد. گرچه شيوه توليد صنعتی در اين منطقه آسيايی پا نگرفت و نقش فائقه دولت در تقسيم به آب به موقعيت بی رقيب آن در تقسيم نفت تبديل شد اما امواج مرتعش مدرنيسم در خاورميانه اين جهان کهن را در هروله ميان سنت و صنعت قرارداد. ملی شدن منابع عمومی ثروت از نفت تا کانال سوئز سبب شدند نه تنها دولت های خاورميانه امکان استقرار دولتی مطلقه را بيابند بلکه مخالفان ايشان نيز به ايدئولوژی های مطلقه روی آورند. ملی شدن نفت در ايران ارثيه ای ستايش شده از سياستمدار محبوب قرن گذشته در اين کشور است همچنان که موقعيت جمال عبدالناصر در مصر و جهان عرب بارها از سوی آزاديخواهان خاورميانه ستوده شده است.
ناسيوناليسم خاورميانه اما پس از پايان عمر رهبران اوليه خود در خدمت منحط ترين دولت ها قرار گرفت. قدرت نفت به دولت پهلوی اين توان را داد که با تأسيس «سرمايه داری دولتی» زير پوسته ادعاهای ليبراليستی نظم فاشيستی را تأسيس کند همچنان که اخلاف ناصر در مصر، سوريه و عراق چنين کردند. مصدق نفت را ملی کرد تا آن را از چنگ سرمايه داری جهانی درآورد اما نمی دانست که آن را در اختيار شيوه ای منحط از استبداد بازسازی شده شرقی يعنی سرمايه داری دولتی قرار می دهد. در واقع مصدق نفت را ملی نکرد، دولتی کرد و دولت ايران که از سقوط اصفهان تا ظهور رضاخان در بحران توليد و به تبع آن اقتدار به سر می برد و به دليل همين ضعف اقتصادی و سياسی مجبور شده بود جنبش های اجتماعی از قيام تنباکو تا انقلاب مشروطه و حتی نهضت ملی را بپذيرد به منبعی لايزال از ثروت دست يافت که به آن امکان سرکوب کليه جنبش های اجتماعی را می بخشيد. ديکتاتوری صدام حسين و حافظ اسد نيز از همين جنس بود. نفت جای ملت را گرفت و به جای «دولت _ ملت» پيوند «دولت _ نفت» ايجاد شد و برای اولين بار در خاورميانه عربی اين جهان سنتی صنعتی نشده دولت مدرن و استبداد جديد(ديکتاتوری) شکل گرفت. اگر دولت سنتی در دو صورت حکومت ظلم و حکومت عدل خلاصه می شد و بسته به شخصيت حاکم عدل و ظلم شکل می گرفت، دولت جديد دو صورت دموکراسی و ديکتاتوری داشت اما در خاورميانه تنها ديکتاتوری شکل گرفت. بدين ترتيب درست بر عکس اروپا که واکنش حواشی جامعه (خرده بورژواها و پرولتاريا) در برابر مرکزيت آن (بورژوازی سنتی و بورژوازی مدرن) سبب پيدايی ديکتاتوری (فاشيستی و کمونيستی) عليه دموکراسی (بورژوايی) شد، در خاورميانه عربی اين ديکتاتوری بود که مقدم بر دموکراسی ايجاد شد.
خاورميانه تاريخ را وارونه می خواند. الگوی مهم ترين جنبش ها و سازمان های سياسی اپوزيسيون خاور ميانه نيز براساس فاشيسم و کمونيسم شکل گرفت. تجربه تأسيس حزب بعث عراق و سوريه (آميزه سوسياليسم و ناسيوناليسم) نه فقط در سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) مورد توجه قرار گرفت بلکه در تأسيس سازمان مجاهدين خلق ايران (با گرايش های مذهبی بيشتر) هم مشهود بود. فاشيسم منطقه ای اما در هر دو صورت حاکم و محکوم، پوزيسيون يا اپوزيسيون خويش چه در عراق و سوريه که حکومت می کرد و چه در فلسطين که با حکومت مبارزه می کرد اصول سه گانه جورج اورول را رعايت می کرد. فقر را فراوانی می ناميد، نفرت را عشق می دانست، دروغ را حقيقت می شمرد و از همه مهم تر جنگ را صلح معرفی می کرد. از نظر آنان برای رسيدن به صلح واقعی بايد جنگی فراگير برپا کرد. صلح به دست نمی آيد مگر با از بين بردن عوامل ايجاد کننده جنگ و عمال جنگ نيز همان محافظه کاران و ليبرال هايی هستند که در دو جناح راست و چپ بورژوازی زندگی را بر حاشيه های خويش سخت می گيرند. به دليل اهميت همين شرايط جنگی است که هرگز نبايد جبهه مبارزه را تضعيف کرد. بايد با فقر ساخت از عشق صرف نظر کرد به جای عقل ايدئولوژی را در برگرفت و برای زندگی مبارزه کرد.
آن ها صورت های متفاوتی از جنگ را به مثابه عالی ترين شکل حيات اجتماعی پيشنهاد می کردند: در مقام اپوزيسيون مبارزه مسلحانه (مانند مجاهدين خلق در ايران) و در مقام حاکميت جنگ با همسايه (مانند صدام حسين در عراق). بدين ترتيب همان گونه که در اروپا جنگ به جزء ضروری حيات دولت های فاشيستی تبديل شد و شعله جنگ جهانی را بر افروخت در خاور ميانه نيز جنگ برای جنبش ها و دولت های فاشيستی چنين مقامی يافت. مجاهدين خلق ايران وقتی رژيم پهلوی را سرنگون و خويش را در دولت پس از آن مغبون يافتند راهی جز اعلام جنگ مسلحانه برای ادامه حيات نيافتند و صدام حسين وقتی خيال اشغال ايران را بر آب يافت راهی جز حمله به کويت برای تعريف دولت خويش نديد. اينک اما وارث ناخلف ناصر سرنگون شده است. حافظ اسد که در اواخر عمر پراگماتيسم را نيز بر ايدئولوژی حزب بعث افزوده بود درگذشته و فرزند او در موقعيت دشوار تکرار تجربه صدام يا تغيير و تحول قرار گرفته است. ياسر عرفات تن به نخست وزيری ليبرال هايی داده است که جنگ را صلح نمی دانند و مسعود رجوی حتی در خانه دشمن نيز جای ندارد. آمريکايی ها همانگونه که در ساحل نورماندی پياده شدند تا با دخالت در اروپا برادر بزرگ تر خويش را از چنگال فاشيسم نجات دهند از ساحل خليج فارس وارد خاک خاورميانه شدند تا فاشيسم خاورميانه را نيز نابود کنند.
اين گونه بود که مجله تايم پس از نيم قرن طرح جلدی تکراری چاپ کرد: تصوير ديکتاتوری که دو خط قرمز به صورت مورب آن را قطع کرده بودند. هر دو صورتی تراشيده و سبيلی برآمده داشتند با اين تفاوت که يکی آدولف هيتلر بود و ديگری صدام حسين. با وجود اين افسانه فاشيسم خاورميانه ای به پايان نرسيده است. اين جهان مانده در انتخاب سنت و صنعت، تا نفت دارد از اين افسون گريزی ندارد. همان زمان که جمال عبدالناصر سرگرم پايه ريزی مبانی جنبش خويش بود بنيادگرايان زير پوست دولت او رشد می کردند. ناصر سيدقطب را اعدام کرد اما انديشه های او معدوم نشد.
جنبش اخوان المسلمين در مصر به وجود آمد اما در همه خاورميانه سنی مذهب رشد کرد. پول ميلياردرهای حجاز و درس علمای الازهر در يک پيمانه ريخته شدند و شبکه القاعده شکل گرفت که پيشوای آن بن لادن عربستانی است و معاون وی ايمن الظواهری مصری. اسلام اهل سنت با سنت وهابيت در هم آميخت و از مرز حجاز درگذشت و به آن سوی خليج فارس در پاکستان و افغانستان و سپس آسيای ميانه رسيد. نه تنها مجاهدين افغان درس آموخته الازهر مصر بودند بلکه طلاب افغان دولت طالبان را تاسيس کردند.
بنيادگرايی اهل سنت در غياب چهره های ارشد نسل اول فاشيست های خاورميانه عربی(صدام و...) چنان رشد کرد که اينک پرچم اين نوع نگاه سياسی در خاورميانه را بر دوش دارد. اگر در گذشته آميزه سوسياليسم و ناسيوناليسم حزب بعث را در خاورميانه به موثرترين جنبش سياسی تبديل می کرد اينک جمع ادعاهای جمع گرايانه و تعلقات امت گرايانه سبب می شود بن لادن در راس شبکه القاعده به محبوب قلوب جوانان محرومی تبديل شود که در پاکستان و افغانستان و عربستان جز شهر خويش شهری را نديده اند. آنان نيز که ديده اند چندان از تجدد بد گفته اند که ميل به ديدار نيابند.
بنيادگرايی همان واکنش اصيل اهالی خاورميانه به جهان مدرن است که يک بار در اروپا نيز تجربه شد. فاشيست های اروپا از فردگرايی مفرط ليبرال ها، از احتياط مطلق محافظه کاران و از لفاظی تکراری سوسياليست هايی که سه ضلع مثلث بورژوازی اروپا را می ساختند به تنگ آمده بودند. در همان حال که خواستار عدالت بودند از سنت نيز دفاع می کردند و مدافع اقتدار دولت بودند. بنيادگرايی به مثابه همزاد فاشيسم در خاورميانه همان نقشی را عهده دار شده است که برادر ديگرش در اروپا بر دوش داشت: اعتراض به مدرنيته با ابزار مدرنيته. از همين رو است که بنيادگرايی با همه ادعاهای سنتی خويش پديده ای مدرن است. همچنان که فاشيست ها با تملک ماشين دولت مدرن ترين جنگ ها را راه انداختند. بنيادگرايان با راه اندازی جنبش های تروريستی مدرن ترين تحولات را رقم می زنند. درست به همين دليل است که دستيابی به سلاح هسته ای برای آنان راز بقا به شمار می رود.
جنبش های بنيادگرا به جز در دو کشور ايران و افغانستان تاکنون دولت تشکيل نداده اند. دولت طالبان دولت مستعجل بود اما تلاش بنيادگرايان در ايران پس از گذر از ساليان دراز کشمکش داخلی ايشان با نوگرايان دينی آينده ای درخشان دارد. جمهوری اسلامی به معنای اصيل و اوليه خود هرگز دولتی بنيادگرا نبود اما هسته ای از جنبش های بنيادگرا در درون آن حضور داشت که ريشه در تحولات عصر مصدق داشت. همان گونه که جنبش اخوان المسلمين مصر در عصر ناصر شکل گرفت نهضت فدائيان اسلام ايران نيز در عصر مصدق رونق داشت. چندی بعد گروهی در شيراز به تبعيت از اخوان مصر خود را حزب برادران ناميد و گرچه هرگز نامور و گسترده نشد اما در قالب حلقه هايی فکری به نام آکادمی علوم اسلامی تا انقلاب اسلامی ادامه يافت . در تاريخ ۲۵ ساله جمهوری اسلامی با وجود قدرت بسيار زياد راستگرايان (محافظه کاران) هرگز بنيادگرايان به قدرتی فائقه تبديل نشدند. اما همواره در تشديد رقابت ايشان با چپگرايان (سوسياليست های اسلامی) يا عملگرايان (ليبرال های اسلامی) کوشش داشتند تا در غياب محافظه کاران و اصلاح طلبان به تنها قدرت حاکم تبديل شوند. بنيادگرايان ايرانی البته تمايل دارند خويش را عملگرا معرفی کنند اما عملگرايی آنان از جنس همان نام هايی است که در رمان ۱۹۸۴ ناظر به واقعيتی ديگر بودند. از نظر بنيادگرايان بهترين دفاع، حمله است.بنيادگرايان عملگرا البته گروهی جنگ طلب نيستند اما برای پيشگيری از جنگ و ايجاد صلح به ايجاد امنيت برای نظام سياسی فکر می کنند. در واقع سياست خريد وقت مهم ترين استراتژی امنيتی بنيادگرايانی است که در حکومت قرار می گيرند.
شناخت بنيادگرايی ايرانی سخت ترين مرحله ای است که تحليلگران جمهوری اسلامی پيش روی دارند. جمهوری اسلامی در حالی به اتهام بنيادگرايی در آغاز انقلاب اسلامی نواخته می شد که تمايلات نوگرايانه بنيانگذار جمهوری اسلامی مانع از به قدرت رسيدن بنيادگرايان در ايران بود.
ظهور بن لادن جهان را متوجه مصداق اصلی بنياد گرايی کرد چنان که اينک غرب برای ستيز با هر دو گونه فاشيسم خاورميانه ای (صدام حسين و بن لادن) در دو مرز ايران با افغانستان و عراق تمايل به همکاری با جمهوری اسلامی دارد بدين ترتيب تفاوت آشکار بنياد گرايی در جمهوری اسلامی با بنياد گرايی های ديگر آشکار می شود. بنياد گرايی ايرانی جدا از مذهب شيعی خود (که مرز آن با مذاهب اهل سنت است)حتی در صورت قرار گرفتن در موقعيت قدرت و حکومت صورتی عمل گرايانه دارد. در واقع بنياد گرايان هنگامی که به قدرت می رسند واقع بين می شوند. اما واقع بينی آن ها مانع از اعتقاد آنها به گزاره «جنگ، صلح است» نمی شود. در واقع بنيادگرايی عملگرا صورتی پراگماتيستی از اين گزاره است که امنيت نظام سياسی را تضمين می کند. به همين دليل است که ديگر بنيادگرايان خاورميانه به خصوص شبکه القاعده و نيز دولت طالبان با وجود همانندی ظاهری خويش با اين بنياد گرايان در واقع رقبای اصلی آن شمار می روند. قطع روابط ايران و طالبان و اظهارات سران القاعده عليه ايران از نمونه های اين رقابت و مخالفت به شمار می رود. از ديگر سو صحنه عراق پس از سقوط صدام حسين به عرصه اين رقابت ها تبديل شده است. از يکسو نسل اول فاشيسم خاورميانه (بقايای حزب بعث) در مقابل آمريکا مقاومت می کنند و از سوی ديگر لايه های ديگر اين جنبش در قالب گروه انصار الاسلام (وابسته به القاعده) يا سلفی ها عليه منافع آمريکايی ها اقدام می کنند. ضلع سوم اما بالکل از ديگران متفاوت است. شورش جيش المهدی وابسته به سيد مقتدی صدر بنياد گرايی از همان نوعی است که مدافع سياست خريد وقت است. در واقع مقتدی صدر نيز می داند که نمی تواند آمريکايی ها را از عراق براند اما او فرصتی ايجاد می کند که ايالات متحده در فکر گسترش الگوی خويش نيافتد. در واقع قرار است عراق به باتلاقی تبديل شود که حرکت ارتش آمريکا را متوقف سازد. بدين ترتيب ما اينک به صراحت می توانيم به جای يک نوع بنياد گرايی از انواع بنياد گرايی ها سخن بگوييم.
با وجود اين حتی آمريکايی ها نيز شعار ۱۹۸۴را خوب به ياد دارند: «جنگ، صلح است.» هيتلر در آستانه دستيابی به بمب اتم سرنگون شد. آمريکايی ها فقط وقتی با تمام قوا وارد جنگ با فاشيسم شدند که آن را در چند قدمی دسترسی به انرژی هسته ای ديدند. دستيابی صدام به بمب اتم دروغ بود اما آ مريکايی ها می دانستند اگر صدام را به حال خود رها کنند ممکن است به چنين قدرتی دست يابد. همچنان که کيم ايل سونگ رها شده به حال خويش چنين شد و اينک جابه جايی قدرت او دشوارتر از هر زمان ديگر شده است. آمريکا در پايان جنگ سرد به ديده حسرت در بذل و بخشش هسته ای خود به پاکستان می نگرد که اگر دولتی بنياد گرا در پاکستان بر سر کار آيد با سلطه بر بمب اتمی اسلامی قدرتی جاودان و غيرقابل جابه جايی می يابد. بمب اتم در عصر ما همان آب حيات خضر است که حکومت ها سر می کشند. دستيابی بنيادگرايان به بمب اتم آغاز دوره ای جديد از صلح مسلح در جهان است. در ۵۰ سال گذشته بلوک شرق و غرب همچون امپراتوری های ۱۹۸۴ جورج اورول در موازنه ای از وحشت نسبت به يکديگر به سر می بردند که مانع از دست يازی آنان به آغاز جنگ می شد. جنگ ها به جای جبهه های اصلی در جاده های فرعی (اعراب و اسرائيل، ايران و عراق، شبه جزيره کره، شبه قاره هند و...) رخ می داد. از زمان فروپاشی اتحاد شوروی و با پيوستن روسيه به بلوک غرب صلح مسلح پايان يافته و به صلحی همه جانبه و متقابل ميان قدرت های جهانی تبديل شده است. حتی چين نيز به زودی وارد باشگاه غرب می شود. اما دستيابی بنيادگرايان به توان هسته ای جهان را وارد عصر جديد از صلح مسلح خواهد کرد. بنيادگرايان معتقدند هنوز قدرت اصلی دولت ها نه در اقتصاد يا فرهنگ که در جمعيت و ارتش نهفته است. تقويت نيرو های نظامی و مبارزه با کاهش جمعيت برنامه اصلی آنان است.
دستيابی به قدرت هسته ای مانع از وقوع جنگی به ضرر بنيادگرايان خواهد شد. غرب نابود می شود اگر شرق نابود شود. اروپا ويران می شود اگر خاورميانه ويران شود. اگر ارتش اسپانيا از عراق خارج نشود خاک آن به خون کشيده می شود. چشم در برابر چشم، گوش در برابر گوش. دستيابی بنيادگرايی به قدرت هسته ای به آن فرصتی طلايی خواهد داد تا در درون کشور های تحت سلطه خويش نيز ديکتاتوری تاسيس کند.در واقع اين تنها توان هسته ای اتحاد شوروی بود که هفتاد سال ديکتاتوری پرولتاريا را در بلوک شرق سرپا نگه داشت. اينک از خاک آن ققنوس، پرنده تازه ای سر بر آورده است. پرنده ای که ترانه ای تلخ می خواند: «جنگ، صلح است.»