[email protected]
خوانش یک: و نخست کلمه بود و کلمه خدا بود...
در این سحرگاه گرگ و میش دراز مدتی قلم در دستم خشکش زده بود. نمیتوانستم، نمیدانستم به کدام سو بگردانمش. تازه به چرخش و گردش افتاده است. خنکای بامداد از لای تنها پنجره دو لایه اتاق - آپارتمان که لایه دوم، لایه داخلی آنرا با تکه چوبی بالا نگاه داشته ام، به درون میوزد و به پشتم میخورد. اولین واژه ها را بر کاغذی میپراکنم:
و نخست کلمه بود و کلمه خدا بود...
خوانش دو: از سالهای دور، در آغاز راه
گرمای خرداد شهر را کلافه کرده بود. جمعه دلگیر گرم خوب از نیمه گذشته بود. اتوبوسی که از اهواز روزنامه و مجله به گچساران میآورد مانند همیشه دیر کرده بود. دیر زمانی بود دورو بر قماره (کیوسک) زرگانی تنها دکه روزنامه و کتابفروشی شهر در انتظار پرسه زده بودم. زرگانی دو، سه، چند بار با لهجه شیرین لری بویراحمدی اش به من گفته بود: "کر ایچو چه ایکنی؟ برو حوض مله سی خوت دس مله بزن، مجله ایا، پسین بیو بوسون." (پسر اینجا چه میکنی؟ برو استخر برا خودت شنا کن، مجله میاد، غروب بیا بگیر.)
چهار پنج هفته بود که مطلبی برای" کیهان بچه ها" فرستاده بودم. مطلب که چه بگویم چیزی- موضوع آنرا دیگر به یاد نمیآورم- در دو سه برگه نوشته بودم و روانه کرده بودم. این جمعه سوم یا چهارم بود که منتظر بودم کیهان بچه ها با نوشته من بیاید. اتوبوس هن هن کنان از سر پیچش خیابان پیدا شد. با خود گفتم: "این بار..."
سرخی دراز اتوبوس کنار قماره زرگانی ایستاد. شاگرد راننده، فرز اما خسته پرید پایین. بسته های کیهان، اطلاعات، سپیدوسیاه، امید ایران، تهران مصور، خواندنی ها، توفیق و در آخر دو بسته 25 تایی اطلاعات کودکان و کیهان بچه ها را روی پیشخوان دکه گذاشت.
کیهان بچه ها و اطلاعات کودکان تک شماره هایشان 5 قران بود. آنموقع ها پول زیادی بود. باید از دیدن دو فیلم سینمای شرکت نفت میگذشتی تا یک شماره آنرا میتوانستی بخری و اگر هر هفته طالب بودی باید به کلی قید دیدن سوفیا لورن، بریژیت باردو، مارلون براندو ، جان وین و آنتونی کویین را میزدی. من از میان بچه ها خوش شانس بودم چون مادرم هم پول یک شب سینما را به من میداد و هم 5 قران هفتگی مجله را، ولی میگفت برای کرایه کردن کتاب از دو قران پول توجیبی ات هزینه کن.
کتاب را به شبی ده شاهی از زرگانی اجاره میکردیم. اگر برای یک شب دو تا کتاب اجاره میکردیم، سومی مجانی بود: "دو تا بخر، سه تا ببر" ابتکار پیتزایی های اینجا نیست. زرگانی اهل بویراحمد سالها پیش آنرا به عنوان یک شگرد کارساز “Marketing” به جهان تجارت آورده است. اگر آنجا و آنزمان حساب و کتابی در کار بود و آنرا ثبت میکرد حالا بچه ها و نتیجه و نبیره هایش همه مولتی میلیونر بودند!
یک پنج زاری روی پیشخوان دکه گذاشتم و یک کیهان بچه ها را از لای بسته بیرون کشیدم. ترو فرز. داشت پاره میشد. تند و تند آنرا ورق زدم. بازم چاپ نشده بود. دوباره ورق زدم. زرگانی پنج زاری را برداشت و گفت: "کره یه رو چاپش ایکنن" (پسر یه روز چاپش میکنن) آخرین واژه ها از دهانش بیرون نیامده بود که... دیدم. دو سه برگ من شده بود دو ستون باریک مجله و اسمم با حروف درشت تر از نوشته بر پیشانی مطلب چاپ شده بود. در حالیکه تند و تند داشتم آنرا میخواندم به زرگانی نشان دادم. خوشحال خندید. یک پنج زاری دیگر دادم، یک نسخه دیگر برداشتم و بدو رفتم طرف استخر کارگری که به بچه ها نشان دهم. زرگانی با فریادچند بار صدایم کرد. "کر بیو، بیو اینجا نه..." (پسر بیا اینجا، بیا اینجا... ) نمی خواستم برگردم اما دستش را با یک کیهان بچه ها دراز دیدم. دو زاریم افتاد. گرفتم. "دو تا بخر سه تا ببر"! بر آسفالت داغ تابستان دویدم. احساس میکردم که شهر را فتح کرده ام. سرو صدای چاپ اولین مطلب من در شهر پیچید. مادرم خیلی خوشحال شده بود. میدانست که مدتهاست منتظرم. اما با همه خوشحالی اش با کمی سواد قرآنی که از پدرم یاد گرفته بود نمیتوانست آنچه را که نوشته ام بخواند. سالها بعد کمی خواندن و نوشتن یاد گرفت.
خوانش سه: گنگ پنداری مانده از دیداری
با تاکسی از بهارستان گذشتم و به گلوگاه اسلامبول و شاه آباد رسیدیم. سر نبش بهارستان، جلوی کتابفروشی صفی علیشاه "مهدی اخوان ثالث" را در یک نگاه دیدم که در انتظار تاکسی ایستاده با پنج شش کتاب قطور زیر بغل هایش و هفت، هشت ده جلد دیگر کنار پایش بر روی پیاده رو... راننده ترمز کرد... استاد بریده بریده گفت: "جلوی دانشگاه، سر فروردین." "نمیخوره " راننده ترمز نکرده راه افتاد که گفتم: وایسا. گفت برای چی؟ گفتم: "دنده عقب بگیر اون آقا رو سوار کن." گفت:" نمیخوره داداش رامون عوض میشه، نمیصرفه." گفتم: "هرجا میره اولی میریم اونجا. من پولشو میدم." گفت: "پنج تومن میشه ها." گفتم باشه...
دنده عقب گرفت. مقابل شاعر که در گرما کلافه اما همچون درخت سپیداری بر حاشیه پیاده رو ایستاده بود، رسیدیم. پریدم پایین سلام کردم و گفتم استاد بفرمایید. کلمات با آن لهجه شیرین خراسانی اش در هوا غلتید که "راننده گفت نمیخوره" گفتم هرجا شما برید، تاکسی میره اونجا. عقب تاکسی خالی بود. کتابها را که خیلی سنگین بودند آنجا جا دادیم. در را گشوده نگاه داشتم و استاد که نفسش از تقلای خم و راست شدن برای گذاشتن کتابها در تاکسی به شماره افتاده بود، جا آمد و سوار شد. در را بستم سوار شدم. شاعر گفت:" سپاس و درود" گفتم: اختیار دارین. راننده کنجکاو شده بود که بداند ما چه نسبتی با هم داریم و آن مرد گیس بلند سبیلو کیست؟ وقت را برای پاسخ کنجکاوی او تلف نکردم. سرچرخاندم تا شاعر "زمستان" را خوب سیاحت کنم. شاعر باز تشکر کرد و گفت: "راه شما دور نشه، دیرتان نشه" گفتم: "جای مهمی نمیرفتم. اول شمارو میرسونیم. "
استاد که نفسش کمی تازه شده بود شروع کرد با لحن زیبایش واژه به واژه و گوش نواز به حرف زدن. در کلامش طنز و هم خستگی موج میزد:" میدانید در روایت ها آمده که ظهران، طهران یا تهران روزگاری شهر بزرگی میشود در کوهپایه های البرز، اما عاقبت در لجن فرو میرود؟ "
گفتم:" نه ." اصلا نمیدانستم.
گفت: "خیلی ایستاده بودم. با این کتابها... گرما و سروصدای ماشین و بوی دود ... همین روزهاست که این شهر نکبتی در لجن فرو بشه! چیزی نمانده!"
سالهای 53-54 بود.
به خودم جرات دادم و گفتم: "خوب استاد شما اینهمه کتاب همراه دارید. جای دو تا مسافرو میگیره. برا همین راننده ها سوار نمیکنن. از کتاب که نمیتونن کرایه بگیرن."
گفت:" میدانم."
با خودم فکر کردم پرسش بیراهی است اما پرسیدم:" استاد اینهمه کتاب را میخواهید یکباره بخوانید؟"
استاد خندید:" بخوانم؟ بیشترشون ر، اونهایی ر که بدرد میخوره خوندم! "
گفتم:" پس؟"
گفت:" اینا قسمتی از حق التحریر یکی از کتابامه . میرم امانت میذارم. میفروشن میشه حق التحریر ما!"
اصلا منظور شاعر را نفهمیدم. یعنی شاعر برای چاپ کتابهایش پول نمیگرفت. دوباره زمزمه کرد:" ظهران، طهران یا تهران در چاه های فاضلاب زیر بسترش در لجن فرو میره."
حاصل این ملاقات برای من شد" گنگ پنداری از دیداری!"
خوانش چهار: " حضرت" درست میگوید
از "حضرت"، یک وطن یار افغان، دوست همزبانم خواهش کرده بودم بیاید با هم یخچال را از کنار تنگنای کوچکی که آشپزخانه اتاق- آپارتمان است به گوشه دیگری جا به جا کنیم تا راحت تر بتوانم به داخل سوراخی آشپزخانه وارد بشوم. داشتیم دو نفری یخچال نیمه خالی (که بیشتر اوقات تقریبا خالی ست) را جا به جا میکردیم. به گوشه ای که میخواستم آنرا بگذارم رساندیمش. یک کیسه بزرگ، خیلی بزرگ پلاستیکی خاکستری دارم که در آن گوشه بود. پر از کاغذهای باطله، مسوده های خبرها، مقالات و ترجمه هایی است که مینویسم.
حضرت گفت: "اینها اضافاته بریزم به گاربیج؟" گفتم:" نه حضرت جان اینها نوشته هاست." گفت: "ها مکتوب کردی که گسیل کنی برای چاپ؟" گفتم:" نه چاپ شدن." گفت: "پس اضافاته باید بریزیم به گاربج!" دیدم درست میگوید اما از دستش گرفتم زیر صندلی اتاق که دستگاه فکس روی آن قرار دارد گذاشتم و گفتم: "بعد." یخچال را جا به جا کردیم. حضرت چایی خورد و رفت. در اتاق- آپارتمان را که بستم چشمم خورد به کیسه بزرگ پلاستیکی و با خودم فکر کردم:" اینها قبل از اینکه چاپ شوند هم اضافات بودن!"
خوانش پنج: کابوس تمام شدن کاغذ
از دپانور(بقالی) سرکوچه روبروی دانشگاه مونترال خرید کرده میآمدم. بچه های لبنانی که دپانور را میچرخانند هر یکی دو قلم جنس را در یک پلاستیک گذاشته بودند. چیزهایی را که خریده بودم- سیگار، آبجو، نان، شکر، تخم مرغ و یکی دو قلم جنس دیگررا، دو تا یکی کردم، دو کیسه اضافه آمد. دو شنبه بود. گاربیج دی خیابان ما بود. سطل های بزرگ آبی و سبز رنگ زباله در پیادو رو مثل آدم کوتوله ها به صف شده بود ند. به اولی که رسیدم با اینکه دستم بند بود با دشواری هر جور که شد سرپوشش را بالا زدم تا پلاستیک های اضافی را در آن بیندازم. کاغذ! یک عالمه کاغذ دیدم. یک طرفشان با چاپگر کامپیوتر پرینت شده بودند اما طرف دیگر آنها سفید مانده بود. میشود روی آنها نوشت. چندین بسته 25 -30 تایی منگنه شده. 10-12 بسته آنرا برداشتم و در پلاستیک هایی که میخواستم دور بریزم جای دادم و با خودم گفتم 5 دلار هم 5 دلار است. خودم را چند هفته ای از خرید کاغذ معاف کردم. تابحال چندین بار برای نوشتن، نیمه شب ها کاغذ کم آورده ام. از بسته 500 تایی که چند هفته پیش خریدم 40-50 برگ بیشتر نمانده است!
خوانش ششم: کامپیوترو مونیتور، یار شب و روز من
چند دقیقه به شش صبح است.خبرها و مقالات و گزارش های روزنامه های امروز صبح کانادا و امریکا حالا دیگر بر تارنماهای آنها بر روی شبکه اینترنت آمده اند. ماوس، کلیک، هوم پیج، کلیک فیوریت، کلیک، گلوب اند میل دات کام.
پل مارتین به تشییع جنازه ریگان نمیرود
· شش سربازآمریکایی در انفجاری در عراق کشته شدند
· مارتین: حقوق اقلیت ها در حکومت محافظه کاران به خطر می افتد
کلیک، تورنتو استار دات کام.
*در حالی که هر روز احتمال پیروزی محافظه کاران بیشتر میشود، پل مارتین بر شدت حملات خود به آنها می افزاید
· اعتراض به استفاده از قوانین اسلامی برای حل و فصل دعواها و درگیری های خانوادگی در اونتاریو بالا گرفته است
مدتهاست هیچکس بیشتر ازاین صفحه "دید یاب" ( مونیتور) و رایانه ای که با آن کار میکنم به من نزدیک ترو با من نبوده !
خوانش هفتم: آنسو و اینسو
کلیک، گویا دات کام. کلیک، بی بی سی
بازداشت یک روزنامه دیگر در ایران
"عباس کاکاوند روزنامه نگار ایرانی و نویسنده سابق روزنامه رسالت، از روزنامه های اصلی محافظه کاران، روز دوشنبه هفتم ژوئن به اتهام نشر اکاذیب بازداشت و روانه زندان اوین شد."{ وقتی این را بازخوانی می کردم آزاد شده بود شاید حالا که چاپ شده حکم اعدامش را داده باشند!}
ایران زندان بزرگ روزنامه نگاران است. در سومین برنامه گفتگوی پالتاکی "پنجره" که به ابتکار آرشین ایرانی وبلاگ نویس گرداننده وبلاگ "غریبه ایرانی" چندی پیش برگزار شد مسعود بهنود کهنه کار روزنامه نگار ایرانی که اکنون در لندن زندگی میکند در باره روزنامه و روزنامه نگاری و گرفتاری های آن در ایران، در بخشی از گفتار خود در این جلسه پالتاکی در باره این حرفه (روزنامه نگاری) که نه آب دارد و نه خواب گفته است: "ما ملت ایران بسیار سخت گیر شده ایم و بگذارید یک ذره هم صریح تر بگویم یک ذره هم لوس شده ایم (که به نظر من خیلی هم لوس شده ایم و بوده ایم) به این معنی که باید 4-5 نفر روزنامه نویس خودشان را به خطر بیندازند و با شاخ گاو (شاخ گاو که چه عرض کنم شاخ غول) در بیفتند و دو تاشان به زندان برود و هزار تا مصیبت دیگر، تا نظر ما به آن روزنامه جلب بشود و به طرف خریدنش برویم. تازه این اتفاق د رجامعه ای مثل ایران که 60 میلیون جمعیت دارد مگر چقدر است. میشود 100 هزار تیراژ بعد در مقابل 100 هزار تیراژ یعنی 100 هزار تا در حقیقت 70 تومان (!)
خوانش هشتم : با خستگی پیر میشویم
دیروز غروب به کوری چشم گراهام بل در پایان یک گفتگوی طولانی با شهباز دریافتم که او شصت ساله شده و دو سه دوست عزیز مهربانی کرده یک جشن زادروز کوچک برای او گرفته اند.
شهباز نخعی قلمزن خوب شهروند و پیوند است. خودش حتما دوست ندارد. اصلا اهل این حرفها نیست ولی الان فکر میکنم و با خود میگویم ایکاش خوانندگانی که هر هفته مقالات او را میخوانند خبر میشدند و تولدش را جشن میگرفتند.
راستی شهباز چند سال است که مینویسد؟ چند سال است که برای پیوند مینویسد؟ و چه نظم و ترتیبی. چه نکته بینی ها و چه صلابت غبطه آوری در نوشته هایش موج میزند... او به شصت سالگی پای گذاشت...مبارک است...
این نقطه عطفی دیگردر زندگی این روزنامه نگاراست که خدا را شکر از راه نوشتن معاش نمیکند. ولی ما، آنهایی هستیم که تلاش میکنیم که مثلا معاش کنیم و این خیالی بیش نیست. فقط با خستگی پیر میشویم.
خوانش نهم: باز هم این سو و آنسو
آنجا در وطن اگر روزنامه نگارانی با شاخ گاو در افتادند از 60 میلیون مردم کمینه (دست کم) 100 هزار نفر روزنامه ای را میخرند. اما اینسو چه؟ نشریاتی که با هزار خون دل و با کشیدن هزار ناز و کرشمه صاحبان مشاغل (چه عنوان جالبی!) چاپ میشوند در اینجا و آنجا، جاهایی که ایرانیان بسیار سخاوتمند و گشاده دست و بزرگ منش (جدی می گویم،هستند) برای خریدن نان و پنیر، گوشت و مرغ، برنج و بنشن، سیر و سماق و کشک خود میروند ، در اختیار همگان قرار میگیرند تا این وطن یاران گرانمایه لطف کنند و آنها را مفت و مجانی در کیسه های خریدشان آنهم به عنوان آخرین item جا بدهند و بعد که به خانه تشریف بردند لطف بیشتری بکنند و به آن نگاهی بیندازند و به گردانندگان نشریه و آنها" که هنوز دوره میکنند شب و روز را، هنوز را ،" و مینویسند، یا بسیار علاقه مند هستند که مینویسند، یا حرفه ای مینویسند و حرفه اشان روزنامه نگاری است، هرجور انتقاد (مودبانه) یا بدو بیراهی (غیر مودبانه) خواستند بکنند و بگویند. بعد هم بگویند اینکه هیچی نداره فقط آگهی و آگهیه ... و آنرا به گوشه ای پرتاب کنند. اگر مجرد باشند نشریه روزی سفره عرق خوری اشان میشود و اگر به خانه متاهلان و ازدواج کرده ها برود یکروزی ممکن است اگر خانم خانه (یا آقای خانه) لازم شد آنها را برای خشک کردن کف راهروها و پله هایی که ت کشیده اند استفاده کنند. (با نشریه پنجره پاک نکنید، مرکب های اینجا شیشه ها را سیاه میکنند. حتما امتحان فرمودید!)
ما برای خرید سفیداب و بند تنبان و آفتابه هم پول میدهیم اما به روزنامه که میرسد انگار آنها با فوت هوا چاپ میشوند! نوار موزیک و ویدئو را هم که کپی میکنیم و در نتیجه خواننده ای مثل زنده یاد سوسن پس از آنکه بیش از 300 ترانه خواند در فقر و تنها یی درغربت میمیرد.
هادی خرسندی تا زمانی که فقط "اصغرآقا" را منتشر میکرد در لندن هشتش گرو بیستش بود (یا من خیال قریب به یقین دارم اینطور بوده) خوشبختانه از وقتی که با پرویز صیاد روی صحنه رفت و بعد از آن خرسند آپ کمدی هایش را راه انداخت اگر حسودان بگذارند، دارد یک نفسی میکشد. هادی "اصغر آقا" را که دو سه دلار بود سمعی بصری اش کرد حالا 25-30 دلار باید بدهند بروند اصغرآقای زنده را ببینند.
ما هم دوست نداریم پول برای روزنامه و کتاب و مجله بدهیم. هم اصلا حوصله خواندن نداریم.
خوانش دهم: میان ماه من تا ماه گردون...
اینجا در کشورهای نامسلمان و بی تمدن یا کم تمدن (ما هفت هشت هزار سالش را داریم اینها به زور چهارصد سالش را) کسانی مانند رنه لوک چهره بزرگ تاریخ سیاسی معاصر و نخست وزیر اسبق کبک از روزنامه نگاری و نویسندگی به صدارت میرسند اما در ایران اکثریت روزنامه نگاران به فلاکت! و آنها که با شاخ گاو در میافتند به زندان و به هلاکت میرسند.
خوانش یازدهم: بیله دیگ، بیله چغندر
خود من بارها (به دلایل دیگری به پیوند انتقاد داشته ام و به رحیمیان گفته و میگویم) از پیوند ایراد گرفته ام. خیلی های دیگر (تقریبا همه) هم ایراد میگیرند که چرا تنها نشریه شهر اینطورست و آنطور نیست، چرا رحیمیان اینکار و یا آنکار را نمیکند و بسیاری از انتقادات دیگر،بیشترش متین و درست . اما انتشار روزنامه و نشریه مثل تمام کارهای تولیدی دیگر یک تجارت است: "بی زی نس" باید پول دربیآورد. خوب هم در بیاورد تا بتواند خوب خرج کند. به نویسنده ها خوب پول بدهد. گزارشگر حرفه ای استخدام کند. خبرنگار عکاس داشته باشد و ... نه اینکه یک نفر مجبور باشد One Man Show اجرا کند. "نه-می-ش-ود!"
یکی در جایی صحبت میکرد و میگفت:" رحیمیان شیرین ماهی 25 تا 30 هزاردلار کاسبه! حسن زرهی سردبیر شهروند ماهی 300 هزار تا میسازه! (صفرها اضافه نیست درست می خوانید). تو دلم گفتم "توش خودمون رو کشته بیرونش مردمو! "
البته این بابا داشت تو خاکی تخته گاز میرفت. بعضی ها کمی بهتر حساب و کتاب میکنند و با مهربانی (حتی) میگویند: اینها خودشون رو بستن، توپ! و از درآمدهای خیالی حرف میزنند: از اصلاح طلبان میگیرند! از سفارت میگیرند!( حالا اینها، سفارتی ها، هرچه و هر که باشند، خودی هستند. سو تفاهم نشود. من هیچ نسبتی جزنسبت بلانسبتی با این جماعت ندارم! البته حالا که پیش آمد بگویم من نمیدانم ما چرا یادمان میرود و فکر میکنیم اینها از کره ماه آمده اند. نه بابا، این آقایان که ما به آنها ملا و آخوند و چه وچه میگوییم صد درصد ساخت ایران هستند. مثل ما که هستیم!
تکلمه: برای نوشتن این نکته چون امری بسیار مسلم و بدیهی است، سفارت یک سنت هم نداده و نمیدهد.)
بله بعضی ها از سیا، موساد، اینتلیجنس سرویس انکلیس و ... حرف میزنند که بماند.
خوانش دوازدهم: هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد
شما که اینها را میخوانید لابد میگویید: چرا، ما که اینها را میدانیم، یا آنها که اینها را سالهاست دریافته اند پس چرا هنوز مینویسند؟ ساده است: مرض داریم. مرض نوشتن. اگر ننویسیم غمباد میگیریم! در این باره به سر مطلب، به "خوانش یک" میتوانید رجوع کنید و همینطور:
"منت کلام را عز و جل که (حال و جان) و طاعتش موجب قربت است و به (نوشتار) و شکر اندرش مزید نعمت. پس هر نفس (کلام) که فرو میرود (و بر کاغد نگاشته میشود) ممد حیات است و چون بر میآید (و به چاپ میرسد) مفرح ذات. پس در هر نفس (کلام) دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکری واجب..."
هشتم ژوئن 2004 – مونترال
Copyright: Ali Sharifian, Paivand