
یک پارچه شوربود و بی شک دنیایی آرزو . باورکردنی نیست که آمده بود برای سوختن . بازی باآتش ، آری . مرگ درآتش ، نه .
اما صحنه آماده بود . قلب کوچکش می طپید . تماشاگران وکارگردانان هم بودند . وهمه منتتظر تا نخستین قطرات بنزین ازمخزن نفرت وسیاست بازی برجانش پاشیده شود . هنوز به آخرین صحنه فیلمی که دیده بود می اندیشید . فیلم است این چیزها . چوب کبریت به گوگرد نزدیک شد . شعله ضعیف جان گرفت .ازآن دست که چوب کبریت روشن راپیش می برد ، تاتن نازک ندا ، فاصله ای چندثانیه ای بیش نمانده بود . دوربین ها حاضر . دندان خون آشامان اندک اندک بیرون می آمد . چشم های بت سنگی نازک صدا ، برق می زد . بوی خون ونفرت ، فضاراآکنده کرده بود . ودرکوتاه زمانی ، انگار کسی گفت : اکشن .
آتش به جان دخترک افتاد . نترسید ؟ باورکردنی نیست . نسوخت ؟ سوخت ، تامغزاستخوان . آتش به جانش افتاده . التهاب ، فضاراتبدارکرده بود . ندا ، صورت های تغییر شکل یافته کسانی راکه به بوی گوشت سوخته اونیازداشتند ، می دید .دهان هایی که بازمی شدند وبرای مرگ هورامی کشیدند . آنان دراین مرگ ها زنده می ماندند .
دخترک 16 ساله دلش می خواست فیلم زودتربه پایان برسد. باید می رسید . قرارهمین بود . چرانمی گذارند اوراخاموش کنند ؟ کوآن خنکای موعود ؟ ندا همچنان می سوزد . باشعله هایی که هردم ازهیزم جان او بالاتر وبالاتر می گیرند . می دود . کومادر؟کجاست خواهر ؟ وبرادر ؟هیچ کس نیست . هیچ دست یاری نیست . دستی هم اگرهست ، برای آتش افروزیست . که دراین آتش افروزی هاست که خون آشامان ، شب تاریخ راطولانی ترمی کنند . ...ندا آن روز خاکسترشد . چونان ندایان دیگرو ازهمان روزهای اول انقلاب . ازهمان سال های خون وآتش . سال هایی که " ندا" هارا به خیابان ها کشیدند . یکی دستور آمدن داد ودیگری چون او ، آن روی سکه او ، ندارابردارکشید. آن روزهم نداو ندایان به خیال شان درفیلم انقلاب بازی می کردند . منتظربودند کسی " کات " بدهد . کسی شعله راخاموش کند . بی خبرازآنکه آن آتش اگرخاموشی می گرفت ، هم آنان که نوجوانان وجوانان رابه خیابان ها کشاندند وهم آن ها که چوب دارشان برپاکردند ، دوران شان به پایان می رسید و شاید دربه پایان رسیدن دوران آنان ، ملتی ازخیزش انقلابی خود سهم درخور می برد . اما چنین نشد .
وحالا دریک گوشه پاریس ، آدمیانی که نه کراوات ازآنان آدمی عادی ساخته ، ونه نگاه شان هنوز ازمرگ وازهراس فاصله گرفته ، گردهم آمده اند تااندوه خود بادیگران تقسیم کنند . اندوه سال های ازدست رفته ، سال های بازی باآتش . آنها جداشدگان سازمان مجاهدین خلق هستند . اعضای سابق شورایعالی مقاومت ، شورای مرکزی سازمان ، محافظین مسعود ومریم ...یک به یک سخن می گویند . جمشید طهماسبی ازناپدیدشدن مرموز مسعود رجوی می گوید . حرف که می زند ، می شود ندارادید که چونان خرمنی پرزآتش ازمیان سالن می گذرد .کریم حقی ازکوره های آدم سوزی به جای خودسوزی سخن می راند . که خودسوزی هم قواعدخودرادارد ، لیک درکوره های آدم سوزی این دیگرانند که اندازه ونسبت بنزین وگوشت آدمیان راتعیین می کنند . همسر او ازقربانیان همین کوره هابوده است . بارداربوده ، ازهمسر شرعی وقانونیش ، وبارداری او لکه ای ننگ بردامان یک انقلابی مجاهد . اورادر جلسات عمومی دربرابردیگران به نمایش می گذاشتند و انگشت تحقیر به سویش می گرفتند که : ببینید به چه شکلی درآمده ـ چقدراین تصویرها آشناست ـ خجالت نکشیده و...
کودک او به هرحال به دنیا آمد . درخفت وخواری . مثل یک توله سگ درکنج قرارگاه نگاهش داشتند و... زن درمانده ، دوم بارکه درفضای آزاد ، درآلمان ، درخانه خود باردارشد ، بازخفت آن دوران به یادش آمد . آن قدرسخت وآزاردهنده که تاب نیاورد واین بارخود ، خود کشی کرد .
بوی گوشت سوخته ندادرسالن می پیچد . درچشمان میترایوسفی که این داستان می گوید ونیز از تغییر ماهیت انسا ن ها و زن ها به ویژه ، درفرقه مجاهدین خلق ، تصویرشعله دودو می زند .وتصویر هراس. هراس هایی که آدمیان را به ازدواج های اجباری مکلف می کند . طلاق های اجباری . اهدای دخترکان 18 ساله به اعضای رده بالا . و هراس شکنجه شدن به خاطر یک پرسش : گفتم باشد ، ازهمسرم جدامی شوم ، اگربرای انقلاب لازم است . اما یک سئوال : مسعود ومریم هم ازیکدیگر جداخواهند شد ؟
سئوال به پایان نرسیده ، اوکیسه بکسی شده بود که مشت های نفرت وخودکامگی آن رامی کوبیدند ـ چه شباهت های ناگزیر ـ و : صورت ام خونین بود . دردچهره ام را ازریخت انداخته بود . مشت ها همچنان فرود می آمدند . یکی مرابه دیوارکوفت . و " برادر " که اورامی شناختم ازروزهای پیش ، ازروزهای انقلاب و جامعه بی طبقه توحیدی ، باچشم ردهرمشت می گرفت و آغاز مشت دیگررااجازت می داد . به زمین که افتادم گره روسری تاب نیاورد ، بازشد . افتاد . و "برادر "روی خودبرگرداند ورفت . اوزنی مچاله شده دردرد وخون ، می توانست ببیند ، اما موهای اورانه !
زن سپس خواست شوهرش راببیند . شوهری که وی راعاشق بود . دلش می خواست شوهر برزخم هایش دست بکشد ، آب بردهانش بریزد و مرهمی باشد دل پردردش را . شوهرآمد . زن گفت : ببین بامن چه کردند . ومرد آرام گفت : چوب رحمت است انشاءالله !
چشمان زن حالتی حیرت انگیز گرفته . خود می گوید : گاه فکرمی کنم ، نیمی ازوجودم ، مسعودرجویست . نیمه شیطانی من هم اوست وانگارمراازاورهایی نیست .
وندا فریادکشان می گذرد . بازهم دستی برای خاموشی دراز نمی شود . مسعود خدابنده می داند که قصه جدی ترازاین حرف هاست : بحث اینها عمیق تراز تروریسم است . یک فرقه خطرناک باپول فراوان . دوام این فرقه قواعد خودرادارد . آنها فقط شکنجه نمی کنند ، شکنجه گر تربیت می کنند . حتی زندانیان رژیم شاه نیز دراین فرقه به چیزی دیگربدل می شوند . یابامریم ومسعودند یابرآنها . آنها که نیستند ، سراززندان" ابو غریب " درمی آورند . چندی که بمانند ، خود شکنجه گر می شوند . ...
ندا فریاد می کشد : سوختم . سوختم . وپیرزنی خمیده که " مادررضوان " صدایش می کنند ، اشگ می ریزد . شاید نه فقط برای فرزندان خود ، بل برای ماد رنداحسینی که این روزها باحضور دراجتماعات رنگارنگ مرگ ندارا " توجیه " می کند. "کنیز مریم " می خواندش . کسی بالا می آورد . همه تب کرده اند ، خوب است که آقای تقدسی باآن صدای رسا " ای ایران " می خواند و دربرابر مادررضوان که نمونه اش درمیهن زخمی ماکم نیست ، سر به آستان ادب می ساید .
آیا ازخاکستر ندا ققنوسی برخواهد خاست ؟