پنجشنبه 4 تير 1383

چشم های سنگی، مریم ایرانی

یک سال گذشته، اما هنوز آن شعله زبانه می کشد. شعله ای که هیزمش "ندا حسینی" بود. دخترکی 16 ساله که نه از انقلاب اسلامی چیزی می دانست و نه از انقلابیون آن . ظاهر قصه این بود که می خواست در اعتراض به دستگیری مریم رجوی رییس جمهور سازمان مجاهدین خلق توسط پلیس فرانسه خودسوزی کند

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

[email protected]

یک پارچه شوربود و بی شک دنیایی آرزو . باورکردنی نیست که آمده بود برای سوختن . بازی باآتش ، آری . مرگ درآتش ، نه .
اما صحنه آماده بود . قلب کوچکش می طپید . تماشاگران وکارگردانان هم بودند . وهمه منتتظر تا نخستین قطرات بنزین ازمخزن نفرت وسیاست بازی برجانش پاشیده شود . هنوز به آخرین صحنه فیلمی که دیده بود می اندیشید . فیلم است این چیزها . چوب کبریت به گوگرد نزدیک شد . شعله ضعیف جان گرفت .ازآن دست که چوب کبریت روشن راپیش می برد ، تاتن نازک ندا ، فاصله ای چندثانیه ای بیش نمانده بود . دوربین ها حاضر . دندان خون آشامان اندک اندک بیرون می آمد . چشم های بت سنگی نازک صدا ، برق می زد . بوی خون ونفرت ، فضاراآکنده کرده بود . ودرکوتاه زمانی ، انگار کسی گفت : اکشن .

آتش به جان دخترک افتاد . نترسید ؟ باورکردنی نیست . نسوخت ؟ سوخت ، تامغزاستخوان . آتش به جانش افتاده . التهاب ، فضاراتبدارکرده بود . ندا ، صورت های تغییر شکل یافته کسانی راکه به بوی گوشت سوخته اونیازداشتند ، می دید .دهان هایی که بازمی شدند وبرای مرگ هورامی کشیدند . آنان دراین مرگ ها زنده می ماندند .

دخترک 16 ساله دلش می خواست فیلم زودتربه پایان برسد. باید می رسید . قرارهمین بود . چرانمی گذارند اوراخاموش کنند ؟ کوآن خنکای موعود ؟ ندا همچنان می سوزد . باشعله هایی که هردم ازهیزم جان او بالاتر وبالاتر می گیرند . می دود . کومادر؟کجاست خواهر ؟ وبرادر ؟هیچ کس نیست . هیچ دست یاری نیست . دستی هم اگرهست ، برای آتش افروزیست . که دراین آتش افروزی هاست که خون آشامان ، شب تاریخ راطولانی ترمی کنند . ...ندا آن روز خاکسترشد . چونان ندایان دیگرو ازهمان روزهای اول انقلاب . ازهمان سال های خون وآتش . سال هایی که " ندا" هارا به خیابان ها کشیدند . یکی دستور آمدن داد ودیگری چون او ، آن روی سکه او ، ندارابردارکشید. آن روزهم نداو ندایان به خیال شان درفیلم انقلاب بازی می کردند . منتظربودند کسی " کات " بدهد . کسی شعله راخاموش کند . بی خبرازآنکه آن آتش اگرخاموشی می گرفت ، هم آنان که نوجوانان وجوانان رابه خیابان ها کشاندند وهم آن ها که چوب دارشان برپاکردند ، دوران شان به پایان می رسید و شاید دربه پایان رسیدن دوران آنان ، ملتی ازخیزش انقلابی خود سهم درخور می برد . اما چنین نشد .

وحالا دریک گوشه پاریس ، آدمیانی که نه کراوات ازآنان آدمی عادی ساخته ، ونه نگاه شان هنوز ازمرگ وازهراس فاصله گرفته ، گردهم آمده اند تااندوه خود بادیگران تقسیم کنند . اندوه سال های ازدست رفته ، سال های بازی باآتش . آنها جداشدگان سازمان مجاهدین خلق هستند . اعضای سابق شورایعالی مقاومت ، شورای مرکزی سازمان ، محافظین مسعود ومریم ...یک به یک سخن می گویند . جمشید طهماسبی ازناپدیدشدن مرموز مسعود رجوی می گوید . حرف که می زند ، می شود ندارادید که چونان خرمنی پرزآتش ازمیان سالن می گذرد .کریم حقی ازکوره های آدم سوزی به جای خودسوزی سخن می راند . که خودسوزی هم قواعدخودرادارد ، لیک درکوره های آدم سوزی این دیگرانند که اندازه ونسبت بنزین وگوشت آدمیان راتعیین می کنند . همسر او ازقربانیان همین کوره هابوده است . بارداربوده ، ازهمسر شرعی وقانونیش ، وبارداری او لکه ای ننگ بردامان یک انقلابی مجاهد . اورادر جلسات عمومی دربرابردیگران به نمایش می گذاشتند و انگشت تحقیر به سویش می گرفتند که : ببینید به چه شکلی درآمده ـ چقدراین تصویرها آشناست ـ خجالت نکشیده و...
کودک او به هرحال به دنیا آمد . درخفت وخواری . مثل یک توله سگ درکنج قرارگاه نگاهش داشتند و... زن درمانده ، دوم بارکه درفضای آزاد ، درآلمان ، درخانه خود باردارشد ، بازخفت آن دوران به یادش آمد . آن قدرسخت وآزاردهنده که تاب نیاورد واین بارخود ، خود کشی کرد .
بوی گوشت سوخته ندادرسالن می پیچد . درچشمان میترایوسفی که این داستان می گوید ونیز از تغییر ماهیت انسا ن ها و زن ها به ویژه ، درفرقه مجاهدین خلق ، تصویرشعله دودو می زند .وتصویر هراس. هراس هایی که آدمیان را به ازدواج های اجباری مکلف می کند . طلاق های اجباری . اهدای دخترکان 18 ساله به اعضای رده بالا . و هراس شکنجه شدن به خاطر یک پرسش : گفتم باشد ، ازهمسرم جدامی شوم ، اگربرای انقلاب لازم است . اما یک سئوال : مسعود ومریم هم ازیکدیگر جداخواهند شد ؟
سئوال به پایان نرسیده ، اوکیسه بکسی شده بود که مشت های نفرت وخودکامگی آن رامی کوبیدند ـ چه شباهت های ناگزیر ـ و : صورت ام خونین بود . دردچهره ام را ازریخت انداخته بود . مشت ها همچنان فرود می آمدند . یکی مرابه دیوارکوفت . و " برادر " که اورامی شناختم ازروزهای پیش ، ازروزهای انقلاب و جامعه بی طبقه توحیدی ، باچشم ردهرمشت می گرفت و آغاز مشت دیگررااجازت می داد . به زمین که افتادم گره روسری تاب نیاورد ، بازشد . افتاد . و "برادر "روی خودبرگرداند ورفت . اوزنی مچاله شده دردرد وخون ، می توانست ببیند ، اما موهای اورانه !

زن سپس خواست شوهرش راببیند . شوهری که وی راعاشق بود . دلش می خواست شوهر برزخم هایش دست بکشد ، آب بردهانش بریزد و مرهمی باشد دل پردردش را . شوهرآمد . زن گفت : ببین بامن چه کردند . ومرد آرام گفت : چوب رحمت است انشاءالله !
چشمان زن حالتی حیرت انگیز گرفته . خود می گوید : گاه فکرمی کنم ، نیمی ازوجودم ، مسعودرجویست . نیمه شیطانی من هم اوست وانگارمراازاورهایی نیست .
وندا فریادکشان می گذرد . بازهم دستی برای خاموشی دراز نمی شود . مسعود خدابنده می داند که قصه جدی ترازاین حرف هاست : بحث اینها عمیق تراز تروریسم است . یک فرقه خطرناک باپول فراوان . دوام این فرقه قواعد خودرادارد . آنها فقط شکنجه نمی کنند ، شکنجه گر تربیت می کنند . حتی زندانیان رژیم شاه نیز دراین فرقه به چیزی دیگربدل می شوند . یابامریم ومسعودند یابرآنها . آنها که نیستند ، سراززندان" ابو غریب " درمی آورند . چندی که بمانند ، خود شکنجه گر می شوند . ...

ندا فریاد می کشد : سوختم . سوختم . وپیرزنی خمیده که " مادررضوان " صدایش می کنند ، اشگ می ریزد . شاید نه فقط برای فرزندان خود ، بل برای ماد رنداحسینی که این روزها باحضور دراجتماعات رنگارنگ مرگ ندارا " توجیه " می کند. "کنیز مریم " می خواندش . کسی بالا می آورد . همه تب کرده اند ، خوب است که آقای تقدسی باآن صدای رسا " ای ایران " می خواند و دربرابر مادررضوان که نمونه اش درمیهن زخمی ماکم نیست ، سر به آستان ادب می ساید .
آیا ازخاکستر ندا ققنوسی برخواهد خاست ؟

دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/9313

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'چشم های سنگی، مریم ایرانی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016