سيمون وى، فيلسوف و جست وجوگر دينى فرانسوى در سال ۱۹۰۹ در پاريس زاده شد و در ۱۹۴۳ در ۳۴ سالگى مرد. او در طول زندگى خود فقط چند قطعه شعر و چند مقاله منتشر كرد. اما پس از مرگش آثار او در ۱۶ جلد به چاپ رسيد از جمله كتاب هاى ثقل و فضل الهى (۱۹۴۶)، نياز به ريشه ها (۱۹۴۹) كه آن را مهم ترين اثر او شمرده اند. او در اين كتاب مى نويسد: «گسستن از ريشه ها طاعون بزرگ قرن بيستم است» و نيز مى نويسد: «ناديده گرفتن گذشته برابر با ناديده گرفتن امور فوق طبيعى است». در انتظار خداوند (۱۹۵۰)، نامه به يك كشيش (۱۹۵۱، ترجمه فارسى ۱۳۸۲)، يادداشت ها سه جلد (۶ـ۱۹۵۱)، شهودهاى ماقبل مسيحى (۱۹۵۱)، ظلم و آزادى (۱۹۵۵)، درباره علم، ضرورت و عشق به خدا (۱۹۶۹).
سيمون وى پس از مرگش به عنوان انديشمندى جست وجوگر شهرت بسيار پيدا كرد. تى.اس. اليوت شاعر پرآوازه انگليسى او را داراى نبوغى بسان نبوغ قديسان خوانده است.
انديشه ها: سيمون وى همان طور كه محققان زندگى و انديشه هاى او از جمله لسلى فيدلر و ژاك كابائو (كه نخستين زندگينامه او را نوشت) گفته اند به هيچ روى متفكرى نظام مند يا نظام ساز نبود. پاره اى از بصيرت هاى عميق او به شكل كلمات قصار بيان شده است. افزوده بر اين، او به جاى پرهيز از فقدان انسجام بيشتر به دنبال آن بود. بنابراين تقليل دادن انديشه هاى او به مجموعه واحدى از عقايد، گمراه كننده خواهد بود. با وجود اين، پاره اى مفاهيم محورى وجود دارد كه او همواره به آنها رجوع مى كند. انديشه ها و مفاهيم كليدى كه چه بسا نزد او تغيير يافته باشند اما او به كلى آنها را رها نكرده است. برخى از مفاهيمى كه در قلب تفكر او جان دارند عبارتند از: ۱ـ مفهوم خوردن، نگريستن و گام سپردن، ۲ـ مفهوم سنگينى يا ثقل و نور، ۳ـ مفهوم بندگى، برهنگى و بازآفرينى. مفاهيم خوردن و نخوردن در عين حال كه مفاهيمى بسيار ساده به نظر مى رسند گوشه هايى از شخصيت و زندگى او را هم نشان مى دهند. مثلاً زمانى كه ۵ ساله بود از خوردن شكر خوددارى مى كرد چون مى ديد به سربازان شكر نمى رسيد. بعدها براى همدردى با بيكاران و فقيران گاه از غذا خوردن پرهيز مى كرد. حتى گفته اند كه اين كارها در ضعيف شدن جسم او و مرگش بى تأثير نبوده است مضافاً براينكه چند سالى براى همدلى با كارگران در كارخانه داوطلبانه كار مى كرد. حكايت هاى مذهبى اى هم كه مورد علاقه اش بود ناظر به خوردن بودند از جمله سيب خوردن حوا (بر طبق اعتقادات مسيحى)، يا حكايت دو پرنده در اوپانيشادها (كتاب مذهبى بزرگ آيين هاى هند) كه حاوى تمثيلى بر مبناى خوردن است. به عقيده سيمون وى دو نوع خوردن وجود دارد. «خوردن» زيبايى و معشوق بر روى اين كره خاكى كه يك اشتباه سنگين است، و «خوردن» معجزه گون كه در آسمان است، در بارگاه پروردگار. سيمون وى مى نويسد: مشكل بزرگ زندگى انسان اين است كه نگريستن و خوردن دو عمل متفاوت اند. فقط در فراسوى آسمان، در جايگاه خداوند، آنها يك چيزاند. شايد بتوان گفت جرم و جنايت و فساد و تباهى تقريباً هميشه يا حتى شايد هميشه ذاتاً كوششى هستند براى خوردن زيبايى، خوردن چيزى كه فقط بايد به آن نگريست. در اين كره خاكى ما فقط بايد به «گرسنگى و تشنگى» خرسند باشيم. درواقع ما بايد به استقبال گرسنگى برويم و تشنگى به دست آوريم زيرا اين يگانه برهانى است كه راجع به وجود خدا داريم كه فقط او مى تواند نياز ما را برآورد و گرسنگى مان را برطرف سازد اما در عالم مخلوق «غايب» است. وجود گرسنگى را انكار نكردن و همچنان نخوردن آنچه ممنوع است معجزه رستگارى است. اين موضوع حتى در سطح دوستى هاى بشرى هم صادق است. «معجزه اى كه به مدد آن شخص بدين راضى مى شود كه با فاصله و بدون آنكه نزديك شود به موجودى كه خوردن آن برايش ضرورى است بنگرد و اين موضوع در سطح الهى چقدر بيشتر صدق مى كند. سيمون وى در اين باره مى نويسد: اگر حوا در لحظه اى كه به ميوه نگاه مى كرد گرسنه بود ولى با وجود اين تنها به آن نگاه مى كرد بدون آنكه يك قدم به آن نزديك شود، معجزه اى مى كرد همانند معجزه دوستى كامل.» در توضيح انديشه سيمون وى مى توان گفت در خوردن به طور كلى نوعى آسودگى و انبساط و فراغت از فكر هست، نوعى شتاب و ناآرامى قبل از خوردن و كرختى و خواب آلودگى و بى دردى پس از خوردن اما در نگريستن، انتظار و دورانديشى و تأمل نهفته است. امروزه هم مى گوييم انسان حقيقت بين نه حقيقت خور. (در نوشته زيباى «باغ ابزرواتور» دقيقاً از همين مفاهيم استفاده شده است. حتى فضاسازى آن هم برهمين اساس است. در ابتدا، در آن باغ غريب دختر تنها را مى نگرد كه به دوردست ها چشم دوخته است و در پايان روايت كه به رستوران (محل خوردن) مى رود و باز آن دختر را مى بيند كه حالا ديگر كاملاً سرحال و شاداب است و نشانى از آن احساس غربت ها و دلتنگى هاى رازآميز در او نمى بيند). سيمون وى مى گويد: «نگريستن است كه ما را نجات مى دهد و رستگار مى سازد نه خوردن.» او حتى اعتقاد دارد كه اساساً دين چيزى جز نوعى نگريستن (يا بينش) نيست. از نظر سيمون وى روى آوردن به خدا به معناى تمايل و تلاش پذيرنده و در انتظار خدا بودن است. ولى خوردن يك فعاليت ارادى و تلاشى نادرست براى به تصرف درآوردن آن چيزى است كه فقط مى توان آن را آزادانه دريافت داشت. آزادى و اختيار انسان عبارت است از توانايى بر روى آوردن يا خوددارى از روى آوردن به آنچه خدا براى ما مقرر داشته است. وى در تأكيد بر اينكه نگريستن است كه ما را نجات مى دهد اين مثال را مى زند: مانند وقتى كه فرد در برابر مارى خطرناك قرار مى گيرد و تنها راه نجات او آن است كه حركتى نكند و به آن نزديك نشود و فقط به آن «بنگرد».
سيمون وى گذشته از اين، از مفهوم گام سپردن هم استفاده مى كند و مى گويد آنچه خواسته و هدف واقعى ماست بالاى سرما قراردارد نه روبروى ما. نمى توانيم با يك گام به جلو به آسمان صعود كنيم. در توان ما نيست كه در جهت عمودى سير كنيم. اما اگر مدتى دراز به آسمان «بنگريم» خداوند ما را فرامى برد. ما آزاديم فقط براى آنكه جهت نگاهمان را تغيير دهيم. نمى توانيم به سوى آسمان گام بزنيم و به بالا صعود كنيم مگر آنكه فضل و رحمت خداوند ما را فراببرد.
سير صعودى براى ما غيرممكن است زيرا جهان جايگاه ثقل و وزن مرده (Pesanteur) است. كل عالم را همان طور كه از طريق حواس و تخيل مى دانيم خدا به نيروى مكانيسم، به ضرورت و نيروى كور وانهاده است و به اين قانون فيزيكى اوليه كه هر چيز بنابر قاعده ثقل به طرف پايين سير مى كند. سيمون وى معتقد است كه عمل خلقت مستلزم كناره گيرى و روى برگرداندن خالق از مخلوق است در نتيجه مجموع خدا و جهان او و همه مخلوقاتش كمتر از خود خداست. سيمون وى كه متفكرى نظاممند نيست تحت تأثير وجودشناسى بودايى اين نظر را مطرح كرد كه خدا جهان را به حال خود وانهاده و از آن كناره گرفته تا جهان بتواند وجود داشته باشد و در آن تأثير نمى گذارد مگر آنكه در مواردى خاص فضل و رحمت خاصش مانند پرتوى نور در قلمرو تاريك و ظلمانى قطعيت عالم طبيعت نفوذ مى كند.
باوجود اين، ما بايد اين جهان را دوست بداريم، اين غياب خداوند را كه به سبب آن وجود داريم. فقط به واسطه جهان مى توانيم وجود غيرحاضرى را كه تنها به او مى تواند نجاتمان دهد درك كنيم. وى مى نويسد: در زيبايى جهان ضرورت خشن و فاقد شعور به متعلق عشق بدل مى شود. چه چيزى زيباتر از فروخفتن امواج دريا يا لايه هاى كوهها كه هر دو نمودهايى از فعل ثقل هستند. به ديد سيمون وى جهان تنها واقعيتى است كه در دسترس ماست و اگر آن را با تمام خوف انگيزيهاى آن دوست نداشته باشيم، مطمئناً به دوست داشتن خيال پردازى هاى خودمان مى رسيم. دوست داشتن رؤياها و خودفريبى هايمان، يا آرمان شهرهاى سياستمداران يا وعده و وعيدهاى مربوط به آينده. نفس انسان هزاران راه براى طفره رفتن از اين عشق به جهان دارد جهانى كه به تعبير وى «حداكثر فاصله بين خدا و خدا» است. به ديد سيمون وى اوج گاه زندگى قديسانه لحظه اى است كه شخص به نا اميدى كامل برسد و كاملاً «بنده» شود، برهنه و بى برگ و مصلوب بسان فقر و صفاى روحانى مسيح. (سيمون وى به مسيح عشق مى ورزيد. يكى از جمله هاى مشهور او در اين باره اين است: هربار كه مسيح را بر صليب به ياد مى آورم مرتكب گناه حسادت مى شوم.») سيمون وى مصلوب شدن مسيح را كه يك ديدگاه خاص مسيحى است به نوعى تسليم شدن در برابر پروردگار در اوج نااميدى مى فهميد. او نقطه نهايى پارسايى را تسليم مطلق مى دانست تسليم آخرين باقيمانده هاى خودپرستى. ما بايد نفوس خود را بازبيافرينيم، بايد هرآنچه را كه تاكنون از من (I) خود مراد مى كرديم، وانهيم تا عشق الهى بتواند آزاد و رها در فضايى كه پيش از اين خودمان اشغالش كرده بوديم، سير كند و بار ديگر وجودمان را يكسره به خود بپيوندد، همان سه گانه رازآميز خدا، انسان، عشق. «ما براى همين آفريده شده ايم، فقط براى همين.»
دين: سيمون وى در كتاب «در انتظار خداوند» نظرات خود را درباره دين به طور كلى بيان مى كند كه در اينجا تنها به چند نكته از آن اشاره خواهدشد. او در فصلى با عنوان عشق به شعائر و اعمال دينى مى نويسد: عشق به دين نهادينه يا رسمى اگرچه نام خدا ضرورتاً با آن همراه است در ذات خود عشق غيرصريح و نه صريح به خداست. خدا در شعائر دينى حضور دارد وقتى آنها پاك و پيراسته باشند همانطور كه در زيبايى جهان و در همسايه مان نيز حضور دارد. دين چيزى جز ذكر و ياد خداوند نيست. ذكر و يادى قلبى كه در اديان مختلف به زبانهاى گوناگون ادا مى شود. البته درست است كه همه اديان وسيله و واسطه مناسبى براى ذكر نام و ياد خدا نيستند، اما به طور كلى تشخيص ارزش نسبى اديان كار بسيار دشوار و بلكه غيرممكنى است. سيمون وى علت آن را اين مى داند كه دين فقط از درون و با همدلى قابل شناختن است. دين، شكلى از تغذيه است و دشوار است درك طعم و مزه و ارزش غذايى چيزى براى كسى كه هرگز از آن نخورده است.
به نظر سيمون وى تاريخ نشان مى دهد كه غالباً و شايد هميشه چنين بوده است كه آن انسانهايى كه به عاليترين مراتب معنويت رسيده اند در عشق شان به سنتى كه از آن به منزله نردبان صعود خود استفاده كرده اند مصمم تر مى شوند.
برهنه و بى ادعا در برابر پروردگار: ما در عالم رؤياهاى خود به سر مى بريم. بايد اين پندارمان را كه مركز جهان هستيم رها كنيم و نور حقيقى را ببينيم و سكوت حقيقى را بشنويم. بايد خودمانم را از خداانگاريهاى دروغين خالى كنيم، بايد خودمان را نفى كنيم. ما مركز عالم نيستيم. بايد تشخيص دهيم كه هر نقطه در جهان به يكسان مركز است و مركز حقيقى بيرون از جهان است. در آن صورت همه چيز برايمان متحول مى شود. باز همان رنگها را مى بينيم و همان صداها را مى شنويم اما به نحوى نو ...