[email protected]
- ورنر هایزنبرگ :در تحلیل نهایی نظم کانونی یا همان چیزی که در گذشته "واحد" خوانده می شد و ما با زبان دین با او ارتباط برقرار می کنیم باید برنده شود... با این زمینه است که تصور من از حقیقت با واقعیت تجربه ی دینی پیوند می یابد . من فکر می کنم از آن زمان که نظریه کوانتمی را فهمیده ایم این پیوند آشکارتر شده است...
- پاسداشت و حرمت گذاری به شهیدان ارزشمندی که از دوران اسطوره ای در جنگ با توران و در دوران باستان در نبرد با روم و یونان تا قیام علیه خونخواران مغول ، چنگیز ، تیمور و ایلخانان و چه در چالدران و ترکمان چای و آخرین آن در جنگ هشت ساله از سرزمین ایران و کیان آریایی دفاع نموده اند امری است به دور از دانش و دانشجویی !!!!؟؟
------------------------------------------------
چندی پيش مقاله ای از نگارنده به مناسبت سالروز جنبش دانشجویی در سایت گویا انتشار یافت که نقد منصفانه ومحترمانه ی آقای یحیی مرادی را در پی داشت . نوشته ی زیر ضمن آنکه پاسخی به ناقد محترم است در بردارنده
ی مطالبی است که طرح آن شاید با وجود تنوع موارد مطروحه خالی از لطف نباشد:
الف- ناقد محترم در فرازی از نوشته ی خویش بیان داشته اند که : « دانش اصولا ً با ایمان در تعارض است » و
درجای دیگرگفته اند که: « تمامی پیشرفت غرب در اثر نه گفتن اساسی به دین به دست آمده » .
لازم است حضور ایشان عرض کنم که پیشرفت غرب نه در اثر نه گفتن به دین که در نتیجه ی در هم شکستن شالوده های انجماد یافته ، سترون و بی انعطاف حاصل از قرائتهای دُگم کلیسایی و پشت پا زدن به اصول اسکولاستیک پدید آمده . رنسانس نه محصول نفی دین که فرآورده ی درهم شکنی و براندازی دستگاه تمامیت خواه اصحاب شریعت است که آن زمان در تسلّط همه جانبه – سیاسی ، اجتماعی ، و علمی – کلیسا تبلور می یافت. گویا هنوز درنیافته ایم که بین دین و قراآت متعددآن که در برهه های زمانی مختلف در تاریخ، ولادت و مرگ می یابند فرق گذاریم. برداشتهایی که گاه همجوار و هماغوش با گوهر دین ونزدیک به حقیقت مذهب و گاه بسی
دور ، منحرف و در خدمت کانونهای قدرت و توجیه گر ستم و وسیله ی تداوم استبداد بوده.
ورنر هایزنبرگ – فیزیکدان معروف سده ی بیستم و صاحب نظریه ی جزء و کل – در کتاب خود به همین نام می گوید :« مساله ی ارزشها چیزی جز مساله ی اعمال و هدفها و اخلاقیّات ما نیست و موضوع آن قطبنمایی است که باید کشتی ِ زندگیمان را اگر بخواهیم در مسیر درست بیفتد با آن هدایت کنیم – یادآور بیتی زیبا از مولانا: "آدمی چون کشتی است و بادبان / تا کی آرد باد را آن بادران" – ادیان و فلاسفه ی مختلف نامهای متفاوتی به این قطبنما داده اند: سعادت، اراده ی الهی ، معنای زندگی و بسیاری نامهای دیگر . نامهای مختلف تفاوت عمیق آگاهی ِ گروههای مختلف بشری را منعکس می کند و من هم نمی خواهم این تفاوتها را دستکم بگیرم . با این حال تصور من این است که ی این عبارات می خواهند وابستگی انسان را به یک نظم کانونی بیان کنند . البته همه می دانیم که واقعیتی که هر یک از ما قایل است به آگاهی ِ خوداو بستگی دارد و ما فقط بخش کوچکی از جهان خود را می توانیم به صورت عینی ببینیم .اما حتی وقتی به ژرفکاوی در قلمرو ذهن می پردازیم، نمی توانیم نظم کانونی را بگیریم و یا صورتهایی را که در این قلمرو قرار دارند مشتی شبح و عرض بشماریم (...) اما در تحلیل نهایی نظم کانونی یا همان چیزی که در گذشته "واحد" خوانده می شد و ما با زبان دین با او ارتباط برقرار می کنیم باید برنده شود... با این زمینه است که تصور من از حقیقت با واقعیت تجربه ی دینی پیوند می یابد . من فکر می کنم از آن زمان که نظریه کوانتمی را فهمیده ایم این پیوند آشکارتر شده است زیرا به کمک نظریه کوانتمی می توان فرآیندهای بهره مند از نظم را در یک قلمرو وسیع به زبان انتزاعی ریاضی بیان کرد و اگر بخواهیم این فرایندهای بهره مند از را به زبان روزمره بیان کنیم ناگزیر باید به تمثیل متوسل شویم و از دیدگاههای مکملی استفاده کنیم که
دارای تعارضها و تناقضهای است . »
با این عبارات و دیگر نوشته های ارزشمند به جای مانده از بزرگان دانش –به ویژه فیزیکدانان سده ی گذشته- به خوبی می توان دریافت که علم با فزونی پیشرفت خویش حقانیت اندیشه ی الهی و لا یتغیّر دین را نمایانده است و فراتر از آن باید اذعان نمود که علم و دین چیزی جز دو وجه مکمل و نه متباین حقیقت نیست. نه تنها دین و دانش تعارضی ندارند که اصولا ً دانش نه با نه گفتن به دین به شکوفایی و تعالی دست یافته که این امر – چنانکه در بالا آمد- باذوب لایه های قشری و شکستن سد سکندریِ جمود و قشری نگری قرون وسطایی،به این بالندگی و سرفرازی کنونی ممکن گشته است. شاید جالب است بدانید در قرون وسطی گاه جلسات متعدد مناظره و مباحثه بین اندیشوران مذهبی آن زمان برگزار می شده که موضوع آن نبوده جز این که : چند جن بر سر یک سوزن جا می شوند !!! و شاید غیر قابل باور باشد که ساعتها و روزها به بحث و جدل بر سر این موضوع و موارد مشابه می گذرانیدند . این مورد متعلق به کدام دین و در شمول مباحث کدام مذهب بود ؟ ایا اصول ادیان الهی جز مسیری ثابت برای تحصیل کمال ، دوری از فتنه و آشوب ، پرهیز از الحاد و انحطاط ، روی گردانی از تکثّر و گرایش به واحد و انسجام همه ی انرژی های روانی ِ بشر رو به یک هدف بوده است ؟ کدام آموزه و اندیشه ای که مثلاً در "موعظه ی سر ِ کوه" عیسی آمده غلط و نادرست است و یا امروزه ناصواب بودن آن به ثبوت رسیده که دانش بشری و انسان عصر نوزایی به آن نه گفته باشد ؟ کدام عقل سلیم حتی یکی از فرمانهای ده فرمان را رد می کند و آن را
خلاف راه عقل و شعور و خرد می پندارد؟
هایزنبرگ بحث بالا را چنین ادامه می دهد که : « ... اگر از انسان غربی بپرسیم که خوب و بد چیست ، در راه چه چیزهایی باید کوشید و چه چیزهایی را باز دست فرونهاد بسیاری موارد می بینیم که پاسخ او معیارهای مسیحیت را منعکس می کند هر چند رابطه او با تصاویر و تعابیر مسیحی از مدتها پیش قطع شده باشد. »
نگارنده به عمد از قول دانشمندی که شهرت ،گستره ی کارها و وجه علمی اش نیاز به توضیح و اثبات ندارد ، مثال می آورد که دقیقا ً خلاف این گفته را بنمایاند که : « دانش اصولا ً با ایمان در تعارض است » یا : « تمامی
پیشرفت غرب در اثر نه گفتن اساسی به دین به دست آمده. »
هایزنبرگ ادامه می دهد : « اگر آن نیروی مغناطیسی که این قطبنما [=وجود آدمی] را راهبری کرده و یقینا ً منشا آن چیزی جز نظم کانونی نیست از بین برود بزرگترین مصائب بر بشر نازل خواهد شد ، مصائبی بسیار بزرگتر از اردوگاههای کار اجباری و بمب اتمی .»
سخن در این زمینه بسیار است و مجال اندک.
ب- ناقد محترم در جایی گفته اند : « دانشجو و رهبر دانشجوئی که هنوز در گفتار و کردارش از واژه شهادت و شهيد استفاده می کند آنهم در سرزمينی که بدستور رهبرش در هر شهر و روستا اردوگاه های پرورش شهيد ساخته اند مقوله ايست بدور از دانش و دانشجوئی » . مایه شگفتی است که پاسداشت و حرمت گذاری به شهیدان ارزشمندی که از دوران اسطوره ای در جنگ با توران و در دوران باستان در نبرد با روم و یونان تا قیام علیه خونخواران مغول ، چنگیز ، تیمور و ایلخانان و چه در چالدران و ترکمان چای و آخرین آن در جنگ هشت ساله از سرزمین ایران و کیان آریایی دفاع نموده اند امری است به دور از دانش و دانشجویی !!!!؟؟ چه غریب است و چه شگفت آور اظهار نظری این چنین !! مگر نه این است که هنوز در فرانسه به کشتگان خویش در جنگ جهانی دوم احترام می کنند و نه این است که مقبره ی سرباز گمنام به منزله ی نماد و تجلیّ ِ رشادت فرزندان ملت فرانسه در
آن کارزار خونین ، یکی از سمبلها و میادین معروف شهر پاریس است ؟
گو اینکه برداشت بی حساب از خزینه ی مشروعیت و قداست عمل کسانی که جان بر کف خون خویش را بر خاک تفتیده ی خوزستان فدای حفظ وطن آریایی نموده اند ، از سوی جریانات انحصار طلب ، تمامیّت خواه و دُگم اندیشان متشرّع چنین بدبینی ، بدگمانی و قلب حقایق و انحراف افکار را موجب گشته . که باز در این مورد همانند مقوله ی پیشین (دین و دانش) ناقد محترم قشر را با جبّه ، ظاهر را با باطن و عملکرد گروهی خاص از زعمای خودخوانده را که هر گوهر گرانمایه ای را به خبث طینت و سمّ وجودشان می آلایند و لوث می گردانند ، اشتباه گرفته اند؛ ولو اینکه خون پاک جوانان این ملّت را حقّ و ایثاری الهی برای حفظ خویش و حقانیّت خود بپندارند. چرا ما نیز باید به کژراهه رویم و از آن سوی بام فرو افتیم؟ چرا به جای پالایش گوهر از کثافاتی که بر ان نشسته و زدودن و جلا دادن ونمود فداکاری آن بزرگان و اخـلاف وارسته ی سـیاوش و ایـرج و رستم دانستنشان ، آنان را عمله ی گرو هی بدانیم
که انقلاب ناکرده وارث اریکه ی قدرت گردیده اند ؟
پ - ناقد محترم فرموده اند :« شما جنبشی را با جنبش دانشجویان فرانسوی سال 1968 مقایسه می کنید که اصولا ً واساسا ً قابل مقایسه نیست.» بنده در مقاله ام نیز نوشته ام که:« نکته ارزشمندی که پس از واقعه ی تیر ماه سال هفتاد و هشت در برخی مطبوعات آن زمان مورد بررسی قرار گرفت مقایسه ی آن با جنبش دانشجویی سال 1968 فرانسه بود گرچه این قیاس به لحاظی مع الفارق می نمود ...» ایشان حتما ً معنی "مع الفارق" را می دانند .
در جایی دیگر نیز ذکر کرده اند که :« جنبش فرانسوی سال 68 جنبشی بر علیه تمامیت خواهی و کلیّت اشرافیّت و تمامی امتیازات و کل مذهب بود.» بنده در جایی به ضدّمذهبی بودن جنبش سال 68 برنخورده ام چرا که از یک سو آن گونه که ناقد محترم هم بدان اعتقاد دارند و از این اندیشه دفاع می کنند رنسانس و آغاز عصر نوزایی که به تعالی زندگی مادی بشر غرب انجامید متائم با "نه گفتن" به دین بود پس در اروپای 1968 دین اصل موضوعه و یا مقوله ی اجتماعی – سیاسی خاصّی نمی توانسته باشد (بنا به به گقته ناقد محترم)که حال جنبشی فراگیر با هدف هدم آن برپا گردد .
از سوی دیگر ناقد محترم فرموده اند که:« رویداد سال 68 فرانسه بر عکس ادعای شما یکی از پراثرترین رویدادهای فرانسه و جهان غرب است.» نگارنده در هیچ کجای مقاله ی خویش اثر گذاری جنبش سال 1968 فرانسه را انکار ننموده بلکه بحث مذکور بیشتر ناظر به عاقبت جنبش و میزان توفیق آن در حصول اهداف اولیّه و مدّنظر ِ گردانندگانش بود . سوال نخست اینکه جنبش فرانسه با چه هدفی شکل گرفت؟ و سوال دوم اینکه آیا جنبش به این هدف یا اهداف دست یافت؟ که پاسخ این مورد اخیر جز "نــه" نمی تواند باشد . هدف از مقایسه جنبش دانشجویان ایران و فرانسه نُمود عاقبتی بود که ناگزیر در انتظار هر دو حرکت بود و نشان دادن این مورد که با وجود این شباهت، سازوکارهایی که باعث عقیم ماندن هر دو جنبش در رسیدن به آرمان مطلوبشان گشت در اسّ و اساس تفاوت بعیدی با هم دارد ؛ جنبش 1968 فرانسه طغیان نسل پس از جنگ در اروپا بود ؛ طغیان علیه آرمانهای پس از جنگ که به عقیده ی جوانان ان روز اروپا هیچ یک تحقّق نیافت و حتی فراتر از آن طغیانی علیه مدرنیته بود که زمبنه ساز پایه گذاری پسامدرنیسم توسط بزرگانی چون ژان بودریار و ژان فرانسوا لیوتار گشت ؛ پسامدرنیسمی که نقطه ی عزیمتش را نقد مدرنیسم شکل می دهد.
کسی منکر اثر گذاری آن جنبش فراگیر نیست (که اگر خلاف آن بود امروزه من و شما در یک کشور جهان سومی پیرامون آن بحث نمی کردیم) که حدود ده سال بعد از آن گروه افسانه ای راک ، پینک فلوید ، در آلبوم « دیوار » مانیفیست آن نسل طغیانگر پس از جنگ و شمول اعتراض آنان را به گونه ای تمام عیار عرضه نمود ، آلبومی که محّرک اصلی آن جز جنبش سال 1968 فرانسه نبود .... کوتاه سخن اینکه ادعای نگارنده هدم و هضم آن جنبش در پروسه ی قدرت بود در آن بازه ی زمانی (خواه به تعدیل قدرت دوگل و اندیشه سیاسی رایج آن روز گار منجر شده باشد خواه نشده باشد) نه انکار تاثیر گذاری آن.
حال که بحث به اینجا رسید چه خوب است پرسش بی پاسخی را مطرح سازم و همگان را به اندیشه در این مورد فراخوانم که " آیا می توان انتظار داشت که اثرات جنبش ایران را سالها بعد در هنر ،ادبیات ، فرهنگ و سیاستمان ببینیم؟" (جنبشی که خاطره ی آن در اذهان توده روز به روز کمرنگ تر می گردد).
ت – نام کامل بنده " سید محمد مظفری" است و همانند نام راقم محترم(یحیی مرادی) در تمام الفاظ بی کم و کاست عربی است با این تفاوت که یک "سید" در ابتدا مضاف دارد که آن هم بر می گردد به شرایط تاریخی و جغرافیایی محل سکونت بنده که در زمانهایی بس دور که ذریِّه امامان شیعه - که آن زمان در مقام اپوزیسیون بودند- ناگزیر به فرار از دست طبقه ی حاکم و کوچ به این مناطق می شدند و ناگزیر در اثر این عمل تعاطی و تعامل فرهنگها و نژادها و اختلاط خونی پدید آمده که این جانب در این امر هیچ تقصیری نداشته ام چرا که هنوز قرنها تا تولد بنده باقی مانده بود ! و نمی توانستم جلوی ازدواج یکی از جدّه هایم را با یکی از اجدادم که گویا در عِداد این مهاجرین اپوزیسیون بود ، بگیرم و شاید اگر شما هم در آن زمان و به جای من بودید با ازدواج جدّه تان با یکی از اعضای اپوزیسیون حکومتی تمامیّت خواه ، انحصار طلب و خون ریز (اموی و عباسی ، که عمده ی تجاوزات برای ریشه کنی فرهنگ ایرانی در زمان این دو امپراطوری سیاه مذهبی صورت گرفته و اصولا ً ربطی به اسلام ندارد) نه تنها مخالفت نمی کردید بلکه موافق و شادمان می شدید !! علاوه بر آن این نسبت یا به قول شما " به رسمیّت شناختن عمیق نژاد پرستی و امتیاز خونی " چه امتیازی برای بنده حاصل آورده است؟ (شما خود نیک آگاهید که عمل خطیر نوشتن در این روزگار جز به از بین رفتن امنیت جانی و شغلی به عطیّه ی دیگری منجر نخواهد شد خواه طرف از نوادگان پیامبر باشد و یا خواه خود پیامبر باشد !! باور بفرمایید که سازمانی که بنده در حال گذرانیدن دوره تعهد خدمتم در آن هستم به بهانه های مختلف سه ماه حقوقم را پرداخت نکرده است!) اینکه جدّ یکی به پیامبر دین برگردد و دیگری نه ، چه تغییری در صورت مساله خواهد داشت ؟ آیا معیار ارزشگذاری افراد نسبشان است یا ماهیّت فکری و وجودی فعلی شان؟ این سخن شما به اندیشه متحجرّینی مانند است که با ذکر انتساب مرحوم دکتر مصدّق به مصدّق السلطنه سعی در نُمود چهره ای فئودال و کسی که خاندانش با مکیدن خون رعیت ارتزاق نموده اند ، از او داشته اند و به اندیشه سخیفانه خویش وی را منکوب می نمودند . البته در این شرایط محیطی جای ایراد نیست که نه تنها ناقد محترم که هر ایرانی که کاسه صبرش از این همه نامردمی به نام دین سرریز
گشته چنین اظهار نظری نمایند.
«مالکوم ایکس» مبارز برجسته ی نژاد پرستی در آمریکا با ذکر این مورد که آمریکاییان قدیم به هنگام انتقال بردگان سیاه از آفریقا نام خود را روی این بردگان می گذا شته اند از نسب خانوادگی خود چشم پوشید .بنده حقیر اگر
بخواهم چنین کاری بکنم لاجرم باید نام " ایکس ایکس ایکس" را برای خود برگزینم !!!
اما بر خلاف آنچه شما گفته اید :« چنانکه می دانيد مجموعه دانشجويان از چنان فيلترهائی گذشته و می گذرند که ورود غير مذهبی ها و غير حزب اللهي ها و غير سنتی ها به دانشگاه اگر غير ممکن نباشد زير پنچ درصد است و مرعوب.» نظام پذیرش دانشجو در ایران در دهه شصت مبتنی بر تایید مراجع قدرت و چماقداران حاکم بر عرصه ی اندیشورزی و محافل دانشگاهی بود اما امروزه در بسیاری موارد تنها ملاک ورودی توانایی علمی است و هرچند هنوز برای برخی فعالان خاص – مثلا ً کسانی که اقدام مسلحانه علیه رژیم نموده اند- فیلترهایی اعمال می شود اما این مقدار برخلاف نظر جنابعالی به آن اندازه زیاد نیست که 95% افراد از ورود به دانشگاه باز بمانند
.امیدوارم ناقد محترم این گونه نیندیشند که "سید"ها هم برای ورود به دانشگاه سهمیه دارند !!!
ث- نوشتن به قول پاسکال راهی است برای فراموشی ، فراموشی آلام و رنجهایی که منبعث از تفکّر در حول و حوش جامعه است و آنچه در این جامه ی مندرس می گذرد که البته در همه ی موارد معمولا ً نتیجه ای عکس به بار می آورد از این رو شأن و عمل ما جز عدّه ای که صلاح و آینده و امنیّت شغلی ، اجتماعی ،خانوادگی و... خود را فدای آگاهی بخشی و تلاش برای جلوگیری از روند تکرار تاریخ- که نتیجه ی مستقیم فقدان آگاهی است- چیز دیگری نیست .اما مدّعی " رهبری جنبش دانشجویی" نبوده و گمان نمی کنم که امروز مشکل و درد ما نبود رهبری باشد که به زعم حقیر در طول تاریخ سیاسی خود به اندازه ی کافی رهبر داشته ایم و امروزه بسیار محتاج تفکر و اندیشه ی درستیم تا نزاع بر سر زعامت و سرکردگی.(مقاله ی اقای فرج سرکوهی را در همین سایت گویا ببینید که بسیار جالب و آموزنده است/اپوزيسيون غير مذهبی و 100 سال فقر فلسفه سياسی، فرج سرکوهي، کيهان لندن). علاوه بر آن برای اصلاح هیچ امری را بهتر از حرکت در چارچوب قواعد دموکراتیک و به ویژه پرهیز از انقلاب نمی پسندم که نمونه ی عملی و تاریخی آن را می توان در گذار موفق جامعه ی اسپانیا از دیکتاتوری خونین فرانکو به جمهوری دریافت که چه نیک است آن را به مثابه ی الگویی تاریخی و مثالی تحسین بر انگیز هماره و همیشه در یاد و خاطره و ذهنیّت خویش زنده نگه داریم تا ملکه ی خِرد جمعی مان گردد . باشد که به مدد آن حداقل اندکی از سرعت حرکتمان به قهقرا بکاهیم! چرا که باز به قول هایزنبرگ (پوزش می طلبم از این که به وفور از اندیشه های او در تأیید گفتارم مدد می گیرم که اگر انصاف دهیم هرکدام درسی ارزشمند است از ذهن خلاّق و ارزشمند آن بزرگمرد.سایر دانشمندان فیزیک در سده ی گذشته نیز چون او علاوه بر اینکه تصوّر ما را از ماهیّت حسّی پیرامونمان دگرگون کردند هرکدام در حیطه های معرفت شناسی افکار برجسته ای بر جای نهاده اند.) که در بحبوحه ی گسترش نازیسم که همچون تفکّر متحجّر ایدئولوزیکال در حال نضج و آرمان پروری بود گفت:« شما هم به زور متوسل شدید و انقلاب کردید با این اعتقاد غلط که از ویرانی نیکی حاصل می شود...[لیکن] در علم فقط انقلابهایی پرثمر و مفید از کار در می آیند که آغاز کنندگان آنها سعی داشته باشند هر چه کمتر تغییر بدهند و کار خود را به حلّ یک مسأله ی خاصّ و مشخص محدود کنند ( دقیقا ً همان عملی که در اسپانیای در حال گذار رخ داد و همان اندیشه ای که با خیمه شب بازی 13 آبان وحذف جریان لیبرال از عرصه ی قدرت عقیم ماند.) هر کوششی که برای جاروب کردن همه چیز یا برای تغییر دلبخواهی چیزها رخ دهد به آشفتگی کامل منجر می شود ... از لحاظ تاریخی هم دیرپاترین و سودمندترین انقلابها آنهایی بوده اند که می خواسته اند مسایل مشخصی را حل کنند و کاری به بقیه چیزها نداشته باشند . به یاد آورید انقلاب بزرگی را که دو هزار سال پیش رخ داد و بنیانگذارآن گفت :" گمان مبرید که آمده ام تورات یا صحف انبیا را باطل سازم نیامده ام تا باطل سازم بلکه تا تمام کنم...(انجیل متی 5:17)" ...»
عبارات فوق به حدّی گویا و پاسخ گوی تمام ابهامات و ایرادات است که شرح بیشتری را نمی طلبد . امیدوارم اکنون ثابت شده باشد که بر خلاف عقیده ی ناقد محترم دانش نه از نه گفتن به دین به شکوفایی نرسیده و هر گونه حرکت اصلاحی که آرزومند تداوم بقا و اثر گذاری خویش در بستر تاریخ است ناگزیر به گردن نهی به برخی قوانین
نانوشته ی حاکم بر دنیاست که این مورد (نکته ای باریکتر ز مو) نیز درشمار آن سنن است.
ناقد محترم در جایی دیگر نیز به " نگاه مکتبی جنبش شما " اشاره کرده اند . جالب توجه است که علاوه بر عبارات بالا که در سایر نوشته هایم که نا کنون در جراید داخلی انتشار یافته، اعتقاد قلبی ام را مبنی بر نفی هر گونه مکتب سازی ، نقد سوسیالیسم و نفی جنبشهای توده وار و مبتنی بر آرمانگرایی و ایدئولوژی بروز داده ام . مثلا ً مقاله صد سالگی جرج ارول در همین سایت گویا یا مقاله ی «جامعه ، سوسیالیسم و عرفان» که در شماره ی اسفند1382 در نشریه "گزارش " انتشار یافت و انتقادی معرفت شناختی به نقص مادرزادی حرکت ،قول و فعل توده ای و ایدئولوژیک را در قالب نزاع فکری شریعتی و مولانا مطرح ساخته ام که در آن زمان با انتقادات فراوان و گاه
خشمگنانه ی طرفداران دکتر شریعتی مواجه گردید.(آدرس آن مقاله در وب: )http://www.gozaresh.com/Archieve/ViewPara.asp?magNo=47&no=88
در پایان آزادی همه را از چنبره ی حکومتی جابرانه به نام شریعت و مکتبی ساختگی که تاریخ، دین و سنن
شریعت را به نفع خویش جعل می کند ، آرزومندم.