آنروز هم مثل ديگر روزهای خدا رُفقای رهبری سبيل در سبيل و سِگِرمَه در سِگِرمَه دور ميز قراضهای وسط يک اتاق قوزی واقع در محلهای از مدينهی تاشکند نشسته و مشغول حل و فصل مُعضلات واقعاً موجود سوسياليسم بودند، که زنگ در به فغان آمد. شدت و مدت نعرهی زنگ همه را شيرفهم میکرد که انگشت يک تواريش روس یا ازبک حواله آن بيچاره شده است. خودیها، يعنی جماعت در به در ايرانی، بر اثر يک من ترس تاريخی و يک مثقال رعايت روی آن، زنگ در را طوری فشار ميدادند که مثل گوز کنترل شده صدايش در حلقوم خفه میشد و تنها آه خفيف آن ممکن بود کسی را متوجه چيزی کند. برعکس ما، مردم آن ديار انگار دم هر سوراخ صوتآوری شيپور کار گذاشته بودند· اغلبشان مثل قوم غيور عرب صوت مقوی را از قوت مزاج و ميل به باج ميدانستند. اگر قول بدهيد به کسی نگوييد حتی ميتوانم بيخ گوشتان بگويم که نزد اين جماعت افول اصوات مخرجی علامت افول آلتی بود که عَلَم وصل است و بَلَم نسل و همانطور که در اين حکايت پرحکمت ميخوانيد ميخیاست در پرگار سياست تا که مسير دورانی دوران را در خط خرترين خطيبان نگهدارد· از همين رو، در برخی از مريضخانههای آن ديار طبيبان حاذق قوم با فشارهای معينی بر مکانهای بسیار مشخص سازهای بادی و رزمی آدم را امتحان ميکردند و اوضاع توپخانهی پشت جبهه را همراه با وضعيت آتشبار خط مقدم به مقامات بالا گزارش میدادند. حالا اگر تو هم نشیمن روی نک نيزهی کرملين کوبیده بودی و ميان بالايیهای قوم قمونيستی قر و قمزه ميدادی ممکن بود گوشی تلفون سرخ را نيز به مناطق اصلکاريت نزديک کنند تا به جای صدای مخوف انفجار بمب گوش رهبران جهان با صدای گوز تو صفا کند، مثل وقتی که وسط آن همه جماعت خبرنگار در جنب کاخ سفید گوش کلینتون از گوز یلسین صفا کرد و گوش مونیکا از واگوی کلینتون·
باری، جماعت آن ديار تا زور در کار نمیکردند آب ازگلو فرو نمیدادند و حال که کسی از اين قوم انگشت حوالهی زنگ در دفتر ما کرده بود پر واضح بود که تا رسيدن امداد ناله و زاری زنگ بينوا ادامه خواهد يافت. چارهای نبود جز آنکه برای نجات گوش خودمان هرچه زود تر در را باز ميکرديم. بدبختانه جز حاضرين والانشين که همه از مقامات رهبری سازمان ما بودند کس ديگری در دفتر نبود. پس ناچار يکی از ما بايد فداکاری میکرد و چند دقيقه از جبهه مقدم دفاع از سوسياليسم جداً موجود دور میماند تا زنگ نگون بخت را از تجاوز انقلابی تَواريش تاشکندی نجات بدهد. برعکسِ سُنتِ احزابِ وزين که در چنين مواقعی همه پشت بر صندلی سفت میکنند تا حَقيراَلمُقامترين کس باسن بجنباند، در سازمان لاغراندام و سبکپای ما که متوسط وزن رهبران آن از ۶۵ کيلو هم کمتر بود معمولاً موقعيت مَکانی و لحظهای تعيين کننده بود. يعنی هر کس به در نزديکتر بود و زودتر متوجه میشد، طبق آن مقدار از سُنت برابری - برادری که هنوز به چنگ پروژهی آپولو- سايوز نيفتاده بود بايد وظيفه را بر عهده میگرفت.
آن روز بر حسب اتفاق رفيق ملايیپور بيخ در نشسته بود. اما معلوم بود که او در گرماگرم سخنرانی دورانساز و دشمنسوز خود پيرامون سوسياليسم حتماً موجود و انسان طرازنوين نه میخواست و نه میتوانست جلسه را ترک کند. صدای زنگ در که هيچ، اگر صدای توپ نادری هم از زير صندليش بلند ميشد ممکن نبود در شليک مسلسل ايدئولوژيک او مکثی پيشآيد. در چنان هنگامهی جهد و فدای سوسياليستی که او به پا کرده بود خروج هر شخص ديگری نيز مخاطرهآمیز بود· ملايیپور همچنان که تا سینه پشت ميز کمين کرده بود از پشت عینک همهجا را سخت میپاييد و همينکه حرکت گريز از مرکزی از کسی ميديد طوری چشم در چشم او ميدوخت که انگار تنها مخاطب وی همان شخص است و تنها وظيفهی آن شخص گوش دادن به خطابهی او:
- درست در چنين شرايط سختی است که ما بايد ايمان تغييرناپذير خودمان را به سوسياليسم واقعاً موجود و هدف والای آن يعنی توليد انسان طرازنوين ثابت کنيم! ما بايد نمايندهی عزم و ارادهی آهنين تودههای رنجبر ايرانی در حمايت مطلق و تزلزلناپذير از سوسياليسم و انترناسيوناليسم پرولتری باشيم!
و يک باره نگاه مرا وسط آسمان و زمين قاپيد و درآمد که:
- شأننزول اين کلام من موجوديت تاريخی خود توست، رفيق نظرزاده! توجه کن! اين ملايیپور نيست که دارد حرف ميزند! اينها حرفهای تو هستند که از زبان من به گوش اين بهمنی و قربانی ميرسند! پس درود بر تفسير سازندهی من از تو! با همهی انحرافات خطرناک نظری، نظريات تو خطرناک نيستند. تفسير اين قربانی از تو خطرناک است وگرنه تفسیر من آن است که هیچ انحرافی از اصول پولادین مارکسیسم لنینیسم غیرقبل اصلاح نیست·
اينجانب که مفتخر از دهنکجیهای خود به سوسياليسم جداً موجود و مغرور از انتشار رسالهی بیمثال «زيانهای ديکتاتوری پرولتاريا و فوايد گياهخواری» و مقالهی مشعشع «بنیانهای برنامهی بشریت» روبهروی او نشسته بودم، در نتيجهی گلکردن يک شرارت درونی اصلاً دلم نميخواست لحظهای از ثبت خطاهای خطير رقيب مکتبی خود غافل بمانم. من و ملايیپور، درست مثل دو نفر که عاشق يکی باشند، به همان اندازه که در توجهمان به ايدئولوژی و از اين قبيل قضايا مشترکالجهت بوديم نسبت به همديگر مختلفالمسير و متعارضالضمير بوديم. راستش را بخواهيد من و ملايیپور در ميان همهی رهبران سازمان رقبای اصلی همديگر بوديم و هر دو اين خصوصيت را داشتيم که بيشتر از سايرين از خودمان خوشمان میآمد و از همين رو کمتر از سايرين تحمل همديگر را داشتيم. با اين همه، حالا ملايیپور طناب نگاهش را به دست و پای من پيچانده بود و مرا موضوع «شأننزول» ادعاهای خودش اعلام کرده و داشت تنبان نظرياتم را جلو جماعت درمیآورد. پس روشن بود که در چنين شرايطی نميتوانستم جلسه را بگذارم برای او و بروم پی زنگ در! از اين رو برای خودم اين نمايش را درآوردم که گويا اثلاً متوجه زنگ نشده و به کار خود مشغول هستم. البته اين نمايش خنک را فقط خودم ميتوانستم باور کنم، چون المجموع سايرين ميتوانستند يک کلام بگويند که نظرزاده کار هميشگی خودش را ادامه ميدهد و کارهای سياه را ميگذارد برای ديگران! بیاعتنا به زاری زنگ گفتم:
- روی حرف شما نظر دارم رفيق ملايیپور!
- حتماً! بايد نظر داشته باشيد. پس از صحبت من نوبت شماست!
- آخر نظرات من که در اين زمينه با نظرات شما به کلی تفاوت داره! شما چه اصراری داريد که بگيد نظرات من و شما يکی هستند؟
- شما چه اصراری داريد که بگيد نظرات من و شما دوتا هستند؟ کی درست ميگه؟ من که ميگم با تو يگانهام، يا تو که ميگی با من دوگانهای؟ اين ادعا را بذار برای قربانی که حاضر نيست حرفهای منو گوش کنه و مشغول شيطنت خودشه!
قربانی که سمت راست ملايیپور نشسته بود و به دليل موقعيت مکانی شرعاً و عُرفاً بايد وظيفه باز کردن در را بر عهده میگرفت مشغول کار ديگری بود. او و بهمنی که دو طرف ماهرنيا نشسته بودند به سوی هم خم شده و تا سينه پشت او قايم شده بودند و بی آنکه در بند محاربه ايدئولوژيک ملايیپور و توجهات سايرين باشند مذاکرات سری خود را پيش میبردند. مثل هميشه، کسی از حالات قربانی نميتوانست بفهمد که چه در جريان است. خونسردی بسیار، رنگ يکنواخت چهره و آن لبخند ژکوندی که در همهی حالات ميتوانست زينت بخش صورت وی گردد معمايی درست ميکرد که تنها تاريخ ميتوانست مدعی حل آن باشد و بس. اما گونههای سفيد و پر بهمنی در نتيجهی تغيير فشار خون به سرعت رنگ عوض ميکرد و حالات روحی او را نشان ميداد. از اين گذشته سرعت حرکات بهمنی متأثر از نوع احساسات او کم و زياد ميشد، در حالی که از آهنگ حرکات رفيق قربانی حتی نميشد حدس زد که آيا در حال استراحت است و يا مشغول انجام عمليات چريکی در برابر فلان کلانتری مظلوم شهر. آن دو گاه کلهها را به حالت عادی بر میگرداندند و پس از تلاش مختصری برای اثبات حضور خود در جلسه دو باره خم میشدند و مذاکرات را پشت ماهرنیا از سر ميگرفتند. بهمنی و قربانی بدترين پناهگاه ممکن را برای تبادل اسرار انتخاب کرده بودند. قايم شدن آنان پشت رفيق ماهرنيا درست مثل لانه درست کردن پرنده توی ناودان بود. البته از شگفتیهای روزگار يکی هم اين بود که تقريباً همهی مخفیکاريهای رفيق قربانی همينطور بود· با اين وجود او جزء معدود جنگندههای قديمی و شجاع سازمان ما بود که همهی تلاشهای پليس دو رژيم برای کشف مخفيگاهها و مخفیکاريهای او عبث مانده بود.
ماهرنيا مثل هميشه همچنانکه به سخنرانی رُعبانگيز ملايیپور در باره بهمخوردن مداوم توازن قوای جهانی بسود سوسياليسم و وظايف هراسانگيز حزب طراز نوين گوش میداد، عمليات مُحَيرالعقول خود را در حاشيه دنبال میکرد. بارها پيشآمده بود که او در حين سخنرانی يک عضو رهبری در جلسهی رسمی به درست کردن پنکهی کاغذی، هوا کردن بادکنک، گرفتن ناخن، و يا فوت کردن توی پول لوله شده پرداخته بود. يکبار هم در يک جلسه بسيار رسمی و به هنگام سخنرانی رهبر حزب برادر، پای مصنوعی پلاستيکی رفيق زراعتدوست را برداشته بود و دست راستش را تا کتف کرده بود توی آن و سعی کرده بود کف آن پا را به حالت عادی روی زمين بگذارد. بنا بر اين بدون آن که حالت نشستهی خود را تغيير دهد تا آنجا که ممکن بود پشت را بلند و کمر را خم کرد و سر را پايين انداخت و زمانی که به حالت سجود درآمده بود سرانجام کف پای مصنوعی رفيق را روی زمين خدا مستقر کرد. رهبر حزب برادر که از اين عمليات، آن هم وسط جلسهی مشترک دو گردان پیشاهنگ طبقهی کارگر، در شگفت شده بود برای ما نقل کرد که به دليل ديکتاتوری شاه هرگز در حزب طراز نوين خودشان امکان انجام چنين عمليات محيرالعقولی فراهم نبوده است. اما خوشبختانه تحت رهبری حضرت امام در جمهوری اسلامی اين امکان برای همگان فراهم شده است، اگر چه حزب طراز نوين از برای رعايت احترام امام خودش مرتکب اين کار نخواهد شد و آن را توصيه نخواهد کرد.
ماهرنيا همهی اين کارها را چنان با ملاحت انجام ميداد که مايهی انبساط خاطر همگان و به هم خوردن جلسه به سود سيگاریها میشد. البته لازم به تذکر است که با حضور رفیق فرنگیس این انبساط خاطر گاه با انفجار خاطر همراه میشد، چرا که استعداد زیبای او از برای طنز و شوخی باعث میشد تا صحنه بسیار عجیبتر از آن چه بود به نظر بیاید و توان آدمیزاد برای ترمز شادی خود کم شود. ولی رفیق فرنگیس آن روز مسحور سخنرانی رفیق ملاییپور شده بود و با تمام صداقت کمونیستی مشغول یاداشت برداری بود تا سر فرصت سر از اسرار ساختمان سوسیالیسم در آورد. رفیق ماهر نیا هم اين بار نه پای پلاستيکی و نه کاغذ و پول و پنکه بلکه يک تکه پاکن کهنهی بیمقدار به چنگ آورده بود. او با دقت تمام در تلاش بود تا با نوک سنجاق کلمهای را که کسی روی آن نوشته بود پاک کند. عادت پاک کردن خطوط از آنجا بود که پاک کردن نظرات زائد و ابرو بازکردن وسط نظرات ديگران دو رکن از ارکان ثلاثهی سياست سازی رفيق بودند. پاکن نگون بخت هر از چند گاهی خود را از چنگ او خلاص ميکرد و درميرفت و اين ور و آن ور ميپريد و زير پای يکی از حضار قايم میشد. اما ماهرنيا با پيگيری دوباره پيدايش میکرد و اصلاحات ترقیخواهانه را از سر ميگرفت. آنطور که سبيلهای وی منبسط و روی دماغش چين خورده و نوک دندانهای سمت چپاش پيدا شده بود نشان میداد در عين اين بازی حواس او به پِچپِچ پشت سری ها هم هست و انگار جوابهای بامزهای هم به ذهنش خطور ميکرد. کسی چه ميداند، شايد در ظاهر خودش را با پاکن سرگرم کرده بود و در باطن سرش به کار قربانی و بهمنی گرم بود که بند را آب ميدادند. شايد به خاطر همين سرگرمیها بود که او فرياد زنگ را اصلاً نشنيد. اگر میشنيد مثل من بیمحلی نميکرد و فوراً ميرفت در را باز ميکرد. راستش را بخواهيد او از من و ملايیپور خاکیتر بود، اما دوستان برس به دست هرگز نگذاشتند اين خصوصيت خوب او کاملاً عيان شود. دوستی خاله خرسهاست ديگر!
و اما در همين لحظه رفيق نقشينه مثل مهمترين عقابهای مهمترين قلههای مهمترين کوهها کلهی جمع و جور خود را جلو کشيده عينکش را روی دماغ انداخته و از بالای آن تند و تند اين ور و آن ور را نگاه ميکرد. با اين که گاهی لطف کرده و سمت راست سبيلش را بالا ميکشيد تا لبخندی از زير آن درز کند و جماعت را نوازش بدهد اما نميتوانست نگرانی خود را از بیسياستی های قربانی و بهمنی پنهان کند. خوب اگر قربانی گفتگوهای خصوصی خودش و نقشينه را پشت ماهرنيا فاش ميکرد ديگر مثل روغن ريخته نميشد جمعش کرد. ملايیپور که متوجه حرکت سرگردان چشمان نقشينه شده بود در يک آن او را به دام انداخت و مغناتيس چشمانش را به چشمان او گير داد و پيکان کلام را راست متوجه او کرد:
- من حرفهای امروز را چهارسال پيش در جلسهای که يک عصر جمعه به منظور بررسی روانی رفيق مدنيت انشعابی در خانهی تقاطع خمينی و شاه تشکيل داده بوديم به همين رفيق نقشينه گفتم، يادت مياد رفيق!
- تقاطع خمينی و مصدق بود. خوب يادم هست!
- موضوع خوب يادت هست، اما جا را اشتباه ميکنی! تقاطع خمينی و شاه بود!
- تقاطع خمينی و مصدق بود!
- خوب که نگاه کنی میبينی خمينی اصلاً تقاطعی با مصدق ندارد!
- اتفاقاً تقاطع خمينی با مصدق خيلی بيشتر از تقاطع شاه با مصدقه.
- خمينی شاه را سرنگون کرد اما بازرگان مصدقی نخستوزير شد.
- انقلاب شاه را سرنگون کرد و خمينی بازرگان مصدقی را.
- بگو که انقلاب بهمن را رد ميکنی.
- نظرزاده انقلاب بهمن را رد ميکنه. من ميگم انقلاب بهمن آری، ولايت فقيه نه!
- نظرزاده انقلاب اکتبر و سوسياليسم واقعاً موجود و حزب طرازنوین و همهی سرت و پرت این سازمان را هم رد ميکنه. صادقانه بگو تو چی را رد ميکنی چی را میپذيری؟ فقط دلت برای سرنگونی و قهر پر میزنه؟
- من توی آن جلسه چه گفته بودم، يادت هست؟ نکتهی مهم و بسيار پراهميتی که من آنجا گفتم و بسيار مهم است که در اينجا روی آن تأکيد کنم اين بود که سرنگونی آری، اما بدون اسلحه و قهر! بدون يک دونه گلوله! خوب روشنه که من هر گز دفاع مسلحانهی توده را رد نمیکنم. یعنی مسالمت آری اما نه در برابر قهر. وقتی مسالمت معنی داره که رژیم اسلحه و قهر را کنار بذاره· خوب معلومه که رژیم اسلحه و قهر را کنار نمیذاره. من هم مسالمت را کنار نمیذارم. من خطاب به رژیم میگم مسالمت ضربدر مسالمت، قهر منهای قهر.
- تو همانموقع سرنگونی را از یک دیدگاه و به یک تعبیر، مثلاً به تعبیر من، زير علامت سوال میبردی و همين درستترین گرایش بود که من تا امروز از شکل صریحتر آن حمايت ميکنم!
- خوب، معنی آن حرف من از يک نظر و تحت يک شرايط معينی از ديدگاهی که تو داری میتونه زمینهی چنین بردا.شتی را فراهم کنه و اين ميتونه از یک ديدگاه کاملاً درسته باشه!
ماهر نیا زیر لبی گفت:
- کلم پیچ
نقشینه گفت:
- معلومه که کی و چی کلم پیچه، شکوفایی جمهوری اسلامی یا شکافتن جمهوری اسلامی!
ماهرنیا گفت:
- سازمان هیچوقت طرفدار شکافتن نبود. نه شکافتن که شکفتن آیین من است!
کلامیان از آن سر اتاق درآمد که:
- من نمیدانم این رفقا چهطور میخان بدون شکافتن بشکوفانن! این رفقا میخان با دهان بسته حرف بزنن و از غنچهی بسته گل درآرن. آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نزنه!
ماهرنیا گفت:
- شکفتن و شکافتن دو مشابه متضادند. خیلیها شکفتن را شکافتن میگن. کلامیان عزیز، شکفتن یعنی خودش میشکفد، شکافتن یعنی تو شکافش میدهی.
- اگر جمهوری اسلامی خودش میشکفد و تو نباید دست بزنی که شکافته بشه پس دیگه این بحثها چیه و این سازمان دنبال چی اومده اینجا!
من گفتم:
- خوب یه حزبی باید باشه تا نهی از منکر بکنه! یه حزبی باید باشه که اگر مردم عصبانی شدند و سرو صدا کردند به اونها بگه صلوات بفرستید و برید خونهاتون تا جمهوری شکوفا بشه!
ماهرنیا گفت:
- رفیق نظرزاده وقت نگرفته.
نقشینه گفت:
- خودت هم وقت نگرفته بودی!
ملاییپور گفت:
- مگر تو خودت وقت گرفته بودی نقشینه؟ همینطور آمدی توی صحبت من.
قربانی گفت:
- همه باید وقت بگیرند. تا حالا دیدید که یک بار من بدون وقت گرفتن حرف بزنم؟
ماهر نیا گفت:
- حتی یه بار هم ندیدیم!
- آخر تو چه میگی ماهرنیا؟ تو که خودت فقط وسط وقت بقیه صحبت میکنی·
اصولیان معترضانه گفت:
- قربانی وقت نگرفته. لطفاً رئیس جلسه وقتا را رعایت کنه!
بهمنی خنده کنان گفت:
- هر وقت رئیس جلسه کلامیان بشه وضع همینطوره·
کلامیان معترضانه گفت:
- من رئیس جلسه نیستم، صوفیآبادی رئیسه.
نقشینه خواستار یک ربع استراحت شد.
تا ملايیپور آمد تذکری روی پيشنهاد بدهد جلسه دچار زلزله شد. هيپنوتيزم او روی نقشينه هيچ تأثيری نداشت. در اين ميان خود او بود که بايد حواسش را جمع ميکرد تا از خط خارج نشود و نه نقشينه. بدين ترتيب نقشينه با پيشنهاد استراحت يک تير و سه نشان میکرد. هم ماهرنيا از شنيدن مذاکرات سری محروم میشد، هم کسی در را باز میکرد، هم او خامکاری قربانی و بهمنی را به آنان گوشزد ميکرد. هرچه بود او در سياست چندتا يخه بيشتر پاره کرده بود. از تعطيل جلسه تنها ملايیپور که سخنران بود ضرر میکرد.
صوفیآبادی که اينگونه صحبتها را باد هوا ميدانست و در همهی اين مدت از پنجره بيرون را نگاه ميکرد و غرق افکار خود بود، با تعطيل شدن جلسه يکهو به خود آمد و گفت:
- چی شده! رفقا چره شلوغ میکنيد؟ چره راه افتاديد توی اتاق؟ مگه نمیبينيد که جلسه رسميه و رفيق صحبت ميکنه؟ کجا دارين ميرين؟ من اعلام استراحت نکردم.
آذرخش که مثل همیشه الف استراحت از زبان کسی جاری نشده به دم در رسیده بود جواب داد که:
- استراحت دادن، حواست نبود.
- کی استراحت داده؟ من بایس اعلام میکردم! وقت نداريم! مگه نمیبينيد که غروب شده و الان دو باره همهجا تعطيل ميشه. من بايد چيزی برای خونه بخرم! ديگه نون هم توی خونه نداريم.
- ما داريم. بزن بريم. جلسهی بعدی کَيه· راستی نتيجهی فوتبال چی شد. روزنامه کی درمياد. بچهها مياين بيرون هوا بخوريم؟ کی بود زنگ ميزد. يه توپی هم نزديم. تنبلای محله بايد چندتا گل بخورن.
آذرخش از توی اتاق تا توی راهرو تنوره کشيد و اين کلمات را مسلسلوار به سر و کلهی اين و آن کوبيد. نصيب هرکس تصادف غافلگيرانه با يکی از اين کلمات بود، بدون آن که هیچکس امکان جمع کردن يک جمله از آن ميان را پيدا کند. صوفیآبادی با لهجهی قزوينی و لبخند مهربان هميشگیاش که همواره با لبان کاملاً بسته صورت ميگرفت رو به اصوليان که کيپ او نشسته بود گفت:
- اين رفيق چیچی گفت؟
اصوليان با يک لبخند متقابل همهی دندانها را به نمايش گذاشت:
- من ميخواستم از تو بپرسم!
- آروم و قرار نداره. مثل اين که پنگهی مرغ خورده.
- چیچی خورده؟
- ترکی اين ره از کجا بيارم. تو تا حالا پنگهی مرغ نخوردی؟
- پنگهی مرغ؟!
- انگشتای مرغ ره ميگم!
- انگشتای مرغ؟! مرغ که انگشت نداره.
- بابا همونه ميگم! پنگهی مرغ ره ميگم دیگه!
-اصلاً نميدونستم که اگر آدم پنجهی مرغ بخوره حرکاتش تند ميشه. تو تبريز که پنجهی مرغ را ميريزن دور، دوروست!
- اين تو ضربالمثله. معلوم نيس که واقعاً همينطور باشه.
- اگر اين طور نباشه اصولی نيست ضربالمثل بشه، دوروست؟
- آخر رفيق اصول ضربالمثل ديگه چيه! اگه ما اين همه اصول دين بلديم چرا يکيش ره توی اين سازمان اجرا نمیکنيم.
- هر چيزی يه دليل و اصولی داره، دوروست؟
- خب، اصولش اينه که یه روزی پنگهی مرغ گير ميکنه توی گلوی يه بابايی، اونوقت اون ميدوه دنبال آب. از فرداش هرکی بیخودی بدوه ميگن مگه پنگهی مرغ خوردی؟
- اينطوری نميشه ضربالمثل، چون مردم زود ميفهمن که اينطور نيست و اصلاحش ميکنن، دوروست.
- مگه همين مردم پنگهی مرغ نخوردن و انقلاب راه انداختن؟ اصلاح هم بکنن اين انقلاب گير کرده تو گلوشون.
- انقلاب اصول و دلايل خودش را داشت. انقلاب ضروری بود، اتفاقی نبود، دوروست!
- فکر شده هم بود؟ بيا بريم بيرون هوا بخوريم.
هواخوری اسم مستعار دودخوری بود. رفقا همين که محل جلسه را ترک میکردند چنان دودی براه میانداختند که بيا و ببين. سبیل و سیگار و صحبت تثلیث نسل انقلاب بود.
القصه، رفقا آتش به جان سيگار انداختند و ماهرنيا و خیراندیش رفتند تا ببینند چه کسی پشت در بود و ملايیپور بدون آن که تسليم فتنهی نقشينه بشود بحث را به راهرو کشاند. او که سخت به هيجان آمده بود و نمیخواست آن سخنرانی ناکام را همينطور وسط هوا ول کند با همان آب وتاب گفتار خود را ادامه داد و شايد برای از خود خجل کردن جمع بحث را با يک شيطنت مخصوص به انسان طراز نوين کشاند.
- اين کشور يک لولهی آزمايش شيشهايست که توی آن انسان طراز نوين پرورش ميدهند. چرا چشم باز نمیکنيم و ببينيم؟
سيگارش را با کبريت بهمنی روشن کرد و دودش را توی چشمان قربانی فوت کرد و همانطور که طنزآميز وی را ورانداز ميکرد ادامه داد:
- برای فهم اين آزمايش علمی بايد دانش داشت! بايد مسير تولد ميمون انسان طراز نوين را در لولهی شيشهای رحم سوسياليسم دنبال کرد.
من که مطمتن بودم خودم آن انسان طرازنوينی که ميگفتند نيستم و در عين حال اکراه داشتم که کمک کنم تا ديگران يک انسانی بهتر از خودم درست کنند درآمدم که:
- انسان طرازنوين يعنی کسی که هيچ کس نمیخاد مثل اون باشه، کسل کننده و بیگناه و بنيادگرا. حالا توی اين قبيلهی ما کیبه اين انسان شبيه تره؟
ملايیپور حرف مرا به عنوان گناه معمول من ناديده گرفت و خود با طرح سؤالات مشکوک همه را با مشکلات جديدی روبرو کرد:
- ما ميگيم که فلان حزب، حزب طراز نوينه. خوب، چطور ممکنه در اين حزب طراز نوين اصلاً آدم طرازنوين نباشه؟ يکی از اين دو غلطه.
قربانی که منظور او را خوب فهميده بود گفت:
- والا من که نمیدونم از کی طراز نوين شدم!
ملايیپور با کمی تندی گفت:
- هنوز نشدی تا خبر پيدا کنی!
- حالا کی به تو خبر داد که شدی؟
بهمنی پک بهمنآسايی به سيگار زد و خندان به ريش همهی ما گفت:
- وصفالعيش نصفالعيش.
ملايیپور گفت:
- نيروی سازندگی باش نه بهمن ويرانگر، رفیق بهمنی!
رفيق کلامیان که تا حالا نسبتاً سکوت اختيار کرده بود هم نکته و هم نقطه را مناسب ديد و يک باره رگبار لهجهی شيرين مازندرانی را نازل کرد:
- مجرم به محل جرم بر ميگرده. همان بهمن ويرانگر که گفتی درسته. توی انقلاب بهمن بهمن سرازیر شد و همه چیز را له کرد· سازندگی هم مال کسانیست که ميخان سرمه به چشمای این عجوزه بمالن. اینایی که میگن سازندگی چی را تا حالا ساختن؟
ملاییپور جواب داد:
- کلامیان، اگر جای سازندگی و ویرانگری را عوض کنی منظور مرا میفهمی!
کلامیان از حرف او جانخورد و در جواب گفت:
- اتفاقاً درسته· ویران کردن چیزهای پوسیده عین سازندگیه·
قربانی گفت:
-اين سازمان را ما ساختيم! اين سازمان را سر دوشمان تا اينجا آورديم. حالا ميخان به ما سازندگی ياد بدن. ما سر همين سازندگی شهيد شديم!
بهمنی گفت:
-
خدا نکنه رفيق!
قربانی گفت:
- شوخی نکن بهمنی. تو هم شهيد هستی. خودت خبر نداری. همهی ما شهيد هستيم. اين ملايیپور زودتر از همه شهيده. همه را محاکمه ميکنه اما خودش يک بار روی اتهام صندلی نمینشينه!
اصوليان حرف او را اصلاح کرد:
- روی صندلی اتهام!
- حالا روی يه زهرماری.
-
روی زهرمار نمیشينن.
- زهر مار اصوليان. پيش تو اصلا نميشه حرف زد.
ملايیپور ادامه داد:
- شايد در این کشور سوسياليستی بتوان برای ادعای من مصداق واقعی پيدا کرد. شايد اين انسان طراز نوين در جايی همين نزديکیها وجود داشته باشه ولی ما نمیخواهيم او را بهبينيم!
بهمنی که نصف سيگار را توی دهن چپانده و از ته دل پک ميزد پس از چند سرفهی کوتاه سرشار از خوشبختی باخنده تمسخرآميز گفت:
- چندتاشون همسايهی ما هسن! ديروز رفیق عینالله را بردن و ترتيبش را دادن! بیچاره فکر ميکرد در سرزمین سوسیالیسم تاواريشهای پرولتر را به عرق و آبگوشت دعوت کنه. اونها هم پس از خوردن عرق و آبگوشت او را به قصد کشت زدند و بیهوش انداختند توی راهروی ساختمون و ته توی جيبش را هم خالی کردن.
من گفتم:
- اين که يک دليل قوی به سود آدم طرازنوينه! کسی که رفیق عینالله را بزنه قطعا طراز نوينه!
ملايیپور گفت:
- کسی که طراز نوين را مسخره کنه قطعاً طرازنوين نیست.
- حالا این طراز نوین کجا قایم شده؟!
- اگر در برابر حقیقت فروتن باشیم آن را ملاقات خواهیم کرد!
بازی روزگار چنين شد که انسان طراز نوين خودش با پای خودش به ديدن ما آمد و همهی رهبری آنروز جلو دفتر سازمان به زيارت وی نائل شدند. اين انسان همان کسی بود که انگشت حواله زنگ دفتر کرده بود. ماهرنيا پس از رؤيت او به دفتر برگشت تا کسی را به امداد بهطلبد:
- يه آذری بياد ببينيم اين بابا چی میگه!
- مگه آذريه؟
- نه!
- روسی نمیدونه؟
- کج وکوله، مثل خودمون. ازبکی حرف میزنه. يه کمی هم تاجيکی و آذری ميدونه.
- پس به همه زبونای زنده دنيا مجهزه! تو چطور متوجه نشدی چه ميگه؟
- موضوع پيچيدهس!
- با کی کار داره؟
- با ما.
پس از اين گفتگوی کوتاه، اصوليان لبخند زنان با ماهرنيا روانه شد تا انسان طراز نوين را ترجمه کند. کمی بعد بقيهی ما هم به دنبال آنها رفتيم جلوی در تا ببينيم قضيه از چه قرار است.
***
همهی دستگاه رهبری گرد پيرمد قدکوتاهی حلقه زده بود که تکمههای پيراهن کهنهاش را به احترام تا آخر بسته و نگاهش را از شرم حضور جلو پای جماعت انداخته بود. ريشش درآمده و کمی قوزکرده بود. کت بلند و گشادش تا سر زانوانش میرسيد. شلوارش مثل شلوار معروف چارلی چاپلين هيکل ريز او را توی خودش غرق کرده بود.
- خوب پدر، بفرماييد چه فرمايشی داشتيد؟
پرسش آذری با پاسخ ازبکی پيرمرد همراه شد. ما از برای ملاحت موضوع تنها به بديل فارسی گفتگوهای شیرین آن روز بس ميکنيم.
- عرضی دارم که بايد بگم.
- بفرماييد پدر. فرمايشتون را بگيد·
- راستش کمی سخته. ولی روی منو زمين نذارين و هر طور شده به ما کمک کنيد. اجداد من هم آذری و ايرانی بودن.
- پس شما ايرانیالاصل هستيد؟
- بعله. به همين خاطر هم دين و ايمون و هم سنتهای خوب را حفظ کرديم و تا ابد هم حفظ ميکنيم. از زمان پيش از اسلام تا حالا، پشت اندر پشت ما اين عمل را انجام داده ايم.
- کدام عمل را؟
- والا برای عمل من احتياج به کمک دارم!
- چه عملی، چه کمکی پدر؟
- راستش چطور بگم...اينجا...
پيرمرد منمن کنان پا به پا شد و ما متوجه شديم دست او که به احترام جمع ما روی سينهی وی قرار داشت کمکم رو به پايين حرکت مشکوکی را آغاز کرد. سپس، در حالی که دست را روی معده ميماليد ادامه داد:
- ميدونيد، ما با يک مصيبت بزرگ روبه رو شديم. بدترين مصيبت دنيا همينه. شما بايد قول بدين که به ما کمک کنيد!
- پدر جان تو اول بگو ببينيم که مشکل چيه. اينجا دفتر حزب ماست و اينها هم رهبران حزب هستند. ما ايرانی هستيم و پس از مبارزه با جمهوری اسلامی مجبور شديم به اينجا پناهنده بشيم. ما همه کمونيست هستيم. هر کاری که از دست ما بربياد برای شما انجام ميديم.
پيرمرد دست را کمی به طرف سينه بالا آورد، اطراف را نگاه کرد و با احتیاط گفت:
- حالا نمیخواد از ترس جاسوسا بگيد کمونيست هستيد. من خودم ميدونم که شما کمونيست نيستيد و ايرانی هستيد. برای همين هم به زيارت شما اومدم.
- زيارت؟
- ايرانی برای ما مقدسه. شما در جوار جاهای متبرک بوديد و بلديد قرآن بخونيد و دعا بنويسيد و حلال و حرام را ميدونيد. شما میدونید که امر به منکر و نهی به معروف بکنید و راه راست را به ما نشون بدین. ما که اين چيزا را فقط غلط و غلوط ميدونيم. اگر اين پريسترويکا جلو بره خيلی از شما ميتونيد همينجا دعانويس بشيد و زندگيتون را درست کنيد و رئيس همه بشيد. شما میتونید با فاتحهخونی زندگی خوبی به هم بزنید.
من گفتم:
- بقراطيان و خيرانديش بهتر از همه دعا مينويسند، چون خط دکترا را جن هم نمیخونه.
کلامیان گفت:
- خیلی از تودهایهای قدیم با همین شغلهایی که این بابا میگه توی شوروی ثروتمند شدن. بعضی از این حزبیهای شوروی برای گرفتن پست و مقام توی حزب و دولت میرن پیش دعانویسها و پول کلانی میدن تا براشون دعا بنویسن·
ملاییپور گفت:
- پس بهتره برای درست کردن وضع این سازمان هم بریم پیش دعا نویسها·
پیرمرد متوجه این صحبتها نمیشد و بدون توجه به جنگ ایدئولوژیک جاری در حزب ما دو باره دست را روی معده گذاشت و تقاضای کمک کرد. دکتر خيرانديش که طبابتش گل کرده بود تصور کرد پيرمد معده درد دارد. آمد که معدهی او را معاينه کند اما پير مرد دست او را به پايين به سمت رودهها حل داد.
- والا خجالت میکشم که خدمت شما بگم. اما چارهای ندارم.
ماهرنيا گفت:
- پدر ما جلسه داريم و نمیتونيم همينطور اينجا بمونيم.
قربانی گفت:
- بهتره خيرانديش او را معاينه کنه و ما بريم جلسه.
پيرمرد تا احساس کرد که جمع دارد پراکنده ميشود دو باره با حرفهای خودش همه را متوقف کرد:
- دکتر ميدونه. دکتر ميتونه. شما هموطنا بايد به ما کمک کنين. امر به منکر و نهی به معروف! شما مسلون هستين و بايد دست مسلمون را در اين ديار کفر بگيريد.
خيرانديش فرصت را غنيمت شمرد و دست راکشيد روی معده و رودهی پيرمرد و شروع کرد به معاينه. يک باره شوخی پيرمرد گل کرد و دست او را به سمت مناطق خطرناک به پايين فشار داد و گفت:
- مال همه اونجاست جانم!
خيرانديش به سرعت و در حالی که سرخ شده بود دستش را پس کشيد. بهمنی گفت:
- بابا اونجاش درد ميکنه ديگه!
همين که بهمنی به ترکی نام جای مربوطه را گفت گل از گل پيرمد شکفت:
- بله بله درسته همونجا·
اصوليان گفت:
- پدر ما ميريم جلسه دکتر تو را معاينه ميکنه. دوروست!
سپس به دليل حجب ذاتی راه افتاد تا هم خود از صحنه خارج شود و هم شر رفقا را از سر پيرمرد کم کند. اما پيرمرد از پشت کت او را گرفت:
- نه! مريض نيست. اصل کاری سالمه. سالم سالم. اما بايد بريده بشه!
در همين حال پيرمرد ادای بريدن اصل کاری را در آورد. معما طوری پيچيده شده بود که رهبری سازمان درجای خود ميخ کوب شد. خيرانديش به شوخی گفت:
- پدر اگه سالمه چرا ميخای ببريش!
پيرمرد که ديگر حجب حضورش با ورود آن آلت منحوس به بحث جمعی فرو ريخته بود درآمد که:
- نميخام ببرمش پسرم، ميخام تيزش کنم!
ماهرنيا گفت:
- کار ما درآمد. پس اين دکتر بقراطيان کجاست؟
صوفیآبادی گفت:
- پيرمرد زده به سرش. قرار جلسهی بعد را بذاريم و بريم پی کارمون. الان همهجا تعطیل میشه·
اصوليان گفت:
- درست نيست که اينجا وايسيم، دوروست؟
بهمنی سيگار ديگری آتش زد و گفت:
- خيلی هم درسته. بايد ببينيم رفيق چه تقاضايی از سازمان داره.
کلامیان گفت:
- داشتيم دنبال انسان طراز نوين ميگشتيم ها. شايد همين باشه؟!
بهمنی گفت:
- خودش هم طرازنوين نباشه اونجاش طراز نوينه!
ملايیپور متفکر و در خود، بدون اين که به کسی نگاه کند گفت:
- در هرکاری حکمتی هست!
خيرانديش گفت:
- پدر تو بايد بری دکتر. ما نميدونيم چه مشکلی داری. ما اينجا اجازيه طبابت نداريم.
پيرمرد با ناراحتی شروع کرد به شرح مفصل ماوقع:
- ميدونيد، من از سمرقند اومدم. اونجا شايع شده که ايرانيا اومدن تاشکند. شايع شده ايرانیهايی که اومدن همه قرآن را از برن و دعاهايی مينويسن که درجا آدم را خوب ميکنه. میگن که توی تاشکند مردم دکتورها را ول کردن و هجوم آوردن پیش دعانویسهای ایرانی و خودشون را شفا میدن· همهی سمرقند و بخارا ميدونن که ملاهای شما تا حالا چند تا کور را بينا کردن. از شما چه پنهون چندين نفر از شل و کورهای شهر ما منتظرن تا من هم دعاهای شما را براشون ببرم هم آدرستون را. بزودی خيلیها روانهی اينجا میشن. من ده به ده و شهر به شهر اومدم و دو روز توی راه بودم تا به اينجا رسيدم و شما را پيدا کردم.
- خوب برای چی پدر؟ واقعاً کارت چيه؟
- کارم چيه؟ معلومه. دنبال دلاک اومدم. پسرم ميخاد عروسی کنه. سه ماهه که داريم دنبال دلاک ميگرديم تا ببردش. او سی سال داره اما هنوز ختنه نشده. وقتی فهميدم که ايرانيها اومدن گفتم که کار درست شده و پاشدم اومدم پی شما. پسرم خیلی ایرانیها را دوست داره· عاشق گوگوشه· عکس گوگوش و ثریا را آویزون کرده توی اتاق خودش· یکی از یکی قشنگتر· زنای شاه را میگم· عکس امام را هم آویزون کرده توی اطاقش· شهر ما پر از عکس شاه و امامه·
سکوتی سنگين سايهافکند. در اين مهاجرت و در اين کشور شوراها فکر هر چيزی را ميکرديم جز اين که برای دعانویسی به ما رجوع کنند یا این که يک دودول وسط ميدان علم بشود و ما مسئوليت ختنهی هموطن عصر کهنسنگی را برعهده بگيريم. در اين حادثه پيامی شوم و شوخ بود که بايد سعی ميکرديم آن را بفهميم. یکی در آمد که:
- شصت و شش سال پس از انقلاب اکتبر شما هنوز مسالهتان ختنه است!
پیر مرد گفت:
- هزار سال پس از انقلاب اکتبر هم ما دست از دین و ایمونمونمان بر نمیداریم.
- پدر اينجا که اکثر مردم مسلمونن و همه ختنه ميکنن. چطور توی محل تو دلاک پيدا نميشد؟
- جانم! من شيعه هستم! من دنبال دلاک شيعه تا اينجا اومدم. حالا هم به حمدالله شما را پيدا کردم. پسرم را ميدم دست شما. کارش را تموم کنيد. ميتونه بياد همينجا توی دفتر شما.
متعجب و متأثر به هم نگاه میکردیم· فکر این که پس از همهی بدبختیها و سرگردانیها در کشور سوسیالیستی بانی ختنهسوران بشویم و دفتر مرکزی ما میدان نبرد دلاک و دودول بشود هم خندهآور بود و هم حیرتانگیز. من پیام تمسخرآمیز تاریخ را گرفتم و عهد کردم که در اولین فرصت این حکایت را برای عبرت و هم برای ثبت در تاریخ بنویسم.
- پدر، اگر توی شهر شما شيعه هست چرا دلاک شيعه نيست؟
- برای اين که لنين منع کرده.
- حتما منظورت استالينه نه لنين. اگر قرار بود که استالين ختنه را منع کنه دلاکهای سنی را هم منع ميکرد.
- قربان دهنت! ايستالين بيچاره مادرش مسلمان بود و خودش ختنه شده بود و تا آنجا که توی تاريخ آمده يک دلاک شيعه اين کار را کرده. از همان دلاکهايی که موقع جنگهای قديم از ايران رفته بودن توی گرجستان. بنا بر اين ایستالين نميتونست با ما دشمن باشه.
- پس کی دشمن بوده؟
- ازبکها! ازبکهای سنی برای ريشهکن کردن شيعه گفتن که لنين و ایستالين دلاک شيعه را منع کردن.
- تو راست ميگی. استالين چکار به دودول مردم داشت!
- اختياردارين تواريشی! خيلی هم کار داشت. دستور داده بود که جاهايی بخصوصی توی بيمارستانها درست کنن که با قاعده دودول آدم را ببرن. حتی من شنيدم که کتاب بزرگی هم در فوايد بريدن دودول نوشته و به روسها تجويز کرده که مثل مسلمونا ختنه کنن.
- جداً!
- بعله تاواريشی! ایستالين از بچگی ختنه نبود. او هم مثل پسر من در بزرگی ختنه شد. موقع جنگ با هوتلور بود. رفيق از بس مشغول جنگ بود وقت نمی کرد و سر پا میشاشيد. يک بار موقع بالا کشيدن زيپ شلوار پوست دودولش گير کرد لای زيپ. همونجا دستور داد که ختنش کنن. بعله موقع جنگ اين فکر به سرش زده بود.
پيش خودم گفتم:
- عجب! خوشا به حال ما که اقلاً در کشورمان کسی کار به کار دودولها نداره و کلاً نه دودول و نه خواهر اون و نه روابط میان آن دو مسئلهی سياست و سياستمداران نيستن!
صوفیآبادی گفت:
- هر چه باشه ايرانيه و به او ظلم شده. راهی جلوش بذاريم. شايد دکتر بقراطيان بتونه ترتيب کار را بده.
بقراطيان که در همين لحظه سر رسيده بود با جديت حاذقترين پزشکان عهد بوعلی گفت:
- کار من اين نيست! من کمونيستم نه دلاک!
خيرانديش گفت:
- خوب، پس مشکل اين بابا را کی حل کنه؟
بقراطيان گفت:
- حماقت خودش! شش دهه و اندی پس از انقلاب سوسیالیستی اینا هنوز گرفتار اونجاشون هستن. حالا همین مانده که ما فرار کنیم بیایم این ور مرز تا برای اینا دلاکی کنیم.
من گفتم:
- پس وظایف سترگ ملی چی میشه؟
يکی از وسط درآمد که:
- بسپاريمش دست دايی يوسف ببرش کازاخستان براش دلاک پيدا کنه. تنها اون ميتونه کسی را پيدا کنه و کار اين بابا را راه بياندازه.
ياران همه با اين پيشنهاد مبتکرانه موافقت کردند. چه کسی بهتر از او. هم دلسوز جماعت تو سریخوردهی مهاجران ایرانی عهد رضاخانی بود و هم با بسیاری از این جماعت و با چم و خم کار آنان آشنا. فردای آن روز دايی يوسف پس از بررسی جزئيات امر و حصول اطمينان در بارهی بیارتباط بودن پيرمرد و مسالهی دودول با ک گ ب مأموريت خطير را پذيرفت. او همراه پيرمرد به کازاخستان سفر کرد و در ميان ايرانيان اسير آن ديار جويای دلاک شد و همراه زبدهترين دلاک از مملکت پر شوکت کازاخستان به سوی سمرقند خروج کرد. پس از هفتخوانی از ماجراهای ريز و درشت سرانجام آنها به مملکت سمرقند وارد شدند و دستشان به خشتک جوانک رسيد و دلاک زبر دست در چشم به هم زدنی تيغ در او نهاد و همانطور پانسمان شده راهی حجلهاش کردند تا بيدرنگ به توليد انسانهای طراز نوين بپردازد.
و ما، جمع سوسیالیستهای آواره، چشم در چشم ستارهی سرخ عدالت و دل با درد قوم قوچعلی، آن جلسه را فردای آن روز و ماهها و سالها پس از آن روز ادامه دادیم، تا این که:
- خوب رفیق ملایی پور، حالا که رجالهها مرگ انقلاب اکتبر را جشن گرفتند و سر تقاطع برلین و بن صد مارکس را به یک مارک تاخت میزنند، تو چه میکنی؟
- خاطره مینویسم. تو چه میکنی رفیق نظرزاده؟
- چه عرض کنم رفیق، دارم آخرین کلمات داستان طرازنوین را مینویسم.
- بالأخره تمام شد؟
- تمام.