آقای قوچانی سردبیر محترم روزنامه شرق
با سلام
سرمقاله شما با عنوان"آخرین دایه" در حمایت نسبی از حضور مجدد میر حسین موسوی در قدرت را خواندم. گرچه حضور در رقابت سیاسی، حق هر شهروندی است و باید از تکثر در این حوزه دفاع کرد، ولی سیاست در دوران مدرن، عرصه پاسخگویی است و هر که پا به این میدان می گذارد، بی گمان باید در انتظار نقد نیز باشد.
1-مهمترین ادعای نگارنده" آخرین دایه" آن است که " اگر دیگران محتاج رای سازی( جلب نظر مردم) یا کسب مجوز( از نهادهای حاکم) هستند، موسوی محتاج هیچ یک از این دو عامل نیست." بحث بر سر قسمت دوم این ادعا چندان اهمیتی ندارد چرا که به هر حال تا حدود زیادی تابع قسمت اول است. هر چند ممکن است این تبعیت با اختلاف فازی که " فاصله دمکراسی " نامیده می شود توام باشد. اما کدام نظر سنجی و آمارگیری علمی ، از محبوبیت و عدم احتیاج موسوی به جلب نظر مردم حکایت دارد؟ اگر " آن خاطره گذشته" یا امثال آن معیار اثبات این ادعاست که باید صبر کرد تا گذشت زمان و برگزاری انتخابات آن را مشخص تر کند.
اکنون بخشی از رای دهندگان را کسانی تشکیل می دهند که در دوران حکمرانی موسوی و یارانش چیز زیادی از سیاست نمی فهمیدند. نسلی که از شکاف عمیقی با نسل پیشین خود برخوردار است و مفاهیم تاثیر گذار بر افکار عمومی دهه 60، در ذهن آنان ارزش بسیار کمی دارد.از نظر اکثریت این نسل ، رویارویی های سیاسی مهم برای نسل پیشین، به رویاهایی می ماند که روزهای پایانی عمر خود را می گذرانند.آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
2-در جایی از این مقاله، ادعا شده که "موسوی از گذشته بر نخاسته است ... رد پای او را از منبر های مدرن علی شریعتی که منتقد سرسخت و پرآوازه منبر های سنتی بود" می توان یافت.
به هر حال اکنون کسانی پا به داوری در عرصه سیاست گذاشته اند که گذشته را نه منحصر به 20 یا 30 قرن پیش بلکه در دهه 60 هم می بینند. هرچند هنوز آن " گذشته" نگذشته باشد و آثار و آرای آن بر جا باشد.نباید فراموش کرد که هژمونی افکار شریعتی در میان جوانان رو به پایان است و امروزه کسانی کرسی وی در ذهن جوانان را از آن خود کرده اند که در آن سوی کره خاکی خانه دارند. این واقعیت را هم نمی توان با واژه های پارادخش آمیزی همچون "منبر های مدرن" متحول کرد. همچنین باید در نظر داشت هر روزی که می گذرد این جوانان از تماشاگری، گزارشگری و داوری سیاسی به سمت بازیگری و اثر گذاری سیاسی نزدیکتر خواهند شد.
3-در جایی دیگر از این مقاله آمده که چپ اسلامی و میر حسین موسوی" چون به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی رسید، راهی به قدرت یافت و توانست با سوار شدن بر ماشین دولت، تجدد بی پناه ایرانی را از دست اندازهای سنت دیرپای آیینی در امان دارد."
اگر تجدد، سنت و چپگرایی را سه راس مثلثی بدانیم که هیچگاه به هم نمی پیوندند، چرا باید مخالفت چپ اسلامی با سنت را به تجدد خواهی تفسیر کرد؟ آیا فربه کردن دولت و زوال آن دسته از نهادهای مدنی که ریشه در سنت ها داشتند را می توان ولو با اغماض، تجدد خطاب کرد.اگر تجدد را اصالت دادن به اندیشه و نواندیشی ، مردم و نهادهای مدنی و رویگردانی از باورهای تمدن ستیزانه بدانیم، چپ اسلامی به تجدد وفادارتر بوده یا سنت گرایان؟ پرچم دشمنی و قطع ارتباط با دنیای مدرن غرب را میر حسین موسوی و یاران وی برافراشتند یا جناح منتقد وی؟
4-در بخشی دیگر از این مقاله آمده که" تنها کسانی که از موضع طبقاتی و ایدئولوژیک خویش به دقت موسوی را نقد می کردند،محافظه کاران (و نه بنیاد گرایان) سیاسی و مذهبی بودند... منظور از محافظه کاران مذهبی، حزب موتلفه اسلامی است که مخالفت یا تحدیدات موسوی در برابر بازار و سرمایه را بر نمی تافتند."
نگارنده محترم برای ادعای خود مبنی بر محدود شدن منتقدان موسوی به گروه مزبور،دلیلی ارایه نداده است. حال آن که اکثریت بازار اقتصادی به موتلفه محدود نمی شود.اکثریتی که منتقد جدی موسوی بوده وهست.چرا که هم حاکمان دوران زمامداری موسوی و هم پس از آن در نشریاتی که یاران نزدیک وی همچون بهزاد نبوی منتشر می کردند، " بازار" به عنوان یک واژه بد و نامقدس مورد خطاب واقع می شد. گویی صنعت بویژه " صنایع سنگین" بر تجارت اهمیت دارند. حال آن که بازار، یکی از مزیت های اقتصاد ایران است. مزیتی که همواره مورد انتقاد گروه های چپ اسلامی و غیر اسلامی قرار گرفته است.اما در جهان غرب، باهوش ترین افراد جامعه به تجارت می پردازند و رده های بعدی هوشمندان، به صنعت، سیاست و دانشگاه روی می آورند.
5-در این مقاله از میر حسین موسوی به عنوان مدافع تجدد، ستایش شده است." تجددی که بنا بر سیره روزگار چپگرا، انقلابی، عدالتخواه و سوسیالیستی بود.موسوی فرزند عصر خویش بود و عصر او، عصر چپ بود. چه در ایران ، چه در جهان . چه در حاکمان ، چه در مخالفان"
در این که چپگرایی در دوران حاکمیت موسوی هژمونی یافته بود شکی نیست ولی آیا نمی شد همانطور که این وضعیت تاریخی را توجیهی برای رفتارهای چپگرایانه وی و یارانش به شمار می آوریم، از آنانی که بر خلاف روح زمان چپ نشده و از سنگر مذهب یا تجدد به دفاع از آزادیخواهی اقتصادی و مقابله با رشد بی مهار دولت تامه پرداختند، با لحنی نیکوتر ستایش کنیم؟
6- در انتهای سر مقاله یاد شده، از موسوی به عنوان " آخرین دایه جامعه مدنی " یاد شده که باید برای بقای اصلاحات، ریاست قوه مجریه را در دست گیرد.دولتی که مهمترین رسالت آن " کوچک کردن خود و بزرگ کردن جامعه است."
نگارنده اصرار ندارد که موسوی به دلیل گذشته" سرخ رنگ "خود نمی تواند چنین نقشی را ایفا کند. اما اگر قرار است با چنین هدفی از وی برای حضور در رقابت ریاست جمهوری دعوت شود، چه خوب است که به جای جلسات متعارف " تقاضای حضور سیاسی" ، از وی عهد و پیمان گرفته شود که اگر به قدرت بازگشت، به آزادی اقتصادی و کوچک شدن دولت گردن نهد. حتا اگر وی حاضر به سپردن چنین عهدی شود، باز هم نباید به " سلامت نفس و فراغت از هوا و هیاهو"ی موسوی اکتفا کرد. این پیمان باید با ضمانت های اجرایی محکم گردد. البته اگر موسوی به زعم نویسنده سرمقاله مذکور نخواهد ایده های دوران جنگ را در فضای صلح و مدنیت نیز دنبال کند.