صبح است اول مهر. اما اصلاً معلوم نيست دلی از شادی بتپد که برعکس بسيارند کودکان دوست داشتنی و لطيفی که حالشان از هر چيزی که به مدرسه و درس و کتاب مربوط است به هم می خورد. با ضرب و زور کيف و کلاه نو هم نمی توان سرشان شيره ماليد و مجبورشان کرد روپوش ها و مانتوهای بدرنگشان را تن کنند و صبح علی الطلوع در مينی بوس های زهوار در رفته بچپند و صلات ظهر هم با ظاهری بدبخت و باطنی بيچاره به خانه برگردند. نظام آموزشی در کشور ما به جهنمی بی آغاز و انجام تبديل شده است. در هفت سالگی مجبوريد ساعت شش و نيم صبح از خواب بيدار شويد، ساعت ۵/۷ در مدرسه باشيد، نيم ساعت سر صف پرگويی ها و نصيحت های مدير و ناظم و مربی پرورشی را گوش کنيد، همراه دو نفر ديگر پشت يک نيمکت چوبی بنشينيد و در همان حال که غرولندهای معلم مربوطه درباره بی تربيتی و بی شخصيتی و پررويی تان را می شنويد، جوهر را روی شلوار بغل دستی تان خالی کنيد. (که اگر اين کار را هم نکنيد دق می کنيد.)
حجم اطلاعاتی که در دوازده سال تحصيل در مدرسه نصيبتان می شود در حد انفجار است. معادلات پيچيده اکسيداسيون و احيا، حل چپ اندر قيچی انتگرال ها و مشتق های جد به کمر زده، محاسبه سرعت مگسی که در يک اتوبوس در حال حرکت به سمت شمال، به سمت جنوب پرواز می کند، حجم آب های شيرين پايتخت ليختن اشتاين، اسم کوچک خواهرزاده آن نامردی که دو هزار سال پيش به پادشاه مربوطه خيانت کرد و مملکت را به باد داد (و انگار نه انگار که بعدی ها هم دم به ساعت مملکت را به باد دادند و از نهنگ ايرانی گربه ای نحيف ساختند و اگر قرار باشد اسم کوچک خواهرزاده های آنها را هم حفظ کنيم يا بايد رئيس سازمان ثبت احوال باشيم و يا يک پنتيوم ۸۸۶).
جالب اينکه طراحان نظام آموزش عالی همچنان برنامه دقيق و بی نظيری در تدوين مفاد و محتوای دروس دانشگاهی ريخته اند که مبادا اطلاعات دوازده ساله به کارتان بيايد و اگر هم قرار است بيايد دوباره بايد همه آنها را از اول بازخوانی کنيد که آنها را برای بچه ها نوشته بوده اند و حالا شما جوانان رشيد مام ميهنيد که روزی هزاران دلار از دل چاه هايش برايتان بالا می آورد که هی بخوانيد و پر کنيد آن مغزهای پرناشدنی را.بيخود نيست که وقتی آن هفت ساله بينوا در برابر صحبت های بی دريغ پدر و مادر فداکارش مجبور به رفتن به کلاس اول شده بود، برای ابراز مخالفتش استدلال می کرد که اگر امروز که روز اول است حرفتان را گوش کنم بايد تا دوازده سال زير بار فشارتان کمر خم کنم.لابد انتظار داريد که از اينجا به بعد استدلال کنم که نظام آموزشی بايد بتواند چگونگی انديشيدن و راه های تفکر را به کودکان بياموزد تا بتوانند سنگلاخ زندگی را سرافراز و سربلند طی کنند. ای آقا. انديشيدن و تفکر طلب همه مان. دريغ از آموختن اندکی شعور اجتماعی.نخبگان و شاگرد اولی هايی که سه سال تمام در گوشه اتاق ها و کتابخانه ها کز کرده اند و تست زده اند، پس از ورود به دانشگاه هنوز هم حرف هايشان را با «آقا اجازه» شروع می کنند. جد و آباشان جلوی چشم مان می آيد تا يک جزوه چندرغازی را (که خود اصلی ترين نماد آموزش عالی ماست) از يکی از همکلاسان هم جنس شان به عاريت بگيرند (آموزش چگونگی برقراری ارتباط با جنس مخالف بماند برای دوران پسادانشگاهی و پساازدواجی).
نمی دانند چطور بايد سلام کنند، چگونه بايد پشت ميز بنشينند، حقشان را چگونه بگيرند، چه لباسی بپوشند، چطور راه بروند و هزار هزار چيز پيش پا افتاده ديگر. گناهی هم ندارند. مگر در آن سال های پشت کنکور اصلاً قيافه آدميزاد ديده اند که بدانند چطور بايد قاشق و چنگال دست بگيرند. کنکور، کنکور، کنکور. فکر و ذکر همه دانش آموزان ايرانی کنکور است و ديگر هيچ. در چرخ گوشت مدرسه استعداد، خلاقيت، تفريح، ارتباط، شيطنت و آسايش استخوان هايی هضم ناشدنی اند. هنوز هم برای پدر و مادرهای ما نمره رياضی بالاترين شاخصه سنجش رشد انسانی فرزندان است. فرزندی که به خاطر همدردی با دوستش از سر کلاس فرار کرده و بر سر قبر مادر آن دوست حاضر شده، جنايتکاری بيش نيست. کودکی که يک روز صبح خسته بوده و کمی خوابيده و نيم ساعت دير به مدرسه رسيده بايد هزار جور گواهی امراض روانی و جسمانی و جواز فوت و دفن دست و پا کند که متهم به آنارشيسم دانش آموزی نشود.داشته باشيد که اين وسط پدر و مادرهايی هم پيدا می شوند که با کاتاليزور کلاس های فوق برنامه و تابستانی و شبانه و سحرگاهانه کودکانشان را مجبور می کنند درس های سال قبل را از پيش بخوانند و يک سال دو کلاس کنند تا مايه فخر و مباهات فاميل شوند و البته مثل دلقک ها مسخره خاص و عام. در پايان، مثل دست پروردگان کلاس های انشای همان نظام آموزشی، بر خود فرض می دانم که نسخه جديدی برای بهبود نظام آموزشی پيش دبستانی، دبستانی، راهنمايی و متوسطه اين ميهن شريف ارائه کنم: تعطيلش کنيد.