www.naghed.net
· بهجرأت میتوان گفت که توانمندی اقتصادی و قدرتمندی نظامی و لشکرکشی و «صدور دمکراسی» و نیز تلاش در جهت دستیابی بهسلاحهای مخرب و مرگ زا، برای ممانعت از برخوردهای خشونتآمیز فرهنگها کارآیی لازم و کافی ندارد.
· برخوردهای خشونتآمیر نه تنها میان فرهنگها و تمدنهای گوناگون، بلکه در محدودهء فرهنگی خاصی نیز امکان بروز دارد. بهبیانی دیگر، واگراییهای فرهنگی و خطوط گسل، با پیامدهای سیاسی چشمگیر و مهم که ممکن است بهقهر و خشونت نیز منتهی شود، هم میان فرهنگها و هم درون فرهنگها میتواند پدید آید.
* * *
پرسش پیش روی ما چنین است:
آیا برخوردِ خشونتآمیز تمدنها تنها راهی است که پیش روی جهانِ متکثر امروز قرار دارد؟
بی گمان برخورد فرهنگها و حوزههای فرهنگی گوناگون در آستانهء قرن بیست و یکم میلادی تفاوتی اساسی با گذشته دارد و باید اذعان کرد که ارتباط و نزدیکیها، و نیز تقابل و رویاروییها، با چنین گستردگی و شدتی که امروزه ما شاهد آنیم، سابقه نداشته است. ناگفته پیداست که پیشرفتِ سرسام آور و گاه بیرویهء تکنولوژی و گسترش وسایل ارتباط جمعی، بهویژه رشد روزافزون شاهراههای اطلاعاتی، و همچنين افزایش جمعیت و فزونی مهاجرتها و جا بهجاییهای قومی، جهان را در مقیاسی وسیع دیگرگون کرده و پدیدههای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را پیچیده تر و طبعاً حل مسایل و معضلات را نیز بههمین نسبت دشوارتر کرده است. با فروپاشی نظام کمونیستی و با پیدایش نهضتهایی در گوشه و کنار جهان که با هدف حفظ منافع ملی و احیای هویت فرهنگی در حال گسترش است، چهرهء جهان تغییر کرده و در تناسب و موازنهء قدرت نیز جا بهجاییهایی صورت گرفته است. افزون بر اینها، پیامدهای فرایند جهانی شدن اقتصاد، نه تنها بهتدریج اثرات خود را بر اقتصاد ملی کشورها میگذارد و راهکارهای سنتی اقتصاد بازار را بیاثر میکند، بلکه بحرانهای اقتصادیِ ناشی از آن در برخی کشورها باعث بروز ناآرامیهای اجتماعی و تنشهای سیاسی خشونت آمیز شده است.
در واقع تمام این عوامل، جهان را در شرف تغییر و تحولاتی بنیادین و عظیم قرار داده است که در دو دههء اخیر کمابیش شاهد آنیم. از این رو بدیهی است که در اثر این دگرگونیها و برخوردها، در جوامعی که بهدلایل گوناگون آمادگی جذب و دفع آگاهانه و آزادانهء عناصر فرهنگی بیگانه را ندارند، تردیدها و نگرانیهایی پدید آید. این نگرانیها هرگاه با احساس ضعف و نابرابریِ امکانات و تواناییها و نیز با احساس درماندگی در برابر فرهنگِ فراگیر و یا تکنولوژی پیشرفته همراه باشد، رفته رفته بهترس و هراس مبدل میشود و پیداست که عکس العملهای توأم با ترس و ضعف، ناگزیر بهاعمال قهرآمیز و خشونت آمیز میانجامد. البته این چنین برخوردهای خشونتآمیر نه تنها میان فرهنگها و تمدنهای گوناگون، بلکه در محدودهء فرهنگی خاصی نیز امکان بروز دارد.
بهبیانی دیگر، واگراییهای فرهنگی و خطوط گسل، با پیامدهای سیاسی چشمگیر و مهم که ممکن است بهقهر و خشونت نیز منتهی شود، هم میان فرهنگها و هم درون فرهنگها میتواند پدید آید.
در نوع اخیر، ستیز و چالش نه در میان دو فرهنگ مختلف، که رویارویی و تقابل میان دو یا چند نگرش و بینش و جهان بینی متفاوت در مجموعهء فرهنگی واحدی است. این امر بهویژه در جوامعِ در حال گذار که تقابل و تعارض میان نیروهای اجتماعی سنت گرا و متحجر از یک سو و نیروهای اصلاح طلب و متجدد از سوی دیگر در جریان است، محسوستر و طبعاً درگیریهای خشونت آمیز نیز شدیدتر است. شاید حتی بهیاری این نظریه بتوان تحلیلی از رویدادهای خشونت بار و تأسف بار سالهای اخیر در ایران بهدست داد؛ و نیز بهماهیت و علل وقایع و حوادثی پی بُرد که در سالهای گذشته، و در پی تلاشهای جدی جهت اصلاح و قانونمندی جامعه در ایران، رخ نموده است. زیرا فرایند شکلگیری «جامعهء مدنی»، آن هم در جامعه ای پُرتحرک و جوان چون ایرانِ امروز که در حال گذار از ساختاری اقتداری بهمناسباتی مبتنی بر قانون است، ناگزیر با تنشها و چالشهایی همراه است که بهطبیعت و ماهیت چنین فرایندی باز میگردد و حتماً نباید منفی تلقی شود. البته اگر نگرش عقلانی و پایبندی بهاصول اخلاقی و فرهنگ گفت و گو و مدارا و تسامح بر جدلهای فکری و عقیدتی و فرهنگی و جدال مشروع بر سر منافع و کشمکشهای سیاسی حکمفرما نباشد، کار بهاَعمال خشونتآمیز و اقدامهای تبهکارانه میکشد.
حال با توجه بهاین اصل، باید عکس العمل بخشی از نیروهای سنتی پُرنفوذ و انحصارطلب را در جامعه در نظر گرفت که از یک سو بهسبب تحجر فکری و تنگ نظری، امکان هرگونه تحول فکری و تحرک عملی را از خود سلب کرده اند و از سوی دیگر عدم کارایی راهکارهای سنتی و نداشتن راهکارهای مناسب برای مسایل و مشکلات امروز و ناتوانی در رویارویی خردمندانه با فرهنگهای دیگر و بهره وری هوشیارانه از آنها، سبب سستی و ضعفِ پایههای اجتماعیشان شده است و از این رو خود را در خطر نابودی و زوال میبینند. بدیهی است که اینان در نخستین کشاکش و چالش با نیروهای کارآمد و کاردان و پیشرو، ترسی توأم با ضعف بر وجودشان مستولی شود و برای حفظ دایرهء نفوذ و سیطرهء قدرت و منافع اقتصادی کلانی که در دست دارند، بهزور و خشونتِ آشکار متوسل شوند.
در واقع بحرانی که با گسترش خشونتگرایی و توسل بهزور، جامعه را در برگرفته است، بحران فروپاشی ساختار قدرت و تحکم سنتی و بهبن بست رسیدن سنتِ تحدید اندیشه و تهدید دگراندیشان است که شاید بهدرستی بتوان آن را تقابل «فرهنگ تحجر» با «فرهنگ تجدد» نامید. بنابراین میبینیم که تنش و چالش ناشی از تضاد در یک مجموعهء فرهنگی نیز اگر یر نگرش عقلانی و مدارا و تساهل انجام نگیرد، چگونه بهشدیدترین نوع برخورد خشونت آمیز میتواند منجر شود.
اما دربارهء برخورد خشونت آمیز تمدنها و فرهنگهای گوناگون، آنچنان که نخستین بار ساموئل هانتینگتون در نظریه خود طرح کرده است، ابتدا این واقعیت انکارناپذیر را باید پذیرفت که فرهنگها و تمدنها هیچ گاه بهسان جوامعی مستقل و سربسته نبوده و حتی در عهد باستان نیز تماس و تبادلاتی میان تمدنهایی که بهلحاظ مسافت و زبان از هم دور بوده اند، وجود داشته است. البته بدیهی است که برخورد حوزههای فرهنگی همیشه با صلح و تفاهم متقابل همراه نبوده و اختلافها و ناسازگاریهایی نیز وجود داشته که گاه با جنگ و خونریزی، گاه از راه مناظره و مباحثه و مفاهمه و گاه با گذشتِ زمان بهسازگاری و وفاق انجامیده و بههر حال همزیستی ملتها با فرهنگهای گوناگون تا امروز ادامه داشته است.
ولی متأسفانه در مباحث گستردهء سالهای اخیر درباره «رویارویی تمدنها»، کمتر بهدستاوردها و آثار با ارزشی پرداخته شده که طی قرون متمادی در نتیجهء تماس و تأثیر متقابل فرهنگها و تمدنهای گوناگون نصیب جامعهء بشری شده است. در عوض بیشتر بر تجارب ناخوشایند و گزند و زیانهایی تأکید شده که بر سبب سوءاستفادهها و برتریجوییها و سلطهطلبیهای پارهای از دولتهای غربی و نیز بر اثر ناآگاهی و غفلت و خودکامگی و سرسپردگی برخی از قدرتمندان شرقی بهملتهای جهان رسیده است. امروز واگراییها و «خطوط گسل» میان تمدنها، بهعنوان نقاط حساس و عامل بروز درگیریهای آتی، از جنبههای مختلف بهبحث گذاشته و تحلیل و بررسی میشود؛ بدون آن که از همگراییها و «نقاط پیوند» میان تمدنها و همبستگیها و یوستگیهای فرهنگی و خویشاوندیهای معنویِ دیرپایی که خاور و باختر و شمال و جنوب را بههم متصل میکنند و میتوانند بهمثابه پادزهری مؤثر در رفع بحرانها و ایجاد تفاهم متقابل بهکار گرفته شوند، سخنی بهمیان آید. برای مثال بهندرت بهمنشأ مشترک و تأثیر متقابل تمدنها و پیوستگی فرهنگها اشاره میشود و کمتر بهنقاط اشتراک میان ادیان مختلف، بهویژه میان «مسحیت» و «اسلام» پرداخته میشود.
در چند سال اخیر تلاشهایی محسوس و کوششهایی گسترده در کار است تا با توسل جستن بهنظریههای بی پایه و اساس و انگشت گذاردن بر حوادث زودگذر سیاسی و رویدادهای کم اهمیت تاریخی و دامن زدن بهپیشداوریهای قدیمی، تغییر و تحولات اخیر را بهنفع برتری و جهانشمولی تمدن و فرهنگ غرب و حقانیت تمامی ارزشها و معیارهای برخاسته از آن بهاثبات برسانند که نظریههای ساموئل هانتینگتون در مقالهء جنجال برانگیز «رویارویی تمدنها» از جملهء آنهاست. همزمان سعی میشود تا پیوندهای معنویِ سخت بنیاد و داد و ستدهای فکری و فرهنگی دیرپایی که جامعهء بشری در پناه آن موفق شده است تمدنهای عظیمی را برپا کند و بهآفرینش آثار هنری ارزشمند و انکشافات علمی مهمی نایل آید، سست و بی اثر و بیهوده نمایانده شود.
در حال حاضر بهجرأت میتوان گفت که توانمندی اقتصادی و قدرتمندی نظامی و لشکرکشی و «صدور دمکراسی» و نیز تلاش در جهت دستیابی بهسلاحهای مخرب و مرگ زا، برای ممانعت از برخوردهای خشونت آمیز فرهنگها کارآیی لازم و کافی ندارد. از این رو شاید تنها راهی که برای تحقق این مهم پیش روی جامعهء بشری قرار دارد، پذیرش و پایبندی بهدو اصل اساسی است که میتواند امکان بروز برخوردهای خشونت آمیز آتی را، هم در سطح ملی و هم در سطح بین المللی، بهحداقل برساند:
1- گسترش «فرهنگ گفت و گو» و ایجاد زمینهء مناسب برای رفع تمام اختلافها از این طریق.
2- توافق بر سر پذیرش و پایبندی بهمجموعه ای از ارزشها و معیارهای اخلاقی.
گفت و گوی فرهنگها و تمدنها زمانی اقبال موفقیت دارد که با پیشداوری و برتریجویی و با هدف متقاعد کردن طرف مقابل و قبولاند عقاید خود همراه نباشد، بلکه بهقصد داد و ستد فکری و فرهنگی و یافتن راههای همزیستی مسالمت آمیز صورت پذیرد. بی گُمان با تداوم این گفت و گوها و مشارکت لایههای اجتماعی گوناگون در آن و نیز گسترش آن بهتمام مسایل مورد علاقه، نه تنها بهآگاهی عمیق ملتها از فرهنگها و تمدنهای دیگر منجر میشود، بلکه زمینههای شناخت و شناساندن مشترکات فرهنگی و پیوندهای معنوی و ارزشها و معیارهای اخلاقی مشابه را نیز فراهم میکند.
در پذیرش ارزشها و معیارهای اخلاقی نیز، چنین مینماید که فقط توافق بر سر اصول مندرج در منشور «حقوق بشر» از کارآیی کافی برخوردار نباشد؛ زیرا در فرهنگهای گوناگون، معیارها اخلاقی تنها بر اساس «حقوق و خواستهها»ی انسانها تکوین و تکامل نیافته، بلکه «وظایف و مسئولیتها»یی نیز بر عهدهء انسانها گذاشته شده است. از این رو بهرغم دشواریهای آشکار در تدوین و تنظیم چنین اصولی، باید در کنار اصول مندرج در «منشور حقوق بشر»، هم حقوق و هم وظایف فردی انسانها مدّ نظر قرار گیرد و هم ارزشها و معیارهای انسانگرایانهء حوزههای فرهنگی مختلف و متفاوت. لازم بهتأکید است که دگرگونیهای بنیادین نیم قرن اخیر، ما را ناگزیر بهبازنگری و نواندیشی در تمامی زمینههای حیات انسانی نموده است؛ و از آن جمله بازخوانی و بازنگری در اصولی که در برشی تاریخی مورد پذیرش جامعهء جهانی بود ه است و اکنون با تغییر و تحولاتی که در جهان روی داده است، نیازمند تطبیق با وضع موجود بهمنظور دسترسی بهوفاق جهانی است.
من بر این باورم که راهی جز این، قرن بیست و یکم را نیز همانند قرنی که با دو جنگ جهانی و دهها جنگ خونبار و صدها درگیری خشونت آمیز پایان گرفت، با خطر جنگ و ستیز و برخوردهای خشونت بار روبرو خواهد کرد. با این تفاوت که این بار اختلافهای منطقه ای بهاحتمال بسیار، ابعادی جهانی بهخود خواهند گرفت و طرفهای درگیر افزون بر دستاویزهای متعارف گذشته، در اثبات حقانیت اقدامهای جنگ طلبانه و اَعمال خشونت آمیز خود بهتفسیرهای دینی و تحلیلهای برتری جویانهء تمدنی نیز متوسل خواهند شد. نشانههای چنین رفتارهایی را هم اکنون در گوشه و کنار جهان شاهدیم.