• برداشت آمريکائيان از ايران
حادثه ۱۱ سپتامبر در آمريکا، تبديل به نمادی از خشونت شده است، کافی است عدد ۹۱۱ را به يک آمريکايی بگوييد و او بی درنگ در ذهن خود به يادآوری حمله به برج های تجارت جهانی و پنتاگون و کشتار ۳۰۰۰ تن در يک روز بيفتد. ۴۴۴ هم عددی است که در ذهن آمريکائيان با گروگانگيری ديپلمات های اين کشور در ايران به مدت ۴۴۴ روز ارتباط دارد.
بسياری از ساکنان آمريکا، هنگامی که نام ايران را می شنوند بلادرنگ به ياد بحران گروگانگيری می افتند. برخی از شهروندان آمريکا احساس خوبی نسبت به ايران ندارند. نشريات و رسانه ها هم در اين ميان هيچ کمکی به بهبود اين تصور نکرده اند. کنگره آمريکا با قوانين و مقررات متعدد خود، اوضاع را حتی بدتر کرده است. اعضای لابی های مخالف ايران، رئيس جمهوری آمريکا و کنگره اين کشور را تشويق به تداوم فشارهای خود بر ايران می کنند. از سوی ديگر معدود افرادی هنگام شنيدن نام ايران به ياد انبوهی از شهروندان اين کشور می افتند که دفتر همدردی با قربانيان ۱۱ سپتامبر را امضا کردند و يا رهبران اصلاح طلبی را به ياد می آورند که بيانيه هايی در همدردی با بازماندگان و خانواده قربانيان اين فاجعه صادر کردند. پس از ۱۱ سپتامبر حتی محافظه کاران ايرانی هم اين حملات تروريستی را محکوم کردند. در ايالات متحده، معدود افرادی هستند از آنچه که در درون جامعه ايران در حال شکل گيری است، اطلاع داشته باشند.
در درون دولت آمريکا هنوز هم بسياری نگران جنبه های انقلابی در درون ايران، به ويژه محافظه کاران ايرانی هستند. اين در حالی است که تئوری «دومينو» که زمانی تفکر غالب سياستمداران آمريکايی را به خود اختصاص داده بود هرگز در عمل روی نداد. ايران تلاش کرد تا انقلاب خود را به بسياری از بخش های جهان اسلام صادر کند. يکی از معدود نقاطی که ايران به نظر می رسد در صدور انقلاب خود موفق شده است، جامعه شيعيان لبنان است. انقلاب ايران بر گروهی مانند حزب الله لبنان تاثيری بسزا باقی گذاشت. با اين وجود، بايد توجه داشت که حزب الله لبنان در هماهنگی کامل با دولت اين کشور قرار دارد و در کشوری چون لبنان که سيستم سياسی آن بر مبنای تکثر مذهبی شکل گرفته است، امکان تکرار مدلی چون جمهوری اسلامی وجود ندارد. بخش اعظم خشونت های شکل گرفته در جهان اسلام مرتبط با برخی شرايط اجتماعی، اقتصادی و يا سياسی محلی است. اغلب اين گروه های خشن، گروه هايی غيرشيعه هستند. انقلاب اسلامی ايران، حداکثر توانست الهام بخش افرادی باشد که به دنبال شکل دهی حرکتی انقلابی در کشور خود بودند. در کشورهايی مانند مصر، الجزاير، کرانه غربی، غزه و ترکيه حرکاتی مشابه صورت گرفت.
در مصر و الجزاير هم تلاش های صورت گرفته برای تغيير حکومت، هرگز چندان پا نگرفت، حداقل تا زمان بازگشت «اعراب افغان» به اين کشورها در سال ۱۹۹۲. دولت های مصر و الجزاير هرگز با مخالفان حکومت خود مشکل چندانی نداشتند. نيروی محرک و تقويت کننده جنبش های جهادی در شمال آفريقا هم بيش از آنکه مرتبط با انقلاب ايران باشند، با ايده «جهاد اکبر» اعراب افغانی مرتبط بودند که از سال ۱۹۹۲ در سرتاسر جهان پراکنده شده بودند. تغيير رژيم در سودان هم بيش از آنکه ناشی از الهامات مرتبط با انقلاب ايران باشد، ناشی از تلاش های عمر بشير و حسن الترابی بود. تشکيل جمهوری اسلامی در سودان که هم اکنون از لحاظ اقتصادی، سياسی و اجتماعی شکست خورده است، هرگز نمی توانست الهام گرفته از جمهوری اسلامی ايران باشد. سودان با توجه به جمعيت قابل توجه مسيحيان خود، نمی تواند ايرانی ديگر تلقی شود.
رژيم طالبان در افغانستان هم عموماً توسط رقبای منطقه ای ايران (شامل پاکستان و عربستان سعودی) حمايت می شد. اين رژيم را تنها سه کشور امارات متحده عربی، عربستان سعودی و پاکستان به رسميت شناختند.
ظهور اسلام سياسی در ابتدای دهه ،۸۰ بيش از آنکه ناشی از پيروزی انقلاب ايران در سال ۱۹۷۹ باشد، نتيجه مستقيم شکست جنبش های ملی گرايانه ای بود که پس از استقلال اکثر کشورهای مسلمان در آنها روی داده بود. شکست ملی گرايی باعث غلبه حرکت های اسلامی شد. تلاش عربستان سعودی برای رقابت با ايران و در دست گرفتن کنترل تکامل ايدئولوژيک اسلام، اثرات بسيار ناخوشايندی برجای گذاشت. سعودی ها با حمايت مالی از «وهابی گری» باعث شکل گيری انديشه ای شدند که بعدها توسط طالبان به کار گرفته شده و دوره ای سياه در تاريخ منطقه را رقم زد. حمايت مالی حيرت انگيز سعودی ها _ که هرگز به شکل رسمی صورت نگرفته و تنها از کانال های غيررسمی تزريق می شد_ باعث گسترش بيش از پيش اين انديشه شد. «وهابی گری» و حمايت مالی سعودی ها هنگامی که با بازگشت اعراب افغان از افغانستان همراه شد، تاثيراتی بسيار مخرب به همراه داشت. تاثيراتی که حتی جزيی از آن را در مجموعه اقدامات ايران نمی توان يافت. بسياری از مقامات آمريکايی نگران دخالت ايران در فرآيند صلح اسرائيل و فلسطين هستند. محافظه کاران ايرانی عموماً مخالفت خود را با اين فرآيند صلح اعلام کرده و حتی آن را باعث «شرمساری» خوانده اند.
در درون کنگره آمريکا و نيز بسياری از مراکز سياستگزاری ديگر، سياستمداران آمريکايی عموماً بر اين باورند که ايران در موارد بسياری منافع آمريکا در سرتاسر جهان را به خطر انداخته است. اين افراد آگاهانه چشمان خود را بر مواردی چون نقش ايران در حمايت از بوسنی در جريان بحران بالکان و يا حمايت های ايران در جريان «نبرد با طالبان» و يا «سرنگون سازی صدام» می بندند. وزارت امور خارجه ايالات متحده هم از هر فرصتی برای تاکيد بر نقش ايران در حمايت از تروريسم بين الملل استفاده کرده و نام اين کشور را به هر بهانه ای در ليست حاميان تروريسم می گنجاند.سخنرانی بوش در ژانويه ۲۰۰۲ و تعبير او از ايران به عنوان يکی از اعضای «محور اهريمنی» در خلأ صورت نگرفت. در دولت های پيش از او به ويژه در دولت های جمهوريخواهی که پس از انقلاب ايران به قدرت رسيده اند هم تعبيرات مشابهی وجود داشته است. رونالد ريگان نيز هنگام مواجهه با بمب گذاری لبنان و چندين مورد هواپيماربايی و گروگانگيری به تعبير مشابهی متوسل شده و ايران را «منبع نيروهای اهريمنی» خواند. مقامات آمريکايی در مقابل اسلام رويکردی دوگانه دارند. در حالی که برخی از سياستمداران اين کشور اسلام را منشا و منبع تهديد تلقی می کنند، جمعی ديگر معتقدند که اسلام تنها چالشی را فراروی آمريکا قرار داده است که تعامل با آن می تواند فرصت های بسياری را نصيب اين کشور سازد.
آمريکائيان هرگز برداشت درستی از «اسلام» نداشته اند. گذشته از تعداد قابل توجهی از سياستمداران آمريکايی، بخش قابل توجهی از شهروندان اين کشور همچنان «اسلام» را مفهومی مترادف با «ايران» تلقی می کنند. چنين تلقی نامتعارف و ناآگاهانه ای از اسلام باعث می شود که معضلات بسياری نه تنها در تنظيم روابط «آمريکا با جهان اسلام» پيش بيايد بلکه سياست خارجی کاخ سفيد در قبال ايران هم متاثر از حوادث و رويدادهايی باشد که از هيچ ارتباطی با ايران برخوردار نيستند.
دستگاه های سياست خارجی آمريکا، رسانه های آمريکايی و بسياری از چهره های تاثيرگذار در سياست آمريکا، همواره موضعی غيرقابل انعطاف و گاه خصمانه نسبت به ايران اتخاذ کرده اند. تصويب طرح هايی چون «مهار دوگانه» و يا تمديد تحريم ايران و ليبی با اکثريت آرا در مجلس سنا، نشان دهنده ميزان خصومت دولت فعلی در قبال ايران است. قوانين و مقررات قرون وسطايی که نسبت به ايرانيان و شهروندان ايرانی اعمال می شود، انعکاسی از اين رويکرد خصمانه است. شهروندان ايرانی الزاماً هنگام ورود به ايالات متحده بايد مراحل سخت و خسته کننده انگشت نگاری را پشت سر بگذارند. اين رويه پيش از ۱۱ سپتامبر هم اعمال می شد. چنين رفتاری قطعاً نمی تواند جز از خصومتی ذهنی سرچشمه گرفته باشد.
هنگامی که صحبت از مخاطرات احتمالی برقراری روابط با ايران می شود، معدود سياستمداران آمريکايی حاضر به گام برداشتن هستند. فشار افکار عمومی که تاکنون درک درستی از ايران نداشته، به همراه نقش رسانه های آمريکايی، سياستمداران يکجانبه نگر و در نهايت لابی های ضد ايران، باعث می شود که هر چند در هنگام بحث در مورد سياست های آمريکا، بسياری خواهان اصلاح آن باشند، اما در هنگام عمل، افراد چندانی حاضر به حضور در ميدان نباشند. سناتور «بايدن» را بايد از جمله نمونه های منحصر به فرد دانست. اين سناتور آمريکايی که بارها خواهان برقراری روابط با ايران شده است، در سال ،۲۰۰۲ اعضای پارلمان ايران را دعوت به ديدار از کنگره آمريکا کرد. اقدامی که پس از انقلاب ايران بی سابقه بود. حوادث و رويدادهايی مانند ديدار هادی نژادحسينيان با برخی اعضای کنگره و يا ديدار معروف خرازی و کالين پاول و مصاحبه دو وزير نيز به سرعت مورد توجه افکار عمومی قرار گرفت. هر چند اين اقدامات بسيار جزيی و فاقد اهميت لازم هستند اما هنگامی که به رابطه دو کشور در ربع قرن گذشته و سکوت و خصومت حاکم بر آن می نگريم، می توانند به عنوان سيگنال هايی مثبت تلقی شوند. اين حوادث را می توان به قهوه خوردن يک زوج در انظار عمومی پس از ۲۵ سال دوری تشبيه کرد. اين حادثه قطعاً از دوری ۲۵ ساله پس از طلاق، اميدآورتر است اما هيچ انسان عاقلی با مشاهده چنين صحنه ای بلافاصله در رويای برگزاری مجلس عروسی فرو نمی رود.
• برداشت ايرانيان از آمريکا
ايرانيان هنوز آمريکا را مسئول کودتای سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) عليه دولت مردمی مصدق می دانند. کودتايی که با سرنگونی سازی نخست وزير محبوب ايران، شاهی را به قدرت رساند که آنها خواهان او نبودند. با گذشت چندين دهه، هنوز هم مردم ايران به تلخی از اين واقعه ياد می کنند. اين بخش از تاريخ روابط ميان دو کشور، همچنان اهميت خود را داراست. هر چند خاطره تلخ اين کودتا بيشتر به نسل های پيشين ايران تعلق دارد.
ايرانيان همچنان از تحريم هايی که از سوی ايالات متحده بر آنان اعمال شده است، ناخشنودند. آمريکا سال ها تلاش کرده است تا ايران را از ساير کشورهای جهان جدا سازد. برخی از شهروندان اين کشور بر اين باورند که ايالات متحده نه فقط با اعمال تحريم های مختلف بلکه با مسدودسازی دارايی های ايران _ و به طور خاص دارايی های شاه مخلوع _ ثروت بسياری را از آنان به يغما برده است. تصويب قوانين متعدد به ويژه قانون ممنوعيت سرمايه گذاری در ايران، باعث خشم شهروندان ايرانی شده است. آنها حيرت زده می پرسند که چگونه قانونگزاران آمريکايی به خود اجازه می دهند تا در مورد روابط ساير کشورها تصميم گيری کنند؟
ايرانيان از هر نسلی، بسياری از معضلات خود را ناشی از اقدامات آمريکا می دانند هر چند شايد نسل جوان اين کشور به دنبال برخی علت های ديگر هم باشد.
ايرانيان معتقدند که ايالات متحده با محدودسازی اعطای وام از سوی موسسات و نهادهای بين المللی همانند بانک جهانی و صندوق بين المللی پول و همزمان مخالفت مداوم با عضويت ايران در سازمان تجارت جهانی، تمامی تلاش های رئيس جمهوری محمد خاتمی برای بازگرداندن ايران به جامعه جهانی را ناکام گذاشته است.
قانون تحريم ايران و ليبی يا «ILSA؛ از جمله مواردی است که ايرانيان غالباً به عنوان نمادی از خصومت آمريکا عليه ايران به آن اشاره می کنند. اين قانون شرکت هايی را که بيش از ۲۰ ميليون دلار در ايران سرمايه گذاری کنند، مورد تحريم قرار می داد. هدف از اين قانون عدم دسترسی حکومت ايران به منابع مالی لازم برای حمايت از گروه های تروريستی و صدور انقلاب خود اعلام شده بود. با اين وجود در بندی از اين قانون استثنايی هم در نظر گرفته شده بود مبنی بر اينکه در برخی موارد، با توجه به مسائل مرتبط با امنيت ملی، اين قانون لازم الاجرا نيست. به نظر می رسد که شرکت های عظيمی چون پتروناس، توتال و... از همين روزنه کوچک امکان سرمايه گذاری ميلياردی در ايران را يافته اند. روابط ايران با اتحاديه اروپايی، روسيه، چين و بسياری از کشورهای ديگر باعث شده است تا بسياری از تحريم های برون مرزی آمريکا عليه ايران، عملاً بی اثر باقی بماند. چنين تحريم های يکجانبه ای قطعاً بدون مشارکت طرف سوم نمی تواند تاثيرگذار باشد. گذر زمان نشان داده است که طرف های سوم معمولاً علاقه ای به قربانی کردن منافع خود در قبال سياست های فرامرزی کاخ سفيد ندارند.
مسئولان ايرانی تحريم های بی ثمر آمريکا را نشانه ای از تلاش اين کشور برای دخالت در امور خود تلقی می کنند. قانون تحريم ايران و ليبی در يک سو و تلاش آمريکا برای اخلال در احداث لوله های انتقال نفت و يا روابط ايران و ساير کشورها به خشم آنان نسبت به اقدامات مداخله جويانه آمريکا دامن زده است. آمريکا همواره در هراس از تبديل شدن ايران به قدرت منطقه ای در آسيای مرکزی، شمال غرب آسيا و حاشيه خليج فارس، سعی داشته تا روابط ايران و ساير کشورهای جهان را به نفع خود تخريب و يا حداقل تنظيم کند. اين اقدام آمريکا در شرايطی که پس از به قدرت رسيدن سيدمحمد خاتمی در ۱۹۹۷ (۱۳۷۶) روابط ميان ايران و ساير کشورهای جهان _ و حتی برخی از رقبای منطقه ای _ مستحکم تر از پيش شده است، محکوم به شکست است. جالب اينجاست که طی دوران رياست جمهوری خاتمی، سياست های ضدايرانی آمريکا تنها به فاصله گرفتن هر چه بيشتر دو کشور از يکديگر منتهی شده است. ايران در طی اين مدت روابط بسيار مساعد و مناسبی را با اتحاديه اروپايی برقرار کرده است.
ايرانيان گذشته از اقدامات مستقيم آمريکا عليه خود، دلايل متعدد ديگری هم برای نارضايتی دارند. حمايت آمريکا از اسرائيل باعث شده است تا آنها دولت واشينگتن را مسئول جنايات شکل گرفته در فلسطين بدانند. از سوی ديگر حمايت کامل آمريکا از عراق در جريان ۸ سال تجاوز اين کشور به ايران هنوز هم آتش کينه را در قلب ايرانيان شعله ور نگه داشته است. در جريان اين جنگ اقتصاد ايران آسيب ديده و شهرها و صنايع ايران، به ويژه تاسيسات مرتبط با صنعت نفت، تخريب شدند. جامعه و اقتصاد ايران، همپای يکديگر لطمات زيادی را در جريان اين جنگ متحمل شدند.
ايرانيان هنوز هم هنگامی که اقدام ناو آمريکايی وينسنس در ساقط سازی هواپيمای مسافربری حامل هموطنان خود را به ياد می آورند، مملو از نفرت می شوند. چه کسی می تواند لرز شانه های مردم اين کشور را هنگامی که خبر ارتقای درجه فرمانده ناو وينسنس را شنيدند، برای مردمان آمريکا توصيف کند؟ اقدام آمريکا در پوزش خواهی از ايران و پرداخت غرامت به خانواده های قربانيان اين حادثه هم هرگز نتوانست ابعاد هولناک اين تراژدی را کمرنگ کند.
عدم برخورد قطعی آمريکا با گروه های مخالف ايرانی، به ويژه سازمان مجاهدين خلق به عنوان گروهی تروريستی، در حالی که سران آمريکا، ايران را به دليل حمايت از گروه هايی چون حماس و حزب الله لبنان _ که از نگاه آنان مبارزان آزادی تلقی می شوند _ مورد تحريم قرار می دهد، از ديگر مواردی است که باعث ناخشنودی ايرانيان می شود.
دخالت آمريکا در دستيابی ايران به برنامه های موشکی و دفاعی و حتی تسليحات هسته ای برای دفاع از کشور خود، آن هم در ناحيه ای به شدت خطرناک و بحران آفرين، برای مردم اين کشور غيرقابل قبول است. پاکستان، هندوستان و اسرائيل، قدرت های هسته ای بوده و از حمايت آمريکا هم برخوردار هستند، اما ايران در حالی که سابقه سال ها دفاع از خاک خود را در قبال تجاوز کشوری ديگر دارد از نگاه آمريکائيان حق برخورداری از تجهيزات دفاعی لازم را ندارد. ايرانيان آنچه را که آمريکايی ها تهديدی برای امنيت خود تلقی می کنند لازمه حفظ امنيت خود در قبال کشورهای همسايه می دانند.
• مشکل واقعی چيست؟
در ميان دولتمردان ايران افرادی وجود دارند که خواهان بهبود روابط با آمريکا هستند اما در درون ايران به نظر می رسد که در بخشی از حوزه های سياست خارجی قدرت واقعی در اختيار افراد ديگر است.
گذشته از اين موضوع، هر دو طرف درگير معضلات مشابهی هستند. نفرت و کينه از اقدامات گذشته و همزمان غلبه ايدئولوژی و تعصب بر رويکردهای جاری باعث شده است تا هر دو کشور درگير مسئله ای مشابه باشند. ساختار قدرت در هر دو کشور به نحوی است که گروه های مخالف برقراری رابطه وزن سياسی بيشتری را به خود اختصاص داده اند. در ساختار سياسی آمريکا، لابی های ضدايرانی و به ويژه کنگره اين کشور نقش بسياری را در تشويق دولت بوش _ که به نوبه خود علاقه ای به برقراری رابطه ای مسالمت آميز با هيچ کشوری نداشته و جنگ را وسيله بهتری برای تعقيب سياست های خود می داند _ به تقابل با ايران عهده دار هستند. دو کشور در تعامل با يکديگر بيش از آنکه به اقدامات پراگماتيک متوسل شوند به موضع گيری های ايدئولوژيک روی آورده اند. عدم توجه به ماهيت ساختار سياسی طرف مقابل _ که هر دو مورد بسيار پيچيده و متکثر است باعث می شود تا برخی موارد از لحاظ سياسی همانند «لزوم تصحيح رويکرد» و يا «تصحيح موضع گيری ها» به عنوان شروط برقراری رابطه تعيين شوند.
ايالات متحده پس از پيروزی انقلاب در سال ،۱۹۷۹ تلاش هايی برای بهبود روابط با ايران انجام داده است. تلاش هايی که به علت عدم پيگيری و يا تغيير سريع سياست خارجی کاخ سفيد، همواره عقيم مانده است. واکنش مادلين آلبرايت وزير امور خارجه سابق آمريکا به پيشنهاد «گفت وگوی تمدن ها» که از سوی محمد خاتمی رئيس جمهوری ايران بيان شد و يا پوزش خواهی وی از شهروندان ايران به دليل کودتای ۱۹۵۳ عليه دولت مصدق، گام های جدی در مسير برقراری رابطه ميان دو کشور تلقی می شدند. تبادلات ورزشی، فرهنگی و آموزشی که در برهه زمانی بسيار کوتاهی شکل گرفت می توانست رخنه ای در «ديوار بلند بی اعتمادی» ايجاد کند. رفع تحريم های صادراتی و وارداتی در اين زمان می توانست گام مهم ديگری تلقی شود.
رابطه اقتصادی ميان ايران و آمريکا همچنان مبهم باقی مانده است. صادرات ايالات متحده به ايران به مبلغی معادل ۹ ميليون دلار محدود می شود. واردات اين کشور از ايران هم به ۵۱ ميليون دلار محدود می شود. اين حجم مبادلات اقتصادی را با اقتصاد ۱۰ هزار ميليارد دلاری آمريکا و يا اقتصاد ۱۰۰ ميليارد دلاری ايران مقايسه کنيد! اين اعداد و ارقام واقعاً قابل توجه نيستند. شايد چنين آمار و ارقامی را تنها بر صفحه رادارهای فوق پيشرفته بتوان مشاهده کرد. سرمايه گذاری آمريکا در ايران، پس از پيروزی انقلاب اسلامی به صفر رسيده است. ايالات متحده در حالی که می توانست با برقراری رابطه اقتصادی با ايران _ که دارای يکی از بهترين اقتصادهای متمرکز و دولت محور است _ منافع بسياری را نصيب خود کند، با اتخاذ سياست «مهار دوگانه» تنها باعث از دست رفتن مشاغل متعدد و نابودی منافع اقتصادی شرکت های آمريکايی شده است. اثرات واقعی سياست «مهار دوگانه» در شرايطی که اين سياست عملاً شکست خورده است، را بايد در ضرر و زيان های هنگفتی دانست که به اقتصاد آمريکا وارد شده است. اصلاح طلبان سياسی، در هر دو سو، عملاً به حاشيه رانده شده اند. چه در ايران و چه در ايالات متحده، کنترل سياست خارجی عموماً در اختيار تندروان قرار گرفته است.
• منافع و علايق مشترک
به رغم تمامی نفرت ها و کينه ها و برداشت های نادرست متعدد، اما باز هم منافعی مشترک وجود دارد که می تواند باعث شکل گيری نوعی روابط بهتر ميان دو کشور شود. ايران در نخستين موردی که منافع مشترکی با ايالات متحده داشت، همکاری منظمی با ايالات متحده برای سرنگون سازی رژيم طالبان را شکل داد. اخبار غيررسمی حاکی از تلاش ايران برای اشتراک اطلاعات و همزمان کمک رسانی به نيروهای ائتلاف شمال، در جريان حمله آمريکا به اين کشور بود. دو کشور تا زمان سرنگون سازی طالبان از قدرت همکاری مطلوبی داشتند. اما پس از آن بود که ايران ترجيح داد به جای مشارکت در افغانستان، به رقابت برای کسب قدرت در اين کشور، به ويژه قسمت های غربی آن بپردازد. نکته جالب اينجاست که هر دو کشور همزمان در بازسازی افغانستان مشارکت جالبی را به نمايش گذاشتند. در حالی که آمريکا تلاش خود را صرف بازسازی شهرها کرده بود، ايران هم به ساخت و احداث جاده می پرداخت. هر دو کشور سعی داشتند تا جايی را در قلب و ذهن مردمان افغان برای خود باز کنند.
ايران هم همانند آمريکا دلايل بسياری برای حمايت از سرنگون سازی طالبان داشت: قتل عام شيعيان در نزديکی هرات، قتل عام روزنامه نگار و ديپلمات های ايرانی و گرايش عجيب ضدشيعی طالبان. ايران همچنين به شدت خواهان تضعيف گروه ضدشيعی القاعده بود.
در حالی که ايران پس از ساقط شدن دولت طالبان، بسياری از اعضای القاعده را دستگير و تحويل مقامات سازمان ملل و يا کشورهای متبوع آنها داده است، آمريکائيان هنوز ايران را به دليل احتمال حضور مخفيانه برخی از عناصر القاعده و يا عبور آنها از خاک ايران سرزنش می کنند. در واشينگتن اين موضوع آن چنان توجيه سياستمداران آمريکايی را به خود جلب کرده که تبديل به يکی از اصلی ترين موضوعات مورد مناقشه طرفين شده است. با هر بار دستگيری عناصر القاعده از سوی تهران، کاخ سفيد آن را نشانه ای از حضور القاعده در ايران تلقی کرده و دولت اين کشور را هدف حملات تبليغاتی خود قرار می دهد.
حمايت ايران از گروه هايی چون حماس، جهاد اسلامی فلسطين و حزب الله لبنان که عمده گروه های مخالف صلح خاورميانه محسوب می شوند، باعث نگرانی مقامات آمريکايی شده است. اما در اين ميان برخی نيز بر اين باورند که با مشارکت دادن ايران در روند صلح خاورميانه می توان سريع تر به صلح دست يافت. اين موضوع حداقل در شرايط فعلی و با توجه به مواضع ايدئولوژيک طرفين، دور از ذهن به نظر می رسد.
ايالات متحده اگر واقعاً می خواهد که ايران دست از حمايت خود از گروه های فلسطينی و لبنانی بردارد، بهتر است خود نيز حمايت های پيدا و پنهان خود از اسرائيل را کاهش دهد. اگر امنيت اسرائيل برای کاخ سفيد و حتی مردم آمريکا از اهميتی بالا برخوردار است، فلسطين و فلسطينيان هم برای دولت ايران و شهروندان اين کشور اهميتی بسزا دارند. توافق دو کشور برای همکاری بر سر موضوع صلح و يا حداقل کاهش حمايت و تلاش برای تاثيرگذاری بر تصميمات طرفين، می تواند حصول به صلح در اين منطقه آشوب زده را تسريع کند.
سقوط رژيم صدام در عراق با استقبال ايران روبه رو شد، هر چند اين کشور حضور نظامی آمريکا در کنار مرزهای خود را تهديدی تلقی می کرد. ايرانيان نه تنها خاطره خوشی از صدام ندارند بلکه معتقدند که عراق پس از صدام در صورت رسيدن به صلح و ثبات، می تواند بسياری از نگرانی های جدی آنان را رفع کند. لذا دو کشور می توانند منافع مشترک بسياری را در عراق بيابند.
ايران اما از سوی ديگر موقعيت فوق العاده استراتژيکی دارد. روابط آمريکا با روسيه، ترکيه، آذربايجان، قزاقستان، افغانستان و ساير کشورهای منطقه به ويژه در حاشيه خليج فارس از اهميت بسياری برای سياستمداران آمريکايی برخوردار است. ايران هم با همکاری های اقتصادی، سياسی و اشتراکات فرهنگی و تاريخی با کشورهای منطقه توانسته است موقعيت مستحکمی را برای خود ايجاد کند. در چنين شرايطی با توجه به اهميت آسيای مرکزی و حاشيه خليج فارس برای هر دو کشور، امکان شکل گيری روابطی مناسب، حداقل در ابعاد اقتصادی وجود دارد.
• امروز کجا ايستاده ايم؟
به صورت خلاصه می توان گفت که روابط ايران و ايالات متحده پس از ۱۱ سپتامبر بسيار نامساعدتر از قبل از اين حادثه بوده است. اين در حالی است که فاجعه ۱۱ سپتامبر و حوادث متعاقب آن فرصت های بسياری را برای پيکار طرفين ايجاد کرده است. دولت آمريکا، ايران را بخشی از محور اهريمنی خوانده است و برخی از اعضای کنگره خواهان «تغيير حکومت» در ايران شده اند. بوش هم با تن دادن به اين سياست، سخنانی در مورد حمايت از سرنگون سازی حکومت ايران بر زبان آورده است. محافظه کاران ايرانی هم به نوبه خود بر نفرت از آمريکا دامن زده و اقدامات و سياست های اين کشور را مداخله جويانه تلقی می کنند. برخی از سياستمداران ايرانی به اين باور رسيده اند که هدف اصلی، اما پنهان آمريکا از حمله به افغانستان و عراق مهيا ساختن شرايط برای حمله به ايران است. در آمريکا هم عده ای معتقدند که بايد به ايران حمله کرد. بديهی است که با چنين ديدگاه هايی نمی توان به بهبود روابط چشم داشت.
هر دو طرف، در جست جوی کسب حمايت جهانی به سختی تلاش می کنند. رهبران سياسی ايران و آمريکا از هر ديدار خارجی و يا سفری برای پيشبرد اهداف خود و نفی طرف مقابل بهره می گيرند. ايران موفق شده است تا ائتلافی حامی خود را با حضور اتحاديه اروپايی، عربستان سعودی، روسيه، چين، هندوستان و برخی کشورهای ديگر شکل دهد. آمريکا نيز در تلاش است تا ائتلافی ضدايران را به وجود آورد، هر چند که شرايط نشان می دهد بوش در تشکيل چنين ائتلافی به بن بست برخورد کرده است. منطق حاکم بر روابط دو کشور در حال حاضر «تقابل در سکوت» است. سکوت و تقابل همواره ترکيبی به شدت خطرناک را تشکيل می دهند. ترکيبی که با گريزان ساختن طرفين از گفت وگو باعث می شود تا «تک گويی» تمدن ها شکل گيرد. «تک گويی» که در نقطه مقابل «گفت وگو» می تواند با تقابل دو کشور منجر شود. آيا دو کشور می توانند با به فراموشی سپردن گذشته و گذر از نفرت در برداشت های نادرست، «گفت وگو» را جايگزين «تک گويی» کنند؟