توافقنامه پاريس مخالفت گروهی از راستگرايان ايران را برانگيخته است. گروهی که همواره خود را عين نظام و نظام را عين خود دانسته و ديگران را با کوچکترين زاويه ای نسبت به خويش دور از نظام ديده اند. نظام سياسی در قرائت اين گروه نه فقط همان حاکميت که حتی محدود به بخشی از هسته قدرت بود و ديگران حتی در دولت و مجلس (گذشته) خارج از نظام سياسی يا دست کم دور از آن توصيف شده اند. با وجود اين چند روزی است که اين راستگرايان به مخالفت با تصميمی می پردازند که در عالی ترين سطوح نظام جمهوری اسلامی تحت نظارت رهبری اتخاذ شده است. گروه مذاکره کننده ايران در مذاکرات پاريس عمدتاً اشتهار به عضويت در جناح های محافظه کار و ميانه روی ايران دارند که با قدرت گرفتن چپگرايان در سال ۱۳۷۶ از دولت خارج شدند و به نهادهايی از جمله مجمع تشخيص مصلحت نظام و شورای عالی امنيت ملی پيوستند. نهادهايی که در آن محافظه کاران دارای اکثريت هستند. رئيس اين گروه مذاکره کننده شيخ حسن روحانی نايب اول رئيس مجالس چهارم و پنجم است که اکثريتی محافظه کار داشت. سخنگوی آن سيدحسين موسويان سفير اسبق ايران در آلمان (در دوره علی اکبر ولايتی) است و محمدجواد ظريف ديگر عضو موثر تيم مذاکره نيز به همين حلقه سياسی و فکری (محافظه کاران ميانه رو) تعلق دارد. اين گروه البته در سطحی عالی با نظر مقامات درجه اول نظام انتخاب شده اند و اجازه مذاکره و امضای توافقنامه را پيدا کرده اند. آيا می توان تصور کرد که انتصاب اين گروه و اختيارات آن نسبتی با هم ندارند و در واقع تيم مذاکره گروهی مسلوب الاختيار است؟ يا امضای مذاکرات بدون اطلاع تهران و تنها در خلوت پاريس رخ داده است؟ در اين صورت چرا پس از مذاکرات پاريس زمانی چند روزه برای اعلام موافقت سپری شد و نيز در ۴۸ ساعت گذشته مقامات رسمی کشور واکنشی از خود نشان نداده اند؟ نتيجه آنکه اين انتصاب و اختيار با هم نسبت مستقيم دارد اما همان جناح سياسی مورد اشاره که خويش را عين نظام می داند از تصميم همان نظام برآشفته شده است، برآشفته نه فقط از محتوای تصميم بلکه از روش تصميم گيری که عملاً ادعای برابری جناح سياسی مذکور و نظام سياسی موجود را بی معنی کرده است. در چنين موقعيتی است که نويسندگان اين حلقه راستگرا نارضايتی خود را نه فقط از ترکيب تيم مذاکرات پاريس که از جايگاه و وزن واقعی خود در نظام سياسی اين گونه بروز می دهد که: «ما براساس اعتقاد ديرين خويش همواره گفته ايم که بايد سرباز پا به رکاب رهبری باشيم. اين حالت خوب اما ناکافی است. جبهه وفاداران انقلاب بايد تعريفی نو از همراهی و رزم آوری در رکاب ولی امر ارائه دهند که در آن افزايش بصيرت نيرو ها، نخبه پروری و تجهيز دستگاه های حاکميتی از جمله ديپلماسی به اين نخبگان از جمله محور های تعيين کننده است. يعنی حرکت از سربازی صرف به سمت تقويت و تکثير فرماندهان کارگشا، شجاع و راهگشا در خدمت فرمانده کل قوا»
(سرمقاله روزنامه کيهان: ۲۷ آبان ۸۳)
بدين ترتيب ما از اين پس با سربازانی روبه رو هستيم که دلشان نمی خواهد تنها سرباز باشند، آنان در آرزوی فرماندهی به سر می برند و حلقه نظام را همچنان تنگ و تنگ تر می کنند که کسی جز ايشان در آن نماند. در آينده سياسی اين گروه نه فقط جايی برای اصلاح طلبان نيست بلکه محافظه کاران نيز در معرض تحديد قرار دارند و چانه زنی بر سر توافقنامه پاريس تازه از نتايج سحر است. جناحی که تمايل دارد خود را اصولگرا بخواند در واقع لحظه به لحظه قطعات پازل گونه چهره خود را تکميل می کند. مخالفت با بخش خصوصی و آزادی اقتصادی در هنگام طرح و تصويب لايحه برنامه چهارم در مجلس هفتم گام اول بود و اکنون انتقاد شديد اللحن از سياست خارجی نظام در همين مجلس تداوم شکل گيری اين چهره جديد از جناح اصولگرا در معادلات سياسی ايران است. محافظه کاران در ماه های گذشته با سکوتی پنهان و تقيه ای سخت يک دوره فشرده از تعامل با اين جناح سياسی را در درون خود پشت سر نهاده اند تا بدان جا که کار به گفت وگوهايی شکننده منتهی شد. حضور پررنگ جمعيت ايثار گران و ائتلاف آبادگران در صحنه مخالفت با پيمان پاريس در شرايطی صورت می گيرد که حزب موتلفه و جامعه روحانيت نفوذ سياسی خود را در جبهه راست کمرنگ می بينند. شکاف های درونی جبهه راست خيلی زودتر از آنچه که گمان می رفت سر باز کرده است. اين واقعيت هرگز به معنای تلاش برای تجزيه جبهه مقابل اصلاح طلبان نيست که اصلاح طلبان خود شکاف های متعددی را تحمل می کنند اما اذعان به موقعيت جديدی است که در آ رايش جديد نيرو های سياسی کشور تعيين کننده است. بدون شک از ادعای «ذوب» به داعيه رسيدن به مقام فرماندهی نه القای جناح چپ در جبهه راست است و نه دروغ پردازی برای رسيدن به موقعيت های فائقه سياسی. آدرس اين حرف ها در دست همه کسانی است که در خيابان های سياست ايران رفت و آمد می کنند. حرف هايی که اگر از دهان جناح چپ بيرون می آمد نتيجه ای جز دعوت به سکوت نداشت. اکنون اما در منتهی اليه راست افرادی هستند که با لحن چپگرايان دهه های قبل بر طبل راديکاليسم می کوبند و با علم و آگاهی برخلاف همه بخشنامه های شورای عالی امنيت ملی و نيز مصالح و منافع ملی سخن می گويند. آنان رسماً از پايان يافتن عمر نسل اول انقلاب و ضرورت توجه به نسل دوم دفاع می کنند و نه فقط سيد محمد خاتمی و مهدی کروبی که هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی و حتی ناطق نوری را برنمی تابند. گروهی که روزگاری حضور روحانيت را در حکومت تنها شکل اسلاميت آن می دانستند اکنون در فهرست چهار نفره نامزد های خود حتی نام يک روحانی را برای رياست جمهوری برنمی تابند و برای اولين بار يک غيرروحانی را به رياست پارلمان می رسانند؛ کاری که هرگز از عهده اصلاح طلبان برنمی آمد. بدين ترتيب در حالی که نسل دوم اصلاح طلبان عملاً از حضور در صحنه سياسی برکنار مانده اند اين نسل دوم محافظه کارانند که آنان را به بازگشت به خانه می خوانند.
تصور نسل دوم محافظه کاران از آينده نظام سياسی ساختاری است بی توجه به پيچيدگی های اجتماعی که به ياری عنصر کارآمدی از سوی مديران اين نسل بتواند نوعی نظام مردم گرا و نه مردمسالار را شکل دهد. بدين معنا آنان نه تنها مانند اصلاح طلبان قائل به تجديدنظر در رابطه نهادهای سنتی با قدرت هستند بلکه می کوشند به جای تفکيک اين دو از يکديگر قدرت سياسی را به تنها متغير تحولات اجتماعی تبديل کنند. با وجود اين پيچيدگی ساختار سياسی ايران و حضور عناصری ميانه رو در سخت ترين هسته های قدرت مانع از اين ساده سازی ساختار قدرت در جمهوری اسلامی می شود. همواره ميانه روهايی مانند تيم مذاکرات پاريس وجود دارند که می توانند ادعای برابری نظام سياسی کشور با گروه های تندرو را باطل کنند، درست مانند اتفاقی که در ۴۸ ساعت قبل رخ داد. اکنون اما جای اين پرسش جدی وجود دارد که کدام يک از اين دو، اصل و عين نظام سياسی هستند؟ آنان که عالی ترين مقامات کشور از رهبری نظام و رياست جمهوری و رياست مجلس و رياست قوه قضائيه و رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام و رهبران جامعه روحانيت مبارز و حزب موتلفه اسلامی و نيز سران احزاب اصلاح طلب و نيز مهم ترين نهادهای قانونی (از دولت و مجمع تشخيص مصلحت نظام تا شورای عالی امنيت ملی) را پشت سر خود دارند يا کسانی که با اين نهادها مخالفت می کنند و خواستار بازنشستگی نسل اول انقلاب و تغيير کادرها هستند؟ سران و فرماندهان نظام يا سربازانی که می خواهند فرمانده شوند؟ پاسخ روشن است نظام آنجايی است که نهاد های آن قرار دارند اما روشن تر از آن چيزی جز اين نکته نيست که ديگر کسی (از جمله سربازان در آرزوی فرماندهی) نمی توانند خود را عين نظام و ديگران را به هر بهانه ای دشمن نظام بخوانند. چه اين آنان بودند که در حساس ترين مراحل تصميم گيری نظام، سلاح سربازی بر زمين گذاشتند و پرچم فرماندهی برافراشتند و اين بدترين کاری است که يک سرباز در ميدان جنگ می تواند انجام دهد.