شصت سال از گشودن دربهای اردوگاه کشتار جمعی آشویتس توسط ارتش سرخ شوروی سابق و آگاهی جهانیان از جنایات در پس دیوارهای آشویتس ، جهان دوباره سوگوار اعمال انسانها علیه هم نوعان خویش است. مراسمی رسمی در مقر سازمان ملل متحد به دعوت دبیر کل آن برگزار می شود و به یاد درد و رنج جانباختگان و بازماندگان سکوت می کنند.
پرسش اساسی اینجاست که چرا عده ایی از انسانها در صدد محو کردن گروهی دیگر از صحنه ی روزگار برمی آیند؟ جنگها منطق خود را دارند اما در نسل کشی و کشتار غیرنظامیان و زنان و کودکان، سبعیت انسانها به اوج خود می رسد. بی گمان آشویتس و دیگر اردوگاه های آلمان نازی نخستین موارد از این دست نبودند و آخرین آنها هم نیستند. تاریخ بشر از این وحشی گری ها بسیار به خود دیده است. اگر از کشتار ارامنه توسط دولت عثمانی بگذریم که هنوز هم به رسمیت نمی شمارندش و از پوزش برای آن نیز ابا دارند، هم وطنان همان قهرمانان آزادی بخش ساکنان آشویتس اردوگاه هایی به همان اندازه دهشتناک را برای روشنفکران خویش برپا داشتند. فرزندان همان آمریکاییهای آزادی بخش نیز ، گذشته از آنکه در کشور خود در ستیز با تبعیض نژادی تا سالها کامیاب نبودند، در برخورد با دیگر ملتها هم ، کردند آنچه را که در کره، ویتنام و همین آخرین برگ در فلوجه و عراق را دیدیم. جنایات فرانسوی ها در ویتنام و به ویژه در الجزایر نیز دست کمی از رهاکنندگان آمریکایی آنان نداشت. از سوی دیگر قربانیان آن نسل کشی عظیم نیز به همان ورطه افتادند که تا چند دهه پیش قبیحش می شمردند. فرزندان بنی اسراییل که خود نظاره گر سرانجام دژخویی ناشی از تبعیض نژادی و برتری طلبی بودند، همان رویه را با فلسطینی ها در پیش گرفتند که صبرا و شتیلا و جنین مشتی از آن خروار است. فرزندان تیتو در یوگسلاوی سابق چنان مسلمانان را قتل عام کردند که واکنش جهانی را برانگیختند و حتا بر دستان نیروهای پاسدار صلح نیز در سربرنیتسا دست بند زدند تا با آسودگی خیال نسل مسلمانان را در بوسنی برافکنند و اگر قدرت نمایی ناتو نبود، کار بدانجا می کشید که با سکوت هم نمی توانستیم از سنگینی بار مسئولیت سکوت آن زمان برهیم. به این سیاهه کشتار خمرهای سرخ در کامبوج، کشتار مردم بی پناه حلبچه توسط نیروهای بعثی، نسل کشی رواندا و بسیاری از موارد دیگر را باید افزود که کارنامه جنایتکاران تاریخ معاصر در این مقوله درخشان است.
فصل مشترک بیشتر این کشتارها برتری طلبی گروهی از انسانها و پست شمردن گروهی دیگر از آنها است. این عدم توازن موهوم که می تواند مبنای نژادی، قومی، دینی یا هر وجه فراغ انسانی با انسانی دگر داشته باشد، در لفافه ایی از ایدئولوژی مشروعیت بخش تبدیل به معجونی می شود که انسان را به هر کار وامی دارد. به دیگر سخن، در این موارد انسانها خود را با دیگران برابر نمی شمارند. گسترش جنگها و کشتارها در قرن بیستم در برهه ایی صورت گرفته است که می توان گفت همه ی کشورهای جهان و سیاست ورزان به اسناد حقوق بشر به ظاهر متعهدند و از برابری دم می زنند، ولی باید دید در عمل هم این برابری را روا می شمارند؟ راه دور نرویم آیا مردم عادی اروپا ( از احزاب افراطی و راست گرا سخن نمی گویم) هنوز به برابری خویش با مردم جهان سوم اعتقاد قلبی دارند؟ آیا شهروندان اسراییلی خود را با فلسطینی ها یا حتا با شهروندان عرب اسراییل برابر می شمارند؟ آیا پیروان تمام ادیان خود را برابر با دیگران می شمارند؟ واقعیت آن است که متاسفانه در بسیاری موارد پاسخ منفی است. بسیاری از انسانها به دلایل گوناگون هنوز خود را برتر از دیگران می شمارند و همین برتری طلبی ذهنی عاملی بالقوه است که در قالب ایدئولوژی می تواند خطری سهمگین برای بشریت بیافریند.
نگوییم دوره ی ایدئولوژی ها گذشته است که هنوز بسیاری بنیاد بر ایدئولوژی دارند و همین افراطی هایی که در عراق و دیگر نقاط جهان مردم را به خاک و خون می کشند دل در گروی ایدئولوژیی ، به زعم خویش مقدس، دارند. اینها گروه های جنایتکار عادی نیستند بلکه اندیشه ی خویش را والاتر از سایرین و لاجرم خود را برتر از دیگر انسانها می شمارند. پس نه تنها عمل خویش را قبیح نمی شمارند بلکه آن را عین صواب و در راستای تقویت عقیده، قوم، نژاد و دین خویش مقدس قلمداد می کنند. چه، وجود طرف مقابل را نه تنها پست و حقیرتر از خود ، بلکه زاید و مغایر با آرمانهای خویش تلقی می نمایند. فارغ از آن، گاه ایدئولوژی در وجود یک قوم رسوخ کرده است و جایگزینی اندیشه ی برابری به جای آن کار عمیق فرهنگی می طلبد. قوم برگزیده (بنی اسراییل)، برتری جویی عربی، انسان متمدن اروپایی و نمونه ی آخرین آن قدرت آمریکا ، که اکنون همه ی جهان را به هماوردی می طلبد، از این دست هستند.
کوتاه سخن آنکه، برابری به رغم تاکید در همه ی اسناد بین المللی حقوق بشر و قوانین اساسی هنوز در مبانی خود به صورت آرمان باقی مانده است. گویی جهان از کشتارهایی که برشمردیم عبرتی نگرفته است. پس نقد دوباره ی عملکرد جهان معاصر با همه ی طمطراقش در تحقق برابری رواست. بی گمان این تلقی مغایر با پیشرفتهای بشر در این زمینه نیست ولی راه صعب است و پیمودن آن دشوار. عینیت بخشیدن به برابری در زندگی روزمره و گسترش آن در همه ی لایه های جوامع گوناگون، حربه ایی موثر در این راستا است. مقابله ی فکری با اندیشه های ایدئولوژیک طریق دیگری است تا از ایجاد تمایز صوری بین انسانها جلوگیری کنیم. باید بدین نکته نیز توجه داشت که مبادا حقوق بشر و دموکراسی به عنوان ارزشهای والای بشری، خود به وسیله ایی برای تبعیض و پایمال نمودن شان و منزلت انسانی تبدیل شوند. به یاد داشته باشیم که مفاهیم انتزاعی همواره قابلیت سوء استفاده را دارند. شان و منزلت انسانی نقطه ی ثقل آینده ی بشر است و انسان خود ارزشی والا داراست که حقوق بشر ، دموکراسی، عدالت و قانون چون پاروهایی برای این کشتی سترگ در گذر از دریای انباشته از نابکاران و اراده های فاسد هستند. باید همه ی انسانها برابری خود با دیگران را در حقوق انسانی در زندگی خویش خانواده، محل کار و اجتماع احساس نمایند تا زمینه ی تبعیض بر مبانی گوناگون از بین برود. هیچ انسانی در شان و منزلت انسانی بر دیگری برتر نیست و حکومتها و انسانها باید این برابری را به رسمیت بشناسند تا جهان شاهد فجایعی نظیر آنچه برشمردیم نباشد. پس سکوت دسته جمعی و یادبود کشتارها تنها مرهمی موقتی است؛ باید ریشه ی درد را شناخت و به دور از دسیسه های سیاسی و عوام فریبانه به درمان آن پرداخت.