پنجشنبه 22 بهمن 1383

"خداحافظ لنين"، تا فرصتی ديگر، درباره مقاله اي از نيما راشدان، ع. سهند

تارنگاشت عدالت

بيش از يک قرن پيش، ويکتور هوگو در اثر بزرگ خود «بينوايان» اين سؤال را مطرح کرد که «آيا آينده از راه می‌‌رسد؟» هوگو به آينده‌ای همراه با عدالت اجتماعی می‌انديشيد، آينده‌ای آزاد از «سايه‌های دهشتناک» ستم اقليت بر توده‌های عظيم بشری.

در پی فروپاشی نخستين تجربه بشری در بنای سوسياليسم، اردوی متحد سرمايه، استثمار و ستم طی تبليغات همه‌جانبه و گوشخراش، پيروزمندانه «پايان تاريخ» را اعلام می‌کند. اين تبليغات ادعا می‌کنند که مبارزه بين سرمايه‌داری و سوسياليسم خاتمه يافته است. سرمايه‌داری به پيروزی مطلق و هميشگی دست يافته و ديگر يک انتقال بزرگ تاريخی در انتظار بشريت نيست. بازار آزاد هميشگی و ابدی است، آنچه در برابر ماست، چيزی است که در حال و آينده و برای هميشه با ما خواهد بود. مبارزه طبقاتی به پايان رسيده ، و همراه آن مبارزه برای آرمان‌های شريف انسانی و از آن جمله برای استقلال، آزادی و حاکميت ملی برای هميشه پايان يافته است. به عبارت ديگر به پرسش ويکتور هوگو پاسخ داده شده است. آينده فرا رسيده است، اگر چه، نه آن آينده‌ای که او انتظارش را داشت و اميد آمدنش را با کار و آفرينش در دل و ذهن می‌پرورانيد.

اخيراً نيما راشدان در يکی از نوشته‌های خود، با اشاره به داستان فيلم «خداحافظ لنين»، اين‌گونه تبليغات را دست‌مايه قرار داده و ادعا می‌کند: «روشنفکری چپ ايران ، رفيق Frau kerner برخاسته از کُما را تداعی می‌کند ، که ۱۴ سال پس از فرو ريختن ديوارها و پايان همه آن خيمه‌شب‌بازی دردناک ۷۰ ساله - نمی‌بيند و يا نمی‌خواهد که ببيند «پايان تاريخ» را و پايان همه آن کشمکش‌هاي دردآور ايدئولوژيک بي‌جهت و انقلاب‌هاي خونبار بی‌حاصل را. نمی‌بيند يا نمی‌خواهد ببيند که جز «کره قحطی‌زده شمالی» ،‌ هيچ کشوری در جهان ، الگوی ديگری جز سرمايه‌داری آزاد و رقابتی را حتی در خيال نمی‌پرورد. نمی‌بيند یا نمی‌خواهد ببيند که در دنيای امروز ما بديلی برای «ليبرال دمکراسی» و «دمکراسی انتخاباتی» وجود ندارد.»

با توجه به اينکه «داستان فيلم خداحافظ لنين» بهانه و بستر يکی از قشری‌ترين برخوردها به روشنفکری چپ ايران شده است، در اين جا، همان داستان را از زاويه‌ای ديگر مورد بررسی قرار می‌دهيم.

کدام داستان؟
راشدان داستان فيلم «خداحافظ لنين» را چنين خلاصه کرده است: «رفيق Frau kerner ، کمونيست متعهد و مسئول ساکن جمهوری دمکراتيک آلمان ،‌ آنگاه که فرزند خود Alex را در صف مقدم تظاهرات ضد کمونيسم واپسين سال دهه ۱۹۸۰ ديد. دست بر قلب نهاد ، آهی کشيد و فرو رفت در کما. پزشکان گفتند سکته قلبی و افزودند که «زنده نخواهد ماند.» او زنده ماند اما.
۷ ماه در کما و آن هفت ماهي که دنياي کوچک ما را به قدر صد سال دگرگون کرد.
«ديوارها» ساده‌تر از آنچه در خيال آيد فرو ريختند. اروپای سرمايه‌دار ، به چشم بر هم زدنی همه همسايگان سرخ پوش را بلعيد و در ميان هلهله و پايکوبی دشمنان ديروز فرو داد. چنانکه گويی هرگز نبوده اند.
پس از فروپاشي دنياي سرخ اما رفيق Frau kerner ، کمونيست متعهد و مسئول به طرز معجزه‌آسايی به هوش آمد و پزشکان گفتند که «شوک يا هيجان آنی» اينبار به کام مرگش خواهد فرستاد.
مادری در يک قدمي مرگ ، که قرار بود دنياي رخدادهاي کاملاً واقعی از ديدگانش مخفی بماند. برآوردن کوچک‌ترين آرزويش محال می‌نمود ، هوس خيارشور که کرد ، فرزندش تمام برلين را در جستجوی خيارشور دوران کمونيسم کاويد و نيافت ، همه قفسه‌ها را خيارشور مارک‌دار دشمنان امپرياليست ديروز در تصرف داشت. پسرک دوستان افسرده ديروز مادر را گرد هم آورد ، با وعده پول نوجوانان را لباس پيشاهنگی سوسياليسم پوشاند و همه را واداشت ، به سلامتی آرمان سوسياليسم بنوشند. از اين فراتر رفت و با دوست خود به مونتاژ و پخش اخبار روزانه برای مادر بيمار پرداخت. و اخبار اين‌چنين بودند :‌ «با بحران بزرگ سرمايه‌داری، گروه گروه ساکنان غرب به کشور ما پناهنده می‌شوند. قدرت سوسياليسم روز به روز بيشتر آشکار می‌آيد. اروپا سرانجام سوسياليسم را به عنوان راه‌حل نهايی برگزيده است، ضعف‌های سرمايه‌داری هر روز بيش از روز پيش نمايان می‌گردد و ...» *

اختصاص 117 دقيقه به تماشای اين فيلم، داستان ديگری را در برابر تماشاگر آزاد‌انديش قرار می‌دهد. داستانی که اگر چه جانبدار کمونيسم نيست، اما به هيچ طريقی هم نمی‌تواند دست‌آويزی برای تبليغات هيستريک و بی‌محابای ضدکمونيستی قرار گيرد.

حقيقت داستان
زندگی در جمهوری دمکراتيک آلمان در جريان حوادث سال 1989، و مبارزه روزانه اهالی شرق آلمان برای يافتن جای خود در واقعيات جديد، برای صنعت فيلم آلمان موضوع جديدی نيست. در سال 1999 فيلم Sonnenallee کوشيد با احساس و ديد غربت‌زدگی و حسرت به گذشته، که در بين اهالی شرق آلمان بسيار متداول و عادی است، به واقعيات جديد در شرق آلمان نگاه کند. ولفگانگ بکر Wolfgang Becker، کارگردان فيلم «خداحافظ لنين» در سال 1997 فيلم Das Leben ist eine Baustelle را ساخت که در آن مبارزات روزانه يک جوان اهل آلمان شرقی برای يافتن جای خود در جهانی که در اطراف او فروپاشيده شده بود، دنبال می‌شود.

علاوه بر موضوع و عنوان فيلم، استفاده گسترده کارگران از آرشيو فيلم‌های اصلی، و مونتاژ آن‌ها در حمايت از داستان موردنظر خود، موجب موفقيت نسبی «خداحافظ لنين» در گيشه و در بازار شده است. همان آرشيو و فيلم‌های اصلی که در دست يک کارگردان جانبدار ملت و نظام در هم شکسته، و در حمايت از داستانی متفاوت قادر خواهند بود احساس و پيام کاملاً متفاوتی را به تماشاگر منتقل کنند. علاوه بر اين، «بکر» از خاطرات و برداشت‌های بازاری و متداول غرب از زندگی در جمهوری دموکراتيک آلمان سابق، به عنوان مکانيسم اصلی برای گفتن داستان فيلم و به عنوان حلقه ارتباطی بين تماشاگر و تجربه شخصيت‌های داستان خود حداکثر بهره‌برداری را می‌کند.

فيلم با يک جهش سی دقيقه‌ای به گذشته، شروع می‌شود، طی اين سی دقيقه که صدای Alex شخصيت اصلی فيلم، داستان‌گذار و صحنه‌پرداز است، به تماشاگر گفته می‌شود Alex از کودکی شيفته و مجذوب زيگموند يان Sigmund Jaehn اولين فضانورد آلمان دمکراتيک بود، و می‌خواست در آينده راه او را ادامه بدهد. Christian مادر Alex شهروند نمونه و شايسته جمهوری دمکراتيک آلمان است، که پس از آن‌که همسرش او و دو فرزندشان را رها کرده و به غرب پناهنده شده است، خود را وقف فرزندان و ميهن سوسياليستی کرده است. در دهه 1970 Christian در پی فرار همسرش به غرب دچار افسردگی شديد شد و مدتی در بيمارستان بستری شد. در صحنه‌ای که بعداً در فيلم بازتاب می‌يابد، Alex در بيمارستان خطاب به مادرش که قادر به صحبت نيست می‌گويد: «ماما، برگرد، دلمان برايت تنگ شده است.» بعد از آن که مادر از حالت افسردگی خارج شده و زندگی روزانه خود را از سر می‌گيرد، Alex در يک صحنه می‌گويد، مادر ديگر از پدرمان حرف نمی‌زند، «او اکنون با ميهن سوسياليستی‌مان ازدواج کرده است. يعنی اين‌که وقت بيشتری برای ما دارد.» کارگردان در اين بخش از طريق ترکيب فيلم‌های آرشيو سال‌های 1978- 79 با صحنه‌هايی که زندگی روزانه اين خانواده کوچک را نشان می‌دهند، در تماشاگر احساس ارتباط نزديک با شخصيت‌های اصلی فيلم را ايجاد می‌کند.

با يک جهش ده ساله، از تابستان 1979 به چهلمين سالگرد جمهوری دمکراتيک آلمان در اکتبر 1989، مرحله دوم استفاده از خاطره برای داستان‌گذاری آغاز می‌شود. کارگردان در اينجا نيز از آرشيو فيلم‌های خبری- تاريخی برای ايجاد يک موقعيت ظاهراً واقعی و قابل‌باور استفاده می‌کند. Christian که برای شرکت در مراسم چهلمين سالگرد جمهوری دمکراتيک آلمان عازم کاخ جمهوری است، به Alex بر می‌خورد که در پی درگير شدن تصادفی‌اش در تظاهرات ضد دولتی، در شرف دستگير شدن است. ديدن اين صحنه موجب سکته قلبی، انتقال به بيمارستان و نهايتاً به حال اغما افتادن Christiane می‌شود.

از اينجا انتقال به مرحله سوم داستان‌پردازی شروع می‌شود. در مدتی که Christiane در اغما است، جمهوری دمکراتيک آلمان سرنگون شده و روند «وحدت دو آلمان» تقريباً پايان يافته است. خانواده کوچک Kerner هم از پی‌آمدهای پيروزی سرمايه‌داری در امان نمانده است. Alex که روزگاری رؤيای فضانورد شدن را داشت، در نظام جديد، نصب‌کننده بشقاب‌های ماهواره‌ای است، و در زمينه احساسی به يک پرستار اهل اتحاد شوروی دل باخته است. Ariane خواهر او ترک تحصيل کرده و در يک دکه همبرگر فروشی غربی (Burger King) صندوقدار است. دوست پسر غربی (Wessi) او هم سرخانه است. در اين مرحله است که گوشه‌هايی از تلاطم اجتماعی ناشی از سرنگونی جمهوری دمکراتيک آلمان، و زندگی ميليون‌ها نفری که کار خود را از دست دادند (abgewickelt) در برابر تماشاگر قرار می‌گيرد.

درست در شرايطی که شخصيت‌های جوان فيلم يا به قول راشدان «مردم، جوانان و دانشجويان دلبسته در شيوه زندگي غربي» می‌رفتند تا در تفريحات و زندگی شبانه، کالاهای مصرفی و برنامه‌های ماهواره‌ای غرق شده و برای هميشه رؤياهای کودکی و آرمان‌های نوجوانی خود را در تاريکخانه فراموشی دفن کنند، Christiane به عنوان نماد پيوند عاطفی و ذهنی آن‌ها با هر آنچه در ضمير ناخود آگاهشان هنوز هم شريف و محترم است، پس از هشت ماه از حالت اغما بيرون می‌آيد. دکتر معالج Christian به Alex و خواهرش می‌گويد، مادرشان بسيار ضعيف شده است و تاب تحمل هيچ شوکی را ندارد. آن‌ها تصميم می‌گيرند، واقعيات جديد را از مادرشان پنهان نگه دارند. به هوش آمدن مادر، فرصتی است تا فرزندان، خود در جريان واقعيات جديدی که در برابر چشمان آن‌ها در جريان است، قرار بگيرند.

پنهان نگهداشتن تغييرات سياسی و اجتماعی هشت ماه گذشته از مادر، اصلی‌ترين چالشی است که Alex در برابر خود می‌بيند. طی رو در رويی با اين چالش، Alex پی می‌برد که سهم خود او از اين تغييرات چه بوده است. Alexدر عمل می‌بيند آنچه که می‌خواهد از مادرش پنهان نگه دارد، در دنيای کوچک او در چند قلم کالای مصرفی خلاصه شده است. او و خواهرش که همه وسايل قديمی ساخت شرق (Ostprodukte) را بيرون ريخته اند، خود را مجبور می‌بينند مبلمان، وسايل خانه و لوازم مشابه را از زباله‌دانی‌ها جمع‌آوری کرده و در آپارتمان خود، به جای محصولات شيک غربی بگذارند. آن‌ها خيارشور، قهوه، مربا و اقلام وارداتی مشابه را در ظرف‌های قديمی محصولات ساخت شرق می‌ريزند. در محيطی که توليدات بومی زير آوار واردات و سودجويی متلاشی شده و توليدکنندگان بومی، کار و معاش خود را از دست داده اند، اين کار چندان آسانی نيست.

در کنار بسته‌بندی کالاهای مصرفی غربی در ظروف شرقی، Alex با کمک همسايگان و به ويژه هم‌کار خود Denis تصميم به بسته‌بندی واقعيات سياسی و اجتماعی جديد می‌گيرد. برای اين کار، آن‌ها از شبيه‌سازی Aktuelle Kamera - برنامه خبری و سياسی معروف جمهوری دمکراتيک آلمان- استفاده می‌کنند. به عنوان مثال، آن‌ها طی يک برنامه خبری ساختگی، نصب علامت تبليغاتی بزرگ کوکاکولا در محله را پيروزی جدال شرق با غرب بر سر حق امتياز فرمول تهيه کوکاکولا و اعلام آن به عنوان يک «نوشابه سوسياليستی» جلوه می‌دهند. در ادامه، سه روز قبل از مرگ مادر، Alex با کمک زيگموند يان، فضانورد محبوب خود که اکنون در آلمان متحد راننده تاکسی است، برنامه خبری پايانی فيلم را تهيه می‌کند. طی اين برنامه، يان در نقش جانشين اريش هونکر خطاب به مردم، وحدت دو آلمان را پيروزی نهايی سوسياليسم اعلام کرده و می‌گويد با باز شدن مرزها اکنون شهروندان آلمان غربی می‌توانند آزادانه به شرق مهاجرت کنند.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

هيستری ضد کمونيستی؟
بدون ترديد فيلم «خداحافظ لنين» جانبدار يا سمپات سوسياليسم نيست. با تماشای سرسری فيلم هم به اين نکته می‌توان پی برد. اما پی‌بردن به داستان و پيام واقعی فيلم کمی دقت، انصاف و نکته‌بينی می‌طلبد. متأسفانه راشدان فيلم را مقايسه سياه و سفيد، مقايسه شرق بد و غرب خوب می‌بيند. و بدتر از آن، پايان «خوش» فيلم را در ذهن خود به جهان مادی و واقعيات آن نيز تعميم می‌دهد.

فيلم از يک طرف «کمبودها»ی جمهوری دمکراتيک آلمان را موضوع طنز سينمايی قرار داده است. به عنوان مثال، طی يکی از اين لحظات Christiane از اين‌که «فقط بعد از سه سال نوبت دريافت خودرو» به آن‌ها رسيده است، بسيار متعجب است. فيلم هم‌زمان از کنار بهداشت و درمان رايگان، حق کار و مسکن تضمين‌شده در آلمان دمکراتيک با سکوت می‌گذرد و به هيچ‌وجه Alex را هم در موقعيت بازسازی آن‌ها قرار نمی‌دهد. در فيلم، برخورد پليس جمهوری دمکراتيک آلمان به تظاهر کنندگان زير ذره‌بين قرار گرفته است. خشونتی که در در مقام مقايسه با برخورد خشونت‌بار و سبعانه پليس سرمايه‌داری با تظاهرکنندگان مخالف جهانی‌سازی در گوتنبرگ، سياتل، ژنو و ... بی‌رنگ و قابل اغماض جلوه می‌کند. اما فيلم در برگيرنده نقد سرمايه‌داری و يا حداقل انتقاد از آنچه که در قبال سوسياليسم به «شرقی‌«‌ها داده شد، نيز هست. البته برای ديدن اين جنبه از داستان فيلم بايد کمی از تماشای سرسری فاصله گرفت.

در يک صحنه مادر از پسر خود می‌خواهد تا کمی از آن خيارشورهای Spreewaldgurken برايش بياورد. Alex به اين علت که همه سوپرمارکت‌ها اجناس و محصولات وارداتی را به جای اقلام بومی قرار داده اند- و خيارشورهای هلندی جای خيارشورهای داخلی را گرفته اند- قادر به برآوردن اين خواست ساده و عادی مادر خود نيست. ولی به فکرش می‌رسد که خيارشورهای وارداتی را در ظروف شيشه‌ای خيارشورهای بومی بريزد. برای يافتن آن ظروف مجبور است در زباله‌دانی محل جست و جو کند. در حين انجام اين کار، يکی از همسايگان به نام Herr Ganske به خيال اين‌که او هم از آن‌هايی است، که برای گذران زندگی در آلمان متحد، مجبور به ارتزاق از زباله‌دانی‌هاست، خطاب به Alex فرياد سر می‌دهد که: «آن‌ها همه ما را به اين سطح تنزل داده اند.»

در يک صحنه ديگر فيلم Ariane خواهر Alex که مجبور به ترک تحصيل و کار در يک دکه همبرگر فروشی زنجيره‌ای شده است، طوطی‌وار و با لبخند به همه مشتری‌ها می‌گويد: «تشکر از اينکه برگر کينگ را انتخاب کرده ايد.» Ariane آنچنان در اين رفتار تکراری خود گُم است که يک روز با تعجب متوجه می‌شود مشتريی که چند لحظه پيش همبرگر خود را تحويل گرفت، پدر گمشده‌اش بود.

با دقت در داستان فيلم می‌توان ديد که Christiane همه زندگی خود را وقف سوسياليسم کرده است. وقف دفاع از منافع مردم عادی، بهبود زندگی برای همه به ويژه کودکان. در يک صحنه رييس پيشين Christiane که در جمهوری دمکراتيک آلمان مدير مدرسه بود و بعد از وحدت دو آلمان و از دست‌دادن کار خود الکلی شده است، خطاب به Alex می‌گويد: «در گذشته ما همه آدم‌های با ارزشی بوديم.»

راشدان همه داستان فيلم را چنين فهميده است که گويا نسل جوان به نسل گذشته می‌گويد: «چنين بود زندگی تو»، اما نسل جوان با شبيه‌سازی بخشی از گذشته نياکان خود، پيام ديگری را هم در نظر دارد: «اين می‌توانست زندگی ما باشد.» اين پيام را در يک صحنه فيلم به روشنی از دهان Alex می‌توان شنيد: «به نظر می‌رسد، نقشه من، برای خودش تحقق يافته باشد. اين جمهوری دمکراتيک آلمان که برای او [مادر] آفريدم هرچه بيشتر شبيه آن چيزی می‌شود که من می‌توانستم آرزويش را داشته باشم.»

در يکی از ظريف‌ترين صحنه‌های فيلم، زمانی که Alex در جست و جوی پدر به برلين ‌غربی می‌رود تا خبر بيماری و مرگ قريب‌الوقوع مادر را به او برساند، در يکی از محلات اعيان‌نشين غرب برلين، خواهر و برادر ناتنی خود را می‌بيند که مشغول تماشای «آدم شنی» - يکی از برنامه‌های محبوب کودکان جمهوری آلمان دمکراتيک- هستند. آن‌هايی که برای جهانی بهتر مبارزه می‌کنند، با دقت و خوش‌بينی تاريخی خود پيام ديگری را هم در اين فيلم می‌توانند ببينند. پيامی که می‌گويد: «آينده از آن ماست.»

http://mag.gooya.com/columnists/archives/012514.php

دنبالک: http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/18145

فهرست زير سايت هايي هستند که به '"خداحافظ لنين"، تا فرصتی ديگر، درباره مقاله اي از نيما راشدان، ع. سهند' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016