فاشيستها در دهه سوم و چهارم قرن بيستم در ايتاليا و آلمان به قدرت رسيدند. در همين ايام در روماني، اسپانيا، مجارستان و اتريش به مرحله كسب قدرت نزديك شدند و در انگلستان، فرانسه، بلژيك، هلند و فنلاند، هر چند ضعيف، اما حاضر شدند. واقعيت فوق بيانگر آن است كه ايدئولوژي فاشيسم ميدان عمل بينالمللي دارد. بنابراين "نازيسم" (ناسيونال سوسياليسم) عكسالعمل منحصر به فرد و وحشتناك يك نسل خاص در آلمان نبود و "فاشيسم" واكنش استثنايي و گذراي مردم ايتاليا به آشفتگيهاي شديد اجتماعي در سالهاي ميان دو جنگ جهاني اول و دوم در آن كشور به شمار نميرود.
پيروان آرمان گراي فاشيسم، آن را جنبشي ميخوانند به رهبري گروهي از نخبگان قهرمان، متعهد، منضبط و آماده هر نوع اعمال زور به منظور نجات كشور و از صحنه خارج كردن دشمنان مردم.
يكم.01 گفتمان فاشسيم مخالف "دموكراسي پارلماني" است و "حقوق مدني و سياسي" شهروندان را انكار ميكند، با اين استدلال كه مردمسالاري و رقابت آزاد "اتحاد واقعي" جامعه را به هم ميزند و به خودخواهيهاي فردي، حزبي و طبقاتي مجال بروز ميدهد. به همين دليل فاشيستها عاشق "جامعه خلقي" (volk community) و تودهاياند كه حتيالامكان فاقد نهادهاي مدني باشد.
02 فاشيستها "شهر" را مأمن روحيه تسامحي پوچ انگارانه و بيبهره از سنت، عقيم، جايي براي كسب ثروتهاي بادآورده و بدون كار و زحمت، محل طبيعي رشد مكاتب انحرافي، دچار انحطاط اخلاقي، بيحرمتي نژادي و اختلاط شيوههاي زندگي" ميخوانند و شايد به آن دليل كه در شهرهاي بزرگ صاحب راي كمتري هستند، بر "فرهنگ فئودالي" تاكيد ميكنند كه "انجام وظيفه" را بر "احقاق حق" مقدم ميداند.
در ايدئولوژي فاشيسم اشارتي شورانگيز به "قبيله گرايي تخيلي، بدوي و مبتني بر روحيه جنگجويي رزمندگان عصر فئوداليته" ديده ميشود. به همين علت طرفداران اين عقيده شبه مذهبي، همبستگي مصممانه، فداكاري قبيله خواهانه و رفتار پرخاشگرانه و ستيزه جويانه خلقي را تشويق ميكنند.
03 به عقيده نظريهپردازان فاشيسم "مبارزه اجتماعي، به تنهايي، انسانيت را از بربريت منحط پارلمانتاريستهاي خود فروخته، دموكراتهاي ابله و انسان گرايان بزدل" پاك ميكند. بر همين مبنا، آنان از "خشونت فرقهاي مبتني بر اتحاد گروهي آرمانخواهانه كه با عمليات انقلابي منافع خصوصي را به منظور تحقق يك اسطوره اجتماعي با تحولي ويرانگر قرباني ميكنند"، تجليل ميكنند.
04 فاشيسم حل مسائل اجتماعي را با شيوههاي ساده و بدون در نظر گرفتن شرايط، تحولات و مناسبات اجتماعي تبيين ميكند. ريشه اين ديدگاه را بايد در "عدم درك فاشيستها" از تنوع، پيچيدگي و تحولات جهان معاصر و عدم تسامح درباره مظاهر آن جستجو كرد. نگاه امنيتي و نظامي به همه عرصههاي زندگي (اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و بين المللي) و كاربرد "زور" و "حذف خشونتبار توطئهگران" به مثابه تنها راهبرد پيروز سخن اول گفتمان فاشيسم است؛ "فضائل ناب پيشينيان فقط با اعمال زور و خشونت حفظ ميشود."
دوم.01 فاشيسم در جوامعي گسترش مييابد كه "نخبگان سنتي حاكم" در برابر دگرگوني هاي اجتنابناپذير اجتماعي كه زمينهساز پيدايش و توسعه انواع انديشهها، ارزشها، نهادها و نيروهاست، احساس درماندگي ميكنند. به عبارت ديگر آنان، در جوامعي رشد ميكنند كه طبقات يا قشرهاي محافظهكار قديمي هنوز قدرتمندند، اما در اثر دگرگونيهاي پر شتاب و مدرن اجتماعي، در معرض تهديد قرار گرفتهاند؛ قشرها و طبقاتي كه از شركت تودههاي ميليوني در انتخابات آزاد در هراساند و نگران از دست رفتن قدرت، اعتبار و ثروت خود، پس آمادهاند اختلافات خود را با "راست افراطي و نظامي" كنار بگذارند تا از پيروزي دموكراسي و اصلاحات اجتماعي و اقتصادي جلوگيري كنند.
"جان وايس" در كتاب ارزشمند "سنت فاشيسم" با تفكيك ميان "راست راديكال" و "محافظهكاران سنتي" و اينكه نگراني گروه دوم از زوال ارزشها، علائق، موقعيت و منافع خود بستر مساعد شكلگيري احزاب و جنبشهاي اجتماعي محافظهكاران راديكال است تاكيد ميكند ناديده گرفتن تمايزهاي مهم و واقعي ميان "طبقات و انديشههاي محافظهكارانه كهن" با "تروريسم افراطي فاشيسم" اشتباهي بزرگ است.
بر اين اساس "راست راديكال" با شعارهاي عدالت طلبانه اما در حقيقت به منظور تأمين جاهطلبيهاي رهبران، پرچمدار طرد دموكراسي و ترك سازگاري سياسي و طرفدار اعمال خشونت سازمان يافته، سراسري و مستمر و استقرار توتاليتاريسم ميشود. سخن "واپسگرايان انقلابي" به "محافظهكاران سنتي" اين است: "بازي را خواهيد باخت اگر به قواعد دموكراتيك تن دهيد."
02 فاشيسم "محافظهكاري سنتي" نيست، بلكه "محافظهكاري انقلابي" است كه به ايجاد "وحشت سازمان يافته" و "اعمال كنترل بر تمام عرصههاي حيات اجتماعي" اعتقاد دارد. به باور فاشيستها، اعمال خشونتهاي نامنظم، پراكنده و سازمان نيافته استبداد كهن پاسخگوي بالندگي ارزشها، نهادها و نيروهاي آزاديخواه و عدالتطلب نيست. آنان "سنگدلي هول انگيز" و "نظامي كردن سياست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع" را روش حل مسائل مختلف ميخوانند و با به راه انداختن خشونتهاي خياباني و كنترل فراگير، سد محكمي در برابر اشخاص و احزاب دموكرات و منتقدان و مخالفان اقتدارگرايي ايجاد ميكنند.
03 بر اين مبنا فاشيسم را نميتوان "آخرين نفسهاي سرمايهداري انحصاري" خواند، بلكه بهتر است آن را "واپسين تلاشهاي محافظهكاري" در حفظ انحصاري قدرت و موقعيت خود ناميد. زيرا درست است كه محافظهكاران سنتي نه "تروريست"اند و نه "توتاليتر"، اما فاشيسم با سوء استفاده از هراس و نارضايتي آنان و با تكيه بر "اراده، انضباط، خشونت و سخت كوشي" رضايت يا دست كم سكوت محافظهكاران سنتي را جلب ميكند تا ارعاب را نهادينه و كنترلهاي همه جانبه را توجيه نمايد؛ رعب و وحشتي كه فاشيستها براي حفظ ارزشها و منافع محافظهكاران لازم ميخوانند.
04 فاشيستها با وجود افراطي و عوام پسند كردن انديشههاي محافظهكاران سنتي، هرگز خود را حامي نخبگان مرتجع قديمي نميخوانند، چون قصد ارضاي جاه طلبي خود و فريب تودهها را دارند. بنابراين معمولاً با انديشه و شعارهاي بلند پروازانه و عدالتطلبانه حركت خود را آغاز ميكنند، اما به محض كسب قدرت حامي منحطترين قشرها و تبعيض آميزترين مناسبات اقتصادي و اجتماعي ميشوند. آنان كه خود را عاري از تعلقات و خودخواهيهاي فردي و طبقاتي و مادي ميخوانند، اما در عمل همواره از منافع هنگفت قشرها و طبقات ثروتمند حمايت ميكنند. "راديكالهاي فريبدهنده" صفت مناسبتري براي آنان است تا "طغيانگران خرد ستيز".
سوم.01 "نازي"ها نهضت خود را ميراث "بيسمارك" و "نيچه" ترويج ميكردند، حال آنكه رهبرانشان نظاميان جاهطلبي بودند كه براي مقابله با انديشههاي آزاديخواه و عدالتطلب تقويت شدند و در نهايت به قدرت رسيدند.
آنان با تكيه بر اين داوري كه "علت همه شكستهاي ملت" و ارتش آلمان، "خنجر از پشت" بود، "خيانتورزي" را به "توطئه عظيم" تبديل كردند. اين ديدگاه را بسياري از محافظهكاران باور نداشتند، اما چون راهي براي حفظ منافع و ارزشهاي خود و نيز جلوگيري از رشد انديشهها، ارزشها، نهادها و نيروهاي اجتماعي و سياسي رقيب به نظرشان نميرسيد، آن را سودمند يافتند، زيرا موقعيت آنان كه "مهمتر از شهرت نظامي آلمان" بود، به خطر افتاده بود!
02 اگر محافظهكاران همواره در برابر اصلاحات اجتماعي و مردمسالاري به "وحدت ملي" متمسك ميشوند، هيتلر "دموكراسي" را "پرورش سيستماتيك خطاي بشر" ميخواند كه نتيجه تسليم شدن "به ميانمايگي تودههاي بيهويت" و "منكر اراده خلاق" است. او همچنين دموكراسيهاي مبتني بر آراي تودهها را "تضاد ساده ميان معدود نخبگان صاحب قدرت" ميناميد كه جز حمايت از مزاياي طبقات ثروتمند نتيجه ندارند. بر اين پايه نازيها نيز "دموكراتها" را كارگزاران نيروهاي بيگانه ميخواندند كه قصدشان سست كردن نظام احترامانگيز آلمان و مبتني بر انتخاب طبيعي طبقه نخبه حاكم است. به باور آنان هدف طرفداران دموكراسي كه با ارزشها و روشهاي خود كشور را تضعيف ميكنند، نابودي "اخلاقيات كهن و استوار آلماني" و ترويج "روحيه نسبيتگرايي اخلاقي و فردگرايي افراطي و بيمارگونه" است.
03 نازيها ديگر نژادها را فاقد "دستاوردهاي تاريخي و فرهنگي" و در نتيجه "نژادپستتر" ميخواندند كه تمايز "سرمايهداري ويرانگر" را با "سرمايهداري سازنده" درك نميكنند. هيتلر از تودههاي "اسلاو" به عنوان مادون انسان نام ميبرد و رسالت "ملت آلمان" را تحميل تمدن "توتُني" (آلمان كهن) به آنان ميخواند. رهبر ناسيونال سوسياليستهاي آلمان دفاع از "نظم اجتماعي ژرمني_ مسيحي" را در برابر آنارشيسم (خودگرداني امور و انديشه تحرك و ترقي اجتماعي) ناشي از اصول "يهودي _فرانسوي و ليبرالي" لازم ميدانست و به بسيج تودههاي ميليوني عليه "سرمايهداري مالي بينالمللي، يهودي، ليبرال و ويرانگر" باور داشت. به اين ترتيب بود كه "پيشوا" ذهن بسياري از مردم آلمان را از پناه بردن به اصلاحات ملموس اقتصادي براي رفع نارضايتيهايشان منحرف كرد.
04 پيشواي نازيها در كتاب "نبرد من" انديشههاي محافظهكاران را به زبان عوام و متناسب با فرهنگ طبقه متوسط به پايين بازگو كرد و نظريه "توطئه تاريخي" را به منتهاي افراط كشاند و همه بدبختيهاي آلمان را ناشي از "توطئه يهودي، ليبرال_ بلشويكي" خواند كه يورش شيطاني خود را عليه ارزشهاي "نژاد نورديك" (ژرمن) زير نقاب كلي گوييهاي فريبنده و به ظاهر مترقي چون دموكراسي، عدالت اجتماعي، صلح، انسان دوستي و ساير تعاريف غيرآريايي ترقي و پيشرفت پنهان كرده بودند. هيتلر كه همواره از ارائه تحليلهاي علمي و پيچيده مسائل اجتماعي طفره ميرفت، "نارضايتي و ترس محافظهكاران" را در خدمت "اقدامات ضد توطئه وسيع و مرگبار حزب خود براي مقابله با انديشهها و نيروهاي جديد ناشي از دگرگونيهاي اجتماعي در جوامع صنعتي" قرار داد.
05 "رايش سوم" نيز مانند بسياري از نظاميان آلمان پيرو خام و بيرحم "دارونيسم اجتماعي" بود كه در آن "دفاع از خود نخستين قانون زندگي است." هيتلر صلح را فرياد تضرع اشخاص ضعيف و ناتواني ميخواند كه با "منطق آهنين مبارزه" كه لازمه بقاست، سازگار نيست؛ "آنچه مردم آلمان دارند، مديون ارتش آلمان است."
اكنون با گذشت شصت سال از "خودكشي هيتلر" و "اعدام موسوليني" و تضعيف جريانهاي فاشيستي در كشورهاي اروپايي و نيز در ساير جوامع، بهتر ميتوان دلايل پيدايش، توسعه، قدرتگيري فاشيسم و نتايج اين انديشه و جنبش انقلابي_ ارتجاعي را ارزيابي كرد: ميليونها كشته، ويراني بسياري از كشورها، دو تكه شدن آلمان و سرانجام شرمندگي جاويد براي نظريهپردازان و كارگزاران فاشيسم و نيز براي نيروهايي كه خطر به قدرت رسيدن فاشيسم و نازيسم را ناديده گرفتند يا به طور موثر در برابر آن به مقابله نپرداختند. بررسي علل ظهور و سقوط فاشيسم در عصر مدرنيته، همواره مفيد است.