سه شنبه 18 اسفند 1383

به مناسبت سالروز وفات سيدجمال الدين اسدآبادى روشنگر يك لاقبا، حسن يوسفى اشكورى، شرق

سيدجمال الدين اسدآبادى هنوز هم به عنوان سلسله جنبان نهضت اسلامى و نوگرايى اسلامى مطرح است و در مورد زندگى، افكار، عقايد و نقشى كه در ايران داشته است، بسيار صحبت شده است و نوشته هاى فراوانى پيرامون زندگى و افكار وى وجود دارد كه مى توان به آنها مراجعه كرد. لذا در اينجا احتياج به بحث مفصلى پيرامون وى نيست و به طور مختصر زندگى ايشان از كتاب «دراى قافله» خواهد آمد. سيدجمال الدين حسينى معروف به سيد جمال الدين اسدآبادى در شعبان ۱۲۵۴ ه ق اكتبر ۱۸۸۳ ميلادى در اسدآباد همدان متولد شد. البته ايرانى يا افغانى بودن سيدجمال هنوز هم محل اختلاف است. ايرانى ها اصرار دارند كه ايشان ايرانى بوده، افغانى ها هم اصرار دارند كه وى افغانى بوده است. مهم نيست كه سيدجما ل ايرانى، مصرى يا افغانى بوده همان طور كه خودش مهم نمى دانست. اما علت اصلى اين اختلاف نظر به خود او بازمى گردد. وى گاهى خود را ايرانى، گاهى افغانى، گاهى مصرى و گاهى خود را فقط حسينى مى ناميد. حتى در بعضى نامه ها خود را رومى ناميده و رومى امضا كرده است كه يعنى مربوط به عثمانى است. وى سعى مى كرد كه به دلايلى مليت و مذهبش روشن نباشد و اين مسئله عمدى بوده است. آن طور كه تحقيقات من نشان مى دهد دلايل قانع كننده اى وجود دارد كه سيدجمال ايرانى و شيعه بوده است. اما در جهان عمدتاً به افغانى شهرت دارد.
پدر سيدجمال، سيدصفدر و مادرش سكينه بيگم بوده. در زادگاهش علوم ابتدايى متداول را فرا گرفت و عازم قزوين شد. پس از دو سال اقامت در قزوين و فراگيرى دانش از آن شهر در سال ۱۲۶۶ ه ق عازم تهران شد. پس از اقامت كوتاهى در تهران همراه پدرش عازم عتبات (عراق) شد و در نجف در شمار شاگردان شيخ مرتضى انصارى قرار گرفت . شيخ مرتضى انصارى در آن موقع درس خارج فقه مى گفت. سيدجمال در آن موقع سيزده سال داشت و اين نشان دهنده نبوغ و استعداد فوق العاده وى بود كه توانست در اين سن اندك در درس خارج فقه شركت كند. در آغاز هفدهمين سال عمرش، عازم هندوستان شد.
اواخر سال ۱۲۷۳ يا اوايل ۱۲۷۴ (دقيق نبودن اين سال ها به علت روايت مختلف از زندگى ايشان است) به مكه رفت. از آن جا به نجف بازگشت و در اواخر ۱۲۷۶ يا اوايل ۱۲۷۷ به ايران آمد. او در جلال آباد به حضور دوست محمدخان رسيد و در جنگى كه در سال ۱۲۷۹ بين او و سلطان احمدخان بر سر هرات درگرفت، شركت كرد. پس از فوت دوست محمدخان وى در رقابت سياسى جانشينان وى به نفع شيرمحمد خان وارد عمل شد. اما در سال ۱۲۸۲ ه ق از افغانستان به تهران بازگشت. در سال ۱۲۸۳ وارد طوس شد و چهار ماه در آنجا بود. در همان سال از آنجا كه به شهر هرات بازگشت و از آنجا به قندهار رفت و سرانجام وارد كابل شد. در سال ۱۲۸۵ از كابل خارج شد و به هند رفت. اما پس از يك سال اقامت، در اواخر سال ۱۲۸۵ وارد مصر شد. پس از چهل روز اقامت در مصر، خديو مصر، او را اخراج كرد. (خديو لقب پادشاه مصر بود) در سال ۱۲۸۶ به استانبول رفت. در آنجا نيز نتوانست اقامت كند. ناچار در سال ۱۲۸۷ بار ديگر به مصر رفت و اين بار به مدت نه سال در مصر ماند. اين مسئله در زندگى سيدجمال خيلى جاى شگفتى دارد. مرد ناآرامى چون سيدجمال كه اساساً ۹ روز در يك جا دوام نمى آورد، نه سال تمام در قاهره زندگى كرد و اتفاقاً پربارترين دوره زندگى سيدجمال هم همين ۹ سال بود. وى غير از اين دوره همواره در حال سفر به شرق، غرب ايران، هند، روسيه، عثمانى و... بود. همين سفر كردن سبب شد كه نام وى و افكارش جهانى شود و شهرت بسيار پيدا كند. اين سفر ها از اين نظر مثبت بود اما وى در همه جا اثر سطحى مى گذاشت، حتى در ايران اثرش بسيار كمتر از اثرى بود كه در مصر با اقامت طولانى اش گذاشت. اما اين كه ۹ سال توانست در مصر بماند، جاى شگفتى بسيار دارد. البته يك سرى عوامل تاريخى باعث شدند كه وى توانست در مصر ماندگار شود. سيدجمال در اين ۹ سال اثر بسيار مهمى گذاشت. وى در آنجا در واقع يك نسل را تربيت كرد. يك نسل از روزنامه نگاران، متفكران و نقادان، به وسيله وى تربيت شدند. وى شب ها در قهوه خانه معروفى مى نشست و حرف مى زد. عده اى از جوانان، تحصيلكرده هاى امروزى و طلبه هاى الازهر دور و بر او جمع مى شدند و ايشان تا صبح آنجا چاى مى خورد و سيگار مى كشيد و حرف مى زد. (شريعتى هم از نظر سيگار كشيدن و شب ها كار كردن و بيدار ماندن خيلى شبيه سيد جمال بود) صبح هم پول چاى را مى پرداخت و تازه مى رفت و مى خوابيد. سيدجمال كمتر اهل قلم بود و بيشتر شفاهى بود و سخنرانى مى كرد. جوان ها هم كه حرف ها و سخن هاى تازه اى از وى مى شنيدند هر روز بيشتر جذب وى مى شدند. براى سيدجمال در حوزه درسش مسلمان و غيرمسلمان مطرح نبود. لذا كسانى كه در اين قهوه خانه حاضر مى شدند، طلبه الازهر بودند، روشنفكر از اروپا آمده، مسيحى، يهودى، قبطى هاى مصرى هم بودند. (قبطى ها، آنقدر ضدعرب و اسلام هستند كه آبشان با مسلمان ها هيچ وقت در يك جوى نمى رود و هميشه بين آنها و عرب ها درگيرى وجود داشته و دارد.) مثلاً «يعقوب صنوع» كه يك روشنفكر يهودى بود، در همين قهوه خانه با سيدجمال آشنا شد. اديب اسحاق، نويسنده مسيحى در همين جا با سيدآشنا شد. سيدجمال آنها را پرورش داد و به آنها روزنامه نگارى آموخت. وى اغلب سوژه هايى را مطرح مى كرد و صحبت مى كرد و به ديگران هم اجازه مى داد، اظهارنظر كنند و بعد به آنها سفارش مى كرد كه همين مطالب گفته شده را به صورت مقاله اى درآورند و در «الوقايع المصريه» (روزنامه معروف مصر) يا جا هاى ديگر چاپ كنند. بعد هم كه كم كم آنها قلم به دست مى گرفتند و به اصطلاح از كار درمى آمدند، مى گفت برويد و روزنامه تاسيس كنيد. وى در همان ۹ سال در مصر در مدرسه الازهر درس فلسفه مى گفت و از همين طريق بر روحانيت آنجا اثر گذاشت. اصولاً اهل سنت با فلسفه ميانه اى نداشتند و در الازهر يا فلسفه گفته نمى شد و يا همان فلسفه هاى خيلى سنتى و قديمى گفته مى شد. سيدجمال بر آنها خيلى اثر گذاشت و براى اولين بار در آنجا درس فلسفه و افكار و انديشه هاى جديد داد. «شيخ محمد عبده» در همان الازهر با سيدجمال آشنا شد. مبسو ط ترين دوران فعاليت سيدجمال همان مطالبى است كه «احمد امين مصرى» در كتاب «زعما الاصلاح فى العصر الحديث» نوشته است كه خود من هم آن را ترجمه كرده ام.۱ به هر حال فعاليت وى در مصر بسيار گسترده و عميق بود و در تحولات سياسى، اجتماعى و دينى آن كشور، اثرات فراوانى گذاشت. سرانجام سيدجمال در سال ۱۲۹۶ از مصر اخراج شد و به هند تبعيد گشت و وارد حيدرآباد شد. وى در سال ۱۳۰۰ از هندوستان خارج شد و به لندن رفت. پس از چندى به فرانسه رفت و در پاريس ساكن شد. مهم ترين كار سيد در پاريس مبارزه عليه سياست انگليس در كشور هاى اسلامى و انتشار جريده «عروه الوثقى» بود كه با همكارى شاگردش محمد عبده صورت گرفت. جريان تبعيد سيدجمال به اين صورت بود كه انگليسى ها متوجه شدند انقلاب عرابى پاشا (افسر نظامى ناسيوناليسم و ملى) بر عليه سلطه انگليسى ها از سيدجمال و افكار وى الهام گرفته است و لذا وى را از مصر به هند تبعيد كردند. اما شاگرد وى محمد عبده در اين انقلاب شركت كرد. بعد از اينكه انگليسى ها، انقلاب عرابى پاشا را سركوب كردند، شيخ محمد عبده را هم به بيروت تبعيد كردند. سيدجمال به عبده پيغام داد كه به پاريس، نزد وى برود و سپس با هم در آنجا عروه الوثقى را چاپ كردند. سيدجمال، عربى مى دانست ولى خيلى عربى پخته و خوب و قوى نمى دانست. لذا وى انشا مى كرد و عبده مى نوشت. عروه الوثقى هم، انشاى سيد است و املاى عبده. بعد از تعطيل شدن نشريه عروه الوثقى، به وسيله انگليسى ها، سيد به دعوت دولت انگليس به لندن رفت. سيد در شعبان ۱۳۰۳ وارد بوشهر شد و در ربيع الاول ۱۳۰۴ وارد تهران شد و براى سومين بار به ايران سفر كرد اما پس از چندى از ايران خارج شد و به روسيه رفت. دو سال در پترزبورگ ماند. در ذى القعده ۱۳۰۶ از روسيه به آلمان رفت. در مونيخ بين سيد و ناصرالدين شاه ديدارى صورت گرفت. شاه از سيد تقاضا كرد كه بار ديگر به ايران بازگردد و در كار اصلاحات و تدوين قانون اساسى به ناصرالدين شاه يارى رساند. سيد دعوت شاه را پذيرفت و به روسيه رفت و پس از اقامت كوتاهى در روسيه در ربيع الاول ۱۳۰۷ وارد تهران شد. سيد در تهران اقدامات اصلاح طلبانه اش را پى گرفت. اما شاه برنتابيد و تصميم گرفت او را از تهران و ايران اخراج كند. سيد در حضرت عبدالعظيم متحصن شد ولى سرانجام در جمادى الاول ۱۳۰۸ مامورين حكومتى وى را از تحصن بيرون كشيدند و تا مرز خانقين همراهى كرده و از ايران بيرون كردند. دوران اقامت سيد در ايران چندان زياد نبود اما در عين حال اين دوران موثرترين دوران اقامت وى در ايران بود. در اين دوران، به خاطر ماجراهايى كه پيش آمد و تحصن وى در شاه عبدالعظيم و سخنرانى هايى كه در مساجد كرد اثر بسيار زيادى بر روى افكار و انديشه هاى ايرانيان گذاشت. شايد اگر سيد به جاى شش ماه، شش سال در ايران مى ماند، منشاء تحول و تغييرات بيشترى مى شد همان طور كه در مصر اثرات زيادى گذاشت. مردان بزرگ لحظه لحظه عمرشان غنيمت است و به ميزانى كه بيشتر با آنها در تماس باشى، اثرات جدى تر و عميق ترى مى گذارند. در رجب همان سال، سيد وارد بغداد شد. در شعبان ماموران حكومتى وى را به بصره بردند و وى از بصره نامه معروف خود را خطاب به ميرزاى شيرازى نوشت و وى را به اقدامى جدى عليه شاه ترغيب كرد. نامه وى به ميرزاى شيرازى قطعاً در جريان تنباكو اثر داشت اما در مورد ميزان اين تاثير نظريات مختلفى وجود دارد. در اوايل سال ۱۳۰۹ سيدجمال از بصره حركت كرد و وارد لندن شد. در لندن با گفته ها و نوشته هاى خود، پيكار سختى را عليه شاه ايران آغاز كرد. به قدرى خشم و كينه بر او چيره شده بود كه گويا هيچ ماموريتى ندارد جز اينكه شاه ايران را ساقط كند و همه تلاشش بر اين بود كه ناصرالدين شاه را در سطح بين المللى رسوا كند و او را از حكومت ساقط كند. در همين جا بايد به نظر احمد امين، در همين رابطه اشاره كرد. يكى از انتقاداتى كه احمد امين به سيد جمال كرده و آموزنده هم هست، همين نكته است. گاهى شخصيت هاى بزرگ هم ممكن است اشتباه كنند. احمد امين مى گويد، سيدجمال يك عيب داشت و آن تندخو بودن وى بود. يعنى وقتى عصبانى مى شد گاه تا آخر خط مى رفت و حتى گاهى افراط مى كرد. (در كلمات و تعبيرهاى وى گاهى اين كلمات تند و خارج از حد اعتدال وجود دارد.) احمد امين مى گويد، سيد جمال به خاطر تندخويى اش چنان دچار كينه و خشم شد كه رعايت بعضى از مصالح جهان اسلام را در آن موقع نكرد. اين درست است كه پادشاه با سيد جمال بد كرد و شأن ايشان را نگه نداشت و اين هم درست كه ناصرالدين شاه آدم صالحى نبود اما به هرحال وى پادشاه يك كشور مسلمان بود، و لذا بى آبرو كردن وى، در سطح جهانى به مصلحت جهان اسلام نبود. (اينكه اين انتقاد تا چه حد وارد است، محتاج به بحث ديگرى است.) سيد جمال، وقتى در لندن شنيد كه ميرزاى شيرازى عليه قرارداد تنباكو، فتوا صادر كرده است و در نهايت شاه شكست خورده است، شادمان شد. وى نامه مهم ديگرى به علماى ايران نوشت۲ و در اين نامه، به قراردادهايى كه ايران بسته و موجب اسارت بيشتر ايران شده است، اشاره كرد و در همين نامه، مسئله بانك را مطرح مى كند و اينكه بانك تا چه حد عامل اسارت ايرانيان است.
از اقدامات وى در لندن، انتشار مجله ضياءالخافقين است كه به زبان فارسى و عربى چاپ مى شد. اين نشريه پس از هشت شماره توقيف شد. دو نشريه عروه الوثقى و ضياءالخافقين در آن زمان به عنوان دو نشريه اثرگذار معروف بودند و در ايران و بسيارى از كشورهاى ديگر اثرات زيادى گذاشتند، خصوصاً عروه الوثقى كه تعداد بيشترى از آن چاپ شد. بعضى از شماره هاى عروه الوثقى هم، به طور خلاصه به فارسى، توسط فردى به نام «سمندر» ترجمه شده اند و البته جا دارد كه همه آنها به طور كامل ترجمه شوند. در همين موقع، دولت عثمانى، سيد را به بهانه اصلاحات به استانبول دعوت كرد. در اواخر سال ،۱۳۰۹ يا اوايل ،۱۳۱۰ سيد وارد استانبول شد. حدود چهار سال و نه ماه در پايتخت عثمانى اقامت كرد و در خلال اين مدت به فعاليت هاى محدودى دست زد. چرا كه وى عملاً در زندان و تحت مراقبت شديد بود و ميدان عمل برايش تنگ بود. مهم ترين مسئله اى كه در آن روزها، فكر وى را به خود مشغول كرده بود، مسئله اتحاد جهان اسلام، يا وحدت مسلمانان بود كه از آرزوهاى ديرين او، مايه مى گرفت. در سال ،۱۳۱۳ ميرزا رضا كرمانى از ارادتمندان سيد، از ايران به استانبول رفت و پس از ديدار با سيد، به اميد كشتن ناصرالدين شاه وارد ايران شد و به هدفش هم رسيد. در مورد اينكه آيا ناصرالدين شاه، به دستور مستقيم سيد كشته شده است يا نه، اختلاف وجود دارد. آنهايى كه ادعا دارند به دستور مستقيم سيد بوده به جملاتى از سيد استناد مى كنند كه به ميرزا رضا گفته بود. ميرزا رضا قبل از آن كه به عثمانى برود، در زندان ناصرالدين شاه بسيار كتك خورده بود، تا حدى كه تا مدتى روى زانو راه مى رفت و فلج شده بود. وى وقتى به عثمانى و نزد سيد رفت بسيار درد دل و ناله كرد. سيد به وى تشر زد كه، چرا اين قدر ناله مى كنى انسان شجاع و آزاده كه نمى نالد. وى گفت: خوب چه كنم. سيد گفت: «با ظالم بايد مبارزه كرد نه اين كه از ظلم ناليد.» سيد مى گفت: من از آدم منظلم (ظلم پذير) بيشتر بيزارم تا از ظالم. بعضى اين گفته تلويحى را، به اين معنى گرفته اند كه سيد گفته شاه را بكش، چرا آرام گرفته اى. از ديگر دلايلى هم كه مى آورند، اين است كه گويا، سيد چند تومان پول هم به ميرزا رضا داده بود. بعضى مى گويند خرج سفر او را داده و بعضى هم مى گويند اين پول را داده بود كه تفنگ بخرد. به هرحال ميرزا رضا، از آنجا حركت كرد و به بار فروش (بابل فعلى) رفت و در آنجا يك «كلت» خريد و به تهران آمد و ناصرالدين شاه را ترور كرد. هرچند كه سيدجمال در عثمانى بسيار محدود بود اما منشاء خير زيادى هم بود. در همين دوران بود كه گروهى از آزاديخواهان ايرانى كه در عثمانى بودند و عليه شاه ايران مبارزه مى كردند دور و بر سيد جمال بودند. از جمله مى توان از جنيرالملك، ميرزا آقاخان كرمانى و شيخ احمد روحى نام برد كه با سيد ارتباط داشتند پس از ترور ناصرالدين شاه سلطان عبدالحميد به وحشت افتاد. از طرفى هم دولت ايران تقاضاى استرداد سيد به ايران را داشت كه سلطان عثمانى نپذيرفت. دولت ايران استدلال مى كرد كه سيد عامل ترور شاه است و مقصر است و بايد به ايران بيايد.۳ اين كه چرا سلطان عبدالحميد، اين تقاضا را نپذيرفت جاى سئوال است چون سلطان عبدالحميد، ميرزا آقاخان كرمانى و روحى و خبيرالملك را تحويل ايران داد ولى سيدجمال را نداد. شايد به خاطر شهرت جهانى سيد بود. شايد هم چون عبدالحميد از عكس العمل طرفداران سيد در عثمانى مى ترسيد وى را تحويل دولت ايران نداد. سرانجام، در سه شنبه ۱۵ شوال ۱۳۱۴ ه.ق، سيدجمال در استانبول درگذشت. احتمال قوى وجود دارد كه وى را مسموم كرده باشند كه البته اين مسئله هم جاى اختلاف است و هر گروه براى خودشان دلايلى دارند. چند سال بعد به تقاضاى دولت افغانستان، جسد وى را به آن كشور بردند و در آنجا دفن كردند. در مورد اين مسئله بين ايران و افغانستان كشمكش بود. در آن موقع افغانستان اين تقاضا را كرد و بالاخره هم دولت عثمانى موافقت كرد و جنازه وى را به آن كشور دادند.۴ اين كار موجب اعتراض ايرانيان، از جمله اهالى اسدآباد همدان شد. همان طور كه اشاره شد، سيدجمال، شصت سال زندگى كرد. (۱۲۵۴ ه ق _ ۱۳۱۴ ه ق) وى در طول مدت زندگى خود، دائماً در سفر و حركت بوده است. از همان هفت، هشت سالگى كه از زادگاه خود بيرون آمد و به قزوين و تهران رفت، تا پايان عمر خود دائماً در سفر بود و هيچ وقت پاى بند جا و مكان خاصى نشد، جز همان نه سالى كه در قاهره زندگى كرد كه آن هم از شگفتى هاى زندگى وى بود. از طرفى هم ازدواج نكرده بود و از اين لحاظ هم پايبند زن و بچه نبود. براى سيد جمال، بارها امكان ازدواج و پيشنهاد ازدواج فراهم بوده است و حتى يك بار سلطان عبدالحميد پادشاه عثمانى كسى را به وى پيشنهاد مى كند، اما ايشان نمى پذيرد. وى مى گويد، ازدواج سنت پيامبر است، آيا شما سنت پيامبر را قبول نداريد و رد مى كنيد؟ سيد گفت: رد نمى كنم، ولى با توجه به شرايط زندگى خودم، از آنجايى كه نمى دانم، امروز كه اينجا هستم، فردا كجايم، حاضر نيستم ديگرى را هم گرفتار كنم و مشكلاتى براى كس ديگر، ايجاد كنم. خود وى با آن روح ناآرامى كه داشت، مى دانست كه نمى تواند در يك جا باقى بماند و در نتيجه براى ديگرى هم، براى زن و بچه هم، مزاحمت ايجاد مى شد. لذا وى هيچ وقت ازدواج نكرد شيوه ها، تلاش ها و كوشش هاى سيد جمال الدين در اصلاح گرى به چهار طريق بود كه عبارتند از:
۱- بيان: يكى از شيوه هاى كار سيد جمال الدين، بيان و سخن گفتن بود. بيشترين اثرى هم كه سيد جمال گذاشت از طريق سخنرانى هايش بود. در فن سخنورى يد طولايى داشت. بسيار احساسى و طولانى صحبت مى كرد و بسيار بر شنونده اثر مى گذاشت. در آن قهوه خانه معروف قاهره، شب تا صبح صحبت مى كرد و ديگران حرف هايش را مى نوشتند. آن قدر موثر صحبت مى كرد و بر شنونده اثر مى گذاشت، كه مى گويند، گاه در پاى سخنرانى ايشان، افراد دچار هيجان خاص مى شدند و حتى افرادى از هيجان و ناراحتى غش مى كردند.
۲- شيوه ديگر كار سيد جمال قلم وى بود. البته سيد كمتر اهل قلم بود. از وى نوشته كم به جاى مانده است. ظاهراً چند نوشته دارد كه يكى همين رساله معروف «نيچريه» است يا «حقيقت مذهب نيچرى» يا «رد نيچرى» كه به اسم هاى مختلفى اين نوشته آمده است. اين رساله را در حيدرآباد وقتى كه از مصر تبعيد شد، نوشت.
در آنجا هم سرسيداحمدخان در هند فعاليت مى كرد و به شدت در ميان مسلمانان مطرح بود. به خصوص كه وى با انگليسى ها راه آمده بود و با آنها هيچ مخالفتى نداشت و انگليسى ها هم وى را قبول داشتند. سيدجمال يك فرد شديداً ضدانگليس و سازش ناپذير در برابر سلطه استعمار بود. غالب مسلمانان شبه قاره هند هم با سرسيداحمدخان مخالف بودند و درباره افكار سيداحمدخان مسائلى مى گفتند و حتى وى را تا حد بى دينى متهم مى كردند. مردم مرتب به سيدجمال مراجعه مى كردند و در مورد سرسيداحمدخان از وى سئوال مى كردند. سيد در پاسخ آنها كتاب «حقيقت مذهب نيچرى» را به زبان فارسى نوشت و اين تقريباً تنها نوشته اى است كه سيد به زبان فارسى نوشته و به پايان برده است. بعدها همين كتاب به وسيله شاگردش محمد عبده به عربى ترجمه شد و به كتاب «الردعلى الدهريين» معروف شد و در كشورهاى عربى به همين نام مشهور است. در اينجا بايد اين مطلب را اضافه كرد كه سر سيداحمدخان در ايران تا حدودى مظلوم واقع شده است. چنان كه در ايران بارها عليه اش صحبت شده است. من مقدارى در مورد سر سيداحمدخان كار كرده ام. به نظرم رسيد كه آنچنان كه اينجا عليه سر سيداحمدخان مسائلى طرح شده است، واقعاً در آن حد نبوده است. سيدجمال عليه وى خيلى تند حرف زده است. در مقدمه كتاب مذهب نيچرى سئوالات مردم را مطرح مى كند و گرچه اسمى نمى برد اما تلويحاً اشاره مى كند كه در مورد اين شخص از ما سئوالاتى شده است و ما جواب مى دهيم. ايشان در اين رساله از دين دفاع كرده است و ضرورت دين را براى جامعه شرح داده است. از حقانيت اسلام صحبت كرده است و گوشه و كنايه هايى هم به سر سيداحمدخان دارد كه البته خيلى به صورت مستقيم نيست. بعدها وقتى از هند به پاريس رفت و همراه با عبده، عروه الوثقى را منتشر كرد، در آنجا مطالب روشنى به اسم و مشخصات راجع به سرسيداحمدخان تحت عنوان «احمد بهادرخان» چاپ كرد و حمله خيلى شديدى به وى كرد. حتى در جايى اشاره مى كند كه اخيراً شنيده شده است كه اين شخص اسلام و دينش را تغيير داده و مسيحى شده است.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

پى نوشت ها:
۱- عنوان فارسى كتاب عبارت است از «پيشگامان مسلمان تجددگرايى در عصر جديد» كه در سال ۱۳۷۶ به وسيله «موسسه علمى فرهنگى» چاپ و انتشار يافته است.
۲- ظاهراً سيدجمال، تا آن موقع چندان اميدى به تكان خوردن علما نداشته است، لااقل از علماى درجه اول اميدى نداشت و بيشتر روى مسئله خلافت فعال بود. اما گويا در اين موقع احساس كرد كه از علما هم كارهاى مهمى برمى آيد و يك عالم، با يك فتوا مى تواند حركت عظيمى ايجاد كند.
۳- اتفاقاً يكى ديگر از دلايل ايرانى بودن سيد، همين تقاضاى استرداد سيد به ايران، توسط دولت ايران بود. اگر سيد ايرانى نبود، دليلى نداشت كه دولت ايران تقاضاى استرداد او را بكند و اگر افغانى بود، اصلاً ايران نمى توانست چنين تقاضايى كند.
۴- ممكن است استدلال شود، كه سيد اگر افغانى نبود، دولت افغانستان براى اين كار تقاضا نمى كرد و عثمانى هم جنازه وى را به افغانى ها نمى داد. ولى اين مسئله دليل قاطعى بر افغانى بودن سيدجمال نيست. عمدتاً اعمال نفوذ سياسى بود و از طرفى هم عثمانى با ايران درگيرى داشت و از آن گذشته در تمام جهان اسلام و غيراسلام، سيدجمال به افغانى شهرت داشت و از نظر آنها، افغانى بودن شايد ترجيح داشت.

در همين زمينه:

دنبالک: http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/19109

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'به مناسبت سالروز وفات سيدجمال الدين اسدآبادى روشنگر يك لاقبا، حسن يوسفى اشكورى، شرق' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016