سه شنبه 18 اسفند 1383

چهره انسانى سوسياليسم ؛ بازخوانى تجربه سرمايه دارى و سوسياليسم، مرورى بر انديشه هاى ولاديمير سلوى يف، حميدرضا فرزاد، ايران

ولاديمير سلوى يف (Vladimir solovyev) (۱۸۵۳ - ۱۹۰۰) از متفكران برجسته و تأثيرگذار روس در نيمه دوم قرن نوزدهم است كه حتى بر چهره هاى بزرگى چون تولستوى و داستايفسكى تأثير گذاشت. پدرش مورخى صاحبنام و استاد دانشگاه مسكو وپدربزرگش يك كشيش بود. سلوى يف در خانواده اى با آيين ارتدوكس پرورده شد اما در ۱۴سالگى به الحاد، ماترياليسم و سوسياليسم روى آورد. به تعبير يكى از مورخان معروف فلسفه، او در اين دوره تحت تأثير جوى بود كه در ميان روشنفكران تندرو روسيه وجود داشت. دوره الحاد و بى دينى او اما ديرى نپاييد: وقتى تقريباً ۱۸ساله بود دوباره به دين مسيحيت بازگشت و تا پايان عمر به آن پايبند ماند. سلوى يف اگرچه سوسياليسم الحادى و به تعبير داستايفسكى آيين انسان خدايى (Man - god) را رها كرد هيچگاه تعلق خاطرش را به اصلاح و تغيير جامعه و بهبود و ارتقاى وضع بشر رها نكرد. سلوى يف در واقع گرايشى عرفانى داشت اما پايبندى به دين براى او به اين معنا نبود كه همه توجه و توان خود را معطوف رستگارى و سعادت فردى و وصال درونى با خدا سازد و دلمشغولى به مسائل اجتماعى و سياسى را به كنار نهد. آرمان و كمال مطلوب اجتماعى او در طول زمان تغيير شكل دادند اما از ميان نرفتند. او حتى در اواخر عمر سعى كرد از منظرى مسيحى راجع به ايده آليسم اخلاقى و اجتماعى روشنفكرى روس سخن بگويد.
وقتى پسرى ۱۶ساله بود آثار اسپينوزا را مطالعه كرد كه تفكرش ذهن سلوى يف را در جهتى دينى تحت تأثير قرار داد. مفهوم وحدت يا وجود تام total - unity وحدتى كه خدا، نوع بشر و جهان را دربرمى گيرد از مفاهيم اصلى در تفكر سلوى يف است و فلسفه اسپينوزا موادى براى اين نوع تأملات او فراهم ساخت. سلوى يف همچنين آثار كانت و شوپنهاور و سپس فيخته و هگل و شلينگ را مطالعه كرد و از آنان نيز تأثير پذيرفت. افزون بر اين، فلسفه بعدى شلينگ برانگيزاننده وى در انديشه هاى الهياتى اش بود.
سلوى يف طى سالهاى ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۳ در دانشگاه مسكو ابتدا در گروه علوم طبيعى و سپس در گروه تاريخ و فلسفه تحصيل كرد. پس از فراغت از تحصيل در سال۱۸۷۳ يك سال را در دانشكده الهياتى زاگورسك نزديك مسكو سپرى كرد و در آنجا دانش خود را در مورد متون الهياتى و عرفانى عمق بخشيد. رساله دانشگاهى اش براى فوق ليسانس با عنوان بحران در فلسفه غرب - عليه پوزيتيويسم در سال۱۸۷۴ به چاپ رسيد. سلوى يف سپس به تدريس دردانشگاه مسكو پرداخت. اما در ۱۸۷۵ به لندن رفت تا تحقيقات و مطالعاتش را در كتابخانه موزه بريتانيا كامل كند. اقامتش در لندن چندان طول نكشيد و در همين زمان از مصر ديدن كرد سفرى كه بعدها آن را به يك تجربه عرفانى مرتبط دانست. در پاييز ۱۸۷۶ به تدريس در دانشگاه مسكو بازگشت. چندى بعد در ۱۸۸۰ از رساله دكترايش با عنوان نقد اصول انتزاعى دفاع كرد. در همين ايام چندى هم در دانشگاه سن پترزبورگ به تدريس پرداخت. در ۱۸۷۸ درس گفتارهايش با عنوان Lectures on Godmanhood به چاپ رسيد كه در آن به شرح متافيزيك دينى اش پرداخته بود.

اين اثر مخاطبان برجسته اى يافت از جمله داستايفسكى و تولستوى. (چنان كه مورخان خاطرنشان ساخته اند به نظر مى رسد كه سلوى يف نخستين بار داستايفسكى را در سال۱۸۷۴ ملاقات كرد. دوستى او با رمان نويس بزرگ از ۱۸۷۷ آغاز مى شود. گفته اند كه داستايفسكى، سلوى يف را الگويى براى شخصيت آليوشا در رمان بزرگ برادران كارامازوف برگزيده بود. پس از مرگ داستايفسكى هم در سال۱۸۸۱ سلوى يف سه خطابه به ياد او ايراد كرد.) سلوى يف طى سالهاى ۱۸۸۲ تا ۱۸۸۴ كتاب بنيانهاى معنوى زندگى را به رشته تحرير درآورد. او قصد داشت اين اثر براى كسانى هم كه عضو كليسا يا ديانت مسيحى نبودند قابل استفاده باشد. او روحيه انحصارگرايى در مذهب را رد مى كرد و معتقد نبود كه مثلاً فقط كليساى ارتدوكس يا كليساى كاتوليك يگانه كليسا و آيين حقيقى است. به عقيده سلوى يف دين آموزگار عشق فعال و واقعى به همه انسانهاست و اين متضمن تعلق خاطر به عدالت اجتماعى و مخالفت با مليت پرستى و جنگ است. اما به نظر او كليسا چه در غرب و چه در شرق در اين راه كامياب نبود و موفق نشد زمينه تحقق حكومت خداوند را فراهم سازد. در اين ميان مسيحيان مؤمن خودشان را به رستگارى و سعادت شخصى مقيد كردند و از جلوه بيرونى دادن به ايمانشان از طريق تلاش براى بهبود بخشيدن به وضع بشر و اصلاح شرايط اجتماعى كناره گرفتند. به ديد سلوى يف عمدتاً نامعتقدان بودند كه هم در غرب و هم در شرق به مسأله عدالت اجتماعى و تحول جامعه توجه خاص نشان دادند. آنها در اين تلاش به طور ناخواسته و به رغم بى اعتقادى شان وسايلى در جهت تحقق مشيت الهى بودند. آنان انجام وظيفه اى را بر عهده گرفتند كه كليساى مسيحى از آن غفلت ورزيده بود.
سلوى يف در سالهاى ۱۸۹۲ تا ۱۸۹۴ مجموعه مقالاتى در فصلنامه مسائل فلسفه و روانشناسى چاپ كرد كه بعدها به صورت كتاب معناى عشق منتشر شد. اين اثر حاصل تأملات او درباره پيامدها و مستلزمات ديدگاههاى متافيزيكى اش در نسبت با عشق انسانى است. در ۱۸۹۷ اثر پرحجمى در اخلاق منتشر كرد به نام توجيه مفهوم خير. او در اواخر عمرش بر روى اثرى به نام بنيانهاى فلسفه نظرى (۹-۱۸۹۷) كار مى كرد. اين اثر كه ناتمام ماند نشاندهنده مهارت و آشنايى عميق سلوى يف با مباحث فلسفى است.
نقد فلسفى: سلوى يف علاوه بر برخوردارى از دانش گسترده در خصوص سير فلسفه غرب، راجع به انواع نظام هاى فلسفى در تفكر غربى و رابطه ميان آنها صاحب تأملات عميق بود. اين موضوع از نوشته هاى فلسفى اش كه تا حدودى داراى گرايش تاريخى اند آشكار است. يكى از ويژگيهاى مباحث او نگرش انتقادى است. از باب نمونه، دليل مى آورد كه پيروان مكتب اصالت تجربه يا تجربه مسلكان (empiricists) در تحليل هاى فروكاهنده شان كه همه چيز را به انطباعات و ادراكات حسى برمى گردانند از درك و شناخت آنچه واقعاً وجود دارد دور مى افتند. از سوى ديگر معتقد است كه سير مكتب اصالت عقل يا عقل گرايى (rationalism) به فروكاستن وجود به فكر محض ختم مى شود. هم تجربه مسلكى و هم مكتب اصالت عقل به طرق متفاوت در درك و فهم آنچه واقعاً وجود دارد يعنى وجود واقعى و عينى ناموفق بوده اند. با اين حال هر دو بيانگر حقايقى اند و با جنبه هاى واقعى وجود انسان تطابق دارند. ما نمى توانيم واقعيت را بدون تجربه حسى بشناسيم و نمى توانيم بدون تصورات يا مفاهيم و شناخت عقلى نسبت ها و روابط به عالم واقع علم پيدا كنيم. در نظر سلوى يف آنچه مورد نياز است تركيب حقايق مكمل و اصول و مبادى جدا از يكديگر است. او معتقد است كه به طور كلى حيات عقلى انسان غربى يك روند پراكندگى و تكه تكه شدن را طى كرده است. علم و فلسفه و دين نه تنها به قلمروهايى متمايز و جدا از هم بدل شدند بلكه غالباً آنها را مخالف يكديگر شمردند. مثلاً پوزيتيويست ها علم را تنها راه كسب علم به عالم واقع دانستند و متافيزيك را رد كردند. علم و دين را در اغلب مواد در تقابل باهم شمردند و چنين نظر دادند كه اخلاق به عنوان معرفت به آنچه بايد انجام داد هيچ ربط و پيوند درونى اى با متافيزيك يا با معرفت به آنچه هست ندارد. فلسفه را از دين جدا كردند و روى آوردن به يكى را به معناى پشت كردن به ديگرى دانستند. فعاليت خلاق انسان را كه در هنر جلوه گر شده است واجد هيچ ربطى به جست وجوى حقيقت يا خير نشمردند. خلاصه وحدت حقيقت، خير و زيبايى ناديده انگاشته شد.
قصد سلوى يف اين نبود كه از اين وضع صرفاً اظهار تأسف كند يا تمناى بازگشت ساده به زمانى كه اين جداييها و تقابل ها رخ نداده بود داشته باشد. بلكه در آثار خويش كوشيد به تحقق چنين امرى يعنى نزديك كردن اين حوزه هاى جداافتاده يارى برساند. او به تأليف كلى علم و فلسفه و دين تمايل داشت كه بنابر تصريح خود وى به معناى بازگشت به وحدت درونى دنياى فكرى و عقلى بود. او در پى تركيب ميان خير (متعلق اراده) و حقيقت (متعلق عقل) و امر زيبا (متعلق آفرينش هنرى) بود. اين تأكيد بر تركيب و تأليف مبتنى بر اين پيشفرض بود كه حقيقت، كل است. (truth is the whole)
هدف دين: سلوى يف به تأسى از تعبير سقوط يا هبوط (fall) در فلسفه شلينگ ظهور فرد را حاصل از دست رفتن وحدت اصلى و اوليه مى دانست و بر آن بودكه دين با همين وظيفه يعنى بازگشت به وحدت سروكار دارد. به ديد او هدف دين متحد ساختن انسان و جهان با اصل و بنيان نامشروط و فراگير است. اما ايمان دينى بايد به شكل تفكر عقلى باشد. متافيزيك مى كوشد واقعيت را به عنوان امرى واحدو يكپارچه درك كند اما فلسفه اخلاقى و تفكر اجتماعى در پى آن است كه نشان دهد چگونه مى توان برخودمحورى افراد غلبه پيدا كردو باز به وحدت رسيد. بنابراين معرفت نظرى كه همانا معرفت به ساختار عالم واقع است در جهت معرفت عملى قرار دارد. از اين رو مى توان گفت تركيبى كه مدنظر سلوى يف است فراتر از تركيب و تأليف صرفاً عقلى و نظرى ميان علم و فلسفه و دين است.
نظريه معرفت: بنابر نظر سلوى يف دو راه براى كسب معرفت وجود دارد : معرفت بيرونى كه متوجه پديدارهاست و در دو ساحت معرفت تجربى حسى (empirical) و عقلى قرار دارد و نسبى است و معرفت درونى كه معطوف به وجود مطلق است و پيوند درونى با چيزى دارد كه متعلق شناخت آن قرار گرفته است: به تصريح سلوى يف اين نوع معرفت ، نامشروط و عرفانى است. به همين دليل تأكيد مى كند كه معرفت عرفانى براى فلسفه ضرورى است اگر كه بخواهيم به متعلق (object) معرفت فلسفى يعنى آنچه هدف غايى معرفت فلسفى است علم پيدا كنيم.
مقصود سلوى يف از معرفت عرفانى آن نوع معرفتى است كه در آن ، ادراكى مستقيم و بى واسطه از واقعيت بر پايه تجربه (experience) و استدلال عقلى (reasoning) و نه لزوماً تجربه فوق طبيعى و استثنايى حاصل مى شود.
سلوى يف در همين زمينه است كه به نقادى تجربه گرايى، راسيوناليسم و پوزيتيويسم مى پردازد. به ديد او تجربه گرايى از نوع حس گرايانه آن ( empiricism) ، واقعيت را به انطباعات و ادراكات حسى و داده هاى حاصل از حواس (sense - data) تنزل مى دهد. راسيوناليسم يا مكتب اصالت عقل نيز در نهايت به يكسان انگاشتن وجود و فكر مى انجامد و واقعيت بيكرانه را به ذهنيت شخص متفكر محدود مى كند. بدين ترتيب هردو از درك و فهم عميق واقعيت موجود و وجودمطلق دور مى افتند. پوزيتيويسم هم با طرد و تخطئه متافيزيك پيوند خود را با واقعيت مى گسلد. سلوى يف درعين حال خاطرنشان مى كند كه در هريك از اين نگرشها حقيقت وجود دارد اما حقيقتى كه هريك بيان مى كنند جزيى و ناكامل است. به ديد او مبنايى تجربى براى معرفت يقيناً موردنياز است . پوزيتيويسم هم در قائل شدن به اينكه علوم طبيعى يا تجربى محدود و مقيد به دنياى پديدارها هستند كاملاً برحق است اما چون متافيزيك را نفى مى كند خود را از فهم و شناخت واقعيت فوق پديدارى (metaphenomenalreality)محروم مى سازد.
وجود تام : يكى از انديشه هاى محورى متافيزيك سلوى يف مفهوم وحدت يا وجود تام است يعنى واقعيت به عنوان امرى واحد و يگانه. به زبان دينى اين همان مفهوم خدا در همه چيز و همه چيز در خدا است. در اينجا به اختصار بايد گفت كه از نظر سلوى يف وجود عينى خدا يا واقعيت نهايى و واپسين (ultimate reality) را نمى توان از عقل و استدلال محض استنتاج كرد يا از طريق منطق به اثبات رساند. بلكه در تجربه دينى در معناى معرفت عرفانى است كه چنين امرى به نحوى محدود حاصل مى شود. هرچند، اين تجربه نمى تواند بيانگر اوصاف خدا باشد. سلوى يف همچنين از تجلى خدا سخن مى گويد...
جامعه واخلاق: سلوى يف تصريح مى كند كه جامعه در معناى ذاتى اش حد خارجى شخصيت افراد نيست بلكه تحقق و شكوفايى درونى آن است. او تعارض هايى را كه ميان علايق و خواسته هاى افراد و علايق كلى جامعه يا رهبران آن پديد مى آيد ناديده نمى گيرد اما بر آن است كه نهايتاً هيچ تقابل يا دوگانگى اى ميان خير جامعه و خير افراد آن وجود ندارد. در يك جامعه مطلوب يا كامل اين دو قرين يكديگرند و چنين جامعه اى ، جامعه مطلوب و كامل ، چيزى است كه از طريق عمل اخلاقى ، از طريق بسط و توسعه نظم و نظام فراگير اخلاقى مى توان به آن رسيد. در هرعصرى محيط اجتماعى اى كه فرد وابسته به آن است تغيير و تحول پيدا مى كند. در نخستين عصر و دوره ،محيط اجتماعى قبيله بود. در دومين دوره ، اين محيط گسترش يافت و به صورت دولت ملى درآمدوبالاخره در دوره يا عصر سوم بشريت به طور كلى است كه اين محيط اجتماعى را تشكيل مى دهد. پيشرفت به معناى ارزشگذارانه آن مستلزم رشد و گسترش نظام اخلاقى جامعه است. سلوى يف همان طور كه دوگانگى ميان خير جامعه و خير فرد را رد مى كند هر ادعايى را هم مبنى بر اينكه اخلاق محدود به زندگى خصوصى است و اينكه معيارهاى اخلاقى را نمى توان در زندگى اقتصادى يا در حيات سياسى به كار بست رد مى كند. به عقيده او اخلاق نه تنها بر زندگى خصوصى بلكه برعرصه زندگى اجتماعى و سياسى و اقتصادى و نيز بر روابط بين الملل و نسبت انسان با محيطش هم بايد حاكم باشد. خلاصه آنكه اخلاق بايد در كامل ترين معنايش تحقق و عينيت پيدا كند و محدود به بخش هاى خاصى از زندگى نشود. سلوى يف تصريح مى كند كه به واسطه رشد و گسترش نظام اخلاقى جامعه است كه مى توان به حكومت الهى نزديك شد.
اصلاح و عدالت اجتماعى: چنانكه گفته شد سلوى يف عقيده داشت كه روشنفكرى تندرو در پيگيرى عدالت اجتماعى كارى را برعهده گرفت كه كليسا از آن غفلت كرده بود. اما اين بدين معنى نبود كه او جز در بخش كوتاهى از جوانى اش به سوسياليسم روى آورد. ايرادى كه او متوجه سوسياليست ها مى دانست اين نبود كه آنها در پى عدالت اجتماعى اند بلكه مى گفت سوسياليسم حتى در مطلوب ترين شكل هايش كمال اخلاقى جامعه را مستقيماً و به كلى مبتنى بر اقتصاد مى داند و نيل به اصلاح و بهبود اخلاقى را منحصراً توسط تحول و دگرگونى اقتصادى ميسر مى شمارد.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

به داورى سلوى يف سوسياليسم منسجم يقيناً نه مخالف بلكه جلوه افراطى تمدن سوداگرايانه و سرمايه دارى تك بعدى است كه در آن هم تعلقات مادى سيطره دارد. نقد او از جامعه سرمايه دارى و ديدگاههاى سوسياليستى بر پايه انسان شناسى او استوار است يعنى اين نظر او كه انسان چيزى بيشتر و فراتر از موجودى مادى و اقتصادى محور (economic man) است. او تأكيد مى كند كه سوسياليسم انسجام و سازوارى و سادگى بيشترى از جامعه سرمايه دارى دارد، زيرا جامعه سرمايه دارى عمدتاً تحت سيطره علايق مادى و اقتصادى قرار دارد اما وجود نهادهايى مانند كليسا را نفى نمى كند و به صورت ظاهرى از آن حمايت مى كند در حالى كه سوسياليسم هيچ ميانه اى با اعتقادات مربوط به خدا و گرايش دينى انسان ندارد و ساده تر و منسجم تر از آن است گرچه اين به معناى درستى نظرات سوسياليست ها در مورد انسان و هدف جامعه نيست.
سلوى يف به تحول و دگرگون كردن وضع بشر نظر داشت. روشنفكران تندرو نيز ظاهراً چنين نظرى داشتند اما سلوى يف برخلاف روشنفكران تندرو كه معتقد بودند با تغيير و تحولى انقلابى در ساختارهاى اجتماعى مى توان وضع انسان را دگرگون كرد در عين حال كه تأثير جامعه بر فرد را نفى نمى كرد برآن بود كه بهبود و ارتقاى معنوى و اخلاقى موردنظر او با تحولى انقلابى و به دنبال آن استقرار سوسياليسم تحت رهبرى عده اى قليل تحقق پيدا نمى كند. در نظر او چنين جامعه اى حاصل تأكيد بر برخى از بدترين ابعاد جامعه سرمايه دارى سوداگر است و انسان را از تقرب به هدف و غايت حقيقى اش باز مى دارد. از اين رو مى توان گفت كه سلوى يف بديلى نسبت به سوسياليسم الحادى مطرح كرد. وقتى انديشه ورانى چون برديايف ( ۱۸۷۴ - ۱۹۴۸) و بولگاكف (۱۹۴۴ - ۱۸۷۱ ) در راستاى انديشه هايى كه تا حد قابل ملاحظه اى ملهم از انديشه سلوى يف بودند از ماركسيسم گسستند همه تعلقات اجتماعى شان را رها نكردند و به تأملات متافيزيكى ادامه دادند. به تعبير كاپلستن آنها ديدگاههايى راجع به واقعيت و كمالات مطلوب اجتماعى مطرح ساختند كه مى توانست بديل نيرومندى در برابر سوسياليسم الحادى باشد اما آنها خيلى دير آمدند واگرچه تحت حكومت نيكلاى دوم جايى براى فلسفه هاى مختلف و ارائه اهداف و آرمانهاى اجتماعى متفاوت وجود داشت اما تحت رژيمى كه عاقبت جاى حكومت خودكامه تزارى را گرفت فقط براى يك فلسفه جايى وجود داشت.
معنويت و بهبود وضع بشر: معنويت گرايى و ارتقا و بهبود وضع بشر و شكوفاساختن ابعاد الهى زندگى انسان از مفاهيم اصلى در تفكر سلوى يف است. از باب مثال مى توان گفت به عقيده او هنرمند صرفاً دلمشغول بيان وخلق زيبايى نيست بلكه وظيفه او فراتر از ايجاد لذت زيبايى شناختى و هنرى است. در كتاب اصول فلسفى مى گويد كه هدف عرفان پيونديافتن با مراتب عالى وجود است و «هنر اصيل » را در اين هدف سهيم مى داند. در معناى هنر (۱۸۹۰) اين نظر را مطرح مى كند كه اثر هنرى نمايانگر وحدت امور معنوى و امور مادى است ، وحدت ميان امر ايده آل و امر واقعى، ميان امر ذهنى وانفسى و امر آفاقى و بيرونى . به ديد او هنر به شيوه و روش خاص خود در خدمت آگاهى و اشراق درونى و بهبود و ارتقاى نوع بشر است.
سلوى يف يك متفكر دينى بود و چنانكه گفته شد اعتقاد داشت كه دين مربوط به كل زندگى است و گستره فراخى دارد و محدود به بخش خاصى از زندگى نمى شود. دين در نظر او چنانكه گفته شد «به معناى وحدت مجدد انسان و جهان با اصل و بنيان نامشروط و فراگير (وجود) است ، وحدتى كه عبارت است از پيوند بخشيدن همه عناصر و اركان زندگى انسان و همه اصول و نيروهاى خاص انسان به اصل نامشروط و بنيادين وجود و به واسطه او و در او پيوند و ارتباط درست برقراركردن ميان آنها». سلوى يف نگرشى دينى به واقعيت داشت نگرشى كه در جهت نيل به هدفى بود، بويژه اصلاح و تحول مثبت انسانها، به اين معنى مى توان گفت اين نگرش جهتى اجتماعى داشت.

Copyright: gooya.com 2016