يک سوءتفاهم، دقايقى ناصر حجازى را به کيوسک کلانترى مستقر در ميدان هروى کشاند! چرا؟
ناصر خان، چه اتفاقى افتاد؟
با برادرم داشتيم قدمزنان مىرفتيم سر ساختمان که يک جوان آمد و گير داد. خانهام پايين ميدان هروى است و مىدانيد که داريم از نو مىسازيمش، براى همين يک خانه 500 متر بالاتر اجاره کرده و آنجا مستقريم، هر روز پياده مىرويم سر ساختمان.
به چه چيز شما مشکوک شدند؟
يک جوان 25، 26 ساله بود و بىسيم دستش گرفته بود و مطمئنم که مىخواست خودنمايى کند. چون تا شب چند مرتبه رفتم کيوسک مستقر در ميدان تا ببينمش اما نبود! احتمالاً رفته بود منزل تا جشن بگيرد و به دوستانش بگويد که مثلاً حال ناصر حجازى را گرفته است.
در برخى از روزنامهها نوشته بودند، به دستان شما دستبند زدند؟
نه نزد! دستانم را گرفتم جلويش و گفتم بايد به دستانم دستبند بزني! چون حتماً مجرم هستم کهگير مىدهي؟ خلاصه مىخواستيم پس از 50 سال ببينيم دستبند چه شکلى است که نديديم (مىخندد)
چرا؟
نه لباس فرم داشت، نه کارت شناسايي! پيراهنش را انداخته بود روى شلوارش و وقتى رفتم توى کيوسک فهميدم به خيلىها گير مىدهد! يک سروان آمد داخل تا مرا ديد کلى عذرخواهى کرد و به خاطر ايشان کوتاه آمدم چون مردم جمع شده بودند و نخواستم جو متشنج شود اما پيگير قضيه خواهم بود! به يک جوان چه ربطى دارد که من چه کارهام و کجا مىروم!
در اين روزهايى که بسيارى از همبازيانم از اين مملکت رفتند، من قيد زندگى در آمريکا، انگليس و ساير کشورها را زدم و در دوران جنگ تحميلى در مملکتم ماندم، چون به کشورم عشق مىورزم و حالا اينها حق ندارند با امثال من چنين برخوردى انجام بدهند و با آبروى من بازى کنند و آزادى اين مملکت را که با خون و دل سر و سامان گرفته، زير سئوال ببرند.