حصارهای بلند اوین و قزل حصار، درنگاه کودکانه من، بلند تر هم دیده می شدند؛ دیوارهایی تمام نشدنی که سربازانی مسلح بر بلنداي آن ها ایستاده بودند. ساعتهای زیادی از کودکی من و بچه هایي مثل من، پشت آن دیوارها گذشت؛ به شمارش آجرها و خواندن تابلوهای «خطر مرگ»، «نزدیک نشوید» و .... . امروز پس از گذشت کمتر از ده سال از آن خاطره ها، گرچه نه دیواری هست و نه تابلوی هشداری، فاصله من و نزدیکانم، حتی آن ها که آن زمان این سوی دیوار بودند، به همان اندازه و گاه بیشتر شده است. آن زمان لااقل به وقت و ساعتی که زندان بانان معین می کردند، به دیداری کوتاه نایل می شدیم و امروز از همین اندک هم بی بهره ایم. پس از سال های زندان، «مهاجرت»، آخرین و تنها راه ماندن، بی ترس و بی دیوار بود. اما «فاصله»، برای بسیاری از ما، میراث ماندگار سالهای دور شد، سال های تلخ دهه شصت.
«فاصله» اما تنها میراثمان نبود. از آن سال ها، «انتظار» هم واژه آشنایی است. شب هایی که در خلوت کودکانه خود می نشستم و با خدای خویش نجوا می کردم، می دانستم سالیانی باید منتظر باشم تا مادرم را – که در آن لحظات هیچ خاطره ای از او به یاد نداشتم – دیگر بار، این سوی دیوار ببینم. اما برای من و کودکانی چون من، «انتظار»، با گذشتن آن سال ها، تمام نشد. «مهاجرت»، گرچه آرامش لحظه های آینده را به ارمغان آورد، اما «انتظار» را خانه زاد ما کرد. این بار نه در سالن بزرگ ورودی قزل حصار یا در خاک های بیرونی آن، و نه در خیابان منتهی به اوین، که در خانه خود، «انتظار» را تجربه کردیم. این بار، نامه ها، تلفن ها و ایمیل ها بود که پر کننده فضای خالی خانه بود. در هر نامه و تماسی هم امیدی برای دیداری دوباره.
دیدارهای چنددقیقه ای از پشت شیشه یا کوتاه زمانی در آغوش مادر، زیر نگاه کنجکاو و دلسوز دیگر زندانیان یا در حضور سرد و بی ترحم زندانبانان و هر دو آزارنده، یاد و خاطره کودکی بی عروسک و اسباب بازی بسیاری چون من بود. خیلی از ما چهره مادرشان را از پشت شیشه های لک دار و خط خطی زندان، بیشتر از چهره بی واسطه او به خاطر دارند. امروز به برکت مهاجرت حتی از دیدن همین چهره هم محرومیم. دير زماني است كه خانواده هاي بسياري از ما در سرزمين هاي آزاد، سكني گزيده اند و ديدارها، گاه به رويا بدل شده اند. هجرت،گرچه رنج هميشه نديدن را از ما دور كرد و گرچه مانده عمر را آرامش بخشيد، اما رنجي هميشگي بر جا گذاشت؛ «دوري».
به قول عزيزي، «مهرآباد» قبرستان زنده هاي ماست؛ هر بار كه آشنايي را در آن بدرقه کرديم، دانستيم و براي خود بارها تكرار كرديم كه ديدار بعد، سالياني ديگر است که گاه همين ساليان هم دست نمي دهد. چندی پیش كه يكي از عزيزترينان ام را در زمين مهرآباد براي هوايي شدن بدرقه كردم، احساس كردم كه باز پاره اي ديگر از تن خود را به بيكرانگي هجرت سپرده ام. از قضا اين بار كسي را راهي كردم كه همه لحظه هاي تنهايي و همه ساعتهاي انتظار را با او سپري كرده بودم. هجرت، زماني كه تو را از نزديك ترين خاطره ها و يادهايت جدا مي كند و برايت هيچ نمي گذارد جز سوز تنهايي، سخت تر مي شود. براي من سخت تر هم شد كه دانستم نه خاطره، كه همه خلوت بي كسي ام را با همه ساعت هاي اندوهگين شب و روز سالهاي انتظار، با يا بدون ديوار از دست داده ام. و سخت تر آن كه اگر من هم به او بپیوندم، باز بايد ديگرانی را از بخشي از خاطره هايشان محروم كنم.