• با پيدايش «سكولاريسم» به انحصار دين به مثابه ايدئولوژی پايان داده شد و ايدئولوژيهای سياسی كوشيدند جای دين را بگيرند و يا آنكه در آميزش با آن كنترل نهادهای دولتی را از آن خود سازند
• سكولاريسم هر چند دين را از دولت دور كرد، اما هيچگاه نميتواند سبب زوال كامل دين در جامعه گردد. بهمين دليل نيز يورگن هابرماس فيلسوف معاصر آلمان اينك از جامعه پساسكولار سخن ميگويد
-------------------------------------------------------------------------------
• پيشگفتار
آنچه را كه ميخوانيد، در سال 2001 نوشتم و در دو نشريه «ميهن» و «طرحی نو» كه در اروپا منتشر ميشدند و ميشوند، انتشار دادم. اما از آنجا كه طی سالهای اخير كسان ديگری نيز درباره «سكولاريسم» جستارهائی نوشتهاند و در سايتهای اينترنتی انتشار دادهاند، مناسب ديديم كه اين اثر را در اختيار خوانندگان بيشتری قرار دهم. در نتيجه آنچه را كه چهار سال پيش نوشته بودم، ويراستاری كردم و برخی نكات را بر آن افزودم و ردهبندی محتوی آن را كمی تغيير دادم. آن نوشتار از دو بخش تشكيل ميشد: بخش اول مربوط ميشود به «سكولاريسم در اروپا» و بخش دوم تلاشی است برای نشان دادن «روند سكولاريسم در ايران». بخش سومی را فراهم آوردهام كه مربوط ميشود به روند سكولاريسم در كشورهای اسلامي. اميد است كه اين نوشتار بتواند در فهم و شناخت پديده «سكولاريسم» كه در غرب زاده شد و در ايران هنوز تحقق نيافته است، ياری رسان باشد.
• واژه شناسی سكولاريسم
«سِكولار» Saecular واژهاى لاتينى است و اين واژه در بعد تاريخ همچون هر واژه ديگرى دُچار تحوّل و دگرگونى گشته و بهمين دليل نيز در معنا و مفاهيم گوناگون مصرف شُده است. بنابراين هر يك از معانى اين واژه خود روندى تاريخى را بازتاب ميهده و كوششى را كه انسان در جهت تحقُقِ مدنيّت برداشته است، نشان ميدهد. پس براى آنكه بتوان از«سكولاريسم» دركى همهجانبه بدست آورد، بد نيست كه كوتاه به تمامى معنی اين واژه برخورد كنيم.
نخُست آنكه واژه «سِكولار» از ريشه سِكولوم Saeculum كه واژهای لاتينی است، استخراج شُده است كه به معناى عدد صد است. در اين معنی «سكولار» به آن روندها، رُخدادها و جريانات گُفته ميشود كه هر صد سال يكبار تكرار ميشوند و بر زندگى انسان تأثيراتِ شگرف ميگُذارند. در اين مفهوم واژه «سِكولار» در دورانِ باستان و پيش از پيدايش مسيحيّت بكار گرفته شُده است.
ميدانيم كه ميانگين عُمر انسانِ امروزى در جوامع پيشرفته سرمايهدارى با توجُه بهپيشرفت چشمگير دانش پزشكى و بهداشت چيزى حُدود 75 تا 80 سال است و تنها تعداد اندكى از آدميان بيش از صد سال (در آلمان حدود پنج در صد) عُمر ميكُنند. در دوران كُهن ميانگين عُمر آدميان چيزى در حُدود 20 تا 25 سال بود و بهمين دليل صد سال دورانى از عُمر چند نسل را در بر ميگرفت. حتى در قرن هيجدهُم كه انقلابِِ كبير فرانسه روى داد، يعنى در دورانى كه جامعه فرانسه پا به دوران توليد سرمايهدارى ميگُذاشت، ميانگين عُمر در اين كشور برابر با 29 سال بود (1). باين ترتيب صد سال داراى عظمت و اُبهتى ويژه بود. بر اساس همين نگرش بود كه پيش از پيدايش مسيحيّت بخشى از مردُم بر اين باور بودند كه در تاريخ بسيارى از رويدادها تكرار ميشوند. همانطور كه آن مردُم در هر سال با بهار و تابستان و پائيز و زمستان روبرو ميشُدند، بر اين باور بودند كه در هر صد سال نيز بسيارى از وقايع و حوادث تاريخى تكرار ميگردند، زيرا كه آن اُمور همچون فُصول سال جُزئى از روند كائنات را تشكيل ميدادند. بعدها كه مسيحيّت بوجود آمد، بسياری از مؤمنين كه تحت تأثير انديشه شيلياستى Chiliasmus (2) قرار داشتند، مىپنداشتند كه خُدا هر صد سال يكبار جهان را مورد خشم و غضب قرار خواهد داد و براى اصلاح آن مسيح و يا يكى از حواريون او ظُهور خواهد كرد تا ستمديدگان را از چنگال ظُلم و جور برهاند. خُلاصه آنكه به همه آن اُمورى كه ميتوانست هر يكصد سال يكبار حادث شود «سكولار» ميگُفتند و خصوصيّت اين پديدهها آن بود كه قابل تقليد و تكرار نميتوانستند باشند، همچنان كه بهار هر سال براى مُدّتِ مُعينى حادث ميشود و در ديگر فصلهاى سال قابل تكرار و تقليد نيست.
دو ديگر اگر بخواهيم براى واژه «سكولار» معادلى فارسى برگُزينيم، ميتوان از واژههای «دنيوى» و يا «جهانى» بهره گرفت، يعنى آنچه كه داراى منشأ زمينى و مادّى است و باين جهان وابسته است.
• سكولاريسم ديني
آنطور كه به نظر ميرسد، اين واژه در ابتدأ و بطور عُمده توسُط كليساى كاتوليك مورد استفاده قرار گرفت و آنهم در موارد مُختلف. پس لازم است كه به اختصار هم كه شُده، باين موارد بپردازيم:
1- ميدانيم كه غالبِ اديان زندگى انسان را به دو بخش تقسيم ميكنند. بخشى از اين زندگى داراى وجه زمانى محدود ميباشد و بهدورانى تعلُق دارد كه روح در محدوده جسم «اسير» است. تمامى اديان اين مرحله را دوران زندگى دُنيوى مينامند كه روح بخاطر «اسارت» در جسم، ميتواند بهتباهى و گمراهى گرايش يابد. دوران ديگر كه پس از مرگ انسان آغاز ميشود، دورانى است كه روح از چنگال جسم رها ميگردد و به «ملكوتِ خُدا» ميرود. اين مرحله دورانِ زندگى ابدى و يا زندگى روحانى ناميده ميشود. پس از مرگ جسم فاسد و دُچار تبديل ميشود و حال آنكه روح كه داراى خاصيّت ابدى و جاودانى است، از زمين به آسمان عروج ميكُند. تعاليم دين مسيحيّت نيز بر اين اساس اُستوار است و اصل تثليث آن بر اين پايه بنأ شُده است كه پدر)خُدا(براى نجات و ارشادِ بشريّت مريم را از «روحالقدس» آبستن ساخت تا «پسر خُدا»، يعنى عيسى مسيح بتواند پا بهجهانِ خاكى گُذارد و بعنوان «نجات دهنده» از ملكوت به زمين آيد تا به فريب و تباهى انسان پايان دهد. در اين معنى ذاتِ الوهيّت در پيكر عيسى جسميّت يافت و پس از آن كه او را در اورشليم به صليب كشيدند، آن «جسم قُدسى» كه تجّسُم خاكى «روح اُلقُدس» الهى بود، پس از سه روز زنده شُد و از زمين بهآسمان بازگشت (3).
2- ديگر آنكه در تمامى اديان توحيدى انسان كم و بيش از خودمُختارى برخوردار است و ميتواند بر حسب تشخيص و اراده خود ميان خير و شّر، خوبى و بدى، زندگى دنيوى و زندگى ربّانى يكى را انتخاب كُند. در تورات آمده است كه «مار به زن)حوا(گُفت (…) خُدا ميداند در روزى كه از آن)ميوه درخت معرفت(بخوريد، چشمان شُما باز شود و مانند خُدا عارف نيك و بد خواهيد بود». باين ترتيب انسان مُختار است مابين زندگانى دُنيوى و يا روحانى يكى را انتخاب كُند. بر اين اساس در مذهب كاتوليك واژه «سِكولار» در رابطه با آن بخش از زندگانى انسان كه داراى وجه مادی و دنيوى بود، بكار بُرده شُد، يعنى همه آن چيزهائى كه داراى وجه اين جهانى و فاقد ارزشهاى روحانى و ربّانى بودند، به مثابه روندها و پديدههاى «سِكولاريستى» تلقى گشتند. در همين معنى واژه «سِكولار» از همان آغاز در محدوده مذهبِ كاتوليك داراى بارى منفى بود، زيرا كه زندگى دُنيوى در برابر زندگانى ربّانى داراى ارزش نبود و كسى كه بهارزشهاى اين دُنيا چشم دوخته بود، آخرت خود را تباه ميساخت، زيرا كه زندگى واقعى و ابدى تازه پس از مرگ و پا نهادن به «ملكوت الهى» آغاز ميشود. بنابراين كسانى كه داراى وجوه «سِكولاريستى» هستند، عملأ به «زندگى دينى» پُشت كرده و در نتيجه راهى به «ملكوتِ خُدا» (4) نخواهند داشت.
3- در مذهب كاتوليك كسى كه راهب و يا راهبه ميشود، بايد بخاطر تزكيّه نفس و زندگانى روحانى از تمامی لذاتِ دُنيوی چشمپوشى كُند و در همين رابطه حّق ازدواج ندارد و بايد تارك دنيا را برگُزيند و گوشهنشينى اختيار نمايد. روشن است كه در طول تاريخ بسيارى از كسانی كه كوشيدند در اين راه گام نهند، پس از مُدّتی دريافتند كه تاب تحمُل آن همه امساك و محروميّت را ندارند و بهمين دليل از رهبرى كليساى كاتوليك خواستار بازگشت به زندگى دُنيوى شُدند. در همين رابطه نيز در كليساى كاتوليك به روندى كه در بطن آن كسانى كه به زندگى روحانى پُشتِ پا زده و بسوى زندگى دُنيوى تمايل مىيافتند، روندِ «سِكولار» ميگُفتند و بر اساس اسناد و مدارك، واژه «سِكولار» براى نخُستين بار در تاريخ دينى در اين رابطه مصرف شُده است. باين ترتيب در مذهب كاتوليك «سِكولار» تمامى سُطوح زندگى دُنيوى انسان را در بر ميگرفت. بعبارت ديگر زندگى دُنيوى بيشتر تحت تأثير نيازهائی است كه جسم انسانى موجب پيدايش آن است، همچون سرما و گرما، گُرسنگى و سيرى، غريزه جنسى و غيره. بنابراين همه آن تلاشهائی كه انسان براى ادامه حياتِ جسم خود انجام ميدهد و ميكوشد نيازهاى آنرا برآورده سازد، داراى باری «سِكولاريستي» هستند و باين ترتيب «سِكولار» كه زندگانى اين جهانى را در خود ُمنسجم ميسازد، به برابرنهاده Antitheseزندگانی روحانى بدل ميگردد.
• روند ضددينی سكولاريزاسيون
سكولاريزاسيون به روندی گفته ميشود كه بدون موافقت كليسای روم املاك و يا اشيائی كه به كليسا تعلق دارد، توسط ديگران مورد استفاده قرار گيرد. با پيدايش دين مسيحيت روند سكولاريزاسيون نيز آغاز شد و تا ميانه سده 20 ادامه داشت. برای آنكه اين روند را بهتر بشناسيم، طرح چند نكته اهميت دارد.
مذهب كاتوليك بر اساس اين نظريه انسجام يافته است كه عيسى مسيح پيش از مصلوب شُدن از ميان حواريون خود پطروس (5) را بهجانشينى خود برگُزيد وبر «اين صخره كليساى خود را بنا كرد» (6). پطروس نيز پيش از مرگ رهبرى كليساى خود را به اُسقفِ كليساى رُم واگُذاشت كه بعدها به پاپ، يعنى پدر معروف شُد. باين ترتيب پاپ جانشين پطروس و او جانشين مسيح بر روى زمين است و بهمين دليل كسى كه بعنوان پاپ برگُزيده ميشود، از خصوصيّت «خطاناپذيرى» برخوردار است و «شبانى» است كه بايد «گوسفندان مسيح» را به چراند و از آنها در برابر خطرات حفاظت كُند.
از هنگامی كه مسيحيّت در دوران سلطنت كُنستانتين در قرن چهارُم ميلادى به دين رسمی امپراتورى روم بدل گشت، دولتِ روم خود را مسئول تمامى مسيحيّان روى زمين دانست و كوشيد امپراتورى روم را به امپراتورى جهانِ مسيحيّت بدل سازد و از آن پس همهی كشورگُشائىها و جنگها به نام دفاع از شريعت مسيح انجام گرفت. در همين رابطه اُسقفِ كليساى شهر رُم از ويژگى والائى برخوردار بود و رهبرى دينی مسيحيانى را كه در قلمرو امپراتورى روم زندگى ميكردند، بر عُهده داشت. امّا زمانى كه امپراتورى روم غربى كه مركز آن شهر رُم بود، با آغاز قرنِ پنجُم ميلادى مورد حمله اقوام ژرمن قرار گرفت و در پايان آن قرن نابود شُد، نخُست هرج و مرج تمامى قاره اُروپا را فراگرفت و سپس و آنهم به تدريج دولتهاى كوچكى در سراسر اُروپا بوجود آمدند كه هيچ يك از آن بخاطر كوچكى نميتوانست خود را جانشين دولت روم بنامد كه از نظبر سياسى اُروپا را مُتّحد ساخته بود. باين ترتيب اتّحاد سياسى اُروپا درهم شكست، ليكن اين امر بهنقشِ مركزى كليساى رُم به رهبرى پاپ هيچ خدشهاى وارد نساخت و رُم همچنان كانونِ قُدرتِ دينی باقى ماند. همين امر سبب شُد تا دين مسيح آن رشتهاى باشد كه تمامى دولتهاى ايالتى و كوچك را همچون دانههاى تسبيح بهم مُتصّل ميساخت. بهمين دليل با آغاز قرون وسُطى كليساى كاتوليك از موقعيّت ويژهاى برخوردار شُد و بيشتر دولتهاى كوچك و ايالتى رهبرى روحانى پاپ را بر كشور خود پذيرُفتند و شاهانِ فئودال با پرداختِ خراج به واتيكان خود را نماينده و مُباشر پاپ در كشورى كه حُكومت ميكردند، ناميدند. در اين عصر حُكومت «روحانى» پاپ فراسوى حُكومتهاى «زمينى» و «دُنياگرايانه» شاهانِ و اشراف فئودال قرار داشت و چون بنا به تعاليم مسيحيّت، تمامی زمين به مسيح تعلُق دارد، بنابراين پاپ بعنوانِ جانشينِ او نقش رهبرى دينى و دُنيائى جهان مسيحيّت را بر عُهده داشت. شاهانِ فئودال بدون اجازه پاپ نميتوانستند در كشور خود حُكومت كُنند و يا آنكه منظقهاى را مُتصرف گردند. همين امر سبب شُد تا طی چند قرن ثروت عظيمى در دستان كليساى كاتوليك تمركُز يابد و بخش بزرگى از زمينهاى كشاورزى اُروپا به مالكيّت كليسا درآيد.
از سوى ديگر تا زمانى كه امپراتورى روم برقرار بود، كليساى مسيحيت زير نُفوذ قيصر روم قرار داشت. در اين دوران يكى از وظايف كليسا مُبارزه با بىعدالتىهائى بود كه در جامعه وجود داشت. در اين دوران هنوز دستگاه دولت بر كليسا حاكم بود و بعبارت ديگر نهادهاى دُنيوى بر نهادهاى روحانى غلبه داشتند. امّا زمانى كه اين امپراتورى فروريخت و جاى خود را به دهها دولت كوچك و بُزرگ داد كه رهبران سياسی آن خود را مُباشران پاپ ميناميدند، روند چيرگى نهاد روحانی بر نهاد دُنيوى آغاز گشت و بعبارت ديگر از آن پس رهبرى كليسا در كشورهاى مُستقل اُروپائى پُشتيبان شاهانِ فئودال گرديد. اگر در گُذشته، دهقانانى كه زير ستم ماليات و عوارض فئودالى كمرشان خم شُده بود، براى فرار از چنگال ستم اربابِ فئودال به كليسا پناه ميبُردند، اينك اين كليسا خود جُزئى از دستگاه استثمار و ستم شُده بود و بهمين دليل نيز مابين اُسقفهائى كه داراى پيشينه اشرافى بودند و رهبرى كليسا را در دست داشتند و از حُقوق و مزاياى اشرافيّت زميندار در برابر دهقانان دفاع ميكردند و كشيشانى كه منشأ روستائى داشتند و با رنج و محروميّتهاىدهقانانآشنا بودند، تضادى آشتى ناپذير بوجود آمد. ديرى نپائيد كه شورشهاى دهقانىتمامى اُروپای غربی را فراگرفت و بخشى از كشيشان كه خواهان دگرگونى وضعيّت موجود به نفع دهقانان تُهيدست بودند، با پُشتيبانى از اين جُنبشها با رهبرى كليساى كاتوليك بهمبارزه برخاستند. باين ترتيب دوران تازهاى از روند «سِكولاريزاسيون» آغاز شُد.
در آلمان جنگهاى دهقانى همراه بود با جنبش اصلاحات دينى مارتين لوتر Martin Luther. او با ترجُمه تورات و انجيل بهزبان آلمانی زمينه را براى فهم مطالب آن كتابها توسُطِ مردُمِ عادى كه به زبان لاتين تسلُطى نداشتند، فراهم آورد و در عين حال عليه دستگاه كليساى كاتوليك كه ثروت انبوهى را در دستان خود مُتمركز ساخته بود، قد برافراشت. در آن دوران اُسقفها كه خود را نماينده پاپ در هر كشورى ميناميدند، بخاطر در اختيار داشتن اين ثروت انبوه، همچون پادشاهان در ناز و نعمت بسر ميبردند و از وضعيّت سخت و دهشتناكی كه روستائيان در آن قرار داشتند، بىاطلاع بودند. وضعيّت زندگى اين اُسقفها طورى بود كه حتى شاهان ايالتهاى كوچك آلمان از آن همه ثروت برخوردار نبودند و بهمين دليل هنگامى كه جُنبش دهقانى آغاز شُد، اين جنبش تنها با سلاح دين مسيح ميتوانست عليه اشرافيت وابسته به كليساى كاتوليك بهمبارزه برخيزد. بهمين دليل نيز بخشى از شاهان ايالتى از فُرصت سود جُسته و بهپُشتيبانى از آئين لوتر پرداختند تا بتوانند بخشی از املاك كليسا را به تصرُفِ خود در آورند. اين امر امّا مُمكن نبود، مگر آنكه شاهان فئودال ميتوانستند براى مردُم كشور خود توجيه كنند كه ديگر پاپ يگانه نماينده مسيح بر روى زمين نيست. جُنبش اصلاح دينى لوتر كه موجب پيدايش مذهب پروتستانتيسم (7) گشت، بهترين فُرصتى بود كه چُنين اشرافى توانستند از آن به نفع خود بهره گيرند. باين ترتيب با پيروزی جُنبش پروتستانتيسم در اُروپا هم يكپارچگى كليساى كاتوليك از بين رفت و هم آنكه بخشى از ثروتِ كليسا را اشرافِ فئودال به نفع خود ضبط كردند. در تاريخ كليساى كاتوليك، روندی كه در بطن آن زمينهاى مُتعلق به كليسا بدون موافقت رهبران كليسا به مالكيت شاهانِ فئودال درآمد و امر قضاوت از حوزه اختيارات كليسا خارج شُد، روندِ «سكولاريزاسيون» ناميده شُده است.
البتّه روند خلع مالكيّت از كليسا در اُروپا از قرن ششم ميلادى، يعنى در دورانى كه اسلام هنوز ظُهور نكرده بود، آغاز گشت و اين روند تا انقلابِ كبير فرانسه بطول انجاميد. در آغاز، اشرافى كه بايد دست به جنگ ميزدند و باندازه كافى از امكاناتِ مالى برخوردار نبودند، از رهبرى كليسا تقاضاى كُمك كردند و در غالبِ اوقات كليسا به آنها پاسُخِ مُثبت ميداد و گهگاهى نيز دست رد به سينه آنها ميزد. در چُنين مواردى اين رهبران سياسى به بهانههاى گوناگون ميكوشيدند بخشى از ثروتِ كليسا را از آنِ خود سازند. در ابتدأ چُنين كوششهائى داراى سويه ضددينى نبودند و بلكه اين اشراف در عين عبوديّت نسبت به كليساى كاتوليك و شخص پاپ زمينهاى كليسا را مُصادره ميكردند. امّا از زمانى كه جُنبشهاى دهقانی عليه مُناسبات ارباب رعيّتى فئودالى كه بر اساس آن روستائيان از هرگونه حُقوقى محروم بودند آغاز شُد، اين روند بيشتر از گُذشته نُضج يافت و سپس جنبه ضدِكاتوليكى بخود گرفت.
همانطور كه گُفتيم، پس از جنگهاى دهقانى كه در قرن شانزده تقريبأ سراسر اين قاره را در برگرفت، روند خلع مالكيّت كليسا شدّت يافت، زيرا در نتيجه اصلاحات دينى لوتر وحدت مسيحيّت از بين رفت و لايههاى مُختلف اين مذهب با همكارى با قُدرتهاى سياسى منطقهاى عليه يكديگر به مُبارزه برخاستند و دست به توطئه زدند. اين روند در با انعقاد پيمان «صلح وستفالن» westfälischer Frieden كه در سال 24 اكتبر 1648 ميان امپراتوری آلمان و فرانسه بسته شد، به نقطه اوج خود رسيد. در اين قرارداد صلح تإكيد شد املاكی كه در سال 1624 در اختيار كليسای كاتوليك بود، بايد به اين كليسا پس داده شوند. باين ترتيب تمامی املاك و ثروتی كه پيش از اين تاريخ طی جنگهای دهقانی از كليسا مصادره شده بود، مورد تأئيد قرار گرفت. در همين قرارداد صلح از مقوله سكولاريزاسيون املاك كليسا سخن گفته شده است، يعنی املاكی كه پيش از سال 1624 طی جنگهای دهقانی به مالكيت نهادهای دنيوی (اشراف و دولتهای ايالتهای آلمان) درآمده بودند، نبايد به كليسا پس داده ميشدند. يكی ديگر از مزايای اين قرارداد صلح آن بود كه هم مذهب پروتستان لوتريسم و هم مذهب پروتستان كالونيسم كه در سوئيس بوجود آمده بود، به رسميت شناخته شدند و باين ترتيب به انحصار كليسای كاتوليك به مثابه يگانه كليسای مسيحيت در اروپا پايان داده شد.
پس از پايان جنگهای دهقانی روند سكولاريزاسيون، يعنی سلب مالكيت ارضی از كليسای كاتوليك در بيشتر كشورهای اروپائی گسترش يافت. در اتريش در دوران سلطنت يوسف دوم در سال 1782 قانون ضبط اموال كليسا تصويب شد. در فرانسه انقلابی در 2 نوامبر 1782 قانونی به تصويب رسيد كه طی آن تمامی املاك كليسا بايد به دولت تعلق ميگرفت. اين املاك را دولت انقلابی به حراج گذاشت. در آلمان زمينهای كليسا در دو سوی رودخانه راين كه به چهار ايالت اسقفي، 18 اسقفنشين و 300 صومعه تعلق داشتند، به مالكيت امپراتوری درآمدند. در ايتاليا طی سالهای 70-1860 دولت كليسا، يعنی سرزمينی كه پاپها از سدههای 8 تا 13 ميلادی بر آن حكومت ميكردند، از كليسا گرفته شد و جزئی از كشور ايتاليا گشت و قلمرو كليسای كاتوليك به منطقه واتيكان كه محله كوچكی از شهر رم است، محدود گرديد(8). با بقدرت رسيدن بلشويكها در روسيه در اكثبر 1917، تمامی املاك و ثروت كليسای ارتدكس به مالكيت دولتی تبديل گرديد و پس از فروپاشی «سوسياليسم واقعإ موجود» در اين كشور بخشی از آن به كليسا پس داده شد. هم،چنين به تقليد از روسيه شوروی در ديگر كشورهائی كه احزاب كمونيست به قدرت رسيدند، كم و بيش از كليسا سلب مالكيت كردند.
با آنكه دولتهائىكه املاك كليسا را بهنفع خود ضبط ميكردند، هنوز داراى منشأ بورژوائى نبودند، ليكن شدّتيابى همين روند بيانگر آن بود كه در بافت سُنتّى جوامع اُروپائى دگرگونىهائى كيفى در حال تكوين بود كه هنوز از تراكُم لازم براى تغيير مناسبات توليدى فئودالی برخوردار نبود. بطور نمونه دولت پروس (9) پس از غصب زمينهاى كليساى كاتوليك نخُست آنها را بهدهقانان اجاره داد و سپس براى آنكه از درآمد ثابت و مُطمئنى برخوردار شود، آن زمينها را بهاشراف فئودال سپُرد و آنها پرداخت اجاره بهائى را كه مقدار آن طى قرارداد تعيين شُده بود، در برابر دولت بعُهده گرفتند. اين اشراف نيز آن زمينها را بهدهقانان به بهاىبيشترى اجاره دادند و باين ترتيب بشدّتِ استثمار روستائيان افزوده شُد. بعدها، پس از آنكه سرمايهدارى در آلمان قُدرت سياسى را از آنِ خود ساخت، آن زمينها به روستائيانى كه بر سر آن كار ميكردند، فروخته شُد و باين ترتيب خُرده مالكيّت روستائى بوجود آمد.
• جامعهشناختی سكولاريزاسيون
از نُقطه نظر جامعهشناختى«سِكولاريزاسيون» به روندى گُفته ميشود كه در بطن آن فرهنگ حاكم بر جامعه كه در ابتدأ داراى ملاط دينى بود، بتدريج جنبههاى دينى خود را از دست ميدهد و به فرهنگى غيردينى بدل ميگردد و باين ترتيب فرهنگِ دينزدوده به مثابه فرهنگ غالب، اساسِ عملكرد اجتماعى را تعيين ميكُند. بعبارت ديگر «سِكولاريزاسيون» روندى را نمودار ميسازد كه در بطن آن انديشه حاكم اجتماعى بتدريج رنگ و بوى دينى خود را از دست داده و جامعه خود را از سُنتها و دُگمهاى دين رهانيده و ميتواند به رهايش Emanzipation (10) خود از آن تنگناها تحقق بخشد. با تحقُقِ اين روند ديگر احكام دينى زيرپايه و شالوده حركت اجتماعى را در هيچ زمينهاى تشكيل نميدهند و سيستمهاى حُقوقى و سياسى بر اساس اراده مردُم تعيين ميگردند، زيرا جامعه در برابر بُنبستهائى كه قرار ميگيرد، بهتر از هر نهاد ديگرى ميتوان عكسالعمل مطلوب از خود نشان دهد و ضرورت زمانه را درك كُند.
باين ترتيب روندِ «سِكولاريزاسيون» فرايندى را در بر ميگيرد كه در بطن آن دين بتدريج نقش اجتماعى خود را از دست ميدهد و جنبه فردى بخود ميگيرد و بهمين دليل نيز ديگر نميتواند نقشى محورى در مُراوده عُمومى اجتماعى بازى كُند. با پيدايش سرمايهدارى با نظامى روبرو هستيم كه بسُرعت طبيعت، جامعه و خود را دگرگون ميسازد و دين با گُسترش پويائى و تحرُكِ اجتماعى، استعدادِ تطبيق سريع خود با شرايط تاز را از دست ميدهد و به مانعى بر سر راه رُشد اين نظام بدل ميگردد. اما اين روند نميتوانست تحقُق يابد مگر آنكه در روندِ توليدِ اجتماعی تحوُلى شگرف صورت نميگرفت و در رابطه با آن مُناسباتى كه بر اساس آن ثروت اجتماعى توليد و توزيع ميشُد، دستخوشِ دگرگونى پايهای نميگشت. اين روند، همانطور كه ديديم، با رُشدِ مُناسباتِ توليدى سرمايهدارى آغاز شُد.
تا آن زمان وسيله عُمده توليد زمين بود و كسى كه اين وسيله را در اختيار داشت، ميتوانست با دريافت اجارهبهأ از روستائيان، بخش عُمدهاى از ثروت اجتماعى را در دستان خود مُتمركز سازد. باين ترتيب اشرافی كه مالك زمينهاى كشاورزى بودند و روحانيّتى كه زمينهاى خالصه كليسا را در كُنترُل خود داشتند، بخش قابل توجُهى از ثروت اجتماعى را از آنِ خود ميساختند. تاريخ نشان داد كه روحانيّت و اشرافيّت پيكره واحدى را تشكيل نميدادند. از روحانيّنيّت تنها قشر بالاى آن، يعنی اُسقفها از ثروت و مكنت زياد بهرهمند بودند و حال آنكه اكثريّت روحانيّت، يعنى كشيشها كه غالبأ خود روستازاده بودند، در مناطق روستائى در ميان دهقانان بىچيز فقيرانه زندگى ميكردند. علاوه بر اين قشر بالاى كليسا خود را نماينده مسيح بر روى زمين ميدانست و بهمين دليل براى خود مقامى فراسو و برتر از اشرافيّت قائل بود، زيرا كه معنويّات روحانى را نمايندگى ميكرد و راه آخرت انسانها را هموار ميساخت. باين ترتيب روحانيّت هرچند كه بخشى از ثروت اجتماعى را در دستان خود مُتمركز ساخته بود، ليكن خود را رستهاى ميدانست كه معنويّات را نمايندگى ميكرد و بهمين دليل سيستم تعليم و تربيت و دادگاههاى مذهبى را در انحصار خود داشت. اشراف نيز با در اختيار داشتن قواى نظامى، خود را فراسوى مردُم عامى ميدانستند و بر اين باور بودند كه چو «امنيّت» مناطق روستائى را تضمين ميكُنند، پس بايد بخشى از محصول كار روستائيان را دريافت دارند. آنها نيز رسته خاصى را تشكيل ميدادند كه رهبرى جهان دُنيوى را وظيفه موروثى خود ميدانستند. مابقى جامعه، يعنى روستائيان و شهرنشينان كه فاقد پايگاه روحانى و اشرافى بودند، رسته واحدى را تشكيل ميدادند كه ثروت اجتماعی را توليد ميكرد، بىآنكه سهم عُمدهاى از آنرا بتوانند از آنِ خود سازند.
پس روندِ «سِكولاريزاسيون» به فرايندى گُفته ميشود كه طى آن جامعه پس از طى مراحلی پيچيده بتدريج قادر ميشود خود را از نُقطهنظر سازماندهى و تفاهُم زندگى اجتماعى از قيد و بند انديشههاى دينى- عرفانى رها سازد. در پايانِ اين روند، اعتقادات دينى از روابط اجتماعى كنار گُذاشته ميشوند و دين به مسئلهاى خُُصوصى- فردى بدل ميگردد و كليسا به مثابه يگانه نهادى كه ميتواند ميان فرد و خُدا رابطه برقرار سازد، خصلت حُكومتگرى خود را از دست ميدهد و از دستگاه دولت كنار گُذاشته ميشو د و باين ترتيب جُدائى دين از دولت تحقًق ميابد.
• دولت سكولار
انديشه جُدائى دين از دولت براى نخُستينبار توسُطُ انديشمندان ليبرال مطرح گشت. روشنفكرانِ ليبرال دورانِ روشنگرى بدون آنكه ضد دين باشند مُخالف قشر بالای روحانيّتى بودند كه با اشرافيّت همدست گشته و راه را بسوى هرگونه دگرگونی مُسالمتآميزِ مُناسباتِ اجتماعى بسته بود (11). بنابراين بورژوازى تازه بهدوران رسيده كه از منافع شهروندى خويش دفاع ميكرد، براى آنكه بتواند موانعى را كه در محدوده مُناسباتِ توليدی فئودالى بر سرِ راه رُشدِ او موجود بودند، از ميان بردارد، مجبور بود نه تنها عليه اشرافِ فئودال، بلكه همزمان عليه قشر بالائىكليساى كاتوليك نيز كه بخاطر در اختيار داشتن زمينهاى زراعى، با هرگونه تغييرى در روابطِ اجتماعى سُنّتى مُخالفت ميكرد، بهمُبارزه برخيزد. در برخى از كشورها همچون فرانسه مُبارزه با روحانيّت دارای اشكال خونين و خشن بود و در برخى ديگر از كشورها همچون امريكا، چون روحانيّت از يك سو وابستهبه شاخههاى گوناگونِ مسيحيّت بود و از سوى ديگر بخاطر مهاجرت بهآن قاره نيروئى تازهوارد را تشكيل ميداد كه هنوز در مُناسباتِ طبقاتى و اجتماعی كشورهائى كه تازه پديد مىآمدند، جذب نشُده بود، در نتيجه بخاطر فقدانِ پايگاه سياسى و اقتصادى خويش، از همان آغاز خود را از سياست كنار كشيد و بهمين دليل نيز توانست از خشم بورژوازئی كه تازه بدان سرزمين پا نهاده و در صدد بود با بدست آوردنِ استقلالِ سياسی از اُروپا زمينه را براى رُشدِ هرچه بيشتر خويش فراهم آورد، در امان ماند.
باتوجُه به آنچه گُفته شُد، در جامعهشناختى دينى روندِ «سِكولاريزاسيون» همراه است با روندِ صنعتى شُدنِ جوامع اُروپائى. بعبارت ديگر تفكُر و انديشه «سِكولاريزاسيون» همراه با پيدايش سرمايهداری زائيده شُد و در مرحلهاى كه سرمايهدارى بايد براى ادامه حيات خود پوسته نظام فئودالی را درهم ميشكست، اين انديشه به شُكوفائی خود رسيد و به جوهر انقلابِ كبير فرانسه بدل گرديد كه بر اساس آن سرانجام جُدائى دين از دولت تحقُقِ اجتماعى يافت. هر چند در انقلاب كبير فرانسه روحانيت بشدت سركوب شد، اما جنبش لائيسيته، جنبشی كه خواهان جدائی كامل دين و دولت از يكديگر تا هيچيك از نهادهای دينی نتواند در تدوين قوانينی دخالت كنند كه زندگی اجتماعی را سامان ميدهند، در سده 19 در اين كشور بوجود آمد و توانست اين انديشه را در قانون اساسيای كه در سال 1905 تدوين گشت، بگنجاند (12).
بهمين دليل نظريه جامعه شناختى دينى از اين اصل حركت ميكُند كه روندِ «سكولاريزاسيون» قابل بازگشت نيست و نميتوان به دورانى برگشت كه دين و دولت هنوز بهم آميخته و روحانيّت در حاكميّت سياسى جامعه داراى نقشى كليدى بود. البتّه برخى از جامعهشناسانِ دينگرا دُرُستى اين نظريه را مورد ترديد قرار ميدهند و بر اين باورند كه بُحرانِ مُناسباتِ سرمايهدارى سبب شُده است تا انسانها براى ارضاء نيازهاى روحى- روانى خود ديگربار به مذهب گرايش يابند و در همين رابطه بايد براى مذهب در تنظيم زندگى اجتماعى نقشى تعيين كُننده قائل شُد. ديگر آنكه تمايُل به بيرون آمدن از بُنبستهاى روحى- روانى سبب شُده است تا انسانهاى جوامع پيشرفته سرمايهدارى به مذاهب جديد گرايش يابند و بهمين دليل امروز ميتوان به مذاهبى برخورد كه در عين مطرح ساختن اعتقاداتِ دينى خويش، هريك به امپراتورى اقتصادى عظيمى تبديل گشتهاند و از طريق قُدرتِ مالى خود ميكوشند در روندِ زندگى اجتماعى تأثير گُذارند و هواداران و مؤمنين خود را به سوئى گرايش دهند كه جهانبينى دينىشان آنرا مطلوب و براى خوشبختى نوع بشر مُفيد ميداند.
ديديم كه روند «سِكولاريسم» چيزى نيست مگر روندِ غيردينى شُدنِ حُكومت. تا زمانى كه مُناسباتِ توليدى سرمايهدارى در بطنِ جوامع فئودالی اُروپا جوانه نزده بود، حُكومتها مشروعيّت خود را از كليساى كاتوليك ميگرفتند و بهمين دليل نيز موظف بودند جامعه را بر اساسى كه اين شريعت توصيه ميكرد، سر و سامان دهند و بهمين دليل حُكومتها ميبايست عملكرد خود را با اُصول و احكام ديانت مسيح سازگار ميساختند. اما با پيدايش شيوه توليد سرمايهدارى دائمأ به نقشِ علوم طبيعى در روندِ توليد افزوده شُد. ميدانيم كه در جوامع ماقبلِ سرمايهدارى زمين عامل اصلی و كشاورزى شيوه اساسى توليد بود. در اين مُناسبات انسان ميكوشيد با كار و فعاليّت خود آنچه را كه در طبيعت وجود داشت، بازتوليد كُند و اگر تصرُفى در طبيعت ميكرد، اين امر تنها منوط بر آن بود كه زمينِ بيشترى را براى كِشت و رويش گياهانى كه فرآوردهها فرآوردههاى آنان ميتوانستند بخشى از نيازهاى غذائى انسان را برآورده سازد، اختصاص دهد. باين ترتيب انسان با فعاليّتِ خود زمينه را براى رُشدِ برخى از گياهان كه در طبيعت وجود داشتند، فراهم آورد. امّا توليدِ صنعتى همراه است با تغيير و تصرُف در طبيعت و ساختن فرآوردههائى كه مصنوع انسان هستند و بخودى خود در طبيعت وجودِ خارجى ندارند. بعبارت ديگر تغيير جهان موضوع و خميرمايه اصلى اين شيوه توليدى را تشكيل ميدهد. براى آنكه اين روند بتواند آغاز گردد، بايد دانشِ بشرى به آنچنان تراكُمى ميرسيد كه انسان با بهره گيرى از علوم ميتوانست هم به مكانيسمهائی كه در طبيعت وجود داشتند، پى می بُرد و هم آنكه در مييافت كه چگونه ميتواند عناصُر طبيعى را به مصنوعاتى كه ميتوانند نيازهاى او ر ارضأ كُنند، بدل سازد. باين ترتيب در جامعه سرمايهدارى، خِردگرائى نه تنها در زمينه توليد، بلكه در تمامى زمينههاى زندگى به عُنصُر غالب بدل گرديد و ديرى نپائيد كه ميانِ مشروعيّت دينى حُكومت و ضرورتِ توليد كه ديگر بر اساس دستاوردهاى عُلوم سازماندهی ميشُدند، تضادى آشتىناپذير آشكار گشت، زيرا تعاليمِ دينى در همه زمينهها داراى همسوئى با نتايج علمی نيستند. در ابتدأ كليسای مسيحيت كوشيد آنبخش از دستاوردهاى علمى را كه با باورهاى مذهبى در تعارُض قرار دارند، نفى كُند و بهمين دليل گاليله (13) دانشمند ايتاليائی را محاكمه كرد و او را مجبور ساخت در برابرِ«»دادگاه دينى» باور علمى خود مبنی بر اين كه زمين گرد است و بهدور خورشيد ميگردد، را رد كند. حتی امروز نيز در امريكا كه دارای كهنترين ساختار دولت دمكراتيك سكولار است، برخی از گروههای دينی مسيحی خواهان آنند كه تئوری داروين در مورد پيدايش انسان در مدارس تدريس نشود، زيرا آن را در تضاد با داستان خلقت آدم و حوا ميدانند، كه روايت آن در كتاب تورات آمده و از سوی ديگر اديان بزرگ مسيحيت و اسلام مورد تأئيد قرار گرفته است.
امّا دوامِ چنين روندى در عين حال چنين روندی با توليدِ صنعتی در تعارض قرارداشت، زيرا از يكسو از شُكوفائى عُلومِ طبيعى و نظرى جلوگيرى ميشُد و از سوى ديگر با محدود ساختن دستاوردهاىعلمى در چهارچوبِ باورهاى مذهبى، عُلوم نميتوانستند از رُشدِ خارقالعاده برخوردار شوند و در نتيجه روندِ توليدِ صنعتى نميتوانست دائمأ دستخوشِ انقلاب و دگرگونى گردد. باين ترتيب «سِكولاريسم» بيان حركتى است كه انسانِ دوران سرمايهدارى براى از ميان برداشتن اين تعارُض طى كرده است. خُلاصه آنكه «سِكولاريسم» ميكوشد علم را از محدوده باورهای دينى رها سازد و اين مقدور نيست، مگر آنكه تمامی زمينههاى زندگى انسانى از چنگال دُگمهای مذهبى رها گردند. آزادى عُلوم از باورهاى دينى در عين حال همراه است با رهائی حُكومت از دين و پيدايش «انسانِ آزاد».
• پساسكولاريسم
ديديم كه «سكولاريسم» روندی است كه طی آن انسان خودمختار و از حق تعيين سرنوشت خويش برخوردار ميشود. در عين حال بخاطر پيشرفت دانش، خردگرائی نقشی تعيينكننده در زندگی فردی و اجتماعی بازی ميكند و همين روند سبب شده است تا انسانی كه اينك در كشورهای پيشرفته اروپا و امريكا زندگی ميكند، رابطه زيادی با كليسا و باورهای دينی نداشته باشد. بهعبارت ديگر گسترش روند «سكولاريسم» سبب سستی پيوندهای دينی انسانها با نهادهای دينی گشته است. در حال حاضر در اين كشورهای روند غيرمسيحی Entchristlichung شدن جامعه «سكولاريسم» ناميده ميشود. برای درك اين نكته كه هر چقدر دولت از بافت سكولار بيشتری برخوردار گردد، بههمان نسبت نيز دين رسمی در جوامع مدرن غربی ضعيفتر ميشود، كافی است جامعه مسيحی آلمان را مورد بررسی قرار دهيم:
در آلمان ميان دولت و كليساهای كاتوليك و پروتستان قراردادی بسته شده است مبنی بر آن كه دولت حق دارد برای اين دو كليسا «ماليات» وصول كند. كسانی كه شاغل هستند، بايد به كارفرمايان خود اعلان كنند كه در يكی از اين دو كليسا عضو هستند يا نه. در صورتی كه شاغلين اين امر را مورد تأئيد قرار دهند، در آن صورت دولت حق دارد مبلغی از درآمد آنها را (چيزی حدود 10% از مالياتی كه اين افراد بايد به صندوق دولت بهپردازند) را بهعنوان «ماليات كليسا» نگاهدارد و بهحساب اين دو كليسا واريز كند. باين ترتيب بسادگی ميتوان در آلمان تعداد كسانی را كه دارای عقايد دينی هستند و حاضرند بخاطر باورهای دينی خود به كليساها كمك مالی كنند، تخمين زد. بر اساس همين آمارگيريها آشكار شده است كه اينك تقريبأ سالانه نزديك به صدهزار نفر از عضويت در كليساها استعفاء ميدهند و روزبهروز از تعداد كسانی كه به كليسا ميروند تا در مراسم نيايش دينی شركت كنند، كاسته ميشود و اينك كار بجائی رسيده است كه در برخی از شهرهای آلمان قرار است چند كليسا فروخته شوند، زيرا از يكسو تعداد كسانی كه باين كليساها برای نيايشهای دينی ميروند، بسيار اندك است و از سوی ديگر از آنجا كه روزبهروز از حجم «ماليات كليسا» كم ميشود، كليساهای كاتوليك و پروتستان با آن كه صاحب ثروتهای چند صد ميليارد يوروئی هستند، توانائی تأمين مخارج نگهداری و تعمير ساختمانهای اين كليساها را ندارند. حتی در يك مورد گويا مسلمانان مقيم آلمان تصميم دارند يكی از اين كليساها را خريداری و آنرا به مسجد تبديل كنند. بر اساس همين آمارگيريها در حال حاضر در آلمان يك سوم از جمعيت پيرو هيچ دينی نيست. برخی همهپرسيها نشان ميدهند كه حتی برای بسياری از دينداران تحصيلكرده خدا به پديدهای «بدون چهره» بدل شده و در هنگام نماز و نيايش به موجودی غيرفعال passiv و به نيروئی تجريدی بدل گشته است.
با پيدايش «سكولاريسم» به انحصار دين به مثابه ايدئولوژی پايان داده شد و ايدئولوژيهای سياسی كوشيدند جای دين را بگيرند و يا آنكه در آميزش با آن كنترل نهادهای دولتی را از آن خود سازند. كمونيسم به نفی كامل دين پرداخت، فاشيسم در ايتاليا و نازيسم در آلمان در آميزش با دين دولت را در انحصار خود گرفتند و كوشيدند با بسيج تودهها و بكار گرفتن ترور عريان عليه «طبقات استثمارگر»، دگرانديشان كه «ضد انقلاب» ناميده شدند و «نژادهای پست» اراده تاريخ را نفی كنند، چون آنها خواستند انديشههائی را تحقق بخشند كه بنا بر دادههای تاريخی امكان تحقق آن يا فراهم نبوده است و يا آنكه در گذشته زايش يافته و اما اينك ديگر قابل تحقق نيستند.
انسان كنونی جوامع پيشرفته سرمايهداری در پی «تحقق خويش» Selbsverwirklichung است، آنهم از طريق سكولاريزاسيون تمامی ارزشهای دينی و سلطه خردسالاری بر تمامی عرصههای زندگی فردی و اجتماعي. او خواهان آن است كه سازماندهی تمامی اشكال زندگی فردی و همگانی بر مبنی منطقی عقلائی انجام گيرد. با اين حال چنين انساني، هر چند كه توانست دين را سكولاريزه كند، اما نتوانسته است خود را از آن رها سازد. آنجا كه روندها را نتوان با منطق متكی بر خردسالاری توضيح داد، نوعی ترس دينی بر خرد انسان كنونی غلبه مييابد.
با اين حال برای 81 در صد از آلمانيها «آزاديهای فردي» امری بسيار «مقدس» است. 70 درصد هنوز عيد تولد مسيح را گرامی ميدارند و تعطيلات و مسافرتهای توريستی مهمترين رخدادهای زندگی 35 درصد از آلمانيها را تشكيل ميدهد و تنها 20 درصد هنوز با كليسا رابطه دارند و پيروی از آموزشها و پيامهای مسيح را مثبت ارزيابی ميكنند (14).
ماركس انسان را سازنده دين ناميد و يادآور شد كه دين در حالی كه بينوائی واقعی انسان را بازتاب ميدهد، اما اعتراض او را به آن وضعيت نيز بيان ميكند و در اين رابطه متقابل است كه دين به «ترياك تودهها» بدل ميگردد (15). زيگموند فرويد (16)، روانشناس اتريشی در سال 1907 نوشت كه دين عبارت است از «پريشانعصبی Neurose اجباری جهانشمول» . با اين حال دانش جامعهشناسی مدرن آشكار ميسازد كه انسان حتی اگر بتواند خود را از قيد و بند معابد، كليساها و مساجد دينی رها سازد، اما نميتواند بدون دين زندگی كند. سكولاريسم هر چند دين را از دولت دور كرد، اما هيچگاه نميتواند سبب زوال كامل دين در جامعه گردد. بهمين دليل نيز يورگن هابرماس Jürgen Habermas فيلسوف معاصر آلمان اينك از جامعه پساسكولار Postsäkular سخن ميگويد. نزد او «عيسويت فقط كاتاليزاتوری برای هنجارهای بديهی مدرنيته نيست ... بلكه برابرگرائی جهانشمولی كه سرچشمه ايدههای آزادی و زيستن همراه با همبستگی است، ميراث بلاواسطه عدالت يهوديت و اخلاق عشق بههمنوع مسيحيت است. اين ميراث، بدون آنكه گوهرش دچار دگرگونی شود، دائمأ مورد نقد قرار گرفته و از نو تفسير شده است. تا به امروز برای اين ميراث گزينشی يافت نشده است». بهمين دليل نيز هابرماس از رهبران كليسا ميخواهد كه «از توان هنجارهای خود» بيشتر از آنچه كه تا كنون رخ داده است، «راديكالتر بهره گيرند». و سرانجام هابرماس بر اين باور است كه «در جوامع اطلاعاتی همه چيز همسان ميشود و ابهت خود را از دست ميدهد. شايد اين امر شامل حال مسيحيت نهادينهشده نيز گردد» (17).
پايان بخش نخست
• پانويسها:
1- رجوع شود به كتاب «انقلابِ فرانسه» در دو جلد، نوشته آلبر سوبول، ترجمه نصرا كسرائيان وعباس مُخبر، انتشارات شباهنگ، تهران1370.
2- بر اساسِ تعاليم برخى از رسولان و به ويژه تعليماتِ يوحنا، عيسى مسيح پيش از آنكه جهان به پايانِ خود رسد، از ملكوتِ الهى به زمين باز ميگردد و كسانى را كه در دورانِ حياتِ خود ديندارانِ مؤمن بودهاند، برمي،گُزيند و بههمراه آنان براى 1000 سال امپراتورى بهشتى را در همين دُنياى خاكى بوجود ميآورد. به اين انديشه در ديانت مسيح شيلياسم ميگويند كه بر اصل زندگى دوباره بنا شُده است و بر آن «قيامت اول» نيز نام نهادهاند. مسيح مُردگانِ مؤمن را بار ديگر زنده ميكُند تا بتوانند به مُدت هزار سال از لذتهاى اين جهان كه در دورانِ حياتِ خود از آن به نفع ديندارى چشمپوشى كرده بودند، بهرهمند گردند. در اين رابطه ميتوان به «مُكاشفه يوحناى رسول» باب 20 تا 22 مُراجعه كرد. البته كليساى كاتوليك و پروتستان اين نظريه را قبول ندارند و در طول تاريخ خود با اين انديشه به شدت مُبارزه كردهاند.
3- رجوع شود به كتاب«تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز»، تأليف جان ناس، ترجمه على اصغر حكمت، انتشارات پيروز، تهران،1348.
4- در ترجمه آلمانى انجيل براى ترجُمه واژه ملكوت از واژه رايش Reich استفاده شُده است كه معناى ديگر آن امپراتورى است. بهمين دليل نيز نازيستهای آلمانى حكومت هيتلر را«رايش سُوم» ميناميدند كه پس از دو امپراتوری پيشين بنأ شُده بود و قرار بود تا هزار سوم پس از ميلاد دوام داشته باشد. آنها در تبليغات خود از امپراتورى هزار ساله آلمان سُخن ميگُفتند كه اشارهاى بود به امپراتورى هزار سالهاى كه مسيح مُقدس بر روى زمين ميخواهد برقرار سازد.
5- پطروس Petrus در زبان يونانی بهمعناى صخره است. اين لقب را عيسى مسيح به يكى از حواريون خود كه سيمون Simon نام داشت، داد. بنا به روايات انجيل سيمون فرزند ماهيگيرى بود به نام يونا Jona و همراه با برادرش كه آندرِآسAndeas نام داشت، به مسيح پيوست و پيرو او شُد. با اين كه او در هنگامى كه سربازان براى دستگيری مسيح آمده بودند، به انكار عيسى مسيح پرداخت، ليكن پس از مصلوب شُدن مسيح بههمراه دو تن ديگر از حواريون عيسى مسيح در اورشليم بهتبليغ كيش او پرداخت. سپس از آنجا به رُم رفت و در آنجا آئين مسيحيت را تبليغ كرد و در دوران امپراتورى نرونNero بههمراه بسيارى ديگر از مسيحيان شهيد شُد و جسد او را در محلى دفن كردند كه اينك به واتيكان تعلُق دارد. بر اساس تعاليم كليساى كاتوليك پطروس نخُستين اُسقُف رُم بود.
6- رجوع شود به «انجيل متى»، باب شانزدهم، «انجيل لوقا»، باب 22 و «انجيل يوحنا»، باب21.
7- پروتستانتيسم Protestantismusاز واژه پروتست Protestگرفته شُده است كه بهمعناى مُخالفت و اعتراض است و جُنبش اصلاحطلبانه مارتين لوتر نيز اعتراضى بود به عملكردهاى كليساى كاتوليك و بهمين دليل تفسيرى را كه او از مسيحيت تبليغ ميكرد، پروتستانتيسم ناميدند. در آن دوران در سيستم حُقوقى فئودالى امپراتورى آلمان اصطلاحى وجود داشت بهنام پروتستاسيون Protestation كه واژه پروتستانتيسم از همين واژه استخراج شُده است. در سال 1529 نمايندگان 5 شاهزادهنشين و 14 شهر در اجتماعى كه تشكيل دادند، لايحهاى را عليه مصوبات 1526 مجلس امپراتورى به تصويب رسانيدند كه بر حسب آن براى مؤمنينى كه از روش و اُسلوبِ لوتر پيروى ميكردند، محدوديتهائی را در نظر گرفته بود. اين مٌصوبات پروتستاسيون ناميده شُدند و همين امر سبب گشت تا از آن پس مُخالفين لوتر جُنبش اصلاحات دينى او را به تمسخُر پروتستانتيسم بنامند.
8- در اين زمينه رجوع شود به اين اثر: "Säkularisierung im 19. Jahrhundert", von A. Langner, München, 1978
9- بخشى از آلمانىها در پايان شده دهُم ميلادى براى آنكه ساكنين بومى سرزمين پروس Preussen را مسيحی كُنند، باين منطقه كوچ كردند و بتدريج رهبرى سياسى پروس را بدست گرفتند و اهالی بومى را در خود جذب نمودند و دولت پروس را بُنياد نهادند. حُكومت پروس در سال 1522 به آئين پروتستانتيسم گرويد و خود را از كليساى كاتوليك و سيادت دولت لهستان آزاد ساخت. در دوران سلطنت فريدريش سوُم پروس از رُشد و شُكوفائى زياد بهرهمند شُد و پا بهدوران توليد سرمايهدارى گُذاشت. در دوران صدارت بيسمارك پروس توانست بيشتر دولتهاى كوچك آلمان را اشغال كُند و يا آنكه از طريق معاهده آنها را به جُزئى از سرزمين پروس تبديل نمايد. پس از پيروزى نظامى پروس عليه ارتش فرانسه و اشغال ورساى، سرانجام در سال 1871 رهبران ايالتهاى آلمان در قصر ورساى تصميم گرفتند ويلهلم اول را كه شاه پروس بود، بعنوان شاه «رايش آلمان» بپذيرند و باين ترتيب «رايش اول» به رهبری بيسمارك بوجود آمد و دولت پروس از بين رفت.
10- واژه امانسيپاسيون Emanzipationنيز در طول تاريخ در معانى مُختلف بكار گرفته شُده است. در ابتدأ اين واژه را درباره كسانى مصرف ميكردند كه از روابطى كه در آن قهر و جبر حاكم بود، رها ميشُدند. بطور مثال هرگاه پسرى خانه پدرى را ترك ميكرد، ميگُفتند كه او به امانسيپاسيون دست يافته است. بعدها در بطن جُنبشهاى آزاديخواهانه اُروپا رهائی از چنگال حُكومتهاى مُطلقه و استبدادى را امانسيپاسيون ناميدند. ماركس رهائى از هرگونه روابطِ اجبارى و از ميان برداشتن هرگونه وابستگى در هر زمينهاى از زندگانى انسانى)اجتماعي- اقتصادى، سياسى، حُقوقى، مذهبى و...) را امانسيپاسيون مينامد.
11- در اين زمينه رجوع شود به كتاب: "Von Jenseits zum Diessets", Karl Heyden,Günther Ulrich, Horst Mollnau, Jena, 1960
12- لائيسيم Laizismus در برابر كلريكاليسم Klerikalismus قرار دارد. كلريكاليستها خواهان آنند كه كليسا و بهويژه كليسای كاتوليك در تدوين قوانين از نقشی تعيينكننده برخوردار باشد تا قوانينی مخالف با ارزشهای دين مسيحيت تدوين نشوند. لائيستها بر عكس، خواهان آنند كه دين و دولت بايد جدا از يكديگر باشند، دين امری فردی و خصوصی است و در نتيجه قوانينی كه از سوی نمايندگان مردم تدوين ميشوند، بايد به ضرورتهای زمانه پاسخ گويند و در اين رابطه ارزشهای دينی نبايد نقشی داشته باشند.
13- گاليله Galileo Galilei در 15 فوريه 1564 در شهر پيزا Pisa زاده شُد و در 8 ژانويه 1642 در نزديكى فلورنس درگُذشت. او رياضيدان و مُحقق عُلوم طبيعى و تجرُبى بود. گاليله يكى از بُزُرگان علمى است و كشفيات فراوانى دارد كه عبارتند از كشف قانون نوسان پاندولى و كشف ترازوى هيدروليك. علاوه براين او تكنيك ساخت دوربينها را پيشرفت داد و توانست با كُمك اين دوربينها ثابت كُند كه بر سطح كُره ماه كوه وجود دارد و 4 ماهى را كه به دور كُره ژوپيتر ميچرخند، كشف نمود و نشان داد كه بر سطح خورشيد لكههاى سياه وجود دارند. ديگر آنكه او در زمينه توضيح قوانين سُقوطِ اجسام تحقيقاتی كرده است. به آن دليل كه او بطور علنى از تئورى سماواتى كُپرنيتك حمايت كرد و اين تئورى براين نظر است كه زمين به دور خورشيد ميگردد و نه بالعكس، كليساى كاتوليك او را محاكمه نمود و او مجبور شُد نظريات علمى خود را انكار كُند.
14- - رجوع شود به "Säkularisierung, der Gott, der und fehlt", Michael Naumann, erschienen in "die Zeit" von 19.12.2001
15- - رجوع شود به كليات آثار ماركس و انگلس به زبان آلماني، جلد 1، صفحه 378.
16- زيكموند فرويد Siegmund Freud در سال 1856 زاده شد و در سال 1939 درگذشت. او بنيانگذار روانشناسی تحليلی است. در اين رابطه او درباره «خودآگاهی ناخودآگاه»، روانكاوی «روياها»، «ديناميسم غرايز» آثار تئوريك برجستهای از خود بجای گذاشته است. فرويد همچنين درباره «تبارشناسي»، «دانش دين»، اساطرشناسی و نيز مسائل «جامعهشناختي» و «زيباشناسي» تحقيقات زيادی كرده است. مه«ترين آثار او عبارتند از: آينده يك پندار 1900، درباره كالبدشكافی روان در همه اوضاع زندگی 1901، متلك و رابطه آن با ناخودآگاه 1905، روانشناسی تودهها و تحليل من 1920 و ...
17- رجوع شود به "Säkularisierung, der Gott, der und fehlt", Michael Naumann, erschienen in "die Zeit" von 19.12.2001