هفتهي دوم ارديبهشت، به مناسبت مرگ مطهري در سال 58، هفتهي معلم نام گرفته. اين عنوان، از آن رو به مطهري داده شد كه سران جمهوري اسلامي، او را معلم انقلاب ناميدند. انگيزهي اين كار در واقع، رقابت روحانيت بود با آن دسته از روشنفكران ديني كه نه مطهري، بلكه شريعتي را معلم انقلاب ميدانستند، كسي كه از اسلام منهاي روحانيت دفاع ميكرد و اين سبب گشت كه تا چند سال پيش، همچنان مطهري از سوي حاكميت، در تقابل با شريعتي قرار گرفته، به موازات جلوگيري از رواج انديشهي شريعتي، ديدگاههاي مطهري به عنوان آموزههاي رسمي جمهوري اسلامي مطرح گردد. پس در همهي سالهاي پس از انقلاب و در رسانههاي رسمي، ادعا ميشد كه معلم انقلاب مطهريست و جمهوري اسلامي بنيادش بر انديشههاي اوست. دو ادعايي كه آن قدر گفته شد و نوشته آمد كه مدعيان هم، خود، باورشان شد. بدتر از آن كه روشنفكران ايراني نيز، اين ادعاها را پذيرفتند.
در اين نوشتار خواهد آمد كه چرا اين دو ادعا يكسره بر بنياد خطاست.
مطهري معلم انقلاب نبود؛ چون نه در خود و نه در انديشههايش مايهاي از انقلاب نبود. تا پيش از آن كه پيروزي انقلاب رخ بنماياند، او هيچگاه سخني در تاييد انقلاب و انقلابيگري بر زبان نياورد. انقلاب براي او اصالت نداشت و همنوايش با انقلاب هم، بيشتر از آن رو بود كه در برابر كار انجام شده قرار گرفته، ناچار شد كه به آن تن دهد. جواناني كه مطهري را به سازش با حاكميت پيش از انقلاب متهم ميكردند، ديده بودند كه مطهري سرسختانه در برابر رويكرد انقلابي شريعتي، چنان ايستاده بود كه حسينيهي ارشاد را به خاطر اين اختلاف وانهاد.
ادعاي دوم از آن رو دروغ است كه مطهري، هيچگاه ولايتفقيه را نپذيرفت. در هيچ يك از آثارش نشانهاي از پذيرش ولايت فقيه نيست؛ چه رسد به نوع مطلقهي آن؛ همان اصلي كه امروزه اصليترين ابزار مخالفان مردمسالاري ناب به دور از هرگونه پيشوند و پسوندي است. هيچ كدام از اين دو نكته نبايد ما را به اين نتيجه برساند كه مطهري را روشنفكر بدانيم. مطهري حتا در جرگهي روشنفكري ديني قرار نميگيرد؛ چه رسد به روشنفكري. او خود نيز هيچگاه چنين داعيهاي نداشته چرا كه خرد خودبنيادي كه اساس روشنفكري را ميسازد، براي او اصالت نداشت. از ديد وي، خرد بشري ابزاري است براي شناخت احكام خداوند در چارچوبي كه از پيامبر اسلام و پيشوايان دوازدهگانهي شيعه به جا مانده و نه چيز ديگر. از ديگر ويژگيهاي انديشهي مطهري، اصالتدادن به نهاد دين و به ويژه دين روحانيتگرا در شناخت است. هر انديشهاي بايد از صافي دين بگذرد تا تنقيح شود. توليد علمي خود او هم زاييدهي چنين رويكردي بود. احساس وظيفه و رسالت تاريخي به او حكم ميكرد كه به شبهات تازه دربارهي اسلام پاسخ دهد. پس سرمايهي گسترده و ژرف از اسلام سنتي و حوزوي و اندك مايهاش را از علوم جديدي چون جامعهشناسي، تاريخ و فلسفهي آن، ماركسيسم، روانشناسي و ... به كار گرفت. با اين همه بايد اذعان داشت كه انديشهي او براي جامعهي ايراني از آن رو كه ايدئولوژي اسلامي را فربهتر از اسلام نساخت؛ زيانبار نبود. برخلاف شريعتي كه به يك باره كلام، فلسفه و به ويژه فقه را كه بيش از هر بخش ديگري امكان سكولارشدن داشت، از دين گرفت و آن چه وانهاد ايدئولوژي بود. ايدئولوژي كه در پيوند با سنت به انقلاب اسلامي منجر شد. ايران پس از انقلاب هم، از مرگ مطهري زيان بسيار ديد. مطهري بيش از هر روحاني ديگري بر خميني نفوذ داشت و خميني بيش از هر كس به او اعتماد ميكرد پس اگر او ميماند سفارت آمريكا اشغال نميشد و جنگ پس از بازپسگيري خرمشهر ادامه نمييافت. دو واقعهاي كه هنوز مردم ايران از پيامدهاي سهمگين آن در امان نيستند.
اكبر چناني