در مقاله قبلی "سرکوب ذهنیِ نوشته های سیاسی" به آثار مخرب قهرمانی احساسی (کاریزمای ضد قهرمان) توجه شد و اینک قهرمانی زور و شانس با زبانی دیگر ، مورد بررسی قرار میگیرد.
البته شانس ، یک مجموعه پذیرفته شده در قضا و قدرست که هر کسی به نوعی آنرا تفسیر میکند: تصادف ، بخت و اقبال و...
از آن طرف هم قدرت، زیر و زبر میکند ، کوهها را کاه ، کاه ها را کوه میکند و...
ولی قهرمانی قدرت و شانس و احساس دوامی نخواهد داشت و خیلی زود از درون تهی میشود ، که قدرت دوست دارد از وقایع قهرمان بسازد!
پس در آغازِ مبحث " قهرمانی قدرت و شانس" باید خاطر نشان کرد، چون با موضوعی به شدت خطرناک و موثر در زندگی تک تک افراد مواجه هستیم ، در اینجا چند کلام میخواهند به شکل قایقی در کنار ناو جنگی قدرت پهلو بگیرند ،
که در آنجا توپخانه و هواپیماهای جنگی موجود بر ناوِ قدرت براحتی بر سرمان خراب میشوند ،
امروز تقلب میکنند با شکل نامرسوم، قدرت را قبضه میکنند و ما هم لبخند زنان و آشتی جویان برای آنها طلب موفقیت میکنیم در حالیکه "گنجمان" را دورتر و دورتر میکنند...
پس، فردا نباید انتظاری جز درماندگی داشته باشیم ،
بنابراین با پوزش از رئیس جمهور منتصب ، می توان مشابهت این قصه تخیلی را با او تکذیب کرد ، ضمن آنکه در اینجا خلوصی برای قهرمان شانس و قدرت در نظر گرفته شده که شاید همان هم درست نباشد و فردا راحت تر میتوان آنرا قضاوت کرد :
ـــــــــــ
فرض کنید یک روز یک قهرمان شانس و قدرت برای خودش دفترچه خاطرات از جنس "یادداشت ممنوع" بنویسد و تاریخ نیز آنرا کش برود و ما آنرا بخوانیم :
از بچگی چیز زیادی در خاطر نداریم ولی به یاد داریم در سنین نوجوانی ، نشسته بودیم داشتیم تلویزیون، نگاه میکردیم که ناگهان ، برقها رفت ،
رفتیم سر پشت بام و تیر چراغ برق را هدف گرفتیم و گفتیم : آهای تو که بر برج عاج نشسته ای باید بدانی ما هم اهل آگاه منزل حقوقی داریم و تو حق نداری هر کاری دلت خواست انجام بدی !
وقتی برگشتیم پایین ، برقها آمد ، ما هم بر این همه جذبه ی خود حیرت کردیم و به پشت آیینه رفتیم تا آنرا پیدا کنیم که متوجه شدیم چه خوب بود تاریک بود و برقها رفته بود ، از آن زمان به قدرت نفوذ کلام خود پی بردیم و تصمیمهای جدی گرفتیم ....
یاد داریم یک روز وقت امتحانات نهایی دبیرستان، نشسته بودیم سر جلسه امتحان ، همینکه برگه سوالها را توضیح کردند ، تذکر دادند اسمهاتون را اول بنویسید ، ما هم نوشتیم که یک دفعه یک صدای بلند جلوی در مدرسه آمد (شاید هم ترقه بود که خودمان داده بودیم دست بچه ها) که همه سراسیمه جلسه را تعطیل کردند و مدیر، برگه ها را جمع کرد ، پس از چند روز دیدیم، ناممان را بر روی تابلو نوشته اند ، هر چه زودتر خود را به دفتر معرفی کن!
رفتیم دفتر و همینکه میخواستیم بگیم :آقا اجازه ما نبودیم ! یک دفعه مدیر ما را در آغوش کشید و بوسید و گفت نابغه چطوری ؟
نانانابغه ؟ کی ما؟
آری پسرم تو در همان لحظات کم امتحان تمام سوالات را درست جواب دادی !
یکباره نگاهمون بر معلم افتاد که لب خودش را میگزید و میگفت ساکت !
خلاصه بعد از مراسم تشویق ، معلم ما را کشید کنار و گفت : آهای احمد خنگه ، توی اون برگه ای که اسمت را نوشته بودی و مدیر جمعش کرد ، من خودم تمام جوابها را نوشته بودم تا بتونم ورقه ی بچه ها را تصحیح کنم ! حالا صداشو در نیار ، مدیر به من تشویقی داد به خاطر پرورش تو نابغه ؟!!!!
خلاصه ما به عنوان نابغه سر از دانشگاه هم در آوردیم و چون از درس مرس خوشمان نمی آمد رفتیم دنبال ترقه بازی که اون موقع ها نمی دونیم چرا اونقده صدا داشت ، تازه میگفتن تو سینما و رستوران و هتل و ... بذاریم که صداش بیشتر مردم را بترسونه ، هر چند بعضی وقتا مردم هول میشدن و چند تایی هم میمردن !
به یاد داریم ، یک روز گفتن می خواهیم سفارت آمریکا را بگیریم ؟ تو نظری نداری ؟
ما هم که سر دسته شده بودیم گفتیم چرا بگیریم !
خلاصه رفتیم جلوی دیوار سفارت ، خیلی بلند بود ، هرچی زور زدیم نتونستیم از آن بالا بریم و هی می افتادیم ، پس رفتیم سفارت روسیه که دیوارش کوتاه تر بود را بگیریم که یکی زد تو سرمون و گفت : هی اونجا نه! بیا سفارت خودمون را بگیر!
خلاصه بعد از اینکه یه عده رفتن گرفتن ، ما برای اینکه عقب نمونیم چند بار رفتیم تو و سر اون عده ی نقاب به چشم که میگفتن جاسوسن ، چند تا داد زدیم ولی نمی دونستیم نفوذ کلام اینقدر هست که بعد از یک رب قرن هنوز یادشون میمونه !
چی رب ؟ آره یادمون افتاد یک دفعه آمدیم کنسرو لوبیا باز کنیم پاشید به خودمون و گفتن تو مجروح جنگی هستی و یک کارت دستمون دادن!
آره داشتیم از جبهه مینوشتیم ، یک روز داشتیم برا خودمون قدم میزدیم که یک وانت به سرعت از کنارمون رفت ، ما هم یک ترقه عقبش انداختیم تا از ترس ایستاد، سوارش شدیم ، وقتی پیاده شدیم دیدیم یه دست لباس خیلی شیک افتاده رو زمین ، گفتیم عجب قشنگه! خوبه اینو ببریم برا بچه ها یادگاری ...
همینطور که داشتیم برمیگشتیم ، یک مرد عرب با سبیلای کلفت ، لخت، دنبالمون میدوید و داد میزد ، ما هم حالا فرار نکن و کی فرار کن تا خسته شدیم و ایستادیم ، همینکه داشتیم نفس نفس میزدیم اون مرده به ما رسید، ما هم چشمهامون را بسته بودیم که آمد به زور لباس را از دستمون در آورد که چند تا برادر رسیدن و او را دستگیر کردن و گفتن این فرمانده ی لشگربعث بوده و برادراحمد یک تنه او را اسیر کرد ، از اونجا ما شدیم قهرمان جنگی و به ما فرماندهی هم دادن ...
به یاد داریم یک دفعه یک عده کفن پوشیده بودن و گفتن بیا بِهِت میاد! ما هم پوشیدیم و رفتیم تظاهرات ، شب وقتی داشتیم با اون لباسه برمیگشتیم، یک پیرمرد را دیدیم که با عینک ته استکانی زل زده و ما را نگاه میکنه ، یک دفعه حواسمون پرت شد خوردیم به یک چرخ میوه فروشی و چند تا هندوانه افتاد روی پای اون پیرمرد ، تا دلا شد پایش را بگیرد ما هم لیز خوردیم افتادیم روی او ،
وقتی بلند شدیم متوجه شدیم او مرده ، همینطور که ترسیده بودیم و میخواستیم فرار کنیم، دیدیم یک جمعیت با داد و فریاد به ما نزدیک شد ، بزور ما را در آغوش گرفت و سر دستها بلند کرد!
چی شد؟
دیدیم یک بچه داره داد میزنه خودشه ، مش رجب چنان به او زل زده بود که تو دستای خودش مرد ، یکی دیگه میگفت ای دل غافل این مش رجب سالها میگفت ، من با بزرگان الهی رفت و آمد داریم ما فکر میکردیم دیوونه هست ، ما را باش باور نمی کردیم ، آره این مرد سفید پوش !....
که یک دفعه مردم هجوم بردن ، کفن ما را پاره کنن ، ما هم که زیر اون لباس نپوشیده بودیم ، فرار کردیم و یک موتور سوار ما را از مهلکه فراری داد ،
دیدیم ، این که برادر هاشمه ، تو کجا ، اینجا کجا ، آخرین بار رئیس مقاومت سرپل بودی ، گفت الان رئیس ناحیه ی مقاومت شرقم ، گفت : تو چه مقام الهی داری اصلاٌ نمی دونستم ، مردم را دیدی چی میگفتن ؟ خلاصه ما را رسوند و برای همه تعریف کرد !
یک دفعه ترقه نداشتیم دیگه در کنیم زدیم بیرون ، دیدیم مش حسن سوفور پیر محلمون چرخش ، گیر کرده بود ، خلاصه کمکش کردیم تا اونا در بیاریم یک دفعه این دوربینها مال ترافیکه مال اطلاعاته چیه عکس ما را گرفت و برد پیش آقا ! : " مردی از جنس مردم !" خلاصه این برای شهردار تهران خوبه...
خلاصه همینطور که داشتیم شهرداری میکردیم ، یک دفعه حاج مصطفی زنگ زد که برادر احمد ریاست جمهوریت مبارک ، برو استاد کارت داره !
رئیس جمهور ؟ ما؟
رفتیم خدمت استاد حسابی ما را تکریم کرد و از مقام الهی ما گفت و ریاست جمهوریمون را تبریک گفت و گفت : ما از اون ترقه بازی تو همیشه خوشمان میاد ، گفتم استاد من اصلاٌ برای ریاست جمهوری فکر نکردم ، گفت تو برو ثبت نام کن ، تو مقامی داری ، خودش درست میشه ، همینکه داشتیم خارج میشدیم ، آقا را دیدیم که او هم کلی ما را تکریم کرد و گفت من این انتخابات را به خدا سپرده ام و تو هم که هم قهرمان جنگ هستی و هم نابغه هستی و هم مقام الهی داری ، رئیس جمهور میشی !
خلاصه رفتیم و ثبت نام کردیم و دیدیم ای بابا رقیبمون "پدر خوانده " با اون قدرت و گروه و سرمایه ، عمراٌ حریف نمیشیم ، بعد اون یکی دکتره دور و بریاش چه حرفهایی میزنن ، برای این حاج آقاهه ببین دارن تو لرستان چه گوسفندایی میکشن ، اون یکی خلبانه ، تیمساره چیه ، ببین چه قیافه ای به هم زده ، اون یکی هم که نورچشمی آقاست ، خیلی سخته ؟
که دیدیم ای بابا تو دو مرحله ما برنده شدیم ، نفهمیدیم ما مقام الهی داشتیم یا اونا که جلو جلو پیش بینی کردن؟!
حالا رئیس جمهور شدیم ولی تمام اون تکریم و لبخندا، شده اَخم و تَخم ...
داشتیم کابینه درست میکردیم هرکه رسید زد تو سر ما ، اینا چی هستن بریز دور ، اونا چی هستن بزار در کوزه ؟ که آقا صدامون کرد رفتیم خدمتش با عصبانیت گفت احمق ، تو میخواهی کاری کنی که تمام ادارات علیهت کودتا کنن؟ تو که نمی تونی تمام رئیس و باندها ، نهادها و ادارت را به هم بریزی تا وضع را خراب کنن ...
گفتیم: ولی آقا اونا الان دارن خرابکاری میکنن!
گفت: خاموش شو ، برای ما همین خوبه ، خودکارت را بردار فلانی و فلانی را بنویس
ولی اونا خودشون رئیس جمهورن ، ما چه کاره میشیم ؟
گفت: تو از اولش هم هیچ کاره بودی ، مبادا زیاد "بادت کرده باشیم بترکی" ؟
امر دیگه ای ندارید ؟
گفت فعلاٌ نه داشتیم خبرت میکنیم ...
در حال خروج بودیم ، گفت: وایسا ، گفتم بفرما!
گفت این تلفن مستر.... انگلیسی ، زنگ بزن زودتر بگو ما غلط میکنیم علیه شما ، .. زیادی بخوریم ... طبق معمول چاکریم ، حالا که هم رئیس اروپایید و هم طبق معمول با آمریکا به همه عرض ارادات ما را برسانید ، این آتیش بازی های اتمی برای اینه که شما در ظاهر بتوانید بهانه ای پیدا کنید ، دست از سر کچل ما بردارید و گرنه شما خودتون میدونید ما بمبش را هم داریم و جسارت زیادی هیچ وقت نمیکنیم !
گفتیم : ولی آقا مگه اینا دشمنان ما نیستن؟ که آقا داد زد آهای پسر بیا اینو بردار ببر ، خیلی پرته ..
آره خیلی پرته ، ما لالایی میگیم بقیه خاوبشون ببره ، این خوابش برده ...
خیلی پرتیم " بادمون کرده بودن" یه دفعه نترکیم ؟
حالا آرزو میکنیم ای کاش یکی از همین دور و بر پیداش میشد ما را ترور میکرد ، تا لا اقل بادآلو و قهرمان بمیریم !