شنبه 22 مرداد 1384

حقیقت برتر، قهرمانی حقیقت و وجدان، بهزاد درستي

در دو نوشته گذشته "قهرمانی احساس" و "قهرمانی زور و شانس" بررسی شد .

همانطور که اشاره شد قهرمانی یک امر بدیهی در زندگی بشر هست و هیچ گاه از بین نخواهد رفت و انجام هر عملی که از هر کسی بر نیاید ، قهرمانی بوجود می آید ، از قهرمانی های ورزشی تا قهرمانی های علمی گرفته تا برسیم به قهرمانی سیاسی،
و اشاره شد که برای انجام هر کاردرست و بزرگ نیاز به وجود فرد و گروهی هست که با ایثار خود بتوانند نظم مورد لازم آنرا فراهم آورند و اجزا را به هم متصل کنند .

و اما حقیقت چیست؟
در زندگی بشر :آنچه "باید" باشد و در بیشتر مواقع در مقابل آن "واقعیت" ( آنچه هست) وجود دارد
( در "طبیعت" ایندو یکی هستند)
به همین علت وجود عدالت لازم میشود تا "آنچه هست" را به "آنچه باید" برساند ،
ولی این "باید" را چه کسی تعیین میکند؟
همانطور که در مبحث "مصلحت و مصلحت ورزی در بحران فرهنگی" اشاره شد ، "ارزشها" تعیین کننده هستند که چون با باورها تلفیق شده اند به امری نسبی تبدیل شده اند .

حقیقت: تدبیر و دانایی برترو موجود در هستیست که این دانش برتر ، "عشق حقیقی" ایجاد میکند،
این "عشق حقیقی " چیست ؟
پیوند بقرار کردن یک جزء مختار با "حقیقت برتر"
در اینجا به دو هدف بسیار مهم به هستی توجه میشود که بدون آن هیچگونه زندگی ارزش نخواهد داشت :

اتصال ذرات و اجزا به یکدیگر که یا تابع فرمول و حقیقت موجود در کلست (که نشانگر نظم قابل تغییر و رو به رشد در جهان میشود) و یا اگر در موجودی که نوعی احساس اختیار دارد بوجود آید ، حاصل عشقست که میتواند اجزا را به یکدیگر متصل کند.

انسان، موجودی مختار خود را نشان میدهد حال آنکه اختیار ما در دامنه اجبار هستی جهان ، اسیرست و هیچ مختاری فعلی انجام نمی دهد مگر تابع شرایط و اجبار درونی ذهن که در نهایت او را وادار به انجام کاری میکند ولی اگر این اجبار و شرایط ذهنی حاصل نوعی اعتماد مطلق و بدون شک به کاری که انجام میدهد باشد ، "عشق" بوجود می آید،

و این اعتماد به دو شکل حاصل می آید :
1- اتصال به ارزشهای مطلق جهان ، مانند انسانیت ، تکامل ، دانایی ، وجدان
2- اتصال به "باورهای خود ارزش" (مالیخولیا که در پایین شرح داده میشود)

پس اعتماد و ایمان به حقیقت برترِ هستی ، عاشقی میسازد که همان بهترین تفسیر زندگی در هر زمان میشود ( و عشق متصل به باورهای خود ارزش قادر نیستند درهر زمان و مکان، عشق برتر ایجاد کند)

با یک مثال میتوان این موضوع را بهتر روشن کرد:
گذشته خود را بیاد بیاوریم وقتی دانش آموز دبستان بودیم و مانند بچه های امروز نبودیم و بزرگترها را براستی بزرگ میدیدیم و به آنها اعتماد داشتیم :
فرض کنیم معلم ، به ما میگفت بچه هایی که کتاب فارسی آورده اند، کتاب را بالا بگیرند ، آنهایی که کتاب فارسی آورده بودند با عشق و لذتی عجیب که حاصل اعتماد به دانایی معلم بود، بالا میگرفتند،

و وقتی این اعتماد به جلو داران و بزرگان (بدرستی) امروز از بین رفته است پس دیگر از آنگونه عشق و لذت پایدار هم اثری نمی توان گرفت مگر آنکه خودمان قدرت داشته باشیم از اعمال خود اطمینان بیافرینیم ، که لزوم آن "ساختار شکنی" در وضع موجود میشود و این ساختار شکنی ، از انسان ، "قهرمان حقیقت" میسازد و گرنه هر کار مهم دیگری بکنیم که ندانیم درستت یا نادرست از لذت پایدار ، اثری نمی توان گرفت .

به هر شکل انسان ،مختار بسیار کوچکیست در دنیا و اگر اعتماد به ارزشی قابل قبول ، نداشته باشد محالست بتواند کاری را با عشق و بدون تردید انجام دهد ،
و این اعتماد وقتی در "دایره حقیقت جهان" شکل بگیرد نامش میشود ، "ایمان" و عشقی لایزال در انسان به وجود می آورد که معنای زندگیست و هر کس آنرا گم کرده باشد در ورطه کوچکی و بی نتیجه گی خود گم میشود و "هستی" این بزرگترین میثاق وجود را از دست میدهد .

تصور کنید که اگر خانه نداشتیم ، اگر دست نداشتیم ، اگرچشم نداشتیم ، اگر گوش نداشتیم ، اگر بیماری لاعلاج داشته باشیم و اگر عزیزانمان فوت کنند ، سختست ولی قابل تحمل چون بیشتر مشکلیست برای "ما" ، ولی اگر کل هستی ،" حقیقت برتر" نداشته باشد چه ؟
که اگر هستی این تنها چیزی که جهان دارد ، بازی بی هدف باشد و حقیقت برتر نداشته باشد ...... ...( اگر درست همین موضوع را یک لحظه تصور کنیم ، حتماٌ مو برتنمان سیخ خواهد شد و دلمان هری پایین میریزد ( چند بار بخوانید و تمرین کنید))
و این بزرگی، حقیقت جهانست که در وجود هر شخص سالمی که "باورهای خود ارزش " ذهن او را خراب نکرده باشد ، شکل میگیرد!

و اما کسانی که میگویند این حقیقت برتر با علم قابل اثبات نیست ، دچار مشکلی بسیار عمیق شده اند ، آنها حقیقت برتر را مساوی خدای موجود در اعتقادات امروز گرفته اند که عامل اصلی بی خدایی در افکار مدرن همینها هستند چرا که آنها فکر میکنند اگر پروردگار آن باشد که اعتقادات میگویند با هزاران تناقض و حتی بسیاری از جاها خود نمی دانند چه آفریده اند ، پس عدم وجود ، بزرگتر ، محتملتر ، کم تناقض تر و چاره سازتر ست .
و گرنه تمام دانشمندان وقتی پدیده ها را بررسی میکنند به دنبال حقیقت موجود در آنها هستند نه باطل که اگر حقیقت پدیده ها ، توضیح دهنده اتفاقات و اجزای موجود باشند که آنها بدنبال باطل بگردند پس دیگر علمی به وجود نمی آید؟!!
به همین علت ، علم و دانش و آگاهی انسان را عاشق میکنند و اگر مغزهای بزرگ ما امروز نمی توانند حقیقت برتر را با توجه به نظام اعتقادی و ادیان امروز قبول کنند و توضیح دهند ، به دامن علم پناه میبرند و در آنجا دانسته یا نادانسته به خدا ایمان دارند و با این "عشق" زندگی خود را سپری میکنند ، همان عشقی که در دوران گذار امروز جامعه ما- ( که افراد نتوانستند باورهای خویش را با حقیقت برتر متعادل نمایند) - خود را به زندگی عوامانه ، عشق افراطی به پول ، لذتهای لحظه ای و... می فروشند .
(کتاب انیشتین - این بزرگترین مغز معاصر- بنام "جهانی که من میشناسم" را مطالعه نمایید تا وجود این حقیقت برتر را در جای جای آن مشاهده نمایید)

ولی اتفاق ناگواری در اینجا با ایمان و عشق و حقیقت برتر افتاده است ، دیروز حتماٌ متن صحبت استاد مصباح را خوانده اید که حکومت و ایران ا مروز را از کشور سوئیس برتر میداند و میگوید :
"اگر كشور اسلامي يعني كشوري كه احكامش تابع راي مردم است و مطابقت با قرآن و سنت ملاك نيست، چرا سوئيس را كشور اسلامي نناميم."
آيا اين خيلي هنر است كه ما اسلام را چنان معرفي كنيم كه هر كافر و مشركي بگويد من هم اين را قبول دارم."

پس با توجه به آمار ناقص بیرون ریخته از خود حکومت و واقعیتهای بدیهی ، ببینیم این ایران چی هست؟ :

-امروز بسیار بيش از شش ميليون و دويست هزار از افراد جامعه ما معتاد هستند كه با كمال شرم و تاسف بايد بگويم ميانگين سني آنها زير 30سال است .
-امروز از هر چهار خانواده يكي با پرونده هاي قضائي ارتباط دارد .
-امروز بيش از پنجاه درصد از مردم كشور ما زير خط فقر زندگي ميكنند (البته هر کس توانست فقر را با تمام وجود حس نمايد آنگاه رابطه آنرا با حقیقت میتواند درک کند)
-امروز دربين 61 كشور جهان ما بيشترين ميزان فرار مغزها را داريم .
-امروز بيش از 20 درصد بيكاري وجود دارد و در آينده نزديك با سالي دوميليون تولدي كه از سال 1359تا 1372 ثبت شده و درشرايطي كه زن و مرد مجبورند براي معاش كار كنند بايستي حداقل سالي يك ميليون و پانصدهزار شغل جديد هم ايجاد شود كه باوجود دولتي بودن اقتصاد ايران، استخدام دولتي تنها به اندازه حداكثر پنجاه هزار ظرفيت دارد (وبزرگترين آرزوي يك جوان ايراني اينست كه يك شغل داشته باشد تا با در آمدش بتواند ، ارزش خویش را حفظ کند ، زندگی کند و ازدواج نمايد .
- امروز اختلاس ها ، رانت خواریها و رشوه خواريهاي بزرگ حكومتي (كه از سانسور ميگذرند )بسیار بيش از صد پرونده هست و در کشورهایی که حقیقتی در آنها وجود دارد (که ما آنها را قبول نداریم) هر پرونده اش مننجر به خودکشی و استعفای بسیاری از مردان سیاست میشود .
-امروز در زندانها به اعتراف و افتخار قوه قضائيه شكنجه وجود دارد ، مفاسد اخلاقي و آلودگي وجود دارد ( به زنها تعرض میشود) در دادگاه ها حقوق افراد پايمال ميشود .
-امروز زندانيان سياسي وجود دارد و براي آنها هم به اعتراف خود حكومت زندانهاي انفرادي طويل المدت (سوئیت) برقرار میشود ، خانواده آنها در عذاب می افتند و دادگاه آنها هم بدون هيئت منصفه حتي گزينشي ، حکم صادر میکند ( ووقتي كه احساس ميكنيم زنداني سياسي يعني شخص دلسوزي كه فرياد خطاها ، فسادها و باطلهای حكومت را بگوش آنها میرساند ، باید از شرم آب شويم و در اعماق زمين فرو رويم )
-امروز حتی برای روحانيون منتقد ، حصر و زندان و … برقرار شده است .
-امروز به علت فقر دامنگیر و در آمد سرانه پایین ( 5 درصد سوئیس آنهم در وضعیتی که ما گوشت و برنج و حتی برخی مواقع میوه و شکر و ... تا اتوموبیل و مسکن را تا چند برابر جهان خریداری میکنیم ) فضاي پست پول ارزشي ازآقازاده ها تا هنرمند و آخوند و مامور و معذور بقدري درجامعه حاكم شده است كه اعتماد از مملكت رخت بربسته چه مردم بمردم چه مردم به حاكميت و چه حاكميت بمردم ( یعنی معنویت در حال اغماست و همین رابطه را با حقیقت در نظر بگیریم)
- امروز دروغي كه ملت ايران روزانه بكار ميبرند بيشتر از دروغگویی کل افراد روی زمینست ( رابطه دروغ را با حقیقت در نظر بگیریم)
- امروز از فرار دخترها از خانواده به جامعه تا تجاوز به آنها ( طبق گزارش سازمان بهزیستی) چند ساعتی بیشتر طول نمی کشد .
-امروز بسياري از زنها و دخترهاي خودفروش وجود دارند كه از فقر بدامان فساد پناه آورده اند که عده ای از آنها صادر هم میشوند (و حتی در تهران ، آمار ده ها هزار نفری اعلام میشود)
- امروز از لحاظ رشد خشونت ، جنایت ، دزدي ، فساد ، بيماري رواني، قاچاق و… که هر روز بخشی از آنها را حوادث روزنامه ها مینویسند ، چيزي نميتوان گفت فقط بايد باچشم گريان مشاهده كرد.
-امروز فاصله بين بلوغ جنسي و ازدواج شرعي بيش از دوازده سال از بهترين عمر يك جوان يا نوجوان را در بر میگیرد و براي اين سالها هم هيچ چاره شرعي و قانوني بجز سركوب رواني وجود ندارد که هم از عهده همه کس خارج نیست و با گناه آشنا میشوند ( از هر نوع حقیقت فراری) و هم سرکوب ذهن برای دوران جوانی و نوجوانی ، بسیاری از بیماریهای روانی که شاهد هستیم را به وجود می آورد،
- امروز کلیه امکانات را در مناطق قومی ، از بین برده اند و مسالمت آمیزترین اعتراض آنها را با تیراندازی پاسخ میدهند و صدها نفر را کشته و زخمی میکنند .
و....

وقتی که این ایران ( به شرایط فوق توجه شود) از نظر خدای دین و مذهب ما با کشوری مانند سوئیس که دادگاه ها و پلیس آنجا آنچنان فعالیتی ندارند ( امن ترین کشور جهانست) ، قابل مقایسه نیست ، باید پرسید مگر بت پرستان شاخ ودم داشته اند که ما نداریم؟

و بیاییم قیمت فروش خود را به باطل تعیین کنیم و بعد از پروردگار انتظار گشایش داشته باشیم .
و کدام ایمان ارزش این همه کفر و باطل را دارد؟
این چطورست که در مملکتی مانند ایران ، حاکمین و مردم آن هر کاری که میخواهند از فساد و دزدی و جنایت و تقلب و دروغ ، انجام میدهند - که در کشورهای با حکومت بدرد بخور - به ندرت دیده میشود ولی همیشه آنطور دم از خدا میزنند که پنداری همین الان از پیش او آمده اند؟
اصلاٌ فرق حکومت خدایی با حکومت بشری چیست؟
اینها میگویند ان با وحی کنترل میشود واین با عقل ناقص بشری ولی مگر ارزشهای مطلق مانند انسانیت ، رعایت حقوق دیگران ، هر چه بر خود پسندیدن بر دگران پسندیدن و ... ربطی به عقل ناقص بشری دارند و وحی حقیقت برتر درذهن تک تک افراد بشر نیستند؟
مگر حکومت ایران چه میکند که وحی هست به جز روشهای خراب شده حکومت داری که در تمام دنیا نیز مد نظر هستند و برخی آنها را درست انجام میدهند ؟
کدام وحی گفته است عدالت و قضا را به دست سادیسم از خلخالی ابتدای انقلاب تا مرتضوی امروز بسپاریم؟


آیا این حقیقت نشان ، حقیقت برترست؟
یا کفرست در حالیکه خودمان در پشت آن پنهان شده ایم و همه عالم وآدم را کافر میشناسیم؟

ولی موضوعی بسیار مهم در این جهان اینست که حقیقت بدون تناقض برای حقیقت جویان ، روشن و هویدا هست مگر آنکه مالیخولیا جلو دیدگان و ذهن حقیقت جوی ما را گرفته باشد .

در جهان این جریان حقیقت برتر وجود دارد و انسان بنا بر "گیرنده" ، "مسئولیت شناسی " و "نوع اعتقادی" که دارد ، در هر زمان بخشی از آن را دریافت می کند ،
و تفاوت بسیار بزرگی _ به اندازه حق و باطل _ بین "حقیقت جویی" و "حقیقت سازی " وجود دارد ،

"حقیقت سازی" تجسم بخشیدن به حقیقتیست که در زمان و مکانی درک میشود و حقیقت سازی ، همان بت سازی بوده و هست ،
کاری که بشر معتقد به آنها در برابر واقعیتهای بزرگ شده روز انجام میدهند، اینست که بجای رساندن واقعیتها ، به حقیقت ، حقیقتهای خود را با تفسیر سعی میکنند به گوهر حقیقتهای خود برسانند ( بحران وجود: موجودی که حقیقتش کوچکتر از واقعیتش هست )

به عبارت دیگر این حقیقتهای ساخته شده و ساختگی باعث به وجود آمدن "باورهای خود ارزش" میشوند و بجای اینکه "باور" ، رابطه اصیل با ارزش و حقیقت برتر، برقرار نماید ، خود ارزش میشود و سایر ارزشها را با خود مقایسه میکند مانند مالیخولیا و این "باورهای خود ارزش" ( مالیخولیا) وقتی بر ذهن انسان می افتند ، شناخت درست حق و باطل را از او سلب میکنند و مانند ویروس خطرناک کامپیوتر حتی سخت افازر آنرا هم به نیستی میکشانند ،
و در نهایت از انسان توده ای ساخته میشود که پاسخش به زمان و مکان ، یکسانست نیازی به جستجوی حقیقت ندارد و به دنبال احیای گذشته مطلوب با اعتقاد خویش می گردد که اگر همان گذشته بی کم و کاست برای آنها احیا شود تازه می فهمند گمشده شان، در آن نبوده است و گذشته نسبتی با تکامل هستی ، ندارد ،
و اگر مردان و زنان امروز با همین مغز به قرون اول اعتقادشان برگردند ، یا خود را میکشند و یا از آن فرار میکنند ،
این توده بی شکل به دنبال آنست که پاسخ تمام سوالهای روز را حتماٌ با توجه به حقیقت اعتقادش بدهد و وقتی نتوانست یا با تفسیر جعل میکند و یا آنرا به کلی انکار میکند ، یا معتقداتش را مو در ماست رها میکند ( معتقدانی که در ذات معتقد نیستند ولی در ظاهر برای آن حتی خودکشان میکنند)
در نتیجه زمین امروز با دو گونه ، اِنکار حقیقت برتر روبروست یا انکار به واسطه اعتقادی که دارد یا انکار عدم وجود آن ، پس در نتیجه رشد معنویت ، در پس ماندگی معنویت در حالیکه آگاهی دائم به حقیقت برتر نزدیک و نزدیکتر میشود ، دست و پا میزند ،

البته شاید بیان شود همین نوشته هم خود نوعی حقیقت سازیست نه حقیقت جویی که باید توجه کرد در هر جا حقیقتی به شکل مصداقی و مشخص ، اثبات شود و انسان را از جستجو معاف بدارد و آنرا را "جسمیت" ببخشد و به خورد ملت دهد حتماٌ حقیقت سازی ، بتسازی و باطلست ،
ودر حالیکه در اینجا با "مفهوم" سر و کار داریم نه مصداق که آیینها میسازند،

و همین مفهوم حقیقت برتر ، انسان را عاشق میکند و به او میگوید قدر مسلم ، در آینده به حقیقتهای بزرگتری میرسیم ، مبادا با شکل سازی جلوی گسترش آنرا بگیریم ،
در بین میلیاردها میلیارد، سیاره در جهان ما تنها نیستیم، ولی قدر مسلم با حقیقتهای ساختگی زمینی با دایره تنگ نظر آنها ، لکه کوچکی هستیم که در سیر تکامل جهان از بین خواهیم رفت .

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

ولی ایمان و عشق به حقیقت برتر در این جامعه هیچگاه نمرده است و در اوج کشت و کشتار دگراندیشانی که باطل پرستی را بر نمی تابند ، چون نگینی میدرخشد و قهرمانانی به وجود می آورد که لزوم مسئولیت ما را در این دیار کفر زده بیان میکنند :

آری بی گمان "گنجمان" که دائم دورتر و دورتر میشود دانسته یا نادانسته یکی از همین قهرمانهای حقیقت و وجدانست :

او که لبخندش ، امید و آرزو و معنویت می آفریند و صدایش در گوشمان آگاهی و زندگی مینوازد ،
او که بی توقع ، آن چنان بدون فخر، بزرگ فرزند ایران و انسانیتست که به هیچ چیز جز پروردگار و آینده (که از آن اوست) امید نبسته است،
او که میداند هر کس روی مردم حسابی باز کند خودش را گول زده است و هرگز نخواست !
او هرگز از هیچ کس مدد نخواستی به جز "حقیقت" و این همان حقیقت است که او را بلند کرد و بلند کرد و بر تارک این زمان و این مکان نشاند،
و ایرانیها که سالها با او فاصله داشتند، اینک دورترو دورتر میشوند...

میتوانیم حس کنیم این روزها را که بدون کوچکترین روزنه ای به بیرون ، در حالیکه بر بالینش ، دشنه ای نشسته است و در گوشهایش ، مالیخولیا سخنرانی میکند ، چگونه بر او میگذرد ...
ولی بدون آن عشق و ایمان ، نمیتوانیم حس کنیم چگونه تحمل میکرد این روزها را ؟

میتوانیم حس کنیم که چگونه برای افشای حقیقت ، از خود گذشت و سانسور را نتافت و به تفنگ مالیخولیا گفت : " همه حتی آنکه به تو تفنگ داد نیز میگوید، باید تفنگت را زمین بگذاری "
آری حس میکنیم نجوایش را که : تا کِی سانسور؟ من جانم را در دستانم نگرفته ام که حقیقت را کتمان کنم .
شنیدیم که گفت: قدرت غیر مسئول باید تفنگ ویرانی و حقیقت سوزیش را بر زمین بگذارد ،
حس میکنیم فریادش را که : قدرت غیر پاسخگو باید به مالیخولیای بت گونه اش پایان دهد !
میخوانیم که نوشت : قدرت مادام العمر باید برای همیشه از این مملکت برود تا نور معنویت و انسانیت براین دیار تابیدن بگیرد.

ولی آنچه را که نتوانستیم حس کنیم این بود که چگونه در مقابل تفنگ پر ایستاد و گفت تو باید بروی ؟؟
و این همان جسارتی بود که حقیقت بر او و با او خلق کرد ( جسارت حقیقت نه خشونت حقارت و حماقت)

حال آنکه چماق به دستان و مالیخولیا پرستان در سایه امنیت تفنگ پر ، بر فرق بی پناهان میکوبند و ادعای حقیقت دارند؟!!!
آری اساتیدی ادعای شجاعت و شهادت دارند که هم در دوران سلطان گذشته و هم امروز ، در رکاب قدرت سینه میزدند و میزنند.
و این جعل سکه های تقلبیست که او برنمی تافت و حقیقت را بر آنها تحمیل کرد و از این به بعد هر کجا بروند ،بیش از آنکه خودشان باشند ، او خواهد بود که بر سکه جعلی آنها مهر شده است !
ساز و سورنای جعل سوزان راه انداخت و ذره ذره وجودش در این مراسم پای کوبید و آنها را نیز با خود به رقص در آورد که بعدها وقتی مستی مالیخولیا از سرشان پرید میفهمند با خود چه کرده اند؟!!

آری روزها و ساعتها هزاران نفر ، بر اثر طبیعت و حوادث جان میسپارند ولی مستانِ مالیخولیا که تکامل و انسانیت ( میوه حقیقت برتر) را از بین میبرند ، بایستی بفهمند که مرگ ، با قتل و جنایت خیلی فرق دارد و وقتی پای مراسم جعل سوزان در میان باشد ، هر دشنه ای که فرو برند ، بر پیکر جعلی و باطل خود وارد کرده اند .

2)
آری گنج عزیزما !
از زمانی که با قلم تو درد دل میکردیم ، از زمانی که با تو امید و بزرگی را باور میکردیم ،
تا امروز که تو میخواستی با ما و با دلها و قلمهای ما حرف بزنی زمانی به بزرگی زندگی گذشته است
و ما آن روز که بایستی با تو حرف میزدیم و راضیت میکردیم با ما بمانی ، با دشنه و غلافها حرف میزدیم وامروز که دور شدی و باید با آنها حرف بزنیم با تو حرف میزنیم !

امروز از جوهر قلم ، خون جگر میچکد و در گوشه گوشه ی سیاهیها خود را نشان میدهد ،
خونی که نمیخواهد چراغ راه خشونت ورزی و مالیخولیا گردد ،
خونی که میخواهد بهای آدمی را نشان دهد ، بهای آینده را نشان دهد ، نه دیوانه کند تا به جنگ مالیخولیا بروند،

ما را ببخش !
ما را ببخش که نه در فریاد صدایی داریم ، نه در زندگی بهایی .
که راز برخورد با مالیخولیا را بدون دیوانگی بلد نیستیم و حتماٌ باید ايدئولوژی های جهان سوز ما را به فیض شهادت نایل کنند تا در خیال خوش باشیم و واقعیت را ویران سازیم!

گرچه اینبار گذاشتیم صدای تو در سکوت درونمان ، طنین پیدا کند ،
گرچه این طنین ، ما را هم به حرکت انداخت و می اندازد ولی تا بخواهیم راه برویم سالها با تو فاصله داریم و چه کنیم که تو دور می شوی و دور ... و ما را تحمل این همه دوری نیست!

میبینی این همه سرزنش را ؟
میبینی این همه خودسوزی را که در درون میسوزیم ولی کاری نمی توانیم بکنیم؟
پس امیدواریم تو و حقیقت بزرگ فرمانده ات ایران و ایرانی را ببخشند!
هر چند میدانیم ، واقعیت ما را نخواهد بخشید و برای ما قصه ها دارد و با چهره ی کریه امروزش میگوید: "اینقدر صغرا ، کبرا نخون ، امروز روز خوشِت هست"
واقعیت همینست که حقیقت دارد در مالیخولیای قدرت میسوزد و ما را هم خواهد سوزاند !


3)
درخشش قهرمانیت ، دشنه ها و غلاف پر زرق و برق آنها را کور کرده است ،
هرچند خودمان هم از نور آن حیرانیم و نمیتوانیم نبودنت را تحمل کنیم.
تویی که بودت ، بر تمام ناتوانی ها رنگ پاشید ،
تویی که سرمایت، گدازه های جنون را فسیل کرد ، ولی داغ بر درونمان گذاشت که این داغ ، "ما را به هم نزدیکتر میکند " ،
گرچه شاید تو را هم درست ندیده باشیم ولی درد و رنجت را که در این برهوت روزمرگی برای ایران و انسانیت ، سوختی و نور دادی ، حس میکنیم .
تو برادر دلسوز، رفیق شفیق، معنای زندگی برای ما هستی ، گرچه ما را ندیده باشی،
پس دوریت چون آتش جنگل بر علفها و شاخه ها میتازد ، صدای سوختن آنها را میتوانی بشنوی؟ گرچه بسیار از ما دور بودی و دور میشوی!

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'حقیقت برتر، قهرمانی حقیقت و وجدان، بهزاد درستي' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016