در جریان یک مبارزه، مانند مبارزۀ اجتماعی ملت ما، آنهم با چنین وضعیتی، آنچه که بنظر نمیآید نیازمندی ما به "صبوری و تحمل و تأمل" است. اینکه اوضاع کشور ما فاجعهبار است، درست؛ اینکه موقعیت موجود چیزیست در ورای تحمل ما، آنهم درست. اما آیا ما مجاز به عکس العمل های کور و نادانسته هستیم؟ آیا نباید به نقشی که "بیطاقتی" ما، در رفتارمان دارد توجه کنیم؟ آیا با امر سیاست میتوان برخوردی عاطفی و ارادهگرایانه انجام داد؟
آشکار است که ما در این مرحله از مبارزاتمان برای آزادی و دموکراسی، شکست خورده ایم.
رفتار یک "شکستخورده" آیا همان رفتاریست که یک "پیروز شده" باید داشته باشد؟ آیا عدم توجه به این "تفاوت"، بیتوجهی به واقعیت موجود نیست؟ اگر این شکست نتواند ما را به موقعیتی نو، رهنمون شود، حتی دیگر "شکست" هم نخواهد بود بلکه میتوان از آن با نام "اضمحلال و نابودی" نام برد. شکستخورده با مضمحلشده تفاوت دارد، آنکه شکست میخورد اگر از موقعیت جدیدش آگاهی بیابد میتواند مقدمات نبرد بعدی و پیروزی را فراهم آورد، اما مضمحلشده دیگر عاری از "حضور" خواهد بود و آنکه بیحضور است، دیگر در صدد آگاهی یافتن بر موقعیت پیشآمده و علل آن نخواهد بود که بتواند برای نبرد بعدی و پیروزی احتمالی، آمادگی بیابد.
این است که یکی از بزرگترین گامهای اولیه ما، درک موقعیت ماست و دریافتن این امر که با این موقعیت، چه رفتاری را نیازمندیم. شکستخوردهگان، با پذیرش موقعیت خود است که میتوانند تدارک پیروزی را ببینند، اگر شکستخوردهای رفتار "پیروزمندان" را در پیش بگیرد، محکوم به شکستهای مکرر است. اما آنکه در مییابد که از موقعیت "مبارزه" (که در آن هنوز شکستخورده و پیروزِ میدان مشخص نبوده است) در آمده و باید نقشی جدید را بعهده گیرد، در مییابد: همچنان که در بحبوحۀ مبارزه، الزامات خاصی مورد نیاز بود، موقعیت نوین نیز به تناسب اینکه شکستخورده است یا پیروز، نیازهای خاص خود را دارد.
آنکه شکست خود را برسمیت میشناسد، در صدد دریافت موقعیت خود برمیآید و پیش از هر چیزی به علل شکست و کمیها و کاستیها و ضعفهایش میاندیشد، نقاط قوت حریفش را ارزیابی میکند، حساب احتمالات و حوادث را بررسی میکند و با در نظر گرفتنِ اینها، استراتژی نوینی را پیریزیمینماید. و باید تا زمانی که هنوز موقعیتی برای اجرای این استراتژی نوین پیش نیامده، "استراتژی دوران شکست" را اجرا کرد. دریافت این استراتژی نیز خود امری بسیار مهم است و پایۀ آن بر مبنای تناسب نیرو و قوا استوار است. در استراتژی شکست مراحل متفاوتی میتواند در نظر گرفته شود، اگر اختلاف نیروی شکستخورده و پیروز کم باشد، شکستخورده میتواند به "دفاع" بپردازد، زیرا برای هر نوع دفاعی نیز میزانی از نیرو لازم است که اگر فاقد آن باشیم، این دفاع از جانب نیروی مقابل درهم شکسته خواهد شد و تلفات میتواند "مرگبار" و مضمحلکننده باشد. "دفاع" شیوهای از مبارزه است که گویای میزانی از توان و نیروست.
در صورتی که حتی نیروی لازمۀ "دفاع" نیز در کار نباشد و اختلاف نیروی شکستخورده و پیروز فاحش باشد، حتی مواردی پیش میآید که باید "تسلیم" شد و تسلیم به هیچوجه پایان مبارزه نیست، بلکه بمعنی حفظ بخشی از نیروهاست که در صورت ادامه نبرد، نابود خواهند شد و برای ادامه نبرد در آینده ما نیازمند آنانیم و عقل سلیم حکم میکند که در چنین شرایطی بجای آنکه تمام نیروها به نابودی کشیده شوند، به حفظ منفعل بخشی هر چند کوچک اقدام گردد. چرا که حفظ هر میزانی از این نیرو در آینده، ما را از دوبارهکاری برای بازسازی آن بخش از نیروهایمان معاف میدارد. تسلیم اذعان به این امر است که تفاوت نیرو امکان مبارزه را در این مقطع زمانی، از ما سلب کرده است. هیچ نیروی تسلیمشدهای برای ابد بعنوان نیرویی "تسلیمشده" باقی نمانده است و با اولین امکان به محض یافتن نیرو و قوای لازم، به میدان مبارزه برگشته و نبرد خویش را پیش برده است.
اما این مفاهیمِ "شکست" و "تسلیم"، در فرهنگ سیاسی ما چنان داغ نفرینی خورده است که نمیتوانیم رابطهای مناسب و عقلانی با آنها برقرار کنیم. شکست را کسر شأن میدانیم و تسلیم شدن را چیزی در ردیف تعریف مشقاسم از "بیناموسی". هیچگاه به راحتی نمیپذیریم که چنین مفاهیمی بر بستر مفهوم بزرگتری به نام "مبارزه" قرار دارند و آن کس که پای به میدان مینهد نمیتواند همیشه "پیروز" باشد گویی با اندکی سهلانگاری میتوان گفت:در واقعیت زندگی، ترازوی شکست و پیروزی، به صورتی بس فاحش به نفع کفۀ شکست سنگینی میکند و گویی پیروزی استثناییست بر قاعدۀ شکست.
اما آنچه که در اندیشۀ ما جایی ندارد، راهکارهای برخورد با وضعیت "شکست" است. تفاوت شکست با پیروزی بس روشن است، اما در ناروشنایی تفکر پیرامون "شکست"، بارها و بارها شده است که شکست را با "تسلیم" اشتباه گرفتهایم و یا تسلیم را با اضمحلال و انقراض. فکر نمیکنیم که تنها از "انقراض" است که دیگر نمیتوان بیرون آمد و به میدان مبارزه بازگشت و از تمامی حالتهای بجز آن میتوان و باید در مقاطع مختلف استفاده کرد.
همچنان که گفتم باید به راحتی دریافت و پذیرفت که مفاهیمی مانند شکست و تسلیم، زیرمجموعۀ مقولۀ "مبارزه" هستند و تنها آنان که نمیجنگند شکست نمیخورند یا تسلیم نمیشوند.
با این شیوۀ بررسیست که میتوان نگاهی به اوضاع خودمان بیاندازیم و ببینیم که از چه موقعیتی برخورداریم. اگر شکست خوردهایم آیا آنچنان توانی باقیمانده است که به دفاع بپردازیم؟ و آیا نیروی ما هنوز آنقدر هست که در دلِ این استراتژی "دفاع" از تاکتیکها و عناصر "تهاجم" نیز برخوردار باشیم؟ یا اینکه اختلاف میزانِ نیروی ما و حریف، آنقدر زیاد است که حتی دفاع نیز ممکن نیست. بهر حال در اینجا آنچه که مهم است یک ارزیابی واقعی و عینی از توازن نیروهاست و آن کس که به ارزیابی غیرواقعی دست یازد، فقط یک معجزه میتواند از نابودیاش پیشگیری کند. در سیاست، اسیر احساسات شدن، به دنبال مردم افتادن و دچار جوگرفتگی شدن یا عشق تهاجم داشتن، عناصر متزلزلی هستند که هیچ بنای محکمی را نمیتوان بر آنها استوار کرد.
خوشنام بودنِ "تهاجم" نیست که باید ما را به حمله وادارد، بلکه ارزیابی ما از نیروست که باید ما را بدانجا برساند که: زمان حمله فرا رسیده است.
من به این اعتقاد ندارم که "هر" حرکتی، بهتر است از "بیحرکتی". در شبی تاریک و با جان و تنی بیمار و زخمی، دویدن بر روی دیوارهای بلند را نمیپسندم.
اگر عناصر خارجی، دخالتی موثر نکنند، راه طولانی و آرامی در پیش رو داریم، شمردنِ دانه به دانۀ شنهای این کویر، طاقت و صبوری میطلبد و تأثیر ارادۀ ما در این امر، حد و مرز مشخصی دارد و نه بیشتر.