ترس وقتی درست کالبد شکافی میشود کمرنگ و کمرنگ میشود و وقتی از دور، دستی بر آتش داشته باشیم ، بسیار سوزانست ، راستی هیچگاه درست فکر کرده ایم مرتاضها چگونه بر روی آتش داغ راه میروند؟
یلی ولی بلافاصله خودمان جواب میدهیم آنها آدم نیستند ،
البته برخی تصور میکنند ، رژیم خاص غذایی آنها که به جهت آهیمسا وآهیسما، گیاه خوار هستند ، باعث به وجود آمدن تحمل به درد میشود ولی به رژیم غذایی و... ارتباطی ندارد ، هر کس توانست با حقیقت درون خویش ارتباطی عاشقانه برقرار نماید ، دارای ریتم خاص مغزی میشود که آتش او را نمی سوزاند.
( البته برخی از مرتاضی گری ها نیز فیلم هستند)
آیا فکر کرده ایم چگونه است اکثر فعالین سیاسی بعد از دور ه های بازداشت طولانی و سرکوب دوباره طوری فعالیت میکنند تا دوباره زندانی شوند؟
چگونه است هاشم آغاجری که سرش به دار مالیخولیا نیز نزدیک شده است در تجمع آزادی اکبر گنجی شرکت میکند ؟
چگونه است امیر انتظام که نزدیک به سه دهه از عمرش را در زندان سپری کرده باز کارهای سیاسی میکند؟
یا تقی رحمانی که نزدیک به دو دهه که دائم آزاد شده و دوباره دستگیر شده است ؟
ترس چیست؟
یک سیستم حفاظت درونی است که در برابرِ "تصور خطر" شکل میگیرد که هم باعث فرار میشود و هم باعث چنگ و دندان نشان دادن .
پس اولین نتیجه اینکه کابینه سرکوب نمایشی احمدی نژاد نشان میدهد خیلی ترس در خیمه مطلقه ها افتاده است که هیچی نشده چنگ و دندان نشان میدهند .
اما این ترس چگونه ایجاد میشود ؟
"تجربه" میگوید به مکانهایی که قبلاٌ از آنها ضربه خورده ایم وارد نشویم
"حواس" ، میگویند خودمان را به عذاب نیندازیم
"ژن" ، باعث تغییرات شیمیایی (آنزیم و هورمون) و شکل گیری ترس میشود
از همه مهمتر "عقل" با نشان دادن عواقب و عوارض ، ترس را بر انسان تحمیل میکنند،
در عصبانیت که نقش عقل از بین میرود ،ترس رنگ میبازد ، ولی بلافاصله وقتی عقلانیت بر ما حاکم شد ، حس پشیمانی عمیقی ایجاد میشود .
پس هر چه عقل نقش بیشتری بازی کند ، ترس هم بیشتر میشود مگر "انگیزه های قوی" بتوانند مانع استیلای ترس شوند .
اما چرا این عوامل مهم در واکنش ترس دخالت دارند مگر این ترس چه اهمیتی دارد ؟
برای شرح آن به وادی بسیار مهمی پای میگذاریم :"خودخواهی"
خودخواهی : بزرگترین ارزش موجود در هستیست که بدون آن در طبیعت {به اصطلاح} سنگ روی سنگ بند نمی شود ،
و اعتقادات رایج به اسم اخلاقیات، سعی دارند با آن در بیفتند ،
بهترست این موضوع را به نحو دیگری مطرح کنیم ، آیا در تاریخ فردی وجود دارد که خودخواه نبوده باشد؟
مطلقاٌ خیر ، که بهترین افراد بشر نیز خودخواه بوده اند ، ولی خودخواهی را در دگر خواهی ارضا میکردند (البته تاریخ اسطوره میسازد وگرنه بسیاری از آنها حتی خودخواهی خود را در خودپرستی ارضا میکردند)
پس چرا باید با چیزی در بیفتیم که اگر آن را حذف کنیم وجود را حذف کرده ایم؟ و به هیچ وجه قادر نیستیم؟
چگونه است اعتقادات ما برای بشر خودخواهی را به کلی قبول ندارند ولی خدایی را ترسیم میکنند که در اوج نخوت و خود خواهی غرقست؟
ما همه گناهکاریم واو اگر ما را ببخشاید از روی بزرگواری و رحمان و رحیمیش هست .
به این خاطرست که خدای ادیان ، تصور نوع بشر از پروردگار هستند ، نه خود او .
پس خودخواهی یکی از بزرگترین ارزشهای هستیست و در افتادن با آن باعث بیگانگی ما با خودمان میشود و وقتی از قدیم گفته اند "دیگی که برای ما نجوشد ،بگذار کله سگ در آن بجوشد" بیگانگی ما با خودمان باعث میشود دیگر نتوانیم کسی را تحمل کنیم .
ولی آنچه نامطلوب و ناپسند و بی ارزشست ، "خودپرستی" هست
دقیقاٌ همان چیزی که در اعتقادات رایج وجود دارد و آنها آنقدر خود را میپسندند که اگر زور دستشان باشد ، تمام اندیشه ها و ارزشهای نا خود را نابود میکنند ،
بی جهت نیست ،ادیان که خود بخاطر تولید و حفظ اخلاقیات بنا شده اند ، اگر زور دستشان باشد ، اخلاق را به کلی نابود میکنند ولزوم جدا شدن قدرت از دین و حکومت ، بیان شده است .
اما چرا از سیاست هم باید جدا باشد؟
چون بر احساسات به سرعت سوار میشود و قدرت را به دست می آورد و با سیستم ارزشگذاری غیر منطبق به ارزشهای هستی ، جلوی حرکت بشر را میگیرد.
ولی بزرگترین و بهترین "خودخواهی" آنست که در "دگر خواهی" ارضا شود .
قدری به "خود" نگاه کنیم ، به اسطوره ها و قهرمانان و پیامبرانمان نیز بدون مالیخولیا (باورهای خود ارزش) نگاه کنیم :
ما چه هستیم که ارزش پرستیدن داشته باشیم ؟
هیچ ، این "خود" اگر به حقیقت برتر بنوعی ( مقاله "حقیقت برتر ، قهرمانی حقیقت و وجدان" ) پیوند نداشته باشد و به نوعی عاشق نباشد نه چیزی هست و نه میتواند "دگر خواه" باشد ،
که اگر براستی عاشق باشد و دگر خواه ، پرستیدن خود ، مفهومی نخواهد داشت و اگر هم نباشد ، گندیدگی بزرگی به دنبال خواهد داشت ،
پس خود پرستی تحت هر شرایط ،یک ضد ارزش مطلق هست .
دگر خواهی : هر کسی دارای قدرت درک معانی هستی باشد ، قادر خواهد بود به نحوی خود خواهیش را ارضا کند که در شکل تکامل معنا بدهد ومنجر به دگر خواهی خواهد شد.
به نظر شما چگونه میتوان علی خامنه ای ، این ولایت فقیه امروز را طوری تفسیر کرد که "دگرخواه" باشد نه "خود پرست"؟ در حالیکه شیعیان یکی از اصول دین خود را امامت و ولایت قرار داده اند.
ولی نوع نگاه ما به زندگی بسیار مهم هست که وقتی ایرانیان به "مرده پرستان ِ زنده کش" معروف شده اند مشخص میشود در اعتقاداتشان با وجود ادعاهای فراوانی که از حیات آن جهان دارند ، بعد از مرگ خبری نیست که اینطور برای مردن کسی خودکشان میکنند .
یعنی آنقدر برای بهشت تعابیر متناقضی بنا شده است و آنقدر دامنه گناه زیاد است که هیچ کس جواز ورود به آن را نمی گیرد مگر ب زندگی خود و هزاران نفر دیگر گند بزند ، پس همه دوست دارند همینجا زندگی را به سر ببرند و جالب اینکه آنها به جهنم هم معتقد نیستند و هر کسی ذاتی مطلوب داشته باشد ، اعمال نیکو انجام میدهد و هر کس هم نداشته باشد انجام نمی دهد و این ربطی به ترس از جهنم ندارد .
البته ترس از جهان آخرت که در قرآن بارها مطرح شده است ، در آخرت شفاعتی پذیرفته نمی شود و برگشتی وجود ندارد ، ترس از "انتقام الهیست" نه "تنبیه الهی" که راه برگشتی برای هیچ کس وجود ندارد تا خشونت به جهت اصلاح (تنبیه) باشد و خدای انتقام گیر اصلاٌ "آفریننده" نمی تواند باشد ،
وآن خدا از آخوندهای حاکم امروز که سرکوبشان بیشتر به جهت تنبیه هست ( تا مردم کاری به کار سیاست نداشته باشند ) و کمترانتقامگیری ، کمتر هست .
و این تصور هم مربوط به بشر است نه خود پروردگار ، یعنی ما با عقل ناقص خود حقیقت سازی می کنیم و برای پروردگار تعیین تکلیف میکنیم .
پس چگونه است که بیشتر معتقدین از انتقام الهی در یک مکان بی زمان ، نمی ترسند وبسیاری مواقع مجبورند روی خط قرمزهای دین او پای بگذارند و میگذارند ، ولی از سرکوب حکومت میترسند ؟
چون به آن باور ندارند حتی اگر در ظاهر خودکشان کنند و خدایی که از درون باور دارند بسیار بالاتر از خدای اعتقاداتشان هست که اینگونه انتقام گیری کند (که اگر غیر از این بود، ارزشهای امروز به وجود نمی آمد) ولی به سرکوب حتی بیش از حد ، باور دارند به همین خاطر نیز "سرکوب نمایشی" ساخته شده است .
البته شستشوی مغزی را برای دادن کلید بهشت به دست "شهادت ورزان" در نظر بگیریم که بدون محاسبه گذشته شهیدان آنها را یک کله به بهشت میفرستند تا متوجه شویم با همین اعتقادات نیز مقابله با ترس به شکل مرتاضها امکان پذیرست .
پس تا همینجا چند نتیجه میگیریم ، بی اتصال بودن انسان به ارزشهای مطلق ، ترس را در این زندگی پر مخاطره افزایش میدهد ، که همین نشان میدهد عمده ایرانیها به هیچ وجه در عمل نمی توانند به اعتقاداتشان دل بدهند و اتصال با حقیقت برتر را حس کنند که اینقدر ترسو هستند .
به سعید مرتضوی نگاه کنیم ، عصاره ای از دروغگویی و دگر آزاری ، این فرد حتی با اعتقاد مالیخولیایی خود نیز با بالا ارتباطی نمی تواند بر قرار کند ، به همین جهت به قول مادر اکبر گنجی ، "ایمانش را داده است و پست و مقام گرفته است"
( به حرفهایش زیاد خرده نگیریم ، او نزدیکترین قربانی جمهموری اسلامی در قضیه اکبرگنجی خواهد ، هرچند قاضی مقدس را اینگونه فرض میکند)
و این ترسو بودن ایرانیها به حدیست که قصه ای به این نحو ساخته شده است : مغولها وقتی داشتند روستاها را قلع و قمع میکردند و میرفتند به یک روستا میرسند و همه را جمع میکنند و میگویند همینجا بمانید تا برگردیم و سرهای شما را بزنیم و می روند و بر میگردند و آنها را در همان مکان میکشند ،
ولی این قسمت را شاید نشنیده باشید که پهلوان ده هم ماند تا مُرد ولی تا آنها میخواستند برگردند ، او چندین بار پایش را از خطی که کشیده بودن بیرون گذاشت و دمارشان را در آورد !
(البته این حکایت به خود ما هم میخورد که تا حکومت دارد برای سرکوبگری و کشت و کشتار آماده میشود بر میگردد ، ما چنیدن بار پایمان را آنطرف خط قرمزها میگذاریم )
در مقابل مرتضوی ، اکبر گنجی قرار دارد که به خاطرهمان اتصال ، کلیه ترسها را از بین برده است .
راستی مگر اکبر گنجی ، مادر، زن ، بچه ، برادر و ... ندارد؟
چگونه حاضر میشود خود را به این دست انداز بیندازد؟
آیا او هم نمی توانست یک عافیت طلب مثل همه مردم بشود؟
البته بگذاریم حکومت و عده ای از مخالفینش بگویند این دیوانگی و قهرمان بازی است ولی یک لحظه طرف مقابل او را درست حس کنیم : افرادی که مالیخولیای بهترین اعتقاد را دارند که هم الله را دارند ، هم پول وامکانات( یک مملکت بی در وپیکر) هم مکر و سیاست و از همه بدتر درنده خویی و دروغگویی و دزدی
پس مبارزه سیاسی موثر، ممکن نیست مگر دگر خواهی و جنگ با سرکوب برای از بین بردن ترس که اگر نبود اتصالی به حقیقت برتر ، تمام دنیا هم اینک در دستان اینگونه افراد بود و بوی آنها تا کهکشان مجاورمیرفت .
و همان اتصال اجازه نمی دهد ترس بر انسان غالب شود و میانه راه برگشت کند .
خود ادیان وقتی به جنگ فساد و تباهی میرفتند با همین اتصال میرفتند ولی چون با ملاکهای خود "حقیقت سازی" میکردند ، مدت زمان زیادی نمی گذشت که خود به یکی از آنها تبدیل میشدند ( شانس آوردیم که نبوت ختم شده است البته اگر اطرافیان ولی فقیه بگذارند)
ولی برای شرح دقیقتر و بهتر ترس میبایست دو موضوع مرتبط دیگر را نیز بررسی کرد:
"محافظه کاری" و "ماجراجویی"
محافظه کاری دو شکل دارد :
1- ترس برای ستیز در بدست آوردن حقوق از دست رفته
2- ترس از ماجراجویی : "ماجراجویی" به منظور به دست آوردن بهترینها که از بزرگترین انگیزه های فطری مرتبط با تکامل هست .
به عبارت دیگر ما هم برای به دست آوردن حقوق و هم برای به دست آوردن بهترینها ، اگر افیون زده نباشیم ، نبرد میکنیم .
البته این نبرد برای کسب حقوق در جوامع با دموکراسی نیز وجود دارد و به همین خاطر شایسته ها خود را نشان میدهند و آن جوامع بهتر از سایر حکومتها شایسته سالار میشود ،
هر چند این نبرد فاقد هزینه خطرناکست و به شکل جنگیدن خود را نشان نمی دهد .
ماجراجویی ـ این تضمینِ حرکت تکامل ـ بزرگترین مشکل را برای نظامهای متعارف سنتی از خانواده تا جامعه و حتی جوامع مدرن به وجود می آورد که انها سعی میکنند با قالب بندی ، هم از شر عواقب آنها خلاص شوند و هم آنها را در جهت رسیدبه کمال مورد نظر خود آماده سازند .
این قالب بندی ماجراجویی در وجود بروکراسی ونظام سلسله مراتب ، نظامهای اعتقادی ، بازاری گری و نظامهای آموزشی شکل میگیرند .
البته محافظه کاری در جوامع مدرن به نسبت محافظه کاری در جوامع سنتی و یا بنیادگرایی متفاوتست :
جامعه و حکومت سنتی از آنجا که تغییر اعتقادی را بر نمی تابد ، شروع به چیدن "خط قرمز" در اطراف افراد و گروه ها میکند که این خط قرمزها سرکوب ماجراجویی نیستند بلکه مرگ آنها هستند .
نظام سنتی چیست؟
جامعه وحکومتی که پاسخ سوالهای خود را نه در امروز وآینده بلکه از گذشته طلب میکنند و سنت به عنوان میثاق حرکت مطرحست .
ولی نظام سنتی یا در برابر ارزشهای تکامل به شدت مقاومت نشان میدهد و یا رفته رفته دچار استحاله میشود .
اگر مقاومت نشان داد عکس العملی بنیادگرایانه از خود بجا میگذارد که بنیاد گرایی شکلی مدرن ولی فکری سنتی دارد و سعی میکند ارزشهای تکامل را در درون خود استحاله نماید .
یعنی بر خلاف مدرنیته که میگوید جهانی فکر کن منطقه ای عمل کن در نتیجه کل کره زمین را یکی یکی به سیطره خود در می آورد ، اینها منطقه ای فکر میکنند و جهانی با خشونت عمل میکنند در نتیجه منطقه خودشان را هم از دست میدهند.
ولی در جوامع مدرن محافظه کاری یکی از ارکان مهم جناحهای سیاسیست و سنت با دامنه ای محدود نه به عنوان میثاق حرکت بلکه به عنوان پایه قابل اعتماد حرکت محسوب میشود .
پس محافظه کاری مطلق اندیش و محافظه کاری مصلحت اندیش ، تفاوت ایندو هست .
محافظه کاری مدرن ، نگاهش تنها به گذشته نیست ، بلکه آینده را بیش از گذشته میبیند و تنها آرزو دارد با حفظ ریشه به آینده حرکت کند و اگر این آرزو براورده نشد ، قدمی جلو تر بر میدارد و دوباره ریشه زایی میکند ولی محافظه کاری سنتی نه بدان شکل حرکتی دارد و نه کاری به امروزو آینده دارد و وقتی بنیادگرایی شد دیگر مانند سیاهچاله ، همه را به درون خود میکشد.
پس محافظه کاری مبارزین سیاسی در ایران از کدام نوعست؟
به علت هزینه زیادِ حرکتهای سیاسی از شدت ترس حقوق خود را پیگیری نمی کنند (وای بر بقیه ملت)
و هم دچار محافظه کاری سنتی ( ترس از بین رفتن اعتقادات) و هم محافظه کاری مدرن ( ترس از تغییر مملکت به خاطر اعتقادات مردم و خلایق هر چه لایق ) به همین جهت مبارزین سیاسی ما از مردم عادی نیز بیشتر قابلیت ترسیدن دارند .
بنابراین ما همه گونه ترسهای بیولوژیک ، ترسهای بی ریشگی و ترسهای سیاسی را با خود حمل میکنیم و آنطور مسخ شده ایم که مطلقه ها صد بار به قربان مبارزه سیاسی ما میروند ،
اول برای خود روشن کنیم که با این بنیادگرایان ، فردا روز بدی خواهد بود
دوم روشن کنیم ، برای بی اثر شدن بنیادگرایی کاری نمی توان کرد مگر سلاح قدرت و ارزش مداری را ازدست آنها گرفت ، که برای اینکار باید با ترس به مقابله پرداخت
( در این قضیه انتحار جنون در انگلستان ، بسیاری از مخالفان جنگ با عراق ، علت آنرا منحصراٌ به خاطر هجوم انگلیس به عراق دانستند و یکی از سیاستمداران انگلیس گفت اینکه به قلدر کلاس کاری نداشته باشیم تا با ما کاری نداشته باشد فرضیه ایست که اشتباه خود را ثابت کرده است )
برای از بین بردن ترس و بی اثر کردن سرکوب میبایست عده ای با آگاهی و تدوین صحیح حرکت از آتش عبور کنند و عده دیگری ، تا آخرین حد تحمل در نزدیکی آن بایستند ، تا سرکوب بی خاصیت شود و شاهد نا آرامیهای گسترده و موثر شویم تا بدون عملیات خشونت ورزانه ، سلاح حکومت از دستش گرفته شود و به سادگی خامنه ای ها برای همیشه مجبور شوند بروند ....
اکبر گنجی ، این قدم را برداشته است و با غول ترس به ستیز پرداخته و پوشش ترس را در حد توان خود برداشته است ،
که نه حتی صد تن ( بقول خانم گنجی) اگر به تعداد انگشتان دست ، از جلو داران با شجاعت ، با توانایی و آگاهی به شکل متحد ، در راه حقیقت مبارزه کنند ، در حالیکه حلقه ای از هزاران نفر در سر حد سوزانندگی در نزدیکی آتش مراقب آنها هستند و نشان دهند حتی خواهند پرید کار سرکوب سیاسی برای همیشه از بین میرود ، شدیدتر از کاری که عبدالکریم سروش آغاز کرده اگر ادامه دهد.
باید از طریق اینترنت رادیو ها و تلویزیونها سلاح حقیقت از دست حکومت گرفته شود وگرنه تجمعات به جز ایجاد میدانی مانند چین خاصیت دیگری نخواهند داشت .
که تحت این شرایط هم سرکوب را به شدت کاهش میدهند و کمتر از گنجی خسران خواهند دید و هم غول ترس را میشکنند ،
هم امروز و هم آینده این مملکت و حتی جهانی را از بلای مالیخولیای قدرت رهایی می دادند و ایران را به بهترین کشور منطقه تبدیل میشد ( مقاله هزینه سرکوب را کاهش دهیم )
آیا ما ده نفر جلو دار نداریم ؟
داریم خیلی بیشتر که از صبح تا شب اسمهای آنها را میشنویم
آیا ما ده نفر مبارز سیاسی نداریم ؟
در راه حقیقت که بتوانند عوارض خود پرستی را کاهش دهند و اتحاد تشکیل دهند نه ،
که در دامن محافظه کاریهای جورواجور (شرح بالا) اسیر شده اند .
و وقتی بدانیم این غول ترس و این بنیادگرایی بدون این ويژگی ها ( اتصال به حقیقت برتر و اتحاد) به هیچ وجه شکست نخواهد خورد و به جای مبارزه سیاسی بهتر است همه کشک قدرتها را بسابیم .
پس باید جلودارانی که قادر نیستند ،سلاح حقیقت مطلق حکومت را از آنها بگیرند و تازه خودشان آنرا غلیظ تر میکنند و نمی توانند هاله ترس و سرکوب را بی اثر سازند و خود بر آتش آن می افزایند و مبارزه ها را بی خاصیت میکنند ، بایستی انصراف دهند و سایرین را حمایت کنند تا با گردشی در این عرصه ، نفراتی پیدا شوند که حاضرند ، با یکدیگر متحد باشند و به شکل به درد بخور و با نتیجه این حرکت را به سامان برسانند .
به کردستان امروز نگاه کنید ، بدون این خصلتها ، بسیاری هزینه های سنگین پرداخت میکنند که اگر فکری نکنند خود آنها نیز به نماد ترس و سرکوب تبدیل میشوند و پتانسیل حرکت را از بین میبرند .
و این را بدانیم گرفتن این سلاح از دست حکومت ، هزینه ای بیشتر از سایر مبارزه ها خواهد داشت و به شدت خطرناکتراست ولی در این مملکت چندین نفر پیدا میشوند اگر به شکل موثر بتوانند ، آن راه را ادامه دهند ، با هر هزینه ای ، اینکار را انجام دهند .
پس برای مبارزه با غول ترس میبایست ، باید افرادی که حاضرند به شکل حساب شده و آگاه با سرکوب در افتند ، جلو حرکت کنند تا هزینه حکومت زیاد شود (مانند اکبر گنجی که بدون آن اتحاد راه را باز کرد و برخی حتی حاضر نیستند هزینه کار او را برای حکومت سنگین نمایند)
در غیر این صورت ، همه خود را خلاص کنند تا حکومت نیز مجبور نشود نمایش سرکوب به راه اندازد ،
نمی شود هم جلو دار بود و همه نگاه ها را به خود معطوف کرد و هم از همه بیشتر از همه ترسید و تکان نخورد .
پس جوانانی که به جلو داران دسترسی دارند ( تحکیم وحدت و دانشجویان فعال و ... ) باید بطور کاملاٌ صریح نظر جلو داران را در مورد مبارزه اکبر گنجی بپرسند و نوع نگاه آنها و منطقشان را دریابند و اگر با "ترس شخصی" نسبتی داشتند ، به همه اعلام نمایند تا کنار گذاشته شوند و نام آنها را از جلو داری حذف کنند تا کسانی ، جای انها را بگیرند که برای این خصلت نشانه های مطمئن دارند،
این نشانه های مطمئن می بایست حتماٌ گرفتن سلاح ارزشهای مطلق از دست بنیادگرایان با حقیقتهای برتر و ارزش های امروزی خواهد بود و اکبر گنجی در این مسیر حرکت کرد و در دفتر سوم ، می خواهد بیشتر حرکت کند ، هر کس راه نو را می خواند متوجه خواهد شد .
( و حکومت نیز به دلیل پیدا کردن آن و اشخاص نگه دارنده به خانه او حمله ور شد (هر کس راه نو او را تعقیب میکرد متوجه میشود چگونه است)
در غیر اینصورت ، مبارزه سیاسی را همگی رها کرده و بدون تحمل هزینه های سنگین به بازی سیاسی جلو داران نگاه کنند .
همین الان منوچهر محمدیها ، دارند هزینه فراوانی پرداخت میکنند بدون تاثسر از بین بردن ترس انهم در حالیکه عده ای از جلو داران دارند با باند پدر خوانده ، به سلامتی یکدیگر آب شادی مینوشند.
و بدانیم از این زمان که مبارزه سیاسی اکبر گنجی دارد او را به کام مرگ میکشاند ، دیگر شکل حرکتهای سیاسی تغییر کرده است ، مبادا جوانان و ... جان را بر سر بازی سیاسی جلو داران از دست بدهند !
البته بسیاری مانند سحابی ، حجاریان و ... کم هزینه پرداخت نکرده اند ولی خود را به نماد ترس و سرکوب تبدیل کرده اند ، و تا حصول نتیجه باید شفاف همه آنها بگویند چه هدفی را دنبال میکنند تا این غول ترس از بین برود و اگر خسته شده اند ، به موقع استعفا دهند واز سایرین حمایت کنند تا محمدی ها و بسیاری از جوانان دیگر بی جهت هزینه های سنگین نپردازند و اگر حاضر به این کار نیز نیستند نیز به کلی کنار گذاشته شوند.
بیاییم نظر همه سیاست مردان مخالف حکومت را در مورد مانیفست اکبر گنجی و نامه هایش "دموکراسی خدشه ناپذیر" و "خامنه ای باید تفنگ قدرت غیر پاسخگو ، غیر مسئول و مادام العمر را زمین بگذارد وبرود" بطور روشن بپرسیم و اگر اشکالی در آن می بینند بطور روشن بیان کنند تا همه بفهمند چگونه مبارزه کنند ،
باور کندی در سرتاسر جهان و تاریخ ، مبارزه سیاسی بدرد بخور به شکل بی در و پیکر امروز نخواهیم دید که چند سالست هزینه پرداخت میکند و کمترین نتیجه ای نمی گیرد .
هر کس برای خودش کاری میکند و سوزانده میشود .
تا رسیدن به مرزی که حکومت قادر نباشد به سرکوب ادامه دهد و ترس از بین برود و حرکتها گسترده شوند و بدون خشونت ورزی ، به کنار رود .
در غیر این صورت ، با وجود این بنیادگرایان ، فردا روز بدی خواهد بود ، ولی دلیلی برای جانفشانی وجود ندارد ، همه بنشینند تا تا آوار دنیا بر سرشان خراب شود .