هيچ جبّاری بدون کسانی که او را عَلم می کنند و به او ايمان می آورند موضّوعيت نمی يابد. با وجود هر فردی که آماده پيروی و اطاعت ازنظام جباريت باشد ، يک سنگ از مفروضات و مقدمات روان شناسانه بنای چنين رژيمی نيز فراهم شده است.
نقد و تحليل جبّاريت ، مانس اشپربر [ترجمه دکتر کریم قصیم ]
***
وقتی عقاب جور در سال ۶۷ در همه زندان های کشور بال گشود و هزاران سرو ِجوان به خاک افتاد ــ چگونه بود که آب هم از آب تکان نخورد ؟ غرب به گفتگوی انتقادی ! با رژیم ادامه داد و حتی مقامات حزب کمونیست شوروی نیز اجازه ندادند از شهدای این قتل عام شقاوت بار ، یاد شود ؟
اصلاً چگونه ذهنيت ِخشونت در بخشی از لايه های طبقاتی جامعه شکل می گیرد ؟ مجتبی حلوائی ها ، عباس شمر ها و اکبر سوری ها با چه مکانيزمی گرگ شدند تا حدّی که از به رگبار بستن و دار کشيدن خواهران و برادران خويش که روز و روزگاری با هم الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور می گفتند و روبروی «ناجی» ها و «ازهاری» ها می ايستادند ــ کک شان هم نمی گزيد ؟...
هرشبنمی در اين ره صد بحرآتشين است ... دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
خواهش می کنم برای مطالعه این متن صبوری پیشه کنید و قلم فقیر مرا که نمی توانم راحت تر بنویسم ، ببخشید .
***
بايد گردن ها را بزنيم .
ميراث خواران ِ ارتجاع ، سران ِ روحانيت و بازار که ازقديم و نديم رويهم ريخته و َدم ِ همديگر را می ديدند، برای دوران ِ "َپسا خمينی" خيز بر داشته ، اين پا و آن پا مي کردند .
تسبيح به دستان ِ ُمستبدی که روزي هزار بار به هزار ُبت ُسجَده مي کنند ، از پستان دین شیر دنیا می دوشند و همه چيز و همه کس برايشان " ُدکان " است ــ با شدت گرفتن بيماري آیه الله خميني در سال ۶۷ ، دوز و َکلک چيده به تپ و َ لپ افتادند که تا خود ِ او زنده است سه مسئله مشکل ساز را که می توانست فردا و فرداها وبال ِ گردن شان شود حل و فصل کنند.
يک : ُدکان جنگ را که سال ها با آن رَمق ِ جامعه را کشيده و با شعارهای فريبنده ای چون راه ِ قدس از کربلا ميگذرد ، فرزندان مردم را به قربانگاه ُبرده بود و حالا ديگر سودی برايشان نداشت ــ تخته کنند.
دو : از َ شّر ِ آية الله ِ ُمنتظري و َعقبَه اش که در همه جا رخنه کرده و با ِنق ِنق کردن و ، لو دادن ِ ايران گيت موی ِ دماغ شان بود راحت شوند.
سه ، و بالاتر از همه ، تکليف ِ زندانيان سياسي که استخواني در ِگلو و خاري در چشم شان بود و با مقاومت خويش ، تيغ و تسبيح و تواب سازی ، و آنهمه دجالگري را به بازي گرفته بودند ــ روشن گردد .
آیه الله خمينی اما ، بر خلاف نظرمخالفين اش آنقدر ُدگم و خشک نبود که هميشه معتقد باشد " مرغ يک پا دارد " ! ، او که پيگيري و هشياری ضد ِانقلابی عجيبی داشت ، هنوز ماشين جنگ ضد ميهني "گري پاژ" نکرده ، به روغن سوزي نيافتاده بود که فردای ِ پس از جنگ را نيز در نظر مي گرفت .
من شخصاً [نه فقط بر اساس تحليل و کنار هم گذاشتن وقايع] ، ُمطِلعم که سر به نيست کردن زندانيان سياسی ، بسيار پيش تر از ُمرداد و شهريور شصت و هفت مورد بحث قرار گرفته است و در اين ترديد ندارم .
بسيار پيش تر از عمليات فروغ جاويدان که خمينی به بهانه آن سوت قتل عام ها را کشيد ، پيش از عمليات چلچراغ و ميثم بازی های منتظری در زندان ، امثال لاجوردي و جوهري و مجتبي حلوائي و حاج داود و حاج محمود و توتيان و ناصريان و... جَسته ُگريخته با کنايه و اشاره تصميم شوم قلع و قمع ِ زندانيان سياسي را ُلو مي دادندِ ، اما در ُمخيِله هيچکس نمي ُگنجيد که واقعا روزی به ُکشتار اسيران دست بزنند ، تصور ِ اين درجه از شقاوت ديگر ممکن نبود .
بارها [پيش از مقطع قتل عام] به عمد تلاش ميکردند تا زندانيان مقاوم را به واکنش وادارند تا به اين بهانه پاپوش دوخته پرونده سازي کنند . آنها انگار منتظر ِ چنين روزي بودند، منتظر روزي که به قول خودشان حضرت امام فتوی دهد تا در مسابقه رذالت و دنائت شرکت نموده زودتر از بقيه طناب دار را به گردن ِ اسيران بياندازند و از خوشحالی شيرينی پخش کنند!
متلک ها يا تهديدات شکنجه گران مبني بر اينکه «زندان نياز به خانه تکاني دارد" ! «واي به وقتي که حضرت امام تکليف ما و شما خبيث ها را روشن نمايند» ، «خيال می کنيد اجازه می دهیم از زندان عمودی ! بيرون رفته و به شما دسته ُگل بدهند ؟ نخير شما افقی! به بيرون تشريف فرما می شويد» و «برای هر سلول يک نارنجک آماده داريم و هر وقت لازم باشد شما را به َدَرک مي فرستيم» و...خالي بندی نبود و آنان که از تصميمات ِ ُپشت ِ پرده با خبر بودند يقين داشتند که ُکشتار ِزندانيان گرچه دير و زود دارد ، اما سوخت و سوز نداشته و روزي اين سر فصل فرا خواهد رسيد .
رژيمي که باورش اينست «هرکه عين ِ من نيست دشمن من است» و به عناصر خودي نيز رحم نمی کند ، طبيعی ست که از حضور و جمع زندانيان آرمانخواه که داغ و درفش و تابوت و قيامت و گرد و خاک توابين و خائنين را از سر گذرانده و تسليم نشده اند ، وحشت داشته باشد ، آن هم کسانيکه شعله اميد در دل شان زنده است و تلاش مي کنند خود را براي فردا و فردا ها حفظ کنند.
چنين حکومتی طبيعی ست که در صدَد توطئه برآيد ، زندانی مقاوم برای چنين رژيمی نيروی ُسرخ بالقوه است که بايد از سر راه بر داشته شود بخصوص وقتي در اولين فرصت به فکر پيوستن به صفوف مقاومت افتاده از چنگش می گريزد .
عمليات فروغ جاويدان هم که روي نمي داد رژيم خميني از قتل عام زندانيان دست نمي کشيد و به َسر به نيست کردن ِ زندانيان نياز داشت.
اکنون بازماندگان قتل عام ۶۷ با مرور حوادث زندان پي مي برند که ُجدا از پرسش نامه های بسيار مفصل اطلاعاتی در سال ۶۵ و پيش از آن ...که از سفيدی نمک تا سياهی ذغال ، و از جّد و آباء زندانی پرسيده مي شد ــ مسئولين زندان هاي کشور - به ويژه تهران - حد اقل يک بار در سال شصت و شش با تقسيم بندي زندانيان و جدا کردن سر موضعی ها و...، ريل قتل عام ، آماده سازی ها و تدارکات لازم را تست و تمرين کردند.
چندين ماه قبل از اعدام های شصت و هفت نیز، تفکيک هاي بو دار و نقل و انتقال هاي مرموز در بعضي از زندان ها صورت گرفت ، در ۱۱ خرداد سال ۶۷ جابجائي هاي وسيعي در اوين و گوهر دشت روي داد که اکنون در مي یابيم همه حساب شده بوده است...
رژيم نه نظامي - ُپليسي ! که دقيقا ُپليسی - نظامی شده بود.
سران رژيم روي عملياتی با عنوان «گردن ِشکنی» ! توافق داشتند ، آنان اينگونه استدلال ميکردند که بخصوص در مورد مجاهدين ما به َسر ، يعني به رأس و رهبری آنها دسترسی نداريم ، آنجه در زندان ها در اختيار ماست عناصری از بدنه و گردن ِ ضدانقلاب است ، بايد گردن را بزنيم تا رابطه َسر و بدنه [جامعه] قطع شود پس در يک کلام قطع گردن ها يعنی قطع شاهرگ ِ ارتباطي که بی معطلی باید به آن اقدام کرد . ما بايد زندانيانی که نقش گردن را بازی مي کنند و عامل ِ وصل َسر و بدنه هستند ، تعئين ِ تکليف کنيم ، َسر و "سران" که جای خود دارند . آنان همه جا می گفتند «اين ِگره جز با دست مبارک حضرت امام باز نمي شود» .
اگرچه خمينی با "تسويل و تزئين" و مينياتوريزه کردن جناياتش ، خود را می فريفت که هر آنچه انجام مي دهد " قربه الی الله " و توشه راه آخرت ! است ، و گرچه به کينه های کوَرش نسبت به آزاديخواهان ، رنگ و لعاب ِ" ُحدود الهی " ! مي زد و گاه که روی َدنده " می افتاد گوشش به احَدالناسی بدهکار نبود و نام اين لج بازی و به قول قرآن " َحميته الجاهليه "را قاطعيت مي گذاشت ــ اما ميراث خواران او نیز ــ از همان آغاز ، کشتار جوانان مبارز و مجاهد را زمينه چينی مي کرده ، وقت و بی وقت با دفتر و َدستک به جماران مي رفتند و براي به دار کشيدن و سر به نيست کردن زندانيان سياسي ، نه نه من غريبم در آورده ، روضه مي خواندند .
امثال لاجوردی ، «محمد جودو» [مهرآئین = داودآبادی] ، توكلي ، جواد منصوری ، مروی سماورچی ، فاکر ، ذوالقدر ، راستي كاشاني ، پور نجاتی ، معادی خواه ، عزت شاهی ، آیت و ... هر روز معرکه جدیدی می گرفتند و نوار خمینی را که در یک محفل نیمه خصوصی پشت سر مجاهدین صفحه گذاشته بود ــ دست به دست می چرخاندند . حتی پیش از خرداد ۶۰ ، بهزاد نبوي دور بر می داشت که حکم مجاهدين خلق ، حکم محارب است . در یک کلام ، عمله استبداد از قديم و نديم توی گوش آیه الله خمینی می خواندند،آتش تهيه می ريختند، و وی را که با «گفتمان سنت گرائی» اش دربدر به دنبال دشمن می گشت ــ برای قتل و سرکوب آزاديخواهان ميهن ما ، آماده تر مي کردند .
آنگونه که از [صفحه ۲۰۵] خاطرات آخوند محمد یزدی پیداست ،حتا پيش از سال ُپر ابتلای شصت هم [تا چه رسد به حول و حوش قتل عام ۶۷] ، نظائر او مثل «نفاثات فی العقد» و ساحرانی که جادو ـ جنبل ميکنند ، زير پای خمينی می نشستند و خط می دادند : « حضرت آقا ، مجاهدين خلق از منافقين صدر اسلام بدترند ... ، و باید هرچه زودتر حساب شان را برسیم . »
امام طناب به دستان هم که استبداد ِ زير پرده دين را عدل محّمد و علي ! جا مي زد و خود و ُمقلِدين اش را نيز با تسويل و تزئين بازی می داد ، خيلی نياز نداشت که کسی او را ِبَپزد ! او از قديم و نديم هم با مجاهدين زاویه داشت.
ميراث خواران خمينی که به ديگر آيات عظام هم مراجعه مي کردند از طريق احمد ُمدام توی گوش ِ پدرش مي خواندند که «پاسداران و مسئولان زندان برای رفتن به جبهه های جنگ لحظه شماری مي کنند اما در زندان اسير يک ُمشت منافق حربي و کافر ُمرتد شده اند که نان ِ بيت المال را می خورند ! و حزب الله را از وظيفه اصلی باز مي دارند و تازه شلوغ کاری کرده ، بلوا هم راه می اندازند.»
برخی از آنان از دخالت هاي منتظري که عقبه اش در سپاه و وزارت اطلاعات و ... نفوذ داشت نیز ، شکوه نموده و مي گفتند «با تعيين تکليف منافقين [مجاهدین] بقيه ! نيز حساب کار دست شان مي آيد و سر جاي خودشان خواهند نشست ، ُنخاله ها کنار رفته و مديريت کل کشور يکدست خواهد شد.
يک ِسري مسائل ِ فرعی هم مورد بحث قرار می گرفت مثل بد گوئي ازمهندس بازرگان و نهضت آزادي ، و يا آخرين نظرات مرتضي مطهري در باب اقتصاد اسلامي و نقش "ارزش اضافي" ! که وي َجسته ُگريخته به آن ُگريز زده و... و داد و قال ِ امثال "مهدوی کنی" را که معتقد بودند برداشتن اين خاکريز ، تنها از عهده حضرت امام برمي آيد ، درآورده بود.
سران رژيم در بهار ۶۷ در يک نشست محرمانه و مّهم ، اوضاع حساس مناطق جنگي ، احتمال موافقت آیه الله خمینی با مصلحت انديشي ِمسئولين نظام و پذيرش آتش بس ، را بررسی کردند ، در اين نشست همچنين در مورد تحرکات به قول ِ خوشان مخالفين و گروهک های ضد انقلاب ، شکست فيگور اصلاح طلبي و دوم ِخرداد بازي ! در زندان ها که امثال حسين شريعتمداري به آن خيلي دل بسته بودند ، و بالاخره در مورد ِ اوج گيري مقاومت زندانيان سياسی که بخصوص از سال شصت و شش به بعد رودر روي مسئولين زندان از موضع خود دفاع مي کردند ــ بحث شد .
ازآنجا که قانونمندي مقاومت در زندان ُکنش و وا ُکنش زنداني با سازمان مقاومت در بيرون زندان است ، بازجویان نيز می فهميدند که زندانی ِ ُمقاوم قلبی دارد که در بيرون ِ زندان می تپد ، مقاومت ُپر تپشی که هفت شهر ِ عشق را ُپشت ِ َسر ُگذاشته ، از نشيب و فراز می گذرد.
مسئولان زندان به وضوح مي ديدند که آنهمه شکنجه و اعدام و به کار گرفتن خائنين زندان ، کلاسهاي درس ! گيلاني و پروژه تواب سازي ، ميثم کراسی ! و با پنبه سر ُبريدن و انواع و اقسام ترفندها ، نتوانسته مقاومت زندانيان را در هم بشکند و به قول خودشان ! نرود ميخ آهنی در سنگ. پس بايد ساز ديگری بزنند و طرح ِ تازه ای بريزند.
***
راه ُقدس از اوين و گوهر دشت می گذرد .
با عمليات چلچراغ که مجاهدين شعار «امروز مهران ، فردا تهران» را َسر دادند ، ُچرت رژيم پاره شد و توطئه ها شتاب گرفت . دستگاه هاي امنيتي با نشست پشت نشست حساسيت اوضاع را برجسته ساخته و براي قتل عام زندانيان آتش تهيه ريختند . آنان ُمدام روضه مي خواندند «ما چشم و گوش ولی فقيه هستيم و در روز ِ قيامت در پيشگاه خدا مسئوليم ! و ظيفه شرعی ماست که حضرت ِ امام را به ِاشراف برسانيم ، روزی نيست که در جبهه های جنگ ُکشته و مجروح ندهيم ، آنوقت منافقين [مجاهدین] که به صدام ِگرا مي دهند ! تا شهر ها را بزند ، از ُپشت به امت حزب الله خنجر مي زنند!»
باران ِ ُشَبهات ، جنگ با عراق ، اجساد تکه تکه ُشده ، نخل هاي سوخته ، سوء استفاده ارتجاع از عواطف مذهبی ِتوده ها ی روستائی و کنار شهری ، دروغ ُپشت ِ دروغ و کوه تبليغات بر عليه نيروهای انقلابي ، و نا آشنائی برخي از آنان با ُخلق و خو و زبان ِ مردم ــ بر خلاف ِ خمينی که از اين نظر فوت ِ آب بود ! و بعلاوه با عنوان دروغين ِنائب امام زمان ! روح ِ ُخدا ! و ِسيّد ِ اولاد ِ پيغمبر ! ، «رهبری سياسی و مرجعيت دينی» را باهم در خود ِگره زده و به قول ِ بی بی سی ، مردم او را صاحب کرامت ! شناخته و تصويرش را در ماه می ديدند و... ــ همه و همه باعث مي شد که بسياري از پاسداران و بسيجی های ساده که از محروم ترين اقشار جامعه بودند ، در اين به اصطلاح مسئوليت شرعی ذره ای ترديد نداشته باشند و حتی از بگير و ببند و شکنجه و اعدام برادران و خواهران خويش احساس رضايت خاطر ! هم نموده ، و از نوک پا ، تا فرق َسر در جلد خميني ! روند و دست حسينی و ساقی وتهراني و ديگرجانيان ساواک را هم از ُپشت ببندند.
[این قساوت و شقاوت، ما را با اين ُپرسش هم روبرو ميکند که اساسا چکونه ذهنيت ِ خشونت در بخشی از لايه های طبقاتی يک جامعه شکل می گيرد ؟ و به طور خاص با چه مکانيزمی ، مجتبی حلوائی ها عباس شمر ها و اکبر سوری ها ، گرگ شدند تا حدی که از به رگبار بستن و دار کشيدن خواهران و برادران خويش که روز و روزگاری با هم الله اکبر و مرگ بر شاه می گفتند و روبروی ناجی و ازهاری می ايستادند ، کک شان هم نمی گزيد ؟ آیا آنان ناکامی های گذشته و رگه های ناخالص شخصيت ِاقتدار طلب و معيوب خويش را در آزار و شکنجه زندانيان سياسی بازتاب دادند؟ آیا از بس در برابر چشمان سرد و بی روحشان اسيران بی پناه جان دادند ، برايشان ُقبح ِ شکنجه و ُکشتار از بين رفت ؟ آیا در سيستم ناعادلانه ، سيستم جهل و جنايت ِآخوندی ، با «پروژه هويت سازی» و دشمن يابی که قاتلان اصلی يعنی سران دين فروش و مرتجع روحانيت و بازار ، سامان دادند ــ مجتبی حلوائی ها قدم به قدم خوی انسانی خود را گم کردند ؟فراموش نکنیم که ارزش و اهمیت پرسش ، بالاتر از پاسخ است .]
بگذریم...
چندين بار قضات ، دادستان ها ، بازجويان و سران رژيم با آیه الله خميني خلوت نموده " اجماع مقامات قضائي و امنيتي را مبني بر اصلاح ناپذيري زندانيان سياسي" يادآور شده چاره جوئي کردند ، به همين دليل فتوای ِ ُکشتار زندانيان سياسی ، چيزی نبود که برای سران حکومت غيرِ ُمنتظره باشد، آنها از پيش توی ِباغ ! بوده اند.
آخوندها با هشياري ضد انقلابي خويش اين را مي فهميدند که با پايان جنگ و قبول آتش بس ، با يک دست دو هندوانه نميتوان بر داشت. آنقدر پخمه نبودند که شرائط و الزامات پس از آتش بس را نشناسند . ذکر و فکرشان این بود که زندان ها را تخليه کنند!
يک سيستم ارتجاعي ُمتعلق به عهد بوق که ذکر و فکرش هجوم به آرمان های مردم و آدم هاي آرمان خواه است ظرفيت و توان آزادي زندانيان معترض خويش را ندارد ، پس چاره اي جز قلع و قمع و قتل عام نمي ماَند.
مرتجعین می دانستند که اگر از شر زندانيان سياسي راحت نشوند اول َمعِرکه است و فردا و فردا ها مسئله دارند . آنان شاهد رشد جنبش خود انگيخته خانواده زندانيان بودند که هر روز يک جا بساط گرفته و بست مي نشستند . از این گذشته آخوند هاي عمامه دار و بي عمامه تجربيات زمان شاه و ساواک را هم داشتند و از ديد خودشان قلع و قمع زندانيان َرد خور نداشت . پس بايد گردن ها را میزدند تا رابطه َسر و بدنه قطع گردد .
وقتی در ماجرای جنگ هشت ساله ، َسر ِ تسبيح به دستان ِ ُمستبد به سنگ خورد و آتش بس را پذيرفتند ، ِ دق دلشان را به زندانيان بی پناه خالی کردند ، گوئی راه ُقدس از فتح زندان های کشور و از اوين و گوهر دشت می گذرد !
در کشتار زندانیان سیاسی همه سران حکومت مسئولند. صحنه سازی های سيد علی خامنه ای و موسوی اردبيلی و ...که خود را به آن راه مي زنند،به اندازه کافی گویاست . سيد علي خامنه اي در شهريور ۶۷ پيش ِ آية الله منتظري مي رود و مي گويد « ُحکمی از امام گرفته اند و می خواهند مارکسيست ها را ُتند و تند اعدام کنند » خامنه ای چاره جوئي نموده ! وانمود مي سازد از اعدام زندانيان غير مذهبي ناراحت است ، و در جواب آیه الله منتظري خود را به آن راه مي زند که از فتواي اول خميني مبني بر به دار زدن زنان و مردان مجاهد خلق ، آنهم پس از ماه خونين و غمگين ِ مرداد ، اصلا و ابدا خبر ندارد ! [صفحه۳۴۷ کتاب خاطرات آية الله منتظری]
اين دروغگوئی و ايز ُگم کردن ها را حتی برادران همسرش [آقايان ُخجسته] نيز که لااقل يکی از آنها [جواد] با اتهام کمونيستی به زندان شاه رفته ، باور ندارند. مگر ممکنست در مرداد ۶۷، در اوين و گوهردشت و زندان های سراسر ايران بکش بکش باشد و رئيس جمهور وقت مملکت که شخصاً نيز جدا از دستگاه های امنيتی همه جا جاسوس و خبر چين داشته بی اطلاع بماند؟
اين فقط سيدعلي خامنه ای نيست که دروغ مي گويد ، موسوي اردبيلي نيز که در مورد اعدام ها از خميني کسب تکليف مي کند ( صفحه۵۲۰ کتاب خاطرات آية الله منتظری ) يک جوري حرف می زند که هر کس نداند خيال مي کند بيچاره گير افتاده و نمي داند چه کساني را اعدام کند يا نکند ، غافل از اينکه به قول قديمی ها خدا صدای تاق تاق گردو را می شنود و ماه زير ابر نمي ماند . َرَجز خواني های وی و امثال جنتی که برای اعدام های بيشتر ، شور و ُفتور و پا منبری می کردند، شرکت و رضایت سران رژیم را در این جنایت اثبات می کند . بله گرچه خون زندانيان سياسی در درجه اول به گردن خمينی ست و به قول مولوی " ماهی از سر َگنده گردد ، نی ز ُدم " ، اما هيچ مقام مسئولی نميتواند از زير اين جنايت شانه خالی کند .
اين واقعيت دارد که خمينی بعضاً يکدندگي خاصي داشت و گاها سرلج وِ نر ِ ِسيدّي ! هم می افتاد ، خودش می دوخت و می بريد و تصميمات عجيب و غريب مي گرفت ، اما فتوای قتل عام زندانيان ضمن اينکه به گفته آية الله منتظري ، گويا با دستخط احمد بوده ، بی مشورت با سران رژيم تنظيم نشده است.
صرفنظر از محتويات نوشته هاي آیه الله خمينی و اينکه علي رغم تکيه بر اجتهاد و مسائل ُمستحدثه و چه و چه ، احکام عصر ُشتر چراني را به نام اسلام قالب مي کند ، و با عملکردش کلمات طيبه را نيز به صليب کشيده و فاتحه هر چه سالک و عارف و صلوة و معراج را خوانده است ، با اینکه براي گرفتن رگ ِخواب پيروانش ، عاميانه و شلخته سخن مي گفت و مردم هم برايش دست گرفته بودند «اتوبوس از ميني بوس ُبزرگتر است» ! اما ، صاحب نظر ، ُملا و اهل قلم بود و از اين نظر چند َسر و َگردن از همدوره ها و ُرقبايش پيشي داشت و از جمله به همين دليل حرفش را مي خواندند و جلويش ُلنگ َپهن مي کردند .
برتری کتاب مشهورش «تحرير الوسيله» ، نسبت به کتاب ِمنهاج خوئی و... ، و بخصوص کتاب «معراج السالکين و صلوة العارفين» که با نثری موزون و زيبا نوشته ُشده ، آنچه را گفتم اثبات مي کند ، اما با تمام اين اوصاف متن فتواي قتل عام کار فقط خود ِ او نيست .
آیه الله خمينی وسواس عجيبی داشت که از لغات فرنگی استفاده نکند، در سطر دوم فتواي قتل عام آنجا که صحبت از جنگ هاي کلاسيک مجاهدين مي کند ، انشاي خودش نيست ، ضمنا گرچه تلاش کرده مثلا دقيق بنويسد ، آنجا که ميگويد «منافقين [مجاهدین] ...به اقرار سرآن شان از اسلام ارتداد پيدا کرده اند »دروغ و ناروا گفته است . سران مجاهدين چه کساني هستند ؟ نکند منظور حسين روحاني ست ؟ آن بيچاره را هم که مجبور کردند بعد از آنهمه آزار ، شهادتين بگويد ، تازه همه مي دانند پس از داستان ُاپورتونيست هاي چپ نما ، امثال وي در تشُکل ديگري بودند و ربطی به مجاهدین نداشتند ، هر چند در گذشته در نجف از سوي آنان خدمت حضرت آية الله رسيده باشند.
راه و روش ِ محمد حنيف نژاد و ياران پاکبازش ، که رودر روي ُدکان امثال خميني و اسلام فئودالي و مادون سرمايه داري ، سقفي جديد و طرحي نو در انداختند ــ دروغ امام صالح و صادق را افشا مي کند .
به راستی چه دليلي دارد کسی که خود را روح خدا ، روح الله لقب داده ، در مقام مرجعيت و زعامت نشسته و مردم برای استقبالش فرش خون پهن نموده ، و با همه وجود به او اعتماد کردند ، َدبّه در بياورد و دروغ بگويد ؟ مگر دروغ شاخ و ُدم دارد ؟ وقتي فتوای ُکشتار بهترين فرزندان اين ميهن مظلوم ، ُحکم ُخدا ! َلقب مي گيرد و از سطر اول روی دروغ سوار مي شود ، همه کسانيکه با سکوت خويش برآن ِصّحه گذاشتند ، حتي اگر در شمار کسانی نبودند که به زندانيان دستبند و چشم بند و تير خلاص زدند ، همدل و همراه این شقاوت ضد بشری هستند .
هيچ مقام مسئولی نمي تواند از زير اين جنايت شانه خالی کند. ُکلکم راع و ُکلکم مسئول
همه و همه از صغير و کبير و از اصلاح طلب و ِافساد طلب در این شقاوت بزرگ ُمشارکت دارند...
***
اين تو بميری از آن تو بميری ها نيست.
با گري پاژ کردن ماشين جنگ و شکست شعارهائي چون "راه قدس از کربلا مي گذرد" چسب ِ وحدت ! و آن ِسريشمی که جناح بندی های درون حکومت را بهم جوش مي داد ، ُشل شده و وارفته بود ، خمينی ضمن اينکه براي روحيه دادن پيروان ُخَلص ِ خويش مي کوشيد خود را از تک و تا نياندازد و با راه انداختن صحنه ديگري از به اصطلاح جنگ حق عليه باطل ! فيل ديگری هوا کند ــ به يکدست کردن حاکميت و سرند کردن امثال منتظری و . . . همه کسانيکه ساده انديشی ! نموده با دشمنان اسلام از در ِ ُمدارا وارد مي شوند! ــ نيز مي انديشيد.
رژيم در موقعيت حساسي قرار گرفته بود ، با پذيرش خفت بار آتش بس کساني که تا ديروز با شعار جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان ! کرَکري ميخواندند ، ُرسوا شده و نه تنها مردم بلکه ُرقيبان شان در درون حکومت هم آنان را دست انداخته بودند ، چهره های ُپشت پرده ای که نقش اصلی را در تداوم جنگ بازی کرده بودند ، از افشای حقائق می هراسيدند ، پس "سنگها را بستند و سگها را رها کردند" چرا که به قول خودشان : «گرچه فعلا همه چيز بايد در خفا صورت گيرد و مصلحت نيست کف ِدست مان را دشمن بخواند ، اما بالاخره ، امروز نه فردا ، همه از قاطعيت حضرت امام و سرکوب منافقين [مجاهدین] و کفّار در زندان ها خبر دار شده و گوشی دست شان مي آيد که اين تو بميری از آن تو بميری ها نيست.»
ايجاد َجو ِ ُرعب و وحشت به مصلحت نظام بود ! و موج سرکوب و اختناق بايد تشديد مي شد و از جمله به همين دليل هم تسبيح به دستان َمکّار به فکر ِ" َنسق گيري " ! و اعدام اسيران افتادند.
سران رژیم که از همه سو نظام را در "مرصاد" ! می دیدند ، به بهانه عمليات فروغ جاويدان ، سوت قتل عام را کشيدند . ابتداء دختران و زنان مجاهد را به دار زدند و سپس به جان مردان افتادند .
در مرداد غمگين و خونين ۶۷ ، سه تفنگدارِ خمينی "مرتضی اشراقی - جعفر نيری – مصطفی پورمحمدی " و امثال رازينی و رئيسی و محسنی اژه ای و مبشری و... بين اوين و گوهردشت در رفت و آمد بودند و همراه با آدمکشاني چون حاج داود رحمانی و لاجوردی و سيد حسين مرتضوی و مجتبی حلوائی و سيد مجيد داديار و مهدوی [جوهری] و . . . که برايشان سلام و صلوات مي فرستادند ، جوانان معصوم مردم را به گلوله و دار مي بستند.
مرداد غمگين و خونين ۶۷ همراه با کاروان شهیدان رخت سفر بست و رفت !
ميراث خواران خمينی که هنوز تشنه خون بودند ، زير پای امام شان نشستند که «حصرت آقا شما در انتهای حکم تان مبنی بر اعدام منافقين [مجاهدین] به بخشی از کتاب خدا اشاره نموده و عبارت "اشداء علی الکفار" را آورده ايد که البته منظور جنابعالی شدت خشم و کين به منافقين خبيث است ، اما به جز منافقين [مجاهدین] که البته دشمنان اصلی ما هستند و از پاتاق تا چهار َزبر خيز بر داشتند ، نظام اسلامی با ُکفار هم روبروست ، با کسانيکه به هيچ صراطی مستقيم نمي شوند ، بعلاوه با کشتن فقط منافقين [مجاهدین] ، شياطين توی بوق مي کنند که نظام ، کساني راکه نماز و روزه می خواندند مجازات نموده ، اما از ديگران که بعضاً در جای جای حکومت رخنه کرده بودند به خاطر خوشايند امثال ِگورباچف ! صرفنظر نموده و اصلا با آنها ساخته اند...
البته وسوسه گر ِ اصلی هواهای شيطانی و ُخلق و خوی ضد بشری ِخود خمينی بود که استغفرالله از زبانش نمی افتاد ، اما خودش را علی ابن ابیطالب می پنداشت و همه جا را جمل و صفین و نهروان ، و همه کس را طلحه و زبیز و ابن ملجم می دید . طناب به دستان ِ قاتل تنها پامنبری مي کردند،حرف آخر را خود وي مي زد و کسی نمي توانست جيک بزند.
آری جلادان از به دار کشيدن زنان و مردان مجاهد خلق سير نشده ، ُکشتن مارکسيست های شريف ميهن مان را که مثل مجاهدين سرمايه های اين ميهن در زنجير بودند ، َعَلم نمودند .خمينی در اين مورد نيز فتوای قتل داد. پيش تر ، در خرداد و تير ، تعدادی از اعضاء اکثريت و حزب توده اعدام شده و سئوال برانگيز شده بود که چرا در حاليکه اين دو جريان ، در دستگاه خود ِ رژيم ُمحارب نبوده و خوش خدمتی های بسيار کرده اند حالا اين اتفاق مي افتد ؟ مگر نه اينکه حتی در سالهای ۶۰ و ۶۱ ، از قتل عام زندانيان سياسی دفاع نمودند و رسماً در نشريه کار شماره ۱۲۰، به تاريخ هفت مرداد شصت ، با صحه گذاشتن بر ُلو دادن و خبر چيني ، با "شرم" که به قول کارل مارکس " يک احساس ِ انسانی ست " بدرود گفتند ؟
تا اين تاريخ تا آنجا که من اطلاع دارم کيومرث زرشناس و انوشيروان لطفی و... را کشته بودند ، نفوذی های حزب در سپاه هم مخفيانه اعدام شده ، بعلاوه ده نفر از اعضای سازمان نظامی حزب توده نيز در شمار جان باختگان بودند ، اما حالا وضع فرق ميکرد، ُمشخص بود که جدا از وجود ِ ُبحران در درون ِ رژيم ، ِگرد باد در راه است .
آری داس ِ مرگ نيروهای غير مجاهد را نيز گرفت و کمسيون مرگ در بندهاي مردان به شکار پرداخت اين بار براي خلع شعار کردن منتظری و امثال گلپایگانی و آذری قمی که َدم گرفته بودند «زن ُمرتده حکمش اعدام نيست» و از آنجا که در قاموس ارتجاع به دليل زن ستيزی و تفکر مردسالاری ، زن ضعيفه ايست که حتی مسئول اعمال خودش هم شناخته نمي شود ! خمينی مجبور شد يک بام و دو هوا بازي کند و گرچه در گذشته و بخصوص از سال ُپر ماجرای شصت به بعد ، بسياری از دختران و زنان کمونيست نيز چوبه هاي ِدار را بوسيده تحت عنوان محارب اعدام شده بودند و در حاليکه زنان و دختران مجاهد خلق را با فتواي اول و موج قتل عام به دار کشيده بود ،خوشبختانه رضا داد که دختران و زنان غير مجاهد در قتل عام سال شصت و هفت زنده بمانند . این قول که «با موج قتل عام ، در زندان دستگرد اصفهان ، پنج زندانی زن مارکسیست اعدام شده» و اینکه در برخی کتب زندان نام سهيلا درويش کهن ، مهين مدوی ، فاطمه مدرسی تهرانی (سيمين فردين) و پروين گلی آبکناری را در رابطه با قتل عام سال ۶۷ نوشته اند، مستند نیست .
پس از اتمام پروژه قتل عام ، «سهيلا درويشکهن» يکی از چهره های دوستداشتنی زندان [وابسته به اکثريت] ، که ملی کش هم بود ، به منظور تن ندادن به خواندن نماز اجباری دردمندانه در سلول انفرادی دست به خودکشی زد ؛ مهين مدوی ، نيز در غم به دار آويخته شدن همبندان مجاهدش رگ دستش را زد و جاودانه شد ، فاطمه مدرسی تهرانی [سيمين فردين] هم به خاطر ارتباط با سازمان نويد و تشکيلات مخفی حزب توده و پرونده سنگينی که داشت در فروردين ۶۸ به شهادت رسيد . جان باختن پروين گلی آبکناری [راه کارگر] نيز پيش تر اتفاق افتاده بود و ربطی به قتل عام سال ۶۷ نداشت ، ضمن اينکه مهين ، پروين ، ُسهيلا ، فاطمه و دهها پروين و ُسهيلای ديگر نيز که فرزندان شریف مردم ایرانند ، شهيد و شاهد ِ جنايات مرتجعينی هستند که از پستان دين شير دنيا می دوشند و رودر روي مضمون رهائي بخش پيام انبياء و اولياء و نص صريح کتاب آسمانی که مي گويد "هيچ اجبار و اکراهی در پذيرش دين نيست" با شلاق و شکنجه و بگير و ببند مي خواهند احکام دوران جاهلیت را به نام اسلام که البته برای خودشان جز دکانی نيست ، قالب کنند.
فتوای خمينی صرفا شامل زندانيان نشد و در بيرون ِ زندان مبارزين بسياري ُربوده و ُکشته شدند .
جواد صفار ، امير غفوری ، جلال متين زاده ، زهرا افتخاری ، مرتضی عليان نجف آبادی ، سيد محمود ميدانی و . . . [در مشهد] ، زهره مظاهري و...در اصفهان دهقان در ُبرازجان و بسياری در شهرهای ديگر از جمله افسانه طهماسبی ، جواد تقوی قهی ، حسن افتخارجو ، مهدی پوراقبال ، بهنام مجدآبادی ، هوشنگ محمد رحيمی ، ابراهيم طاهری ، مهرداد کمالی ، علامه ژيان ، مهرداد حاجيان ، علی اصغر بيدی ، سياوش ورزش نما ، محبوبه بهادری ، احمد آقائی ، سيامک طوبائی و...نمونه هائی از اين دست هستند.
جرم آنان نیز ، این بود که بر لب دریای عشق نشسته بودند.
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی؟ جوابم داد بر قانون خویش
بعد از این ما را نگو چونی و از چون در گذر
چون زچونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش؟
ربودن وَ سر به نيست کردن ِ زندانيان آزاد شده ، همچنين همه کساني که پيش و پس از مرگ خميني در داخل و خارج ايران با جوخه های ترور و دسيسه های ديگر به خاک و خون غلطيدند ، از سامی تا نقدي و شرفکندی و مجید شريف و فروهر و . . . همه و همه بدون ارتباط با فتوای خمينی نيست و از همين جا ، از اين سرچشمه ِگل آلود آب ميخورد .
مرتجعين کتاب خدا را نيز به بازي گرفته و با شبيه سازی های دروغين و تفسير به رأی از زیارت عاشورا ، یا سوره احزاب و... [در قرآن] ملعونين اين ما ثقفوا ، اخذوا و قتلوا تقتيلا ، ِبُکش ِبُکش راه انداختند، در حاليکه انکه مطرود و ملعون است نظام جهل و جنايت و يزيدها و پينوشه هائي ست که ادای محمد و علی در می آورند ، نه فرزندان دلير و شريف اين ميهن که برای بهروزی و پيروزی خلق شان و برای مبارزه با فقر و جهل و تبعيض بپا خاستند و از آب و آتش هم گذشتند .
***
چرا به جان زندانيان افتادند ؟
جدا از پيری و ناخوشی آیه الله خمينی و نزدیک شدن به مرگ [که به دسیسه چینی میراث خوارانش شتاب داد که تا زنده است جدا از حل و فصل جنگ با عراق و مسئله آیه الله منتظری ، قال زندانیان سیاسی را بکنند] ،
کينه های کور او به انقلابيون که وی دجالگرانه آنان را کافر و ُمنافق خطاب مي کرد ، و نيز ،
عمليات فروغ و حتی آتش بس ــ
فتوای قتل عام زندانيان سياسی و ُپشت بندش فتوای قتل سلمان ُرشدی [که به آن خواهيم پرداخت] را بايد بيش از همه در تدارک بقا و ُثبات رژيم ولايت فقيه و حل مساله ُمناقشه آميز در مناسبات جريان هاي درون حکومتی و رقابت های شخصی برای کسب قدرت ارزيابی نمود، بعلاوه همانطور که قبلاً نیز اشاره نمودم ، رژيمي که باورش اينست «هرکه عين ِ من نيست دشمن من است» و به عناصر خودي نيز رحم نمی کند ، طبيعی ست که از حضور و جمع زندانيان آرمانخواه که داغ و درفش و تابوت و قيامت و گرد و خاک توابين و خائنين را از سر گذرانده و تسليم نشده اند وحشت داشته باشد.
صحبت از آتش بس شده بود و آتش بس ، الزامات خاص خود را داشت . اما براي يک رژيم مرتجع قرون وسطائي ، ختم جنگ ، گشايش رحمت نيست ، اصلا گروه خون حجاج های زمانه که روی «سندی بن شاهک» و پرويز ثابتی و عضدی و رسولي و ساير ِشکنجه گران ساواک را سفيد کرده اند ، با صلح و صفا نمي سازد ، وگرنه پس از آن همه مصيبت ها و بي خانماني های جنگ ، کشتار فرزندان اين ميهن مظلوم چه توجيه انسانی دارد و با کدام معيار و ارزش معنوی جور در می آيد ؟
"چوب به دست داران قريه ورزيل" ! که جز به داغ و درفش نمی انديشيدند ، پس از صدور فتوای قتل جار زدند : «يالله ، بجنبيد به سرعت دست به کار شويد ، ُحکم ِ خداست و حکم الهی نبايد روی زمين بماند ! زندانيان را َسرند نموده و نخاله ها را دور بريزيد ، بي معطلی قال قضیه را بکنيد.اين کار اما بايد در خفا ! صورت گيرد .» ُ
مُدام مي گفتند: «نبايد از زندانيان، از يک ُمشت منافق و کافر َرکب بخوريم ، هيچ زنداني تا سر وقت خودش نرسيده ، نبايد کوچکترين بوئی از فتوای حضرت امام ببرد ، اگر می بينيد َسر و صدا می شود در موقع اعدام ، الله اکبر و شعار های ديگر ندهيد ، همه چيز بايد در سکوت مطلق انجام شود ، بايد دائماً روي اين موضوع که اين هيئت برای عفو زندانيان ! آمده است ، مانور دهيم . پخش اخبار و تصميم امام ُحرمت شرعي داشته و مسئولان و خدمه زندانها حق ندارند حتی ذره ای از آنرا به اهل و عيال وبيرون خود منتقل کنند. مسئولان زندان نبايد تحت تاثير نماز و روزه منافقين [مجاهدین] که از ُکفار بدترند قرار گرفته و اشتباه کنند ، ابن ُملجم خبيث و همه خوارج نيز چنين بودند ، َرحم بی َرحم ، هرکس هم که دل نازک است جاي خودش را به ديگران بدهد.»
برای نقل و انتقالات در زندان از کلمات رمزاستفاده میشد ، مثلاً : حاجي بريم عبادت ! که منظورطناب ِکشي و آماده کردن جّرثقيل ها و . . . بود ، «اين ها را ببريد بند هايشون» ! که منظور بردن زندانيان براي اعدام بود ، بپا معصيت نکني - يعنی هيچ منافق و کافری از قلم نيافتد ، فاضلاب ها بايد زودتر تخليه شود - که منظور شناسائي هر چه سريعتر زندانيان مقاوم بود ، همه به گوش باشند ما گفتيم بعدا کسي گله نکند - که منظور آماده باش پاسداران براي به دار کشيدن قريب الوقوع زندانيان بود و اينکه هر کس مي خواهد با لگد زدن به شکم يا صندلي زير پاي اسيران ، فيض ببرد !
آری به قول ماکياول ، [در درسهائی برای رافائيلو ـ جيرولامی] :
«گاهی بايد کلمات در خدمت پوشاندن واقعيات باشد . اما اين امر بايد به طريقی انجام گيرد که کسی از آن آگاه نگردد ، يا اگربايد بدان توجه شود ، بهانه موجود بوده ، يا بلافاصله خلق گردد.»
کمسيون مرگ آنقدر در تاريکي و خفا ياس ها را داس ميزد که هر چه آن تک و توک زندانياني که با هيئت برخورد کرده بودند ، فرياد می کشيدند «بابا دارند تند و تند اعدام ميکنند» ، کسي باور نمي کرد و به راستی هم تصور آنهمه جنايت و در عرض چند روز ممکن نبود.
بی اختیار به یاد «نه زیستن ، نه مرگ» ، خاطرات آقاي ايرج مصداقی می افتم ، سند ارزنده ای که همانند «تاریخ بیداری ایرانیان» اثر ناظم الاسلام کرمانی ، در آینده نیز محققین تاریخ معاصر به آن نیازمندند ، کتابی که مرا نیز ، در حالت نه زیستن و نه مرگ ، قرار داده و بارها با خودم زمزمه کرده ام :
ظلم ظالم ، جور صياد .................... آشيانم [آشیان ها] داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبيعت .......... شام تاريک ما را سحر کن
گرجه خروسان نیز در سحرگهان نخوانند، خورشید خواهد دمید ، اما بارها با این سئوال روبرو شده ام که «به کی سلام کنم؟» ،
این چه دنیائی است ؟ آیا آنچنان که در ترانه « مرغ سحر ناله سر کن » نیز شنیده ایم
عمر حقيقت به سر شد ؟................. عهد و وفا بی اثر شد؟
ناله عاشق ، ناز معشوق ............... هر دو دروغ و بی ثمر شد؟
چرا فزون طلبی و تکاثر جباران پایانی ندارد و تا به کی ستمدیدگان باید به مصاف تیرگی بروند ؟ فریب و شیادی دجالان تا کجا می خواهد ادامه داشته باشد ؟ و آیا به راستی پایان شب سیه سپید است ؟ آیا زیستن ما در واقع مرگ نیست ؟
البته نویسنده کتاب در اوج سختی ها و تنگناها نیز ، مُبشر امید و خوشبینی است و او نیز نشان می دهد که «از درون شب تار می شکوفد گل صبح» ، اما درگیری انسانی که زندگی اش نه زیستن است و نه مرگ ، و این ابتلاء را هر روز و هر لحظه می بوید و می نوشد و تجربه می کند نیز ، [هرچند بارها «الیس الصُبح بقریب» بخواند] ــ واقعی است ... بگذریم...
آقاي ايرج مصداقی که آنروزها شاهد جنايات کمسيون مرگ بوده و خوشبختانه زنده و گزارشگر امين واقعيت هاست ، در خاطرات ارزنده خويش نوشته است :
«يکی از زندانيان مجاهد به نام حسين - ح ، برايم تعريف کرد که در سلول انفرادی با يکی از زندانيان مارکسيست از طريق لوله هوا کش صحبت می کرده است، هنگامی که او وی را در جريان اخبار قرار داده و تاکيد نموده بود که اکثر بچه ها قتل عام شده اند، وی تصور کرده حسين در انفرادی دچار ماليخوليا شده است ! و در صدد کمک به وی بر آمده و با مهربانی وی را خطاب قرار داده و گفته بود که نگران نباش ، سعی کن به چيز های خوب فکر کني !
حسين دوباره تاکيد می کند که اگر فکر می کنی ديوانه شده ام و يا ...ميل خودت است ولی من حالم خوب است و آنچه گفتم تصورات ماليخوليائی ناشی از انفرادی نيست ، واقعيت دارد.
با توضيحات بعدی متوجه می شود که حسين از سلامت عقلی بر خوردار است و آنچه ميگويد شرح وقايعی ست که وی از کم و کيف آن مطلع است.»
يکی از تصميمات سران رژيم اين بود که وقتی آب ها از آسياب افتاد ، خبر اعدام زندانيان را به خانواده هايشان بدهند و در اين مورد هيچ تعجيل نکنند ، آنان مي خواستند بيدادگاه هاي چند دقيقه اي خود را ، دادگاههاي عادلانه اي که ُپروسه قضائي در آن به دقت رعايت شده قالب کنند ، اما قطع شدن ملاقات ها و پيگيري و نگرانی خانواده ها ُمزاحم اين تصميم بود ، با اين حال مسئولين زندان ها هر آنچه در مورد تاريخ شهادت زندانيان به خانواده هايشان گفته اند ، واقعی نيست.
در گوهر دشت اما ، ماشين ُکشتار هشت روز تمام ِدرو مي کرد ، روزهاي هشتم ، نهم ، دوازدهم ، پانزهم ، هيجدهم ، بيست و يکم ، بيست و دوم و بيست و پنجم مرداد.
در رابطه با کمسيون مرگ ، از زندان اوين تا کنون اطلاع دقيقي ندارم ، اين را مي دانيم که هيئت خميني [نيري و اشراقي و پور محمدي ، و گاها شوشتري و رئيسي و رازيني و مبشري و...] به تناوب در اوين نيز خون مي ريخت و اعدام ها در آنجا زودتر از گوهردشت ــ در ششم مرداد ِ شصت و هفت حدود ساعت دو و نيم نصف شب آغاز شده است .
رژيم از اواخر آبان ۶۷ کم کم شروع کرد تا خانواده ها را در جريان جنايت خويش قرار دهد ، به خانواده اسيران غالبا گفته مي شد «به شما تبريک مي گوئيم ! چون لکه ننگی را از دامان شما پاک کرديم» !
سپس بلافاصله اضافه مي کردند: حق پوشيدن ِ لباس سياه و عزا داری نداريد...
***
خروسان نيز در سحرگهان آواز نخوانند خورشيد خواهد دميد .
خمينی براي قتل عام زندانيان يا به قول خودش تشخيص موضوع ، درهيئتی که بر ُگزيدعمدا آخوند نيری را گذاشت.
انتخاب نيري دقيقا آگاهانه وِسنجيده بود ، چرا که نيري به بيت آيات عظام از جمله آية الله گلپايگانی نزديک بود و همچنين از شاگردان آية الله اراکی و...به شمار می رفت و اين برای خمينی که حواسش جمع بود و حساب همه چيز را داشت مهم بود که به اين وسيله َدم ِ آنها را ديده باشد.
در حوزه علميه نيّري ها يکي دو تا نيستند ، يکی از آنان کتاب " مَجمع المسائل " را که پاسخ آية الله گلپايگانی به سئوالات و استفتائات گوناگون است ، همراه با آخوند ثابتی همدانی ُمرتب نموده است.
مرتضی اشراقی نيز همشهری گلپايگانی ست و جدا از همشهري گري ، از آقاي ِ لطف الله صافی داماد آية الله گلپايگانی که زماني رئيس شورای نگهبان بود و نيز برادرشان آقای حاج آقا علی صافی دور نبوده است .
براي شناخت بهتر مرتضي اشراقي خوب است ماجرائي راکه بر من گذشت و پاي صحبت يکي از معلمين او نشستم ، تعريف کنم .
خويش – آوندی داشتم که در قتل عام ۶۷ به دارش زدند، وي در اوين زندانی بود و مدتها ملاقات نداشت ، کلافه و نگران بودم و دربدر به دنبال چاره مي گشتم ، يکی از دوستانم که از دانشگاه ُجندي شاپور اهواز فارغ التحصيل شده بود گفت - ناراحت نباش من يکی از همشهريان دادستان مرکز ، مرتضی اشراقی را می شناسم که در دانشگاه جندی شاپور کار می کرد ، در ضمن در گذشته معلم جغرافيا و استاد او بوده است ، بيا ايشان را که مردی محترم است ببينيم شايد مشکل شما حل شود.
اين شخص آقای رضا تاجداری نام داشت که شنيده ام متاسفانه در قيد حيات نيست ، سلام بر مهر و ُعطوفت اين مرد نيک و بزرگوار .
ايشان با محبت فراوان پذيرای ما ُشد، من درد دل کردم و گفتم ِگره اين کار به دست آقای مرتضی اشراقی باز مي شود ، وقتي حال مرا ديد و شنيد زندانی مذکور تنها عضو خانواده است که زنده مانده ، سکوت کرد و گريست ، سپس گفت ُمتاسفم او يک زمانی شاگرد من در دانشسراي عالی گلپايگان بود ، واقعش تيپ معتقد به مباني دين و اخلاق نیکو ، نبود ، در درس هم بسيار بی استعداد و پخمه بود ، اما مي شنوم در خيلی چيزها که از شأن آدمی به دور است بسيار خوش استعداد هستند ، خيلی محافظه کار و ترسو هم تشريف داشتند ، ايشان حالا خدا را هم بنده نيستند و با حُجَج ِاسلام واز ما بهتران فالوده می خورند ، ميدانم رويم را زمين خواهد زد يا خودش را به آن راه خواهد زد که از دستم کاري بر نمی آيد ، در گذشته که در همايون شهر اصفهان [سده] خدمت مي کرد و در خود اصفهان شغل دادستانی داشت البته هنوز سجايای انسانی در وی نمرده بود و حتی َغضب ِحزب اللهی ها را هم به جان خريد که خواهان اعدام های بيشتر بودند ، اما قدرت آدم ها را َمسخ می کند ، با اين حال اگر شما اصرار داريد من از طريق برادرانش که در گلپايگان دوچرخه سازی و موتور فروشی داشتند اقدام می کنم ، شايد هم بد نباشد شما به آقا لطف الله صافی که داماد گلپايگانی ست و يا خود آیه الله گلپايگانی ُمراجعه کنيد .بگذريم ...
دقت خميني در انتخاب اعضای هيئت مرگ نشان مي دهد که همه جوانب را در نظر گرفته و همه را مستقيم و غير مستقيم در جنايت خويش سهيم مي کند ، چيزی که ممکنست روح گلپايگانی و اراکی هم از آن خبر نداشته باشد .
ُ
آيا بردن اعضاي کمسيون مرگ در زير نور و نشان دادن ِِ ُپشت ِپرده فتواي خميني و قتل عام سال شصت و هفت ، به دليل کينه های کور و انتقام گيری های شخصی ست ؟ َابدا ، من شخصا نه تنها شکنجه گران خودم را بخشيده ام ، که برای آنان طلب رحمت هم می کنم ، امّا آيا خويشان و نزديکان اعضای هيئت مرگ که هزاران نفر از بهترين فرزندان ايران را به دار کشيدند ، درد و رنج ما را می فهمند ؟ آيا احساس خانواده قربانيان قتل عام شصت و هفت را که غنچه لبخند بر لبانشان پژمرد ، درک مي کنند ؟ آيا مي دانند بسياری از خانواده ها تمامی فرزندانشان را از دست داده اند و از بيِکسی رو به کوه و بيابان گذاشتد و ازهم پاشيده شدند ؟ آيا شنيده اند که در رژيم شاه که البته ظالم و ستمگر و دشمن نهاد هاي دموکراتيک بود ، برخلاف ُمبالغه ها و دروغ هاي خمينی که می گفت نظام شاهنشاهي ۷۰ هزار ! شهيد و بيش از ۱۰۰ هزار ! معلول و مجروح روی دست مردم ايران ُگذاشته ، تعداد قربانيان انقلاب در سالهای ۴۲ تا ۵۷ بالغ بر ۳۱۶۴ نفر است ؟ يعنی به مراتب کمتر از تعداد کسانی که فقط در سال شصت و هفت قتل عام شدند ؟
از حماسه سياهکل که خميني مي فرمود توطئه صهيونيست !! هاست تا حول و حوش انقلاب ، در مجموع ۳۴۱ نفر از فدائيان و مجاهدين و . . . جان باختند ، اما هيئت مرگ خميني ، شاه و ساواک که هيچ ، فرانکو و پينوشه و شارون را هم رو سفيد کرده است و در اين هيچ اغراقی نيست .
امثال آخوند نيري نه تنها از َپر َپر ُشدن ِ آنهمه جوان رعنا که برخی از آنان تازه با زيبائی هاي زندگی آشنا شده بودند ، َکَک شان نمي َگزيد ، که تازه بعد از آنکه جوانان اين ميهن را به دار می کشيدند ، مثل فاشيست ها که پس از شکنجه و تيرباران اسيران با موسيقي کلاسيک حال مي کردند ! هوس ِ ُگل نموده و در ُگلخانه زندان به انتخاب ُگلهای زيبا می پرداختند.
باور کردني نبود ، نيري ساعتی قبل عزيز ترين ُگل ها را َپر َپر کرده بود و حالا در کمال آرامش به انتخاب ُگلدان برای بردن به خانه اش می پرداخت ، نمي دانم چگونه خود را توجيه مي کنند ؟ " لورکا راست ميگويد:
اگر نمی گريند برای اينست که به جای مغز ُسرب در ُجمُجمه دارند و روحی از چرم ِ برقي .
اينجاست که بايد به قول جعفر هاشمی که اين آيه قران را خطاب به گندم نمايان جو فروش تکرار ميکرد ، گفت :
ويل ُ للُمکذبين
وای بر دروغگويان ، وای بر حق ُکشان و حق پوشان ، واي بر دشمنان عدالت و آزادی که کلمات را نيز به صليب مي کشند .
کاک جعفر که اهل ِ ُتربت حيدريه بود و مرا به ياد حسين ُارگنجی شهيد مي اندازد ، چهار سال در سلول هاي انفرادي مشهد و اوين و گوهر دشت به سر بُرد و از سمبل هاي مقاومت زندان بود در گوهردشت اولين سری زندانيان که تجت عنوان برخورد با هيئت عفو ! به بيدادگاه برده شدند ، زندانيان مجاهدي بود که از مشهد آمده بودند و اولين نفر نيز جعفر هاشمی معروف به کاک .
به ُگزارش آقای ايرج مصداقی «...زندانبانان علی رغم تلاش بسيار برای درهم شکستن کاک جعفر احترام فوق العاده ای برايش قائل بودند ، زندانيان مارکسيست بعدا برايم تعريف کردند که آنها بچه های مشهد را قبل از شهادت در حياط بندشان ديده بودند که با غرور تمام قاتلان را کنار زده ، خودشان با شور و اشتياق درب بزرگ حياطی را که به سوله [محل اعدام] ُمنتهی می شد باز کرده و به سوي دار رفته بودند.»
آنها بي اعتنا به َعلمداران تکفير که با طناب و تسبيح برای به دار کشيدن شان اين پا و آن پا می
آيا در کشتار سال شصت و هفت ، خود ما نيز مقصريم ؟
گرچه دستگاه نظری و ارزشی آخوندها همیشه معطوف به تعئین تکلیف برای دیگران بوده و در سراسر فقه تکلیفی موجود ، به اندازه یک ورق راجع به حقوق بشر [که از جمله دستاوردهای جدید و فوق العاده مهمی است که اهمیت کشفش از الکتریسیته ، اتم ، جاذبه و کدهای ژنتیک هم بیشتر است] ــ بحث نشده و در تمام کتب فقهی از سطوح اولیه مثل «لمعه» و «شرایع» و «مکاسب» ... تا کتب اجتهادی بالاتر مثل «حدائق» و «جواهر» و ... یک فصل و حتی یک برگ راجع به حقوق انسان مطلب نمی بینیم ، [ رساله حقوق امام سجاد که از جمله در کتاب «تحف العقول» هم آمده ، از مقوله دیگری است و در ضمن ربطی به فقه ایستای آخوندی ندارد]
ــ گرچه ريشه يابی آنچه پس از ُملا خورشدن انقلاب بزرگ ضد سلطنتی شاهد بوديم و نیز ماهيت پوسيده و عقب مانده جريانی که از دخمه های ارتجاع به واگن انقلاب پريد و دو دستی به قدرت چسبيد و همه را زير گرفت و واگن را هم درب و داغون کرد و به گوشه ای انداخت ، اکنون واضح تر شده است،
ــ این واقعیت هم روشن است که [جدا از سران روحانيت و بازار] ، دور و َبر ِخمينی را ، معتقدين صاف صادق و ساده ای هم گرفته بود که از محروم ترين طبقات اجتماعی بر خاسته بودند ، کساني که حداکثر دلخوشی اشان اين بود که «ان شاء الله بعد از خرمن چينی يا فراغت از کار، به مشهد می رویم و به زيارت امام هشتم ُ مشَرف می شويم» ، و در آنجا نيز ، َهم ّ و َ غمّی جز اينکه دست شان به َحَرم برسد نداشتند و اگر دری به تخته ای می خوْرد و اسم شان برای زيارت ِ کربلا ، يا َحج ِ ُعمَره در می آمد که عرش را سير مي کردند و از شادی در پوست خود نمی گنجيدند و بيشتر آنان [اگرچه بی محتوا و شکلی] با ُدعای ُکميل و ُندبه و توُسل و ختم انعام و زيارت عاشورا و روضه ُمشکل گشا و ...هم پيوند داشتند و با هم کيشان خود مرتب جلسه و «گه َده» ! تشکيل مي دادند ، وگرچه فرصت طلبان ِ َکلاش ، بر ذهنیت عاطفی و مذهبی این ُمعتقدين ِ پاک و پوک ! سوار شده ، از آنان چماق دار و شکنجه گر هم ساختند و شور و پتانسيل توده ای را با کينه های کور و دشمن يابی ! هرز دادند.
ــ گرچه عمله خشونت که پای طلب را به سنگ ستم می شکنند و در رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی از پیش کسوتان خود در ساواک شاه جلو می زدند ــ مست قدرت بودند و چشم تحلیل گر عقل کور شده و اصلاً خردی حاکم نبود که دست شلاق به دستان را ببندد ،
ــ و گرچه در شقاوت استبداد دینی که با قرائت فاشیستی از دین ، از آن ابزار بیداد ساخته ــ هرچه بگوئیم و بنویسیم کم است ، اما باید پرسید :
آيا قتلعام زندانيان سياسی در تابستان شصت و هفت، [و پيش از آن قتلعامهای سالهای آغازين دههی شصت] ، بدون هيچ پيش زمينهای ، همين جور يکباره از دل تاريخ ميهنمان سر بر آوردند؟
البته اين زمان است که حرف آخر را ميزند و زمان احکم الحاکمين است ، اما آنچه اکنون مي توانيم به آن ُگريز بزنيم ، اين واقعيت بديهی ست که دنيا ، دار ُمکافات است . ظلم َبر دشمن ، اگر به «حق ُکشی نسبت به دوست» و بيدادگری نيانجامد ، همه کسانی را که به آن رضا مي دهند به چاه وچاله می اندازد . شکنجه دشمن ، به شکنجه دوست راه می بَرد و تحريم و تکفير آتشی ست که اگر پا گرفت ، خشک و تر نمی شناسد و نهادينه مي شود . اوائل انقلاب ، هنگاميکه خلخالی ها با فتوای خمينی «هويدا ُکشی» مي کردند و از کسانی چون «عاملی تهرانی» نيز نمی گذشتند ، بيشتر ما با وجود اينکه عليه مرتجعين موضع گيری مي کرديم ، دراين نقطه در دستگاه خمينی رفتيم ، با ُمرتجعين ُمماس شديم ! و با سکوت يا همنوائی خويش پامنبری کرديم تا مشروعه خواهان ُدور َبر دارند و به ريش و سبيل علی مسيو و ستارخان و همه قهرمانان مشروطه بخندند ، تا مفاهيم شناخته شده حقوقی لجن مال گردد و تفسيرات من در آوردی امثال لاجوردی و گيلانی و آذری قمی از مفسد فی الارض و طاغی و باغی ــ که حتی با روح و جوهره کتب ارَبعه ، ِصحاح ِسته ، ُلمعتين و منابعی چون «وسائل الشيعه» و... که مرتجعين پشت آن سپر مي گيرند ، نيز بيگانه است ــ جای آنرا بگيرد .
البته و صد البته امثال امیر عباس هويدا ، که بخشی از ِهرم قدرت بوده و سيستم رژيم پيشين را روغن کاری مي کردند، ُمقصر بودند ، تا اينجا را آقای عباس ميلانی ، مولف کتاب «معمای هويدا» نيز اشاره نموده اند و حتی فريدون هويدا ، برادر فرهنگ َورز اميرعباس هويدا که از جمله نويسندگان نشريه معروف سينمايي فرانسه - كايه دو سينما - ست ، و در ُرمان ارزشمندش «قرنطينه» نشان داده که انسانی می انديشد و خود اهل هنر است نيز ، مي داند که سيستمی که هويدا نيز بخشی از آن بود ، تنها رنگ و لعاب ُمدرنيته داشت وهمه را به قرنطينه و َسراب می ُبرد...البته امثال هويدا که چوب زير بغل رژيم وابسته شاه مي گذاشتند ، ُمقصر بودند ، اما و چه امای بزرگی که نظائر هادی غفاری و خزعلی و پورنجاتی و جواد منصوری و عسکراولادی و معادی خواه و ديگر جانيان ، که رژيمی َصد پله بدتر را حلوا حلوا مي کردند ، روی های و هوی و شعارهائی چون «خلخالی خلخالی اعدامش کن» که ما نيز َسر مي داديم ، سوار شدند . فراموش نمی کنم که حول و حوش عاشورای قبل از انقلاب ، در مشهد يک ساواکی را دستگير نموده و پوستش را کنده وبه شکل فجيعی ُکشته بودند . از اين تراژدی که حتی شيخ علی تهرانی به فرياد آمده بود که چرا ؟ چرا ؟ ، بسياری کيف مي کردند ! آيا تخم کينه های کور را که از همان پشت بام مدرسه َعلوی پاشيده مي شد، ما نيز ! بارَور کرديم ؟ آيا شکنجه و اعدام های سال شصت و به ويژه شصت و هفت را ، خود ما نيز که قربانی اش بوديم ، زمينه چينی نموديم ؟ آيا صرفاً خمينی و امثال آخوند يزدی و يا آنها که َسر طناب های دار ، و يا گلنگدن ها را کشيدند ، کارچاق ُکن اعدام های سال شصت و هفت بودند ؟ آیا در درون هرکدام ما شاهی تبه کار و شیخی مکّار لانه ندارد ؟ و ما ، سر تا پا پاک و طاهریم ؟
خوب است با مثنوی مولوی همنشین شویم :
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده که دارم شرم از آب
آب گفت این شرم بی من کی رود
بی من این آلوده کی زائل شود؟
...
یاد ده ما را سخن های دقیق
که ترا رحم آورد آن ای رفیق
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سُخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگری ها کار توست
این چنین اکسیرها اسرار توست