شنبه 29 مرداد 1384

کودتای 28 مُردادِ 1332، جاده صاف کُنِ برای استقرارِ «جُمهوریِ اسلامی»، هوشنگِ گُلاب دِژ

آیا باید مُنتظرِ صُدورِ «فتوا»ی تازه ای از سوی
این نیروها برای آغازِ جنگ، نه با « روسیّه ی
تزاری»، که با تمامِ جهانِ مُتمدّنِ امروز؛ باشیم؟

آیا هنوز هم، کس یا کسانی هستند که در اینکه «انقلابِ اسلامی» و «جُمهوریِ اسلامیِ» مخلوقِ آن؛ میوه ومحصول و پی آمد طبیعی و ناگُزیر کودتای امپریالیستی 28 مُردادِ 1332 [19 اوت 1953] و برآمدی ازاین کودتا می باشد؛ شک و تردیدی داشته باشند؟ بی شکّ ، چُنین کس یا کسانی هنوز وجود دارند. کسانی که این کودتا را همچُنان«قیام ملّی» می دانند. خیزش مردم و سرنگونی و انقراضِ نظام پادشاهی را ناشی از توطئه ی دوستان دیروز شاه، یعنی غرب و در مرکز آنها آمریکا و انگلیس؛ قلمداد می کنند. «نیروهای چپ» هم ، از اینکه با شاه و برنامه های او مخالف بوده اند و با او مُبارزه کرده و در نتیجه او را تضعیف و آماده برای سُقوط کرده بودند؛ مورد عتاب و دُشنام و ناسزاگوئی اینان قرار دارند. اما واقعیّت های تلخ و منطق اسناد و مدارک و اظهارات رسمی و علنی خود سیاستمداران غربی و دست اندر کاران این کودتا، نادرستی و بُطلان ادّعای این ورشکستگان سیاسی «به تقصیر» را به روشنی نشان می دهد. کسانی که امروز هم با پوشیدن لباس آزادی خواهی، رویای بازگشت به قدرت را در سر می پرورند.
به این کودتا، از گوشه های مُختلفی می توان برخورد کرد. امّا به گُمان من، جایگاه این کودتا و نقشی که در شکل گیری و استقرارنظام قرون وسطائی دینیِ «جمهوری اسلامی» بازی کرد؛ دارای اهمّت زیادی است؛ و می ارزد که روی آن و دقیقاَ روی آن، کمی درنگ کرد. از این روی، انگیزه ی من از برخورد به این کودتا در 52 مین سالروز وقوع آن؛ برجسته کردن و نشان دادنِ هم این نُکته است. چرا که پرداختن به چند و چونِ این کودتا، علل و اسبابِ وقوع آن و نشان دادن جایگاه و سهمِ آنان که در آفرینش آن نقش داشته اند؛ ؛ کاری است که هربار و همه بار صورت گرفته و می گیرد؛ و بیشتر به اثبات کردن یک امرِِ بارها اثبات شده می ماند. به ویژه آنکه، تنها پرداختنِ به این بُعدِ از این کودتا؛ ما را در محدوده ی یک تحقیق و بررسی آکادمیک و ایستا و در درون مرزهای گُذشته ، اسیر می کند؛ و از نشان دادن پی آمدهای دهشت بارِ آتیِ آن؛ باز می دارد. چنانکه در پی خواهد آمد، این کودتا، تنها 25 سال به ادامه یافتن سلطنت «محمّد رضا شاه» و سیطره و سیادتِ «خاندانِ پهلوی» کمک کرد. امّا در عوض؛ کشور ما را، نه تنها به شرایط و اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی دورانِ «استبداد» و پیش از «انقلابِ مشروطیّت» بازگرداند، که آن را سده ها به عقب و به قهقرا و به سیاهی های قرون وسطا؛ سوق داد.
این کودتا ؛ که در شرایطِ گیج سری نیروهای سیاسی ، با تأمین مالی و برنامه ریزی رسمی و علنی سازمان های جاسوسی آمریکا (سیا) و انگلیس (انتلیجنت سرویس) و همکاری و همدستی مُثلّثِ دربارِ شاه [که از سرمایه داران دلّالِ کُمپرادور و ملاکین، نمایندگی می کرد]، لومپن ها و مُرتجعینِ مذهبی، انجام گرفت؛ یکی از گلوگاه های مُهمِّ تاریخ کشورِماست که دارای وزن و اهمّیتِ تعیین کننده ای در ترسیم مسیر آینده ی جامعه ی ما و سوق دادنِ آن به سوی آنچه اکنون شاهد آن هستیم؛ می باشد. بازنده ی اصلی در این کودتا، مردم میهن ما بودند. حال آنکه؛ برنده ی اصلی آن ، شاه ولومپن ها و فئودال- بورژوا های متّحد او و حتّا امپریالیست های حامی او نبودند. برنده ی اصلی و نهائی این کودتا، نیروهای مذهبی مُرتجعی بودند که : 1) در شکل گیری و به توفیق رساندن این کودتا نقش مُهمّ و اساسی را بازی کردند. و2) با شتاب گرفتن سرکوبِ بی امانِ نیروهای مردمی چپ و ملّی گرا وتضعیف و انهدام همه و هرگونه سازمان و نهاد دموکراتیک و یا تُهی کردنِ آنها از مُحتوا و مفهوم واقعی خویش به دست شاه، که با تأیید علنی و یا ضمنی این گروه، صورت گرفت؛ راه برای این نیروها برای وارد آوردن ضربه ی مرگبار بر پیکر نحیفِ نظام سلطنتیِ پادشاهی ؛ فراهم شد. شاه، در واقع با انجام کودتای 28 مرداد ، و طی 25 سالی که در پی آمد، هم نیروهای ترقّی خواه ومردمی را قلع و قمع کرد؛ و هم ، راه را برای سقوط همزمان خود و برچیده شدنِ نظامِ «عُرفیِ» کشور و جایگُزینی آن با نظام واپس گرای دینیِ «جُمهوری اسلامی» و یا نظام سلطنتیِ مُطلقه ی «ولایتِ فقیه»؛ فراهم آورد.
یک نگاه سطحی به تاریخ 100 ساله ی مُعاصرِ کشورمان، از جنگ و ستیزی که میان نیروهای بالنده و ترقّی خواه از یک سو و نیروهای میرنده و واپس گرای مذهبی در مُقابله و رویاروئی با این نیروها از سوی دیگر، و تلاشِ نیروهای میرنده برای سدّ کردن راه پیشروی جامعه به سوی ترقّی و پیشرفت؛ در تمام این 100 سال وحتّا 150 سال اخیر، در شکل ها و شیوه ها ی مُختلف جریان داشته است ؛ حکایت دارد. این نیروهای ارتجاعی که در گُذشته، دست در دستِ «دربار» و همنوا با آن، «فتوا» ی جنگ با «روسیه ی تزاری» را صادر کردند؛ با شکست فضاحت بارِ نیروهای نظامی کشور در رویاروئی با لشکریان روسی و تحمیلِ قراردادِ اسارت بارِ «ترکمانچای» به ایران، مورد نفرت و خشم و غضبِ مردم واقع شدند، رُخ نهان کرده و به پُشتِ صحنه ی سیاست رانده شدند. با آغاز گرفتنِ خیزش های عمومی و مُبارزاتی که به صدور فرمانِ «مشروطیّت» از سوی «مُظفّرالدّین شاه قاجار» انجامید؛ سر و کلّه ی نمایندگانِ این نیروها از نو و این بار، هم در ستیز و دُشمنی با خواست های عادلانه ی مردم برای تشکیل «مجلسِ شورای ملّی» و استقرارِ «حکومتِ قانون» و هم در لباسِ «آزادیخواهی» و طرفداری از «مشروطیّتِ» نوپا؛ پیدا شد.
این نیروها در هر دو جبهه، آنچه در توان داشتند برای تضعیف و سترون کردنِ این «مشروطیّت» و تبدیلِ آن به چیزی بی آزار و کم خطر، که منافع و مطامعِ آزمندانه ی آنان و دربار و اشراف زمیندار را تهدید نکند؛ به کار بردند. بخشی از آنان به سردمداری «شیخ فضل الله نوری»، بر به توپ بستنِ مجلس و دستگیری و آزار و کُشتنِ آزادیخواهان؛ صحّه گُذاشتند. و بخشِ دیگر، در کسوتِ «آزادیخواهی» و «طرفداری» از «مشروطیّت»، همصدا با گروه نُخُست، در تبدیلِ نام مجلسِ برخاسته از انقلاب، از «مجلسِ شورای ملّی» به «مجلسِ شورای اسلامی»؛ بای فشردند. و در شرایطِ گیج سری و خوش باوریِ روشنفکران و نیروهای «سکولار»، از تصویبِ موادّ و بندهای در برگیرنده ی حُقوق و آزادی های تصریح شده در «اعلامیه ی جهانی حُقوقِ بشر» و قانون های اساسیِ سایرِ کشورها، که این انقلاب از آنها الهام گرفته بود و از تعمیمِ این موادّ و بندها به همه ی اهالی کشور، صرفنظر از دین و جنسیّتِ آنان؛ مُمانعت به عمل آوردند. و قانونی و لازمُ الاجرا بودنِ هر مصوّبه ی این مجلس را،هم به تأیید و تصویب «شورا» ای که از سوی خودِ آنان برگُزیده گردد؛ منوط و مشروط کردند.
کودتای «سومِ اسفندِ» 1299 خورشیدی [22 فوریه 1921میلادی] و به قدرت رسیدن «رضاخانِ میر پنج» که با خلعِ «احمدشاه قاجار» از سلطنت ، به نامِ «رضاشاه پهلوی» بر تختِ پادشاهی نشست؛ سرآغاز تغییراتی در «موازنه ی قُدرت» میانِ« دربارِ» جدید و نیروهای مُرتجعِ مذهبی؛ بود. «رضا شاه» که با تظاهر به «دینداری»، در شرایطِ سُکوت و تأییدِ ضمنی این نیروها، راه خود را به سوی قبضه کردنِ قدرت ، هموار کرده بود؛ پس از تثبیتِ موقعیّتِ خود، از آنجا که در برخورد به نیروهای مُرتجعِ مذهبی، مُعتقد شده بود که«با وجودِ اینان، انجام هیچ کاری شدنی نیست» و اینان را «موی دماغِ» خود می دید؛ اقدام به چیدنِ نوکِ آنان کرد. هرگونه مُخالفت و مُقاومت از سوی این گروه در برابرِ اقدامات خود را درهم شکست. « بندِ» مربوط به نظارتِ «شورا» ای از این نیروها بر تصویبِ قوانین را نادیده گرفت و آن را عملاَ تعطیل کرد. این سخت گیری ها و اقدامات، امّا به شکل و صورتِ «بوروکراتیک» و «از بالا» و «دستوری» و بی کوچکترین اقدام برای بسیج و آموزشِ توده های مردم، به همراه بود. افزون بر آن، او سرکوبِ همه و هر سازمان و نهاد دموکراتیکِ برخاسته از انقلابِ مشروطیّت را نیز در دستورِ کار قرار داده؛ و همزمان با بستنِ دهانِ آخوندها، سیاستِ اختناق و سرکوب را به سراسر جامعه و بر علیه همه ی احادّ اهالی کشور نیز؛ تعمیم داده و آن را با حدّت و شدّت ، به کار بست. نتیجه، چه بود؟ با حذفِ «رضاشاه» از قدرت، این نیروهای ارتجاعی که به گوشه ای خزیده بودند؛ از نو سربلند کردند تا در جریانِ مُبارزاتِ ملّی کردنِ صنعتِ نفت؛ اخلال کرده و در جهتِ تضعیف و به شکست کشاندنِ آن، گام بردارند.
این بود که نیروهای ارتجاعی که در دوران دیکتاتوری «رضاشاه» ، به پُشتِ صحنه رانده شده بودند؛ با آغاز گرفتن مُبارزاتِ ضدِّ استبدادی- ضدِّ استعماری «ملّی کردنِ صنعتِ نفت» به رهبری «دُکتُر مُصدّق»؛ از نو فعّال شده و به روی صحنه آمدند. سناریوی «بازی در دو جبهه» که در انقلابِ مشروطیّت، توسّطِ «پدران»» اینان بازی شده بود؛ این بار نیز، توسّط ِ «فرزندانِ» خلفِ آن «پدران» به روی صحنه آمد.بخشی از آنان که حُقوق بگیرکُمپانیِ نفتِ «انگلیس و ایران» [بریتیش پترولیوم] بودند؛ به جای شُعار «پدرانِ» خود که به مردم گُفته بودند:«ما، دینِ نبی خواهیم * مشروطه، نمی خواهیم!»؛ صدا سر دادند که:« تو که مهرِ علی، مِن دِلِته * نفتِ ملّی، سی چه نِته!». و یا چون «فلسفی»: «واعظِ شهیر» تا دم آخر از بدگوئی به «مصدّق» باز نه ایستادند. بخشِ دیگر از این نیروها، چون «آیت الله کاشانی»، «شمسِ قنات آبادی» و مانندِ آنان، چندی در کنارِ «مصدّق» ایستاده و با مُبارزاتِ مردم همصدا شدند. امّا زمانی که دیدند شرایط ، با آنچه در زمانِ «پدران» شان در هنگامه ی «انقلابِ مشروطیّت» بوده، تفاوت دارد و از این «نمد» برای آنان «کُلاهی» در کار نخواهد بود؛ به روی «مصدّق» و مردم، تیغ کشیدند؛ و ازدست زدن به هرگونه کاری برای به تضعیف و به شکست کشاندنِ مُبارزاتِ جاری، پروا نکردند. این بود که «آیت الله کاشانی» با «دربار» برای سرنگونی دولتِ قانونی «دکتر مصدق»، همنوا و همراه شد. «آیت الله بهبهانی»، کارِ بسیج و سازماندهی روسپیانِ «شهرِ نو» [که پس از کودتای 28 مُرداد، به «محلّه ی زاهدی» تغییرِ نام داد] و «لومپن ها» برای راه اندازی «قیامِ ملّی» و بر انداختن حکومتِ ملّیٍ ؛ را به پیش برد. و «آیت الله بروجردی»، بازگشت شاه را، پس از انجام موفقیّت آمیزِ کودتا؛ تبریک و تهنیّت گفت.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

با انجام گرفتنِ کودتای 28 مُرداد، شاه که پس از کودتای 25 مُرداد به خارج گُریخته بود؛ بی هیچ افتخاری و در پناه سرنیزه ی نظامیان گوش به فرمان سفارتِ آمریکا به ایران بازگشت. او با اعلام حکومت نظامی و تشکیل «فرمانداری نظامی» و سپردن کارها به دست نظامیان، با سبعیّت هرچه تمامتر به قلع و قمع همه و هر سازمان و نهاد مردمی که طیِّ 12 سال، از اخراجِ «رضاشاه» از کشور و پایان گرفتن دیکتاتوری 20 ساله تا زمانِ وقوعِ این کودتا، پا گرفته بودند؛ پرداخت. او که در این کار،از سکوت و تأیید ضمنی و گاه عملی نیروهای ارتجاعی دینی ، برخوردار بود؛ خیلی زود همانندِ «پدرِ» خود،به این نتیجه رسید که این نیروها ، مانع و رادع در برابرِ هر تغییر و تحولّی؛ می باشند. سر شاخ شدن او با نماینده ی برجسته ی این نیروها: «آیتُ الله خُمینی»، برخلافِ آنچه نصیبِ «پدر» شده بود، سُقوط او را از اریکه ی قدرت به همراه داشت. سُقوطی، که نه تنها به اضمحلالِ نظام پادشاهی و گُذاشتنِ نُقطه ی پایان بر 2500 سال تاریخ شاهنشاهی در کشور مُنجر شد، کُلِّ نظام «عُرفی» کشور را نیز به نابودی کشاند.
در واقع، 58 سال سلطنت خاندانِ«پهلوی» ، به جز مدّت زمانِ کوتاه 12 سالی که نام بردم؛ با دست درازی و تجاوز به حریم حُقوق و آزادی های فردی و اجتماعی از سوی عمله و اکره ی سرکوبگرِ هر دو «ذاتِ اقدسِ شهریاریِ» پدر و پسر؛ به همراه و با آن عجین بوده است. کودتاهای «پدر» و «پسر» و تحمیلِ شرایط نظامی و اختناق و سرکوبِ بی وقفه به جامعه؛ مردم ما را از ابتدائی ترین حُقوق انسانی خود محروم کرد. نتیجه ی این کار، چه بود؟ این «شرایط» ، مردمِ ما را از سازمانها، احزاب و نهادهائی که ظرف و ابزارِ لازم برای مُحافظت و نگاهبانی از این حُقوق هستند، بی بهره ساخت. در این میان، کودتای 28 مُرداد، و 25 سالی که در پی داشت؛ به خاطر نقش مخرّبی که در این میان داشت ؛ از اهمیّتِ بیشترو تعیین کننده ای برخوردار است. چرا که جامعه ی ما با از دست دادن ابزارهای ضروری برای پاسداری از حقوقِ اولیّه ی خویش، در نتیجه ی این کودتا؛ در برابر موجِ تهاجُم نیروهای ارتجاع دینی که با در چنگ داشتنِ «مسجد» ها، از امکانِ تحرّک و مانورِ بیشتری برخوردار بودند؛ کاملاَ خلع سلاح شدند. به ویژه که تمرکز آتشِ مُخالفت بر روی فقط «شاه» و حامیانِ خارجی او،علیرغمِ آمدنِ میلیونی مردم به صحنه ؛ با توجّه به ضعف و ناتوانی و پراکندگی و گیج سریِ نیروهای سیاسی ناشی از سرکوب های مداوم ، و در شرایطِ ساده اندیشی و همخوانی ظاهریِ شُعارهای نیروهای دارای منافعِ طبقاتی مُختلف ؛ به کشانده شدن توده های سالها محروم و به دور اُفتاده از زندگی و فعالیّتِ دموکراتیک، به زیر پرچم ِ شُعارهای عوامفریبانه ی دروغین، مُنجر گردید.
نتیجه، چه بود؟ خزیدن نیروهای مرتجع مذهبی به صفِ مُبارزه با شاه و تحمیلِ رهبریِِ خود بر این مبارزه و سوق دادنِ آن در جهتِ اهداف و خواست های خویش بود. اینان که تمرینِ لازم را در دو «روندِ» قبلی، یعنی: «انقلابِ مشروطیّت» و «مبارزاتِ ملّی کردنِ صنعتِ نفت»، انجام داده بودند؛ این بار، مُهرِ خود را به عُنوانِ خوشه چینانِ «انقلابِ بهمن» بر این «انقلاب» کوبیدند. با اقداماتِ بعدی ، یعنی «تصفیه» و قلع و قمع همه و هر نیروی دیگری جز خود، اینان راه را برای بستن دفترِ یک سده مبارزاتِ مردم برای دموکراسی و آزادی، و بازگشت به شرایط و اوضاع و احوالِ قبل از «انقلابِ مشروطیّت»؛ و استقرار نظام قُرون وسطائی «جُمهوریِ اسلامی» و در واقع: سلطنتِ مُطلقه ی «ولایتِ فقیه» هموار کردند. این نیروها که در نیمه ی قرنِ 19، با صدورِ «فتوا» ی جهاد برای جنگ با «روسیّه ی تزاری» و شکست مُفتضحانه ی نیروهای نظامی ایران در برابرِ روسها، از صحنه ی سیاستِ کشور حذف شده بودند؛ اینک دردهه ی نُخُستِ قرن 21، بار دیگر به صحنه بازگشته اند. آیا باید مُنتظرِ صدورِ «فتوا»ی تازه ای از سوی این نیروها برای آغاز جنگ ، نه با «روسیّه ی تزاری»، که با تمام جهانِ مُتمدّن امروز؛ باشیم؟

Copyright: gooya.com 2016