آقای زاهدی طرحی را "برای سنجش جنبش اصلاحات" در سایت گویا منتشر کرد که متاسفانه در میان انبوه اخبار مربوط به انتخابات از نظرها گم شد. وی در این طرح پس از مقدمه ای کوتاه، سئوالاتی را در مورد برنامه و نتایج کارکرد هشت ساله "اصلاح طلبان حکومتی" مطرح کرده است. سئوالاتی که یافتن پاسخهای مناسب برای آنها میتواند به درک روشنتر از تفکر حاکم بر دولت خاتمی و علل شکست فاحش جبهه دوم خرداد، که من آنرا معادل با "اصلاح طلبان حکومتی" میدانم، کمک کند. هدف از این مقاله جلب توجه به نکاتی است که از دید آقای زاهدی پنهان مانده است.
1- از مهمترین جنبه های جنبش اصلاحات، مشارکت طیف وسیعی از مردم در آن بوده است. محدود کردن این جنبش به اعمال و تفکر نیروهای تشکیل دهنده دولت خاتمی و جبهه دوم خرداد، ما را از درک این تنوع محروم میکند. بخشهای مختلف جامعه، با اهداف متفاوتی به این جنبش پیوسته بودند. خواسته های زنان، دانشجویان و دیگر طبقات و بخشهای جامعه بسیار فراتر از خواسته هائی بوده است که جبهه دوم خرداد به دلیل تعلقهای اجتماعی، ایدئولوژیک و طبقاتی میتوانسته است در برنامه خود قرار دهد. نظرگاهی که این وجه از جنبش اصلاحات را نادیده میگیرد،، از بررسی عملکرد و رابطه میان نیروهای فعال در این جنبش باز میماند.
2- در ادامه بند قبل، نپرداختن به ویژگی جنبشی مبارزات بعد از خرداد هفتاد و شش، تمام مسئولیت این شکست سنگین را بر دوش این جبهه قرار میدهد. جبهه دوم خرداد در اولین سالهای دوره نخست ریاست جمهوری خاتمی، رهبری بی رقیب جنبش اصلاحات بود. با انتقال مرکز ثقل مبارزه از مقابل صندوقهای رای و نهادهای رسمی مانند مجلس و دولت به خیابانها و محیط کار و تحصیل مردم، به تدریج این رهبری بلامنازع تضعیف گردید و در هیجدهم تیر هفتاد و هشت، عملا از میان رفت. محدود ماندن به مطالعه تفکر و عملکرد جبهه دوم خرداد، ما را از درک عملکرد و تفکر دیگر نیروهای رهبری کننده جنبش اصلاحات محروم خواهد کرد.
3- حکومتی قلمداد کردن اصلاحات دیدگاهی رایح در میان هواداران و مخالفان آن بوده است. از یکسو هواداران اصلاحات در داخل و خارج از حکومت، تنها آن اعمالی را موجه میدانستند که مورد تائید جبهه دوم خرداد بود و اقدامات رادیکالی را که از جانب مردم و به ویژه جوانان برای اعمال فشار بر حکومت جهت تسریع و تعمیق اصلاحات انجام میگرفت زودرس، ماجراجویانه و به زیان اصلاحات میشمردند. از سوی دیگرنیروهای مخالف جمهوری اسلامی، تنها با اقدامات رادیکالی که در این دوره انجام میگرفت احساس همدلی و همراهی میکردند. اقداماتی که به گمان آنان آغاز انقلاب دیگری بوده و راه را برای سرنگونی جمهوری اسلامی هموار میکرد. در هیچکدام از این دو تفکر، جائی برای جنبش اصلاحات رادیکال وجود ندارد.
4- اگر جنبش اصلاحات را به جبهه دوم خرداد محدود کنیم، عملا هیچ ابزار نظری برای تمایز قایل شدن میان اصلاحات حکومتی (اصلاحات دوران ریاست جمهوری رفسنجانی) و آنچه در سالهای پس از خرداد هفتاد و شش اتفاق افتاده است در اختیار نداریم. چنین نگاهی نمیتواند خصلتهای مردمی این جنبش را تشخیص دهد.
در انتها اینگونه نتیجه گیری میکنم که طرح آقای زاهدی "برای سنجش جنبش اصلاحات" با محدود کردن بررسی خود به جبهه دوم خرداد، دچار محدودیتهائی جدی است و نیاز به انجام تغییراتی مهم برای پوشش دادن به این نکات ضعف دارد.