بخش اول
گزارش: جوانه انسان دوست- تلخيص: مزدك دانشور: «نقد سرمايه دارى متاخر» موضوع سمينارى بود كه چندى پيش در دانشكده علوم اجتماعى به همت جامعه فرهنگى اين دانشكده برگزار شد. از ميان سخنرانى هاى انجام شده، سخنرانى آقاى حسن مرتضوى را براى شما انتخاب كرده ايم.
• • •
گذشته، حال، آينده: توهم يا امكان طرح بديل؟
آليس پرسيد: گربه!
ممكنه به من بگى، از اينجا به بعد از كدام راه بايد بروم؟
گربه گفت: اين تا حد زيادى به اين بستگى داره كه كجا بخواى برى.
آليس گفت: برام مهم نيست كجا برم.
گربه پاسخ داد: پس فرقى هم نمى كنه كه از كدام راه برى.
لوييس كارول
(ماجراهاى آليس در سرزمين عجايب)
مرتضوى مترجم و نويسنده پس از نقل قول بالا از كارول به شرح وضعيت سرمايه دارى متاخر و نظر سياستمداران چپ گراى اروپايى نسبت به امكان وجود بديل براى سرمايه دارى پرداخت و با ذكر نقل قول هايى از بلر و رهبر حزب دموكرات نوين كانادا بر حل شدن آنها و احزاب نظيرشان در بورژوازى تاكيد كرد.
او علت اين امر را پيش روى سرمايه دارى در فرداى فروپاشى شوروى و البته حضور اين تفكر ايجابى مى داند كه «اگر به وضع موجود تن ندهيد، راهى نداريد.»
وضع موجود البته وضعى فلاكت بار است: وضعى كه برابر است با استراتژى تعديل ساختارى، جهانى كردن فقر و فلاكت توان فرساى كشورهاى جهان سوم، اخراج گسترده كارگران و رواج شوونيسم و فاشيسم در اروپاى متمدن!
مرتضوى اين وضع بى روح و بى جان را درباره بعضى مخالفان سرمايه دارى نيز صادق مى بيند زيرا كسانى كه به اميد بحران سرمايه دارى نشسته بودند سرمايه دارى پس از فروپاشى شوروى و در ناتوانى سوسيال دموكراسيط بورژوازى را خشن تر و هجومى تر از پيش مى بينند. اين افراد اگر در گذشته مى توانستند بديلى از توسعه را در شوروى و ديگر كشورهاى انقلابى چپ گرا نشان دهند و آن را راهبرد «رشد غير بورژوازى» بخوانند امروزه ديگر راهى جز طريق «نوسازى» مكاتب غرب نمى يابند.
بسيارى از چپ گرايان ايمانى كور را جايگزين انديشه كرده بودند و خود و ديگران را تسليم نهادهاى قدرت مى كردند و برايشان هرگز روشن نبود كه چنين نهادها و قدرتى آيا به آزادى انسان مى انجامد يا نه. بى جهت نيست كه تروتسكى مى تواند چنين ادعا كند و در عين حال خود را سوسياليست بنامد: «قدرت و ثبات رژيم ها در طولانى مدت توسط بازدهى نسبى كارگران شان تعيين مى شود. يك اقتصاد سوسياليستى با تكنيكى برتر توسعه سوسياليستى اش تضمين مى شود- تقريباً به طور اتوماتيك»! البته تروتسكى و مخالفان حكومت استالينيستى فراموش كرده بودند بيفزايند كه تضمين بازدهى نسبى كارگران به قدرتى به شدت سركوبگر نياز دارد كه نخستين قربانيانش خود آنها خواهند بود. حتى چپ گرايان ضد استالينيست نيز تا حدى در اين بحران انديشه مسئول هستند. آنان نيز نتوانستند بديلى آزاديبخش را پيشنهاد كنند، و به جاى سرمايه دارى خصوصى و دولتى چيزى را عرضه كردند كه به گفته هگل «نفى توخالى» بود. معيارهاى آنان محصول مستقيم تبعيت شان از يكسان نگرى سوسياليسم با سرمايه دارى دولتى بود.
حال كه تاريخ بشر اين روزهاى تيره را مى گذراند آيا مى توان از وجود بديلى براى آينده سخن گفت؟ پرسشى كه اينك روياروى ما قرار گرفته اين است كه آيا مى توان بهتر عمل كرد؟ آيا مى توان ديدى از جامعه انسانى جديد ارائه كرد كه مشخص تر و متعين تر از آن چيزى باشد كه تاكنون با آن روبه رو بوده ايم؟
مرتضوى سپس با نقل قول از آندرو كليمن _ اقتصاددان ماركسيست آمريكايى- كه متعلق به سنت ماركسيستى «عدم پيش گويى آينده» است تفاوت آرمان شهر آنارشيستى امثال پرودون و يا آرمان شهر سوسياليست هاى آرمتن شهرى (تخيلى)، چون فوريه، را با آرمان شهر ماركسيستى بيشتر باز كرد و اشكالى را طرح كرد كه بر مبناى «تمايل به داشتن بديل براى گذشتن از حال» قرار دارد. يكى از موانعى كه در بحث طرح بديل مطرح مى شود اين است كه با توسل به ماركس استدلال مى كنند كه طرح هاى كلى براى آينده مردود است. اما به گفته كليمن در اينجا بايد دقت كرد كه «ماركس چه چيزى را رد مى كرد و چرا رد مى كرد.» سوسياليست هاى آرمان شهرى (تخيلى) از نخستين كسانى بودند كه به طرح آرمان شهرهايى با مشخصاتى ريز و مفصل پرداختند. به گفته والتر بنيامين چنين طرح هايى در آگاهى جمعى كه در آن كهنه و جديد درهم تنيده مى شوند، مطابق با تصاويرى در ذهن است كه در آغاز هنوز تابع اشكال كهنه است. اين تصاوير، روياگونه هستند. در رويا كه در آن هر عصر تصاويرى از جانشين خود را پروبال مى دهد، اين جانشين با عناصرى از تاريخ بدوى يعنى با عناصرى از گذشته درهم آميخته است و در عين حال از طريق تفسير آنچه جديد است آرمان شهرى را مى آفريند كه رد و اثر خود را بر هزاران هيات زندگى از ساختمان هاى ماندگار تا مدهاى زودگذر به جا مى گذارد.
اهميت سوسياليست هاى آرمان شهرى اين بود كه آنان با نخستين تمايلات غريزى توده ها براى سازماندهى دوباره جامعه منطبق بودند. اين روابط در آرمان شهرى كه فوريه درك مى كرد قابل تشخيص است. رمز پنهان آن ظهور ماشين ها است. سازمان بى نهايت پيچيده آرمان شهرِ «فالانكس» فوريه ماشين وار به نظر مى رسد. سازوكار آن سرزمين شير و عسل را مى آفريند، نماد آرزويى بدوى كه آرمان شهر فوريه از آن آكنده است. فوريه در پاساژهاى تازه ساخته شده پاريس معيار معمارى فالانكس را مى ديد. پاساژها اساساً در خدمت هدف هاى تجارى بوده اند اما براى فوريه به محل سكونت تبديل مى شوند. فالانكس به شهر پاساژها تبديل مى شود. در اين شهر پاساژها ساختمان مسكونى و محل كار و زندگى خصلتى خيال پرورانه مى گيرد. عبارت زير از فوريه هم خصلت آرمان شهرى ناب انديشه او را نشان مى دهد و هم تاثير تكنولوژى را بر آن: «فالانكس هيچ خيابان يا جاده سرگشوده اى كه در معرض باد و باران باشد ندارد. تمام قسمت هاى عمارت مركزى را مى توان از طريق گالرى عريضى طى كرد كه تا طبقه دوم ساختمان امتداد مى يابد. در انتهاى هر راهرو گذرگاه هاى وسيع و جادارى وجود دارد... كه تمام بخش هاى فالانكس و ساختمان هاى مجاور را به هم وصل مى كند... همه چيز با مجموعه اى از گذرگاه هاى سرپوشيده، شيك و راحت در زمستان به دليل وجود بخارى و تهويه هوا به هم وصل مى شوند... ساختمان هاى سه طبقه بلند با پنجره هايى در هر طرف... با دريچه هايى در اتاق هاى ناهارخورى در طبقه دوم... آشپزخانه ها و سالن هاى عمومى در طبقه همكف... دريچه هاى كف را در اتاق هاى ناهارخورى طبقه دوم كار گذاشته اند كه به اين ترتيب ميزها را مى توان زير آشپزخانه چيد و هنگام غذاخورى از طريق دريچه ها بالا آورد...»
كليمن معتقد است كه ميان اين طرح هاى كلى كه ماركس رد مى كند و طرحى عام از آينده تفاوت هاى عظيمى وجود دارد. به گفته او: «صرف نظر از اينكه ماركس تلاش مى كرد تا هيچ طرحى كلى اى براى آينده ندهد و چشم اندازى عام را براى فرداى پس از كسب قدرت مطرح نكند- يعنى روزى كه خود را از شر سرمايه دارى خلاص مى كنيم- با اين همه نسبت به اين موضوع بى اعتنا نبود.»
مرتضوى با توضيح آنكه برداشت آنارشيست هايى چون پرودون از «ارزش» برداشتى كمى بود و ايده كلى آنها بر «وحدت دوباره كار و مالكيت» در چارچوب نظام بورژوازى توليد قرار داشت تاكيد كرد كه در مقابل، در تفكر ماركس پرولتاريا در مركز كل انديشه قرار داشت و او مى خواست در جامعه آينده و بديل ممكن مدت صرف شده براى توليد اشيا بنا به فايده اجتماعى آنها تعيين شود.
به گفته مرتضوى، كليمن معتقد است كه نقد ماركس فقط يك نقد اجتماعى منفى نبود. «اين نقد كمك كرد تا روشن شود كه سرمايه چيست و چگونه عمل مى كند و نشان داد كه بديل هاى چپ اگر فقط نمود هاى بيرونى را به جاى خود سرمايه به چالش بكشند شكست خواهند خورد. به اين طريق او روشن ساخت كه جامعه جديد چه چيزى بايد نباشد و مانند چه چيزى نمى تواند باشد كه خود گوياى اين است كه چه چيزى بايد باشد و مانند چه خواهد بود. به گفته ماركس در جلد دوم سرمايه هر نفى اى يك نوع تعين است.»
وى معتقد است كه ماركس به دو دليل طرح هاى كلى را براى آينده رد مى كرد: «يك دليل اين است كه وى طرح واره هاى سوسياليست هاى آرمان شهرى را به اندازه كافى «آرمان شهرى» نمى دانست. اين طرح واره ها روايت هاى پاكيزه و آرمانى شده سرمايه دارى موجود بودند. ماركس در فقر فلسفه مى گويد: «تعيين ارزش بر اساس زمان كار يعنى فرمولى كه آقاى پرودون به عنوان فرمول آينده در اختيار ما مى گذارد صرفاً بيان علمى مناسبات اقتصادى جامعه كنونى است.» اما اين فقط به معناى اين است كه ماركس نوع خاصى از تلاش براى مشخص كردن طرح كلى جامعه آينده را نفى مى كرد و نه خود اين وظيفه را.»
كليمن دليل ديگر مردود بودن طرح هاى كلى را اين مى داند كه «ماركس طرح واره هاى آرمان شهرى را مانعى در برابر جنبش طبقه كارگر مى دانست كه در جهت ديگرى حركت مى كرد. اين چشم انداز هنوز معتبر است اما موقعيت ذهنى و عينى كاملاً تغيير كرده است. امروزه توده هاى مردم تشنه چيزى هستند كه نظريه پردازان و احزاب راديكال به آن توجه نمى كنند و آن طرح ريزى بديلى جامع در مقابل جامعه موجود است.»
در واقع اعتبار طرح دگرگونى جهان مستلزم وجود نمونه هايى از يك جامعه بديل، داشتن بينش از آينده اى متفاوت چشم اندازى از انسانيتى حقيقتاًً آزاد است. شايد ماركس هنگام توضيح ديدگاه هاى آرمان شهرى عامدانه محدوديت هاى زيادى را بر خود تحميل مى كرد و از درگيرى ذهنى با مسائلى كه به تحقق سوسياليسم مربوط مى شد اجتناب مى كرد اما نسل ما نمى تواند چنين ديدگاهى را بپذيرد. در گذشته با جوامعى روبه رو بوديم كه ادعا مى كردند كه تجسم عينى «جامعه جديد» و «سوسياليسم» موعود هستند. اكنون كه آنها فروپاشيده اند با اين نظريه عام روبه رو هستيم كه راه ديگرى جز نظام سرمايه دارى موجود وجود ندارد براى همين است كه به نمونه هاى بديلى از جوامع متشكل از توليدكنندگان همبسته آزاد نياز ضرورى داريم.
مقصود اين نيست كه بايد دنبال پاسخ هاى ساده باشيم. به گفته كليمن «به نظر مى رسد كه بسيارى مانند پرودونيست ها و سوسياليست هاى تخيلى كه ماركس آنها را مورد انتقاد قرار مى داد، گمان مى كنند مشخص كردن بديلى در برابر سرمايه دارى صرفاً به معناى بيان اهداف و سپس اجراى آنها در وقت مقتضى است. تجربه به ما آموخته است كه پيامدهاى ناخواسته اين اهداف آنها را ناپايدار مى كند و آنچه در وقت مقتضى رخ خواهد داد در تقابل با همان اهداف خواهد بود.» به يك نمونه مشهور اشاره مى كنم: اهداف بلشويك ها از كمونيسم جنگى و آنچه در عمل و به اجبار به شكل يك عقب نشينى يعنى نپ رخ داد.
كليمن بر اين باور است: «ما پيشاپيش با محدوديت هايى روبه رو هستيم. ما محصول اين جامعه هستيم و نه انسان هايى كه در جامعه اى آزاد پديدار مى شوند. اما اين نيز به معناى آن نيست كه مشخص كردن چشم انداز جامعه اى جديد وظيفه اى است كه به دوش نسل هاى آينده مى افتد. جامعه جديد يا بايد توسط انسان هايى خلق شود كه خود محصول سرمايه دارى هستند و يا اساساً خلق نخواهد شد. اين واقعيتى گريزناپذير است.»
يك نمونه از اين تلاش نظريه برنامه ريزى مشاركتى در اقتصاد است كه مايكل آلبرت و رابين هانل- اقتصاددانان آمريكايى- در مقابل نظريه بازار محور و نظريه هاى مبتنى بر برنامه ريزى متمركز طرح شده است.
مرتضوى سپس با نگاهى به گذشته عملكرد نيروهاى چپ در تشكيل حزب و سنديكا و... سعى در به دست آوردن قدرت «دولت» به پيشينه ماركسيست هاى جهان سومى (با برداشت لنينيستى) پرداخت و گفت كه چشم اسفنديار اين نيروها را در آن بود كه مى خواستند تمام كمبودها، نقايص و مشكلات جامعه كهن را كه بر دوش جامعه نو افتاده با ساده ترين و كم هزينه ترين راهبرد يعنى اجراى سياست هاى قديمى حل كنند. غافل از آنكه مناسبات اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى پيشين چنان بر مناسبات جديد سايه افكنده كه پرداختن به آن جزء جدايى ناپذيرى از اهداف اين جامعه جديد است و ديگر راه حل هاى ساده انديشانه «حل تضادهاى طبقاتى تمامى نابرابرى هاى اجتماعى و سياسى ناشى از آن را خواهد روفت» جواب نمى دهد.
او سپس مى گويد: به گفته كليمن مفهوم «دوره گذار» كه طرح كلى آن در آثار ماركس آمده است يكى از موارد است. بنا به اين طرح كلى چون پس از نابودى سرمايه دارى ما با جامعه اى روبه رو خواهيم بود كه از جامعه سرمايه دارى سر بر مى آورد اين جامعه از هر جهت، از لحاظ اقتصادى، اخلاقى و معنوى هنوز نشان تولد جامعه كهنى را كه از بطنش زاده شده با خود دارد. بسيارى با استناد به اين امر دوره گذار را به عنوان مرحله اى بينابينى ميان اين جامعه كه هنوز بنياد خاص خود را نيافته و مرحله عالى تر آن دانسته اند. به ديده آنها مهم ترين اصلى كه بر اين جامعه در حال گذار حاكم است تداوم بازار سرمايه دارى و حفظ مناسبات كالايى دوران سرمايه دارى و تمامى ملزومات وابسته به آن است. بحث طولانى و مفصلى كه در تمام تجربيات گذشته مطرح شده بود اين بود كه آيا چنين بازارى لزوماً به سوسياليسم مى انجامد يا دوباره به بازگشت به سرمايه دارى منجر خواهد شد. كليمن معتقد است كه آنچه در بحث هاى موافقان سوسياليسم بازار به چشم مى خورد اين است كه «ضرورت يك دوره تاريخى ميان سرمايه دارى و سوسياليسم را مى پذيرند كه طى آن بازار همچنان به حيات خويش ادامه مى دهد تا رفته رفته وجود آن بى معنا شود. حتى گمان بر اين است كه نخستين دهه هاى پس از انقلاب سوسياليستى را مى توان گذار به سوسياليسم دانست. اقتصاد بازار و يك بخش خصوصى چشمگير در اين دهه هاى گذار وجود خواهد داشت و مردم مجاز خواهند بود تا به ميزان مالكيت خود و نه بنا به كار خود از آنچه جامعه توليد مى كند بردارند.» اما از طرف ديگر مخالفان سوسياليسم بازار با ارائه عدم بديلى براى دوره بلافاصله پس از كسب قدرت توسط دولت سوسياليستى هيچ گزينشى ندارند و بنابراين لاجرم بايد بپذيرند كه سوسياليسم بازار مرحله عملى به سوى سوسياليسم راستين است.»
در اينجا كليمن بحث مهمى را با استناد به هگل مطرح مى كند كه طى آن نشان مى دهد «جامعه گذار» مفهومى نامنسجم است و مانعى است براى شفاف ديدن اوضاع. وى با تاكيد بر اين نكته كه نقد هگل از ايده تدريجى بودن در اينجا مرتبط به نظر مى رسد، مى افزايد: «پس از لنين، روشنفكران چپ اين نقد را عمدتاً در رابطه با انقلاب در مقابل تحول قرار داده اند. اما هگل مى گويد كه آنچه در ارتباط با Coming-to-be [تغيير يافتن] كاربرد دارد در مورد ceasing-to-be [انسداد يافتن] هم مصداق دارد. بنابراين نقد او را مى توان در ارتباط با نابودى سرمايه دارى از طريق يك دوره تدريجى مورد استفاده قرار داد.»
كليمن در ادامه مقاله خود مى گويد: «هگل استدلال مى كند كه تغيير يك پديده به صورت تدريجى درك مى شود... و مى توان تقريباً به چشم ناپديد شدن آن را نگاه كرد.» بنابراين تغيير به يك فرآيند زوال كمى صرف يعنى محو شدن تقليل مى يابد. اما به گفته هگل اين چيزى را روشن نمى كند زيرا آنچه بايد توضيح داده شود خصوصيت اساسى تغيير است كه نه كاهش كمّى تدريجى بلكه «گذار از انتزاعى از وجود به نفى وجود است.» توسل به مقوله تدريجى اين امر را توضيح نمى دهد.» كليمن در ادامه توضيحات خود از هگل چنين نقل مى كند: «با ناپديد شدن تدريجى چيزى، چنين به نظر مى رسد كه ناوجود يا چيز ديگرى كه جاى آن چيز را مى گيرد، به واقع از قبل وجود دارد اما مشهود نيست...»
در اينجا بحث اين است كه «در مقوله گذار به جاى تئورى پردازى نفى سرمايه دارى موجود، اين طور فرض مى شود كه اين نظام هنگامى كه اقتصاد سوسياليستى جاى آن را مى گيرد، محو مى شود.» اما به گفته كليمن: «تفاوت ميان محو تدريجى دولت كه ماركس و انگلس به تصوير كشيده بودند با محو تدريجى سرمايه دارى در يك دوران گذار، تفاوت ميان سلطه سياسى و سلطه اقتصادى است. سلطه سياسى در تضاد طبقاتى ريشه دارد كه خود در شيوه توليد ريشه دارد. محو تدريجى دولت قابل فهم است زيرا در دگرگونى انقلابى شيوه توليد پيش بينى شده است. اما سرمايه دارى يك شيوه توليد است. ايده محو تدريجى در اينجا قابل فهم نيست. شيوه توليد به چه چيزى وابسته است كه موجب مى شود تدريجاً محو شود؟ پرسش مهمى كه در اينجا مطرح مى شود اين است: اگر منطق سرمايه دارى را فراگير و تماميت بخش بدانيم، سرمايه دارى نمى تواند به جامعه اى جديد «تبديل شود». نمى تواند هنگامى كه جامعه جديد پديدار مى شود تدريجاً محو شود. بنابراين آيا نمى توان دگرگونى انقلابى را آزادى مطلقى دانست كه فرداى پس از انقلاب آغاز مى شود و نه در يك دوران گذار و به صورت تدريجى؟»
عقيده كليمن اين نيست كه جامعه جديد مى تواند به صورت شكفته از هيچ پديد آيد؛ موضوع موردنظر او اين است كه «جامعه جديد بر بنيادهاى جديد خويش پديد مى آيد و نه آنكه از طريق بنيادهاى جامعه ديگرى پديدار شود.» خود ماركس نيز در «نقد برنامه گوتا» تصريح مى كند كه مرحله بالاتر جامعه جديد تنها مى تواند در پايان يك مسير طولانى و سخت ايجاد شود و اينكه جامعه جديد در فرداى پس از انقلاب بسيار ناقص است. با اين همه به گفته كليمن «ماركس اين پيدايش را نه به عنوان گذار بلكه به عنوان آزادى مطلق تئورى پردازى مى كند. او اعتقاد داشت كه مردم از همان آغاز به ميزان كارى كه انجام مى دهند دريافت مى كنند.»
مرتضوى براى منسجم تر شدن بحث به چند مقوله كليدى در نظريه «ارزش كار» ماركس پرداخت و گفت كه از نظر ماركس كالا به دليل ماهيت متناقض، كار نماى فضاهاى سرمايه دارى را به شكل نطفه اى در خود دارد و معلوم مى كند كه ارزش مبادله با كار در ساختار اجتماعى و به صورت انتزاعى است كه سنجيده مى شود و انسان عامل، نقشى در تشكيل اين سازمان ندارد يعنى كارِ كارآمدتر به معناى كار بيشتر و كارِ ناكارآمدتر به عنوان كار كمتر تلقى مى شود، بنابراين «ارزش كه به عنوان قانون مبادله ارزش هاى برابر درك مى شود يك قانون انتزاعى است.»
اما جامعه آينده ماركس دقيقاً همين نكته را نفى مى كند و به گفته ماركس: «فرد توليدكننده دقيقاً همان چيزى را از جامعه دريافت مى كند كه به شكل ديگرى با نيروى كار خود به جامعه تحويل داده اند.» كليمن در ادامه بحث خود در همين زمينه چنين مى گويد: «به سادگى مى توان اين اظهارنظر ماركس را اعتراف به شكست مردى ميانسال دانست كه پس از ربع قرن مبارزه با انديشه هاى كسانى چون پرودون پيشنهادات همان ها را مطرح مى كند. اما چنين نيست. آنها مى كوشيدند مبادله برابر را در جامعه اى برقرار سازند كه تحت سلطه قانون ارزش بود در حالى كه ماركس جامعه اى را مدنظر داشت كه اين قانون در آن از بين رفته بود. در حالى كه كالايى شدن نيروى كار از نظر ماركس خصيصه سرمايه دارى است «نقد برنامه گوتا» آزادى مطلق از بردگى مزد (كالايى شدن نيروى كار) را مطرح مى سازد كه در ابتداى جامعه جديد آغاز مى شود. از ۱۸۴۷ تا ۱۸۷۵ ماركس مكرر تاكيد كرده بود كه اگرچه قانون ارزش قانون ارزش هاى برابر است اما در واقع قانون نابرابرى است. به اين دليل به نظر مى رسد كه قانون برابرى ارزش ها است زيرا اگر مقادير برابر كار براى توليد دو محصول متفاوت موردنياز باشد و مبادله مطابق با قانون ارزش باشد، آنگاه يك واحد از نخستين محصول با يك واحد از دومين محصول مبادله مى شود. به اين ترتيب به نظر مى رسد كه اگر قانون ارزش به راستى عمل كند، همان طور كه پرودونيست ها و سوسياليست هاى تخيلى مدعى بودند، كارگرانى كه اين محصولات را توليد مى كنند، به شكل فيزيكى متفاوتى، دقيقاً سهمى برابر با هم دريافت مى كنند. برابرى حاكم خواهد شد البته در معناى سهم برابر، مقدار مساوى كار منجر به دريافت اجرت مساوى مى شود.»
كليمن در اينجا ضمن بررسى تفاوت نظر ماركس با طرح هاى پرودونيستى- آرمان شهرى در ارتباط با مبادله برابر چنين مى گويد: «آن طرح ها در يك جامعه توليدكننده كالا پيشنهاد شده اند و در چنين جامعه اى مبادله برابرها به صورت ميانگين وجود دارد و نه در موارد فردى.» آنچه در جامعه آينده متفاوت خواهد بود، حتى با اينكه تازه از جامعه سرمايه دارى سر برآورده است، اين است كه مبادله برابر در واقع در موارد فردى وجود دارد؛ «اصل و عمل ديگر مخالف هم نيستند.» كار فردى مستقيماً اجتماعى است. ديگر هيچ ساعت كارى «برابرتر» از ساعت كار ديگرى نيست. زيرا در چنين جامعه اى بر خلاف سرمايه دارى ديگر كار فردى به صورت غيرمستقيم وجود ندارد بلكه مستقيماً به عنوان جزيى از كليت كار ظاهر مى شود.» به گفته كليمن «ماركس اجتماعى شدن مستقيم كار فردى را هدفى موقت مى دانست. درآمد برابر هدف نبود بلكه نتيجه و سنجه، اجتماعى شدن مستقيم كار بود. ماركس شرح نداد كه چه چيزى بايد تغيير كند تا اين هدف تحقق يابد و اجتماعى شدن مستقيم كار واقعيتى پايدار بيابد. اين چيزى نيست كه با فرمان يا گذراندن قانون بتوان به آن رسيد. تغييرات پايدار در قلمرو سياسى ناشى از تغييرات در شيوه توليد است نه برعكس. بنابراين امروزه يكى از مهم ترين وظايف در اين مورد اين است كه چگونه مى توان شرايط اجتماعى را به وجود آورد كه هر ساعت كار حقيقتاًً با همان ساعت كار ديگر از همان روز اول جامعه جديد برابر باشد.»