آنچه به سران كشورها در صحنه داخلى و بين المللى اعتبار مى بخشد، توانايى درك اين ظرافت است كه براى شكل دادن به رفتارها و نظرگاه ها در سطح جهانى، نياز مبرم و حياتى به فهم اصول بديهى تاريخى حاكم بر روابط بازيگران است. عملكردها و اظهارنظرات تصميم گيرندگان و مشاوران آنها، در بسيارى از مناطق گيتى نمايانگر اين واقعيت است كه اين وقوف وجود ندارد. ضعفى از اين دست، محققاً هزينه هاى موجوديتى گسترده اى را چه در صحنه داخلى و چه در صحنه جهانى براى كشورهاى مبتلا به اين معضل به وجود مى آورد. گزيده اى از اصول حاكم بر روابط بين كشورها در صحنه جهانى را مى توان به شكل ذيل بيان داشت.
• سرمشق اول: گريز از شكوه
ضعف ناشى از ناخرسندى از جايگاه بين المللى و بى اعتبارى نظرگاهى منجر به اين گرديده است كه بعضى از كشورها مداوماً از ماهيت روابط در سطح جهان گله كنند. اين كشورها به كرات از بى عدالتى رفتارى و قلدرى بازيگران مطرح صحبت مى كنند. آنچه رهبران اين كشورها توجه نمى كنند اين مهم است كه هيچ گاه برابرى بين بازيگران وجود نداشته و نخواهد داشت. به ضرورت اين عينيت، هميشه بعضى از كشورها ارجح هستند و صداى آنها وزن بيشترى در جهان خواهد داشت. به جاى گله مندى بايد سعى كرد به ترفيع جايگاه و تلطيف و ارتقاى انديشه هاى بيان شده پرداخت. كشورها با هم برابر نيستند چون كه اولاً ظرفيت برابر براى بهره بردارى از منابع را دراختيار ندارند، ثانياً تعهد برابر براى تخصيص منابع به امور نظامى و دفاعى ندارند و ثالثاً مهارت برابر براى چگونگى استفاده از منابع را فاقد هستند. با درك اين واقعيت است كه رهبران كشورها نبايد در حيطه شكايت و گله وارد شوند كه در نظر رهبران كشورهاى همسايه و كشورهاى دشمن به بى اعتبارى گرفتار خواهند شد و اين منجر به كاهش فزون تر جايگاه كنونى آنان هم خواهد شد. (مرشايمر دهه ۱۹۹۰)
مثال: رابرت موگابه مداوماً از اين گله دارد كه انگلستان و آمريكا در روابط خود با زيمبابوه از موضع زور رفتار مى كنند. وقتى فردى نزديك به نيم ميليون نفر از افراد ساكن در حومه پايتخت را كه در فقر مطلق زندگى مى كنند «زباله هاى انسانى» مى نامد و با استفاده از خشونت به تخريب زيستگاه آنها مى پردازد و آنها را آواره مى سازد پرواضح است كشورهاى مطرح از اين بى سياستى براى تضعيف او استفاده كنند.
•سرمشق دوم: گريز از انكار كشورهاى بزرگ
در طول تاريخ بشرى هميشه اين كشورهاى برتر نظام بين الملل بوده اند كه در تحليل نهايى تعيين كننده چگونگى قواعد بازى در صحنه جهانى بوده اند. پرواضح است كه در مقاطعى كشورها و بازيگران كوچك موفق به تاثيرگذارى اساسى بوده اند (ويتنام شمالى، اوپك) اما در سطح وسيع بايد آگاه بود كه كشورهاى مطرح هستند كه چارچوب ها، رفتارها و نتايج را مشخص مى سازند. از دولت شهرهاى يونان تا امپراتورى اسپانيا اين واقعيت هويدا بوده است و امروزه هم گريزى از آن نيست. پس اينكه گفته شود سياست ها و خط مشى هاى فلان كشور مطرح را مى توان ناديده گرفت محققاً منجر به تهديدات موجوديتى خواهد شد. سازمان هاى بين المللى تعيين كننده نيستند و بازيگران غيردولتى فاقد عمق هستند. اينها تنها زمانى از تاثيرگذارى برخوردار مى گردند كه الزامات و منافع كشورهاى بزرگ ايجاب كند. كشورهاى مطرح را بايستى در محاسبات به توجه گرفت. اين ضرورى است چرا كه شعار هنرى سوم در سده ۱۷۰۰ آن را واضح مى سازد: هر كشورى را كه من به آن ملحق شوم و متحد گردم در غايت غلبه خواهد كرد. (مارتين وايت دهه ۱۹۶۰)
مثال: دولت هندوستان با وجود آگاهى كشورهاى غربى بدون هيچ گونه معضلى به تكنولوژى هسته اى و به دنبال آن به سلاح هسته اى دست يافت چون كه اتحاد جماهير شوروى طى دهه هاى متمادى حمايت همه جانبه و وسيع خود را به رهبران هندوستان تقديم كرد.
• سرمشق سوم: گريز از قديس گرايى
دولت ها در صحنه جهانى جدا از اينكه چه ماهيتى دارند و بدون توجه به اينكه در چه دوره تاريخى حيات دارند عملكرد هاى مشابه را به نمايش مى گذارند. آنچه بازيگران را حركت مى دهد از يك سو عقلانيت رفتارى است. هر كشورى را بايد يك كليت عقلانى محسوب كرد يعنى اينكه براساس منافع خود تصميم مى گيرد. البته با توجه به ميزان اطلاعاتى كه تصميم گيرندگان دارا هستند بعضى كشور ها بر روى طيف عقلانيت به سوى حداكثر و بعضى به سوى حداقل عقلانيت گرايش دارند. از سوى ديگر بازيگران براساس الزامات حكومتى بايد سياست هاى خود را شكل بدهند كه مهم ترين آن الزامات همانا بقا و تداوم قدرت است. پس هنگامى مى توان صحبت از اخلاق كرد كه منطق دولت و الزامات حاكم بر دولت ايجاب مى كند. اين بدان معنا است كه اخلاق بازتاب نياز هاى حكومت بايد باشد و نه اينكه شكل دهنده نياز ها و سياست هاى او بگردد.
تاكيد كشور هايى كه خواهان حضور اخلاق به عنوان مرجع و تعيين كننده روابط كشور ها هستند تنها بيانگر اين نكته است كه آنها ضعيف هستند و براى پوشاندن ضعف خود اخلاق گرايى را پيشه كرده اند. كشور هاى بزرگ اخلاق را تابع نياز هاى خود مى كنند. پس اگر رهبران شوروى صحبت از تلاش براى از بين بردن بى عدالتى بر عليه كارگران جهان كردند به اين خاطر بود كه نفوذ كشور را در صحنه گيتى بگسترانند. پس هر زمان مفيد بود از اخلاق مايه گرفتند و هر زمان نيازى نبود آن را به فراموشى سپردند. كشور هايى كه از اصالت اخلاق در سياست خارجى صحبت مى كنند در واقع بزرگترين بى اخلاقى را مرتكب مى شوند. (ادوارد هالت كار دهه ۱۹۴۰) مثال: گرهارد شرودر صدراعظم آلمان، تونى بلر نخست وزير انگلستان و برلوسكونى رهبر ايتاليا كه نماد هاى قدرت اروپا هستند ديدار معمر قذافى را كه حتى از تامين حداقل ها در حيطه آزادى، دموكراسى و برابرى براى مردمش عاجز بوده است بسيار خرسند كننده بيان داشتند.
• سرمشق چهارم: گريز از شعار پراكنى
آنچه امروزه به دليل شرايط خاص بين المللى (فقدان تعارض بنيادى بين قدرت هاى بزرگ) براى كسب اعتبار جهانى، منزلت منطقه اى و اقتدار داخلى لازم است دسترسى به سرچشمه هاى قدرت است. اين سرچشمه ها را بايد در توان سياسى، توان ايدئولوژيك، توان اقتصادى و توان نظامى ديد. توان سياسى بدين معنا است كه تمركز يافتگى مقررات و قوانين وجود دارد. توان ايدئولوژيك به معناى پذيرش مردم از تعريف حكومت از محيط است. توان اقتصادى برآمده از تامين نياز هاى روانى و مادى شهروندان است. توان نظامى، قابليت جلوگيرى از آسيب پذيرى مرز هاى مملكت قلمداد مى شود. كشورى كه اين توانايى ها را دارد از احترام برخوردار مى شود. اين كشور نياز به شعار دادن در خصوص توانمندى هاى خود ندارد. كشور هايى كه در كار شعار دادن هستند در واقع ضعف بنيادى خود در اين مقوله را فرياد مى زنند. خاصيت شعار ها اين است كه حزن داخلى و غربت جهانى را دامن مى زند. (مايكل من دهه ۱۹۸۰)
مثال: صدام حسين صحبت از مادر جنگ ها كرد و يك دهه قبل از آن اشاعه سوسياليسم عربى فراتر از مرز هاى خود را ادعا كرد. هم اينك مهم ترين خواستى كه او از زندانبانش دارد داشتن شكلات هاى غربى است.
دكتر حسين دهشيار، شرق، يكشنبه ۳ مهر ۱۳۸۴ - - ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۵