ابراهيم نبوي در "روز" نوشته است نام گنجي را بايد تکرار کنيم؛ تکرار کنيم تا در بي خبري و سکوت از ياد ها نرود؛ تکرار کنيم تا زندانبانان گمان نبرند با بايکوت خبري مي توان ياد اهل قلم دربند را از اذهان شست. اين تکرار نه از آن تکرار هاست که مکرر کردن اش دهان را شيرين کند يا انبساط خاطر آوَرَد که تلخ است و اندوه زا. ولي تکرار خواهيم کرد به ياد اهل قلم زجر ديده ي اين مُلک و مملکت. به ياد رنج هايي که متفکران ما از دويست سيصد سال پيش تا کنون تحمل کرده اند. به ياد ترس ها و اضطراب هايي که هر لحظه با آن ها زيسته اند و شب را به روز و روز را به شب رسانده اند.
اگر امروز آزادي ورد زبان ماست، از زنان و مردان شيردلي است که جان خود را بر سر ابراز عقيده شان گذاشتند. عقيده اي که در قالب کلام و نوشته ريختند و به اين و آنش سپردند. عقيده اي که گاه از جسم ِ حامل آن مهمتر و شناخته شده تر بود. اين قدر بود که کساني مانند سيد اشرف الدين قزويني با نام روزنامه شان شناخته مي شدند. سيد اشرف الديني که نسيم شمال بود، نه نسيم شمالي که اثر خامه ي سيد اشرف الدين بود. اما سيد از اين روزنامه که وسيله ي ابراز عقيده اش بود چه بُرد؟ پول برد؟ ثروت برد؟ مکنت برد؟ رفاه و جاه و جلال برد؟ نه تنها هيچ کدام اينها را نبرد که هر چه داشت باخت. آن چه نصيب سيد شد فقر بود، زجر بود، دشواري و عُسرت بود. اين همه براي چه؟ براي اين که آزاد باشد و آزاده و به زبان شعر فرياد بکشد که:
"گرديده وطن غرقه ي اندوه و مِحَن واي/ اي واي وطن واي
خيزيد، رويد از پي ِ تابوت و کفن واي/ اي واي وطن واي
از خون جوانان که شده کشته در اين راه/ رنگين طبق ماه
خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واي/ اي واي وطن واي
کو همت و کو غيرت و کو جوش فتوت؟/ کو جنبش ملت؟
دردا که رسيد از دو طرف سيل فتن واي/ اي واي وطن واي..."
سرانجام ِ نسيم شمال چه شد؟ سرانجام اين آزادي خواهي و آزادگي چه شد؟ کم از گنجي بود سرنوشت او؟ نه! او را به تيمارستان بردند که ديوانه است و آن قدر در آنجا نگهش داشتند تا در فقر و محنت مُرد.
در راه ابراز عقيده تنها مردان نبودند که جان باختند؛ شيرزناني هم بودند که سر در راه عقايدشان گذاشتند. طاهره ي قرةالعين يکي از آنان بود که با شجاعت به ابراز عقايدش پرداخت و آن چه را درست مي پنداشت تبليغ کرد و زجرها ديد و حبس ها کشيد تا عاقبت در سي وشش سالگي به امر شاه و وزير به قتل رسيد. او اولين کسي بود که علنا حجاب از سر بر انداخت و با مردان به گفت و گوي رو در رو نشست. او بود که مي گفت:
"در ره عشقت اي صنم، شيفته ي بلا منم/ چند مغايرت کني؟ با غمت آشنا منم"
و اين شيفته ي بلا، راهي را رفت که مردان را هم جرئت طي آن نبود.
گنجي ِ ما يکي از همين آزادي خواهان است که نام او در کنار اين مردان و زنان ثبت خواهد شد. مردان و زناني که شجاعانه سر در راه عقيده شان نهادند. مردان و زناني که آزادي و آزادي خواهي را براي مردم کشورشان به ارمغان آوردند. مردان و زناني که هر چند در دوران خودشان کمتر از آنان ياد شد اما نام شان در تاريخ اين سرزمين جاودانه گشت. نام گنجي را تکرار مي کنيم به ياد خودش و تمام اهل قلم در بند ِ ايران. نام گنجي را تکرار مي کنيم به ياد آزادي.
"آن زمان که بنهادم سر به راه آزادي
دست خود زجان شستم، از براي آزادي"