گنجي در دفتر دوم مانيفست خود مي نويسد: "روشنفکران و نخبگان نبايد از مسئوليت اخلاقي خود شانه خالي کنند. نخبگان در طول سال هاي گذشته ياس و سرخوردگي، نااميدي، انفعال و بي تفاوتي را به جامعه تزريق کرده اند. در حالي که بايد اميد آفريد، بايد شور و نشاط را به جامعه تزريق کرد. اينها نيازمند از خود گذشتگي و ايثار، شجاعت و جسارتند. تاريخ نشان مي دهد که گام هاي بلند را آدم هاي جسور، آرمانگرا و فداکار برداشته اند."
اينجانب با گنجي در مورد مسئوليت اخلاقي روشنفکران و نخبگان اختلاف نظر دارم. پيش از ورود به اين بحث بايد کلمات روشنفکر و نخبه به طور دقيق تعريف شود و تفاوت ميان اين دو مشخص گردد. اين تعريف مي تواند با تعريف سايرين کاملا تفاوت داشته باشد ولي تا اين مقولات دقيقا تعريف نشود و تفاوت آن ها با يکديگر معلوم نگردد نمي توان در رد و قبول نظر نويسنده چيزي بيان کرد. شايد روشنفکري که من مي شناسم مسئوليتش بسيار محدودتر از روشنفکري باشد که گنجي در نظر دارد يا نخبه ي سياسي مد نظر من، وظايف اش به طور کامل با نخبه ي مد نظر گنجي متفاوت باشد.
اما در مورد عموميت بخشيدن به اين که نخبگان در طول سال هاي گذشته ياس و سرخوردگي و نااميدي و انفعال و بي تفاوتي به جامعه تزريق کرده اند مي توان ايراد جدي به سخن گنجي وارد کرد. در اينجا فرض مي گيريم که نخبه و روشنفکر در تعريف گنجي تفاوتي با هم ندارند و در توصيف ِ کلي کساني هستند که خواست شان پيشرفت مادي و معنوي جامعه است. در اين صورت مي توانيم فرض بگيريم که جامعه ي فعلي ما با تمام بدي ها و خوبي ها و اوضاع و احوالي که دارد در نقطه ي الف است و روشنفکر و نخبه (اگر اين دو را يکي فرض کنيم) در اين جامعه و در اين نقطه زندگي مي کند ولي چون نسبت به ساير مردمان از جهان پيرامون خود اطلاع بيشتري دارد و جوامعي را که مردمشان از آزادي و فرهنگ غني و رفاه اجتماعي برخوردارند مي شناسد، نقطه اي را در ذهن مي آفريند به نام نقطه ي ب و در آن جامعه اي فرض مي گيرد که بسيار به جوامع پيشرفته شبيه است و تازه عيب و ايرادهاي آن ها را هم ندارد. بعد از اين که اين نقطه ي ايده آل به طور کامل در ذهن و انديشه ي روشنفکر شکل گرفت، مرحله ي طرح و تبليغ آن در سطح جامعه آغاز مي شود. روشنفکر به صورت هاي گوناگون از نقطه ي ب براي مردمان سخن مي گويد و از ايشان دعوت مي کند که به سمت اين نقطه حرکت کنند. تا زماني که اين فکر، در سر ِ روشنفکر است مشکل چنداني نيست اما اين که مردم ِ جامعه قصد کنند بر اساس گفته هاي او اولا نقطه ب را ايده آل بدانند و ثانيا به طرف آن نقطه شروع به حرکت کنند، کار با مشکل رو به رو مي شود.
اول از همه بايد امکانات روشنفکر را براي طرح فکرش بسنجيم. روشنفکر چه وسايل و ابزاري براي طرح ايده آل هاي خود دارد؟ او اگر بخواهد به طور شفاهي پيامش را به مردم برساند نياز به وسيله اي مانند راديو تلويزيون و تريبون خطابه و وعظ دارد. اين ابزار در اختيار روشنفکر نيست؛ اگر هم باشد، بايد ديد آيا مردم عادي، مردم روستاها، مردم حاشيه نشين شهرهاي بزرگ، مردم کم سواد شهرهاي کوچک، مردمي که اکثريت کشور را تشکيل مي دهند، حاضرند حتي يک ساعت به طور کامل پاي حرف هاي روشنفکر بنشينند و آن ها را دقيق گوش کنند و بفهمند و در نهايت بپذيرند که نقطه ي آ نقطه ي خوبي براي ماندن و زندگي کردن نيست و الزاما بايد حرکت شان را به سمت نقطه ي آرماني ِ ب آغاز کنند؟ اين را مي توانيد در طول برنامه هاي تلويزيوني که در آن بحث هاي سياسي و فلسفي صورت مي گيرد مشاهده کنيد که حتي اشخاص تحصيلکرده کمتر رغبت دنبال کردن چنين بحث هايي را تا به آخر دارند. در نقطه ي مقابل البته سخنراني اشخاصي مانند استاد الهي قمشه اي ميان تمام اقشار اجتماعي خريدار دارد که بايد به علل آن بعدها بپردازيم.
چون روشنفکر امکان گفت و گوي رو در رو با مردم را ندارد مجبور است از امکانات ديگري استفاده کند. مثلا از رسانه هايي مانند روزنامه، کتاب، مجله، سينما، اينترنت، و غيره. بُرد اين رسانه ها البته به اندازه ي راديو تلويزيون و منبر مساجد نيست و برخي نيز مانند سينما، دامنه اش به شدت محدود است. تيراژ کتاب هاي جدي از دو هزار فراتر نمي رود و تازه تمام اينها در شرايطي است که شمشير خون چکان قاضي مرتضوي با موئي بر سر صاحبان اين گونه رسانه ها آويزان است.
پس به اين نتيجه مي رسيم که روشنفکر ايراني تنها از طريق رسانه هاي مکتوب و هنرهايي مانند سينما مي تواند با اجتماع ارتباط برقرار کند و اين ارتباط در سطح بسيار بسيار محدود چند هزار نفري و در حالت خوشبينانه چند صدهزار نفري است که مردم نقاط دورافتاده و روستا نشينان و حتي ساکنان شهرهاي کوچک را شامل نمي شود. متاسفانه روشنفکر براي توصيف نقاط الف و ب و ترسيم مسير الف تا ب وسيله ي ديگري جز اينها در اختيار ندارد.
يک نکته ديگر را هم بايد در نظر بگيريم و آن اين که برخي از روشنفکران وظيفه خود را تنها بررسي نقطه الف مي دانند و کاري به نقطه ي ب و حرکت دادن ملت به سمت آن ندارند. اين ها مانند يک معلم ِ تاريخ به تشريح آن چه روي داده است و روي مي دهد مي پردازند و به آن چه که بايد روي بدهد چندان توجه و علاقه اي ندارند. به اينها در اين مقاله روشنفکر الف مي گوييم.
اما روشنفکراني هستند که با واقعيت هاي امروز کم تر سر و کار دارند و بيشتر حواس شان معطوف به آينده و نقطه ي ب است. اينها مدام از مدرنيسم و مدرنيته و دهکده ي جهاني و عصر ارتباطات و ايده آل هايي که حتي نمونه واقعي ندارند سخن مي گويند و رسيدن به اين ايده آل ها را منتهاي آرزوي خود مي دانند. اينها هم چندان با مسير الف تا ب و چگونگي طي آن کاري ندارند و بيشتر به توضيح و تشريح نقطه ي ب مي پردازند. به اينها در اين مقاله روشنفکر ب مي گوييم.
حال به روشنفکراني مي رسيم که هم نقطه ي الف را خوب مي شناسند و هم به نقطه ي ب توجه دارند و خط سيري را هم بسته به نوع تفکرشان ميان الف تا ب ترسيم مي کنند و از مردم و بخصوص جوانان تحصيل کرده مي خواهند تا همراه آنان اين مسير را طي کنند. اين روشنفکران که بيشتر به مبارزان سياسي مشهورند تئوري را با عمل ترکيب مي کنند و حاضرند براي طي اين مسير و رسيدن به هدف و همراه کردن مردم، آزادي و رفاه و سلامت، و در برخي موارد حتي جان شان را به خطر بيندازند. اين گروه که آن ها را روشنفکران ث مي ناميم طريق عمل روشفنکران الف و ب را قبول ندارند و آن ها را اهل عمل نمي دانند و حتي آن ها را حراف و وراج مي خوانند و ضمن استفاده از تحقيقات و آگاهي هاي آنها در مورد نقاط الف و ب، بيشتر به راه و مسيري که بايد طي شود توجه شان را معطوف مي کنند.
روشنفکر ث، گاه روشنفکر الف و ب را روشنفکر نمي داند و حداکثر او را عالم و دانشمند و اهل قلم يا چيزهايي از اين قبيل مي نامد. روشنفکر ب، روشنفکر الف را کهنه گرا و واپس مانده و روشنفکر ث را ماجراجو مي خواند. روشنفکر الف روشنفکر ب را ايده آليست و اهل تخيل و ناآگاه به سنت و واقعيت هاي جامعه، و روشنفکر ث را – همچون روشنفکر الف - ماجراجو مي خواند. دو گروه الف و ب چون بيشتر اهل مطالعه هستند و کمتر به عمل مي پردازند وجهه ي علمي بالاتري دارند و گروه ث چون اهل عمل اند در جامعه ي جوان، کاريزماي بيشتري دارند.
جالب اينجاست که هيچ کدام از اين گروه ها، همديگر را روشنفکر نمي دانند و اگر هم بدانند لفظ آن را با صفاتي که اغلب منفي است همراه مي کنند.
سوالي که مطرح مي شود اينست که آيا اين سه گروه و گروه هاي پيراموني آنها اصولا روشنفکر هستند يا خير؟ به اعتقاد اينجانب اين گروه ها و گروه هاي اقماري آنها جملگي روشنفکرند و هر يک مکمل ديگري هستند. پيرمرد ِ روشنفکري که در باره ي تاريخ سياسي امروز يا گذشته مان مطلب مي نويسد يا جوان روشنفکري که در باره ي مدرنيسم و مدرنيته مطلب ترجمه مي کند يا ميانسال روشنفکري که با مقالات سياسي و اجتماعي مي خواهد ما را از گذشته به آينده ببرد همگي روشنفکرند حتي اگر به خون هم تشنه باشند و کار يکديگر را قبول نداشته باشند.
روشنفکر الف که از ديروز و امروز مي نويسد چون با تلخي ها سر و کار دارد، نوشته هايش بالطبع تلخ مي شود. روشنفکر ب که از فردا مي نويسد چون آن را دور از دسترس مي بيند نوشته اش با ياس همراه مي شود. روشنفکر اهل عمل هم چون دائما با محدوديت ها و سانسور و زندان و شکنجه و خطر رو در روست، شور و نشاطي در نوشته هايش ديده نمي شود. انعکاس ياس و سرخوردگي و نااميدي و انفعال، بازتاب واقعيت هاي موجود اجتماعي است و روشنفکر چون آينه است، اينها را عينا منعکس مي کند. روشنفکر نمي تواند به طور تصنعي به مردم اميد بدهد. خوش خيال بودن و شور کاذب آفريدن نتيجه اش ياس و سرخوردگي شديد خواهد بود حال آن که ياس ِ عادي و واقعي را مي توان با مبارزه و برداشتن گام هاي کوتاه و موثر، تبديل به شادي هاي کوچک اما پايدار کرد. نمونه ي خوش خيالي سياسي، دل بستن به آقاي خاتمي و حاکميت اصلاح طلبان بود که به دليل کاذب بودن، تبديل به ياس و سرخوردگي ِ شديد شد.
اين نکته را هم بگوييم وبحث را خاتمه دهيم که ياس و سرخوردگي و انفعال و هر آن چه که به عمل مربوط مي شود کمتر در ميان روشنفکران الف و ب ديده مي شود و بيشتر خاص روشنفکران ث است. روشنفکران الف و ب بيشتر در عالم خيال و درياي کتاب غرق اند از اين رو با دنياي واقعي فاصله ي بيشتري دارند. آنها با انزوا و دوري از جامعه و سياست - به رغم احساس تنهايي - کمتر احساس شکست و ياس مي کنند حال آن که روشنفکران ث به خصوص بعد از هر شکست سياسي دچار ياس و نااميدي شديد تا حد کناره گيري از سياست و تبديل شدن به روشنفکران گروه الف و ب مي شوند.
گنجي که خود از روشنفکران گروه ث است و سر در راه آزادي گذاشته است و خانواده و رفاه و جواني اش را فداي تبليغ انديشه اش کرده است قطعا با گروه الف و ب سر سازگاري ندارد و آنان را مرد عمل نمي داند و هم گروه هاي نااميد و سرخورده و مايوس خودش را هم از نظر اخلاقي مسئول مي داند و انتظار دارد که آن ها هم به اندازه او ايستادگي کنند و دچار ياس و نااميدي و بي تفاوتي نشوند. اگر تمام روشنفکران را در گروه ث جاي مي داديم شايد براي آن ها چنين مسئوليت اخلاقي هم مي توانستيم در نظر بگيريم ولي چون طيف روشنفکران فراتر از اين حد است لذا نمي توانيم براي تمام آنها به يک اندازه مسئوليت اخلاقي يا اجتماعي قائل شويم و انتظار جسارت و آرمانگرايي و فداکاري داشته باشيم. گنجي بايد اين واقعيت را بپذيرد و بداند که در اين عرصه تعداد انگشت شماري همراه او خواهند بود. گنجي بايد تنهايي اش را بپذيرد والا او هم سرخورده خواهد شد. تاريخ نشان داده است که با امام حسين ِ (ع) جسور و آرمانگرا و فداکار فقط هفتاد و دو نفر همراه مي شوند. حلاج به خاطر فکر و عقيده اش تنها بر سر دار مي رود و دوست و آشنا هم، با سنگ و کلوخ بر سرش مي کوبند. نه آن که شبلي کم تر از حلاج مي داند و نه اين که او را قبول ندارد اما نصيب حلاج از او گِلي است که بر سرش مي زند. انگار امروز هم از دهان اکبر است که مي شنويم، "از اين همه سنگ چرا هيچ آه نکردي؟ از گلي آه کردن چه سِرّ است؟ گفت: از آن که آن ها نمي دانند، معذورند. از او سختم مي آيد که مي داند که نمي بايد انداخت." آري نه آن که ياران سابقي که گل ِ سکوت بر گنجي مي افکنند و نامش را به فراموشي مي سپارند نمي فهمند، که مي فهمند و همين فهم است که دل شکن است.
ادامه دارد...