بر سر دوراهی ایستاده است. سكوت چونان كوهی پرصلابت و همچون اقیانوسی عمیق بر ذهن و ضمیرش حاضر است. آفتاب سوزنده است. تا اینجای راه پاهایش سوخته و خونین شده است.
چشم می گرداند. در سویی سرابها یك به یك از پس هم می گذرند؛ «سرزمینهای عیش و نوش و راحت و شادی» رنگ به رنگ می شوند. پرده ای بر جای پرده دیگر می نشیند. چه صحنه های فریبنده ای. كوته بینی و راحت طلبی در درونش نواخته می شوند. به پاهایش نگاه می كند. پس چرا گام بر نمی دارد؟! مگر سرابها را نمی بیند؟ چرا به سویشان نمی دود؟! چرا از این دو راهی تردید عبور نمی كند؟ چرا در سرابها چنگ نمی زند؟
چشم می گرداند. در این سو، راه آنقدر ادامه می یابد كه انتهایش پیدا نیست. از سراب خبری نیست. صداهای موحش می آید. گرگی زوزه می كشد. كفتاری پوزه بر خونهای تازه می مالد. بوزینگان بر كشتگان می رقصند. آسمان تاریك است؛ ابری بر زمین سایه انداخته است. تیغهایی را می بیند كه در پی روندگان می گردند. قلمهایی كه به عفونت می نویسند. حقایقی كه وارونه جلوه داده می شوند. مرده هایی كه در ضیافت جلاد، نقش زندگان را بازی می كنند. یك لحظه چشمهایش را فرو می بندد. از دیدن واقعیت بر خود می لرزد. تازه دارد در می یابد كه از گور خویش بیرون زدن، یعنی چه و رونده را با چه چیزها رودررو می كند. می تواند مسیر آمده را برگردد. به گور خود بازگردد. در آنجا آرام بگیرد و سنگی را تزیین بخش خوابگاه ابدیش كند و هیچ هم با خود فكر نكند كه باید از تیغستان عبور كند. می تواند به راه سراب برود. در خلسۀ انحراف خود را گم كند. سرزمین آفتاب را از یاد ببرد. و سگ ناله های گندیدن سر دهد. آه! چقدر دامنه انتخابش وسیع است!!!!
راه پرخطر است. هرچقدر هم كه بینشش نافذ باشد، باز نمی تواند تمام آن را ببیند. تنها می تواند به یك افق مؤمن باشد. و پای در راه بگذارد. فرشی سرخ از خون روندگان جاده را مشخص كرده است. گامی به پیش بر می دارد.
******
دیواری در برابر است. رونده ای بر آن ضربه می زند. دست را بر آن می ساید و بر جای دیگرش ضربه را می نوازد. سالهاست كه چنین می كند. در پی ایجاد روزنی است. می خواهد پنجره ای به آن سوی دیوار بگشاید. تا نور راه ورودی بیابد. گاه دیوار مستانه فریاد می زند: «من همیشگی ام، من فرو نخواهم ریخت» اما رونده ضربه ای دیگر می زند؛ گاه با دست، گاه با سر، و گاه با همه پیكرش. بر دست و سر و پیكرش خون نشسته است. این دیوار گشوده خواهد شد. نور از آن عبور خواهد كرد. آنگاه زخمها التیام خواهند یافت. فرو ریختن دیوار محتوم است.
******
«آب حیاتِ عشق را در رگِ ما روانه كن
آینة صبوح را ترجمة شبانه كن
چون كه خیالِ خوبِ او خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه كن» [دیوان شمس]
******
دستی زمین را می شكافد. دستی در طلب گنج است، تا آن را از زیر خروارها خاك بیرون آورد. گنجی كهن كه به قدمت تاریخ است. گنجی كه رنج می خواهد. رنج پنجه در خاك زدن. رنج ادامه دادن. رونده زمین را می كاود.
موش كوری سرمی جنباد و می گوید: «سوراخهای من را ویران مكن، در این زمین گنجی نیست. ما نسل در نسل در اینجا زیسته ایم، جز ما در اینجا كسی نیست.»
رونده ادامه می دهد. خاكها را پس می زند. لحظه ای درنگ می كند. به خویش می نگرد. به كاویدن خود می پردازد. در درون به جستجوی گوهری قیام می كند.
«من چرا گِردِ جهان گَردَم، چو دوست
در میانِ جان ِ شیرینِ من است» [دیوان شمس]
******
توفانی برپا می شود. خاك و خارها به این سو و آن سو می روند. چشم را نمی توان گشود. گرگها و كفتارها به حركت درآمده اند. شكارچیان انسان تیغ می گردانند. بوزینگان پای می كوبند. راویان دروغ بر منبرهای فریب عربده می كشند.
همهمه ای برپاست. آیا رونده در این غوغا پا برجا خواهد ماند؟ چگونه می تواند از این تلاطم مرگ و وحشت عبور كند؟ آیا اگر فرو بریزد پذیرفتنی نیست!!!؟ تا اینجا را آمده است، اما مگر می شود بیش از این را پیمود؟!!!
توفان فرو می نشیند. شب پرستان محو می شوند. آن كیست كه در میانه ایستاده است؟ از پس آن همه خطر درهم فروریخته نیست و دستش را به نشانۀ «حاضر» بالا برده است؟
تهران - مهرماه 1384
[email protected]