:افکنم اورا چنان اندر تعب / تا شود واجش عجب یا للعجب
با شکنجه کوبمش جسم وروان / تیره ترسازم همی روزش زشب
کاش گوید: ای نزادی مادرم / آن زمان افتد به اوج تاب وتب
میخ های آتشین ، کوبم تنش / آنچنان کز سوزشش آید شغب
خرد سازم استخوانش با فلک / بردرانم زو همی بند و عصب
گاه تیپاش افکنم ،گه لت زنم / درغل اورا آورم همچون حدب
پس کشم وی را برصلابه ایی / همچوقصابان که مذبوح ازقصب
آنچه ام باشد رکاکت در زبان / گیرم آنگه مثل بارانش به سب.!
****
این پلیدی هاکه اینسان برشمرد / کردو نابوده ست هیچش مجتنب
درددی وی گوی سبقت برده بود / شهره دردژخیمی این میرغضب
بندیان را زو همی فریاد ها ست / می کشد هر یک ، با رنج و تعب
اینچنین خو نی دگر مادر نزاد / کس ندیده مثل وی ، جانی نسب
می نیابی جانور مانند وی !؟؟؟ / نیست سفاکی چنین ، اصل جلب
ای که اصلت درسترون ریشه باد / بر کند حق روز گارت از نسب
باد بر تو، از خدا سوط عذاب / هرگزت ایمن نباشد خشم رب.
****
ایستاده سوی د یگرهمچو کوه / یک سره مردی زدست حق طلب
هیچ ناورد خم به ابرو از الم / جنس وی بالاست،گویی درحسب
نیست از ما آدمیان اصل وی / از که اش خوی نکو شد منتسب؟؟
خون شد اورا دل ،از نامردمی / هم دل نامردم از وی ، پر غضب
زیست چون درقله ی پاک شرف / گشته تا ، این استواری اش سبب
آنقدرجسم و تنش شد ریش ریش / آمده جان وی از آن تا ، به لب
عاقبت از بایر سوزان گذشت / وصل دری شدچورودی درمصب
تا بر انسان می رود (عبدا) چنین
نیست این غمخانه هم جای طرب
عبدالحسین آقابزرگی – امریکا، ورجینیا