جمعه 23 دی 1384

در باب جمهوريت و اسلاميت، کريم رحمتی

[email protected]
آشنايان با تاريخ سياسی ايران پس از انقلاب 57 به سهولت می‌توانند بياد آورند که نزاع بر سر چگونگی ترکيب جمهوريت و اسلاميت هر از چندگاهی بالا می‌گيرد و سپس فروکش می‌کند. به نظر من اين نزاع نوعی جنگ زرگری يا به تعبير بهتر نزاعی لفظی است و برداشتی که طرفين نزاع از مفهوم جمهوری اسلامی در ذهن خود دارند و رفتار و کنش سياسی خود را بر طبق آن تنظيم می‌کنند يکسان است. در اين وجيزه خواهم کوشيد صدق چنين ادعايي را نشان دهم.
روشن است که در صورت تطابق آراء مردم با برداشت و تلقی حاکمان از اسلام (يا حکم اسلام و مصلحت نظام) هيچ مشکلی پيش نخواهد آمد و نزاع مذکور نيز هيچ ثمره عملی در بر نخواهد داشت. مشکل از آنجا آغاز ميشود که رأی و نظر اکثريت مردم با برداشت و تلقی ولی فقيه (يا شورای نگهبان و روحانيت سنتی) از اسلام (يا حکم اسلام يا مصلحت نظام) ناسازگار باشد. به بيان ديگر مشکل مختص موردی است که رأی و نظر اکثريت مردم با رأی و نظر ولی فقيه يا نهادهای منصوب از سوی او متعارض باشد. و چنانکه رفتار سياسی طرفين نشان ميدهد هيچيک از آنان ترديدی ندارند که در اين مورد رأی و نظر ولی فقيه (و نهادهای منصوب از طرف او) بر رأی و نظر مردم مقدم است (زيرا از نظر همه اين آقايان نظر ولی فقيه نظر اسلام است، بنابراين نظر مخالف او نظر شيطان خواهد بود، ولو اينکه اکثريت بدان معتقد باشند) و از اين نظر هيچ تفاوتی بين آقای خاتمی و کروبی با آقای مصباح و جنتی وجود ندارد. حال می پردازيم به قراين و شواهد.
به عنوان نمونه اول می‌توان به موضع آقای کروبی در مقام رياست مجلس ششم اشاره کرد. ايشان به دستور ولی فقيه اصلاح لايحه مطبوعات را که اکثريت نمايندگان مردم خواهان آن بودند و به موکلان خود وعده بازنگری آن را به عنوان اولين اقدام خود داده بودند از دستور کار مجلس خارج کردند و در پاسخ اعتراض نمايندگان گفتند ما همه به ولايت مطلقه فقيه اعتقاد داريم و ولايت مطلقه يعنی همين. معنای سخن ايشان اين است که ميزان رأی ملت است اما تا آنجا که با رأی ولی فقيه سازگار باشد و در صورت تعارض رأی ولی فقيه مقدم است و اين عينا همان تفسيری است که آقای مصباح از ديدگاه آقای خمينی عرضه می کند.
نمونه دوم در انتخابات مجلس هفتم اتفاق افتاد. پس از رد صلاحيت گسترده نامزدهای جناح چپ توسط شورای نگهبان آقايان خاتمی و کروبی به شدت به اين موضوع اعتراض کردند و بسياری از اعضای دولت حتی وزرا و استانداران تهديد به استعفا کردند. اما وقتی ولی فقيه حکم کرد که انتخابات بايد برگزار شود، همه آقايان گفتند سمعاً و طاعهً. يعنی بازهم رأی ولی فقيه بر رأی اکثريت مردم مقدم است.
نمونه سوم را در آخرين انتخابات رياست جمهوری ميتوان ديد. در دور اول اين انتخابات تقلب گسترده ای صورت گرفت و حق مردم ضايع و رأی آنان پايمال شد، اما آقای خاتمی نام اين کار را بد اخلاقی گذاشت و سلامت انتخابات را تأييد کرد و آقای کروبی نيز که وعده افشاگری داده بود پس از ملاقات با رهبری سکوت اختيار کرد، چون هر دو با استمزاج از مقام معظم رهبری دريافتند که ايشان پيگيری اين موضوع را صلاح نمی دانند. آقای خاتمی در جواب اعتراض دانشجويان گفت من به مردم دروغ نگفته ام و خلف وعده نکرده ام، اگر هم در جايی عقب نشينی کرده ام در برابر نظامی بوده است که بدان وفادارم، منظور ايشان از نظام نيز شخص ولايت فقيه است. و آقای مصباح نيز چيزی غير از اين نمی گويد.
بنابراين، در مقام عمل و در وقتی که رأی و نظر ولی فقيه خلاف رأی و نظر اکثريت مردم است، هيچيک از طرفين نزاع ترديدی به خود راه نمی دهد که در اين مورد رأی و نظر ولی فقيه را مقدم بدارد و اساسا معنای جمهوری اسلامی يا دمکراسی دينی هم چيزی غير از اين نمی‌تواند باشد، وگرنه فرقی بين جمهوری اسلامی و جمهوری سکولار يا دمکراسی دينی و ليبرال دمکراسی باقی نخواهد ماند. پس دعوا بر سر چيست؟
جواب روشن و سرراست اين سؤال اين است که دعوا بر سر لحاف ملا يا کيک قدرت است. و در اين ميان آقای مصباح به دليل صداقت و صراحتی که در بيان نظريات خود دارد از نظر اخلاقی نمره بهتری ميگيرد. در حقيقت دعوای آقايان با آقای مصباح بر سر اين است که چرا شما دست کش مخملی را از روی مشت آهنين کنار ميزنی يا چرا نقاب از رخ حاجب الدوله بر می گيری يا چرا سپر دفاعی حکومت اسلامی يا سپر بلای ولی فقيه را از بين می بری. و الا در اصل قضيه، يعنی در اينکه اعتبار و مشروعيت آراء مردم تا آنجاست که با حکم ولی فقيه سازگار باشد (و در صورت عدم تنفيذ رأی مردم از سوی ولی فقيه رأی آنان هيچ ارزشی ندارد) بين دو گروه هيچ اختلافی وجود ندارد.
آقايان مدعی هستند که آقای مصباح چون سوابق انقلابی ندارد يا قبلا با امام خمينی اختلاف نظر داشته حق تفسير ديدگاههای امام خمينی را ندارد و می کوشند با افشاگری در مورد سوابق آقای مصباح ادعای خود را به کرسی بنشانند. اما چنين استدلالی کاملا سست و بی پايه است. روشن است که تفسير سخنان و ديدگاههای يک شخص در انحصار شخص يا گروه خاصی نيست و تابع منطق خاص خودش است. و مادام که تفسير مورد نظر مستند به دلايل و شواهد باشد، برای نقد آن به جای پرداختن به سوابق مفسر بايد دلايل و شواهد آن را نقد کرد.
دليل ديگری که آقايان عليه آقای مصباح و شاگردان ايشان می آورند اين است که اينان به دنبال کسب قدرت و زمينه سازی برای انتخابات خبرگان هستند. اما اين دليل نيز سست و بی پايه است. اولا فرض کنيد چنين باشد. مگر زمينه سازی برای کسب قدرت بد است؟ آقای خمينی می گفت کسب قدرت واجب است. ثانيا اين استدلال مبتنی بر مغالطه ای منطقی به نام خلط انگيزه و انگيخته است. به فرض که انگيزه آقای مصباح از طرح اين سخنان کسب قدرت باشد، اين دليل نمی شود که سخنان وی باطل و نادرست و تفسير وی از ديدگاههای آقای خمينی نادرست باشد.
اگر بخواهيم در اين مورد منصفانه قضاوت کنيم بايد بگوييم مواضع و سخنان و رفتارهای آقای خمينی در باب اين موضوع متعارض است و دلايل و شواهد فراوانی به سود هر دو تفسير می توان در سخنان و سيطره عملی ايشان يافت، يعنی در اين زمينه ما با تکافوء ادله روبرو هستيم، اگر نگوييم که کفه دلايل و شواهدی که به سود تفسير آقای مصباح وجود دارد قوی تر است.
بعلاوه اگر مقام رهبری که به حسب امر آقای خمينی اطاعت از ايشان واجب است از رفتار و گفتار آقای مصباح رضايت ندارند و تفسير وی را نادرست می دانند چرا در موضوعی به اين مهمی سکوت اختيار کرده اند؟

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

در همين جا به اين نکته هم اشاره کنم که دعوا بر سر تحجر و عناوين مشابه آن نيز جنگ زرگری برای منحرف کردن اذهان است از مشکل اصلی و اساسی که مملکت ما با آن روبروست و آن عبارت است از استبداد دينی. آقای خاتمی و همفکرانشان که اين همه نسبت به تحجر حساسيت می ورزند، يک کلمه راجع به استبداد دينی سخن نمی گويند و اين نشان ميدهد که در اصول با کسانی که آنان را متحجر می نامند شريک هستند. ولايت فقيه آنهم از نوع مطلقه آن و وجوب حفظ نظام به عنوان واجبترين واجبات متحجرانه ترين نظريه و انديشه ای است که در دوران مدرن می توان داشت و اين نظريه خود مادر همه تحجرهای ديگر است. ولايت فقيه تعبير محترمانه استبداد دينی است. بنابراين اختلاف دو گروه بر سر تحجر نيست، بلکه بر سر راه و روش و ابزار مناسب برای دفاع از تحجر (و استبداد دينی) است. آقای خاتمی می گويد از تحجر عريان با صداقت و روشنی نمی توان دفاع کرد، بلکه بايد آن را در زرورق پيچيد و مردم را فريب داد و آقای مصباح می گويد انديشه متحجرانه را همانگونه که هست بايد به مردم عرضه کرد. می خواهند بپذيرند و می خواهند نپذيرند.
سوالی که امثال آقای کروبی و خاتمی بايد به آن جواب بدهند اين است که اگر براستی به نظر اينان که به حسب ادعا نظر آقای خمينی هم هست ميزان رأی ملت است، چرا اينان با رفراندوم مخالفت می‌کنند؟ و آن را خيانت به ملت و کشور می شمارند؟
علاوه بر همه اينها، بايد پرسيد چه کسی زمينه روی کارآمدن متحجران را فراهم کرد؟ آيا مماشات و مجامله آقای خاتمی و کروبی و همفکرانشان با استبداد دينی و خلف وعده های مکرر اصلاح طلبان حکومتی در اين زمينه بی تأثير بود؟ آيا کوتاهی آقای خاتمی و چشم پوشی ايشان از تخلفات احمدی نژاد در استانداری اردبيل در وقت تصويب اعتبار نامه ايشان در سمت شهرداری تهران را بايد ناديده گرفت؟ آيا نبايد به آقای خاتمی بگوييم: «فی الصيف ضيعت اللبن» و «خودکرده را تدبير نيست». چرا آقای خاتمی سهم خود و همفکران خود را در رشد و تسلط متحجران بر مقدرات مملکت ناديده ميگيرند؟ و اصولا آيا فرياد واتحجرا که اکنون سر ميدهند واقعا بخاطر مخالفت با تحجر است يا به خاطر حفظ نظام و تأمين مصلحت آن؟ بايد به ايشان گفت که از نظر مقام معظم رهبری به قدرت رسيدن متحجران برای حفظ نظام و تأمين مصالح آن لازم است و اعتراض شما نيز برای فريب دادن غربيان لازم است!! يعنی ترکيب اين دو مصالح نظام را تأمين می کند و اين معنای سخن رهبری است که دو جناح در حقيقت دو بال نظام هستند.

در همين زمينه:

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'در باب جمهوريت و اسلاميت، کريم رحمتی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016