اسطوره جان
بمان تو
کاین گونه رسم رزم است
در خاک عاشق ما
زخمی
به عشق رستن
مردن
به زندگانی
آزادگی
بزندان!
مرزی هماره برجا
یک سوی
نور و شور است
یک سوی
جوخهء جهل
رقصی اگر که باشد
ما راست بر سر دار
اسطوره جان
بمان تو
کاین آسمان ابری
دیریست گریه دارد
از ماتم عزیزان
از سوگ عشق ورزان
کوچیده شادمانی
رفته است مهربانی
یاران
که یا اوینند
یا
خاوران بفریاد
غربت!
چه گویم ای یار
داغیست بر دل ما
اسطوره
جان بمان تو
تیری که از کمانت
شب را درید چون نور
مرزی نهاده در کار
از نور تا سیاهی
از عشق تا تباهی
از پاکی و زلالی
تا آیه های تزویر
اسطوره جان بمان تو
هرگز نبوده مانا
انکار بامدادان
بانگ همه بلند است
از بهر دادخواهی
یا مرگ یا رهایی
شب می هراسد ای یار
اسطوره جان
بمان تو
با گنجی و برای گنجی
ژانویه 2006