۱)
برخی باورها و ادعاها، در نگاه نخست آنچنان منطقی و مستدل به نظر می رسند که ذهن آدمی ناخودآگاه از انديشيدن و «چون و چرا» در باره ی آن باز می ماند و بی مقاومتی، آن را می پذيرد. و گاه برخی از اين ادعاها از فرط تکرار توسط فرزانگان و نخبگان، صورت «حکم» به خود می گيرند. به نحوی که از پس آن،به سرعت و به وفور توسط همه و همه بی پروا به کار گرفته می شوند!
از جمله ی اين ادعاها «عدم امکانيت يا اخلاقيت تحميل دموکراسی از طريق اراده ای خارج از حوزه ی اختيارات شهروندان يک کشور» و «از طريق اعمال قوه ی قهريه ی خارجی» ست.
۲)
اين روز ها از دهان برخی از «روشنفکران» شنيده می شود که نمی توان دموکراسی را از طريق اعمال زور به جامعه ای تحميل کرد و انتظار تحقق يک دموکراسی ی باثبات را داشت. بلکه دموکراسی پديده ای ست که می بايد اولا «پيش شرط هايش موجود باشند» و ثانيا «فقط و فقط توسط شهروندان يک کشور و در اثر تلاش های آزاديخواهانه ی آنان» محقق شود.
۳)
با بخش اخير ادعای گويندگان اين قبيل سخنان به نحو مشروط موافقم که دموکراسی «بهتر است» که توسط شهروندان، به عنوانی «روشی برای حکومت کردن و روشی برای حکومت شدن» انتخاب و سپس اعمال شود تا احتمال تحقق کم هزينه ی يک «دموکراسی ی باثبات» بيشتر شود.
حتی بيشتر می پسندم که دموکراسی از ناحيه ی اعمال اراده ی حاکمانی عاقل و فرزانه که مصالح خود و مردمان شان را يکجا می خواهند، صورت پذيرد. تا «هزينه» ی آن به مراتب کاهش و متقابلا «قطعيت و ثبات» آن به مراتب افزايش يابد.
اما چگونه می توانم بخش نخست ادعاهای ايشان را نيز «به همان آسانی» بپذيرم؟!
در حالی که هرگاه نظری به گذشته ی نه چندان دور تاريخ معاصر می اندازم، می بينم که دست کم در دو مورد بسيار مشخص و قابل اشاره؛ يعنی مواردی چون دموکراسی های مستقر در ژاپن و آلمان، آنچه فرايند دموکراسی شدن در کشورهای مزبور را ممکن ،تسريع و محقق ساخته از دل يک رويارويی ی نظامی بيرون جهيده است!
۴)
به عنوان «ناظر»رويدادهايی که در داخل و اطراف محل زندگی ام(و نه به عنوان يک شهروند) رخ می دهد،مايلم به آن دسته از روشنفکران و ليدرهای سياسی که مخالفت خود با رويارويی ی نظامی را به «عدم امکانيت تحقق دموکراسی در سايه ی جنگ» مستند می کنند خاطر نشان کنم که:
برای نشان دادن مخالفت خود با جنگ، بهتر است به فکر استدلال هايی «محکم تر» و «غير قابل نقض تر» باشيد.
يعنی چنان مستنداتی را تدارک ببينيد که اگر کسی نتواند «دولت اسلامی ی افغانستان» را در همسايگی ی کشور شما نشان تان بدهد که همين حالا ۸۳ حزب رسمی و قانونی ی سکولار و مذهبی و لاييک در آن به فعاليت مشغول اند و عناوين روزنامه های آن چندين برابر عناوين روزنامه های کشور شماست و صندوق های انتخاباتی اش به شفافيت صندوق های اروپايی ست و چند وزير زن در کابينه ی آن به کار مشغولند، آن ديگری هم نتواند که يک رژيم دموکراتيک را در «خاور دور بودايی» و ديگری را در دل «اروپای مسيحی» نشان تان بدهد که دموکراسی ی مستقر در آنها، از پس دخالت نظامی و «تحميل قواعد دموکراتيک حکومت کردن» محقق شده باشد.
۵)
دليل يا توجيه شما برای مخالفت با جنگ، مثلا می تواند اين باشد:
همچنانکه تجربه ی يوگوسلاوی ی سابق نشان داد؛ هرگاه به قصد تحميل دموکراسی، در امور کشوری با بنيادهای قومی_مذهبی ی متعدد و پر شمار از سوی بيگانگان دخالتی صورت پذيرد و قدرت مرکزی را تضعيف کند، «امکان تجزيه» ی سريع آن کشور و «نبردهای داخلی» ی خونبار که بر سر تقسيم اراضی و منابع حياتی در خواهد گرفت؛ «هزينه ی دخالت» مورد بحث را نسبت به «منافع آن» افزايش می دهد و از احتمال استقرار يک دموکراسی به نحوی که به افزايش بی ثباتی ها در منطقه نيانجامد،خواهد کاست.
بنابراين، بايد ضمن تقويت معنوی ی نيروهای دموکراسی خواه به «همه ی نيروهای اجتماعی» ی فعال در صحنه ی سياسی ی آن کشور،اعم از «حاکم و محکوم» اجازه داد تا به مرور زمان، هريک آن ديگری را به نحوی تعديل کند که از دل آن يک دموکراسی با ثبات بيرون جهد. هر چند که با سرعت کمتری باشد و هر چند که دموکراسی ی مزبور در ابتدا يک «دموکراسی ی صددرصدی ی ليبرال» نباشد.
يا:
می توانيد با اشاره به ابعاد خسارتبار جنگ و به ويژه يک تهاجم نظامی ی همه جانبه، «به طور کلی» با آن به مخالفت برخيزيد. در اين فرض هيچ سخن گزافی نگفته ايد که بر کسی سخت بيايد. همه و همه می پذيرند که جنگ عواقب و خساراتی به دنبال دارد که مديريت آن و بازگرداندن وضع به شکل پيش از آن، مستلزم هزينه ها و دشواری های بسياری ست.
پس بهتر است دلايلی از اين دست برای خود فراهم کنيد چون:
موارد آلمان و ژاپن نشان می دهند که بر خلاف ادعای شما «دموکراسی می تواند از طريق اعمال زور» به کشوری تحميل شود و در ميانمدت به «ثبات» هم برسد!
ضمن آنکه کسی هم از شما نخواهد توانست بپرسد:
يعنی معتقديد هدف مهاجمين برپايی ی دموکراسی ست که می گوييد دموکراسی از طريق اعمال قوه ی قهريه محقق نمی شود؟!
۶)
هر گاه که «لفظ دموکراسی» را بکار می بريم ممکن است دو منظور در سر داشته باشيم:
يک : دموکراسی به مثابه «روشی اجرايی» برای حکومت کردن و حکومت شدن
دو: دموکراسی به مثابه يک «نگره ی فلسفی» برای حکومت کردن و حکومت شدن
«دموکراسی به مثابه يک روش اجرايی برای حکومت کردن» مانند هر شيوه ی حکومتی ی ديگر، ممکن است و می تواند که ذيل و تحت «برخی» تاکتيک های عملياتی از جمله «کودتای داخلی»،«نافرمانی ی مدنی ی بدون خشونت عمومی» يا «تهاجم نظامی ی خارجی» به فضای سياسی يک کشور ضميمه شود و هيچ تناقضی با محتويات اين بسته که اغلب آن منوط به پذيرش اراده ی شهروندان است ندارد.
( روشن است که اکنون در اين باره که: در هر کدام از اين شيوه ها محصول چگونه محصولی خواهد بود؟،چقدر به يک دموکراسی ی تمام عيار نزديک يا دور خواهد بود؟،تا چه ميزان از ثبات برخوردار خواهد بود يا نخواهد بود؟، در کوتاه مدت يا ميانمدت يا طولانی مدت محقق خواهد شد يا نخواهد شد؟بحث نمی کنيم)
۷)
در باره ی «تحميل دموکراسی از طريق تهاجم نظامی» و در بحث «امکانيت»، پرسش اين است:
چگونه است که ممکن است به مردم کشوری يک «حکومت ديکتاتور و سرکوبگر» را از طريق همه ی شيوه های پيش گفته و از جمله تهاجم نظامی تحميل کرد، اما مقدور نيست «حکومتی دموکراتيک» را به همان شيوه تحميل نمود؟!
آيا می خواهيد بگوييد: مردمان آمادگی ی «پذيرش حکومت ديکتاتوری از طريق اعمال زور» را دارند اما آماده ی «پذيرش دموکراسی از همان طريق» نيستند و آن را طرد می کنند ؟! چگونه چنين فرضی به لحاظ عقلی متصور است؟!
همچنين در بحث «اخلاقيت»؛ پرسش اينگونه است:
چرا تحميل يک حکومت دموکراتيک که بی گمان تا حد بسيار زيادی نسبت به ديگر روش های حکومتی منافع مادی و معنوی ی بيشتری برای شهروندان کشوری در بر دارد، اخلاقی نيست؟!
۸)
واقعيت اين است که «دموکراسی شدن» يک پديده ی «دو سره» است. يک «سر در پايين» دارد و يک «سر در بالا».
اين سر پايين(شهروند دموکراسی خواه) است که نمی تواند اهداف دموکراسی خواهانه اش را از طريق اعمال خشونت، از طريق ترور و ارعاب،از طريق بمب گذاری و جنگ مسلحانه، از طريق تخريب و آشوب و از طريق انقلاب و به طور کلی «روش های غير مسالمت آميز» پيش برد و آن را محقق نمايد.
به اين دليل ساده که در مسير پر پيچ و خم و اغلب طولانی ی اين شيوه ها، رفته رفته «يکايک دموکراسی خواهان درگير در پروژه های خشونت بار» ماهيت ،خو و پرستيژ دموکراتيک شان را از دست داده، خود را يک «تماميت خواه» خواهند يافت و آنگاه از شايستگی،اعتبار و صلاحيت اخلاقی ی برپايی يک نظام دموکراتيک برخوردار نخواهند بود.
اما در «سر بالا» ممکن است که تحولات، «غير مسالمت آميز» و گاه «خشونت بار» باشد اما با هدف استقرار دموکراسی صورت پذيرد و به تحقق دموکراسی نيز منتهی شود.
يا حتی «هدف می تواند که دموکراسی هم نباشد»!
اما دموکراسی و انتخابات آزاد «محصول جنبی» ی اهدافی باشد که«برخی در سر بالا» آن را تعقيب می کنند.
يک نمونه ی واضح دموکراسی شدن در اثر «انتخاب جنگ در سر بالا» آرژانتين است که فرايند دموکراتيزاسيون در اين کشور رخ نداد مگر پس از شکست نظامی در فالکلند(مالويناس) و سرخوردگی ی ملی ی متعاقب آن.
و نمونه ای که دموکراسی شدن در آن کشور مبتنی بر «کودتا»ست، کشور پرتغال است که جرقه ی آن از«کودتای جمعی از افسران جوان مارکسيست اين کشور در سر بالا» زده شد و پس از شش نوبت دست به دست شدن قدرت(ظرف مدتی بسيار کوتاه)، به انتخاب «ماريو سوارش» و پيروزی ی دموکراسی خواهان انجاميد.
۹)
به رغم اينکه «مد روشنفکری»ی مخالفت با جنگ، مستند به اين دليل «از اساس خطا»ست که دموکراسی نمی تواند از طريق اعمال قوه ی قهريه محقق شود، به عنوان يک «شهروند» با تهاجم نظامی ی غرب به ايران مخالفم چون :
در بسياری از موارد مشابه، در حين و از پس حکومت نظاميان که با هدف «مبارزه با فساد مالی در ديوانسالاری ی دولتی، بهبود سطح معيشت شهروندان، ايجاد اشتغال، مهار تورم ، مبارزه با بوروکراسی ی اداری و رفع فقر توده های محروم» قدرت را در دست می گيرند؛
_ اگر از خود ناتوانی نشان دهند:
در اثر فشار اجتماعی ی فزاينده و شکل گيری ی بحران های اقتصادی – اجتماعی ی ناشی از ناکارآمدی ی مضاعف، روند «دموکراسی شدن» شتاب فوق العاده ای يافته و کوتاه مدتی پس از آن به «انتخابات آزاد» انجاميده است.(پرتغال،يونان،اکوادور و....)
_ اگر از خود توانايی نشان دهند:
از ديد يک «ليبرال دموکرات» که به کفايت هيچ دولتی در اداره ی امور باور ندارد، معنای آن چيزی نيست جز آنکه بيشتر امور به «بخش خصوصی» سپرده شده يا در حال سپرده شدن هستند!(ترکيه،برزيل،کره جنوبی،اندونزی،فيليپين و...)
از چنين وضعيتی هم ، تا «دموکراسی شدن» راه چندانی نيست که نتوان آن را هم تاب نياورد!